🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نگاهش رو از نا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با شنیدن این حرف دلم هری ریخت...پرسیدم
_ برگردم بیمارستان
_ آره نرگس ببخشید به خدا دلم نمیخواست تو بری دوست داشتم اینجا بمونی ولی شرایطو که دیدی مجبور شدم بگم برید،
_ آره میدونم درکت میکنم اشکال نداره الان برمیگردم
بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم وارد خونه شدم رو به مامانم گفتم
_ سلام مامان حالت چطوره خوبی
_ سلام عزیزم خدا را شکر چه خبر پدر شوهرت چطوره
_ خوبه فعلاً آوردنش بخش، مامان ببخشید فریده با ناهید بحثشون شد ناصرم گفت همگی برید بابا که مرخص شد بیاید خونه ببینیدش ما هم اومدیم اما الان دم در زنگ زد گفت بابا سراغتو میگیره بیا بیمارستان من باید برگردم
زینب نگذاشت مامانم حرف بزنه دلخور رو کرد به من
_ نخیر مامان خانم دیگه نرو مامان جون به من گفت اگر دختر خوبی باشی مامانت که بیاد بهش میگم ببرت پارک منم دختر خوبی بودم
نگاهش رو داد به مامانم
_ مگه نه مامان جون
مامانم لبخند پهنی زد
_ آره تو دختر خوبی بودی ولی باید همینجوری خانم بمونی تا مامانت بره بیمارستان پیش پدربزرگتو برگرده، اووقت ببرت پارک
شونه انداخت بالا
_ نمیخوام الان باید ببره
صورتشو بوسیدم
_ الان که نمیشه عزیزم، باید برگرم بیمارستان، انشاالله فراد، اونم اگر کاری پیش نیاد
زینب نق نق کنان گفت
_ نمیخوام، نمیخوام، همین الان
صدای امیرحسین به گوشم خورد
_ زینب مامان رو ول کن بیا اینطرف میگه نمیشه، یعنی نمیشه
رو کردم به امیرحسین نگاهم افتاد به سه تاشون و علی اکبر همگی گفتن
_ سلام
جواب سلامشون رو به گرمی گرفتم... علی اکبر اومد جلو دست زینب رو گرفت
_ بیا دایی بزار مامانت بره، داداش جوادم الان زنگ زد گفت همتون حاضر شین ببرمتون پارک
زینب آخ جونی گفت و پرسید
_ دایی جواد الان کجاست؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) با شنیدن این ح
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ گفت نزدیکم خونهام
مامانم نگاهشو داد به من
_ توام صبر کن بذار جواد ببرت بیمارستان
زینب اخم کرد و پاکوبوند زمین
_ نخیر باید ما رو ببره پارک مامانم با تاکسی بره
دست زینب رو گرفتم کشیدم سمت خودم صورتشو بوس کردم
باشه عزیزم من با تاکسی میرم شما با دایی برید پارک
نگاهم رو دادم به امیر حسن و دستم رو سمتش باز کردم
_ چطوری عزیزم بیا یه بوس بده به مامان
امیر حسن لبخندی زده اومد سمتم همدیگه رو بوسیدیم
_ آره خوبم آقا جون که مرده بود زنده شد
به حرفش خندهم گرفت سر تکون دادم
_ آره یه جورایی رفت اون دنیا و دوباره برگشت اینجا
عزیز بهم نزدیک شد
_ مامان میشه منم الان باهات بیام بیمارستان
حرفش تموم نشده امیرحسین گفت
_ منم خیلی دلم میخواد بیام
نگاهم رو دادم به هر دوشون
_ به احتمال زیاد آقاجونو فردا میارن خونه بیاید اونجا ببینیدش، زنعمو فریده و عمه ناهید با هم دعواشون شد جو اونجا بهم ریخت... الانم که من میخوام برگردم، چون آقا جون سراغمو گرفته
مامانم زد پشت دستش
_ واااا چرا دعوا کردن مگه اونجا اونم تو اون شرایط جای دعواست
چی بگم مامان، شیطان همه جا هست، نگاه میکنه به نفسها هر کی ضعیف تر باشه سراغ همون میره، حالا من خودم باشم یه هر کیه دیگه
مامانم نفس بلندی کشید
راست میگی، ولی بیچاره هاجر خانم
عزیز که خیلی دلش میخواست با من بیاد، پرید بین حرف منو مامانم با سردی گفت
باشه همون فردا میایم خونه آقا جون،
میخوای برات ماشین بگیرم
_ آره عزیزم بگیر
عزیز زنگ زد ماشین اومد با همه خدا حافظی کردم بر گردشتم بیمارستان تا ناصر نگاهش اوفتاد به من قدم بر داشت سمتم دستش رو دراز کرد با هم دست دادیم
_ ممنونم نرگس جان بیا بریم بابا منتظرته
با هم وارد اتاق شدیم نزدیک تخت پدر شوهرم شدم و گفتم
_ سلام آقا جون
نگاهش رو داد به من چشمهاش حلقه اشک بست
_ سلام دخترم، کجا بودی بابا، چرا رفتی
ببخشید رفتم خونه مامانم یه سر به بچهها زدم و برگشتم
آهسته نفس بلندی کشید
_ خوب کردی، بچههات خوبن
بله آقا جون همشون خوب بودن
با دستش آروم زد روی تختش
_ بشین اینجا کارت دارم
نشستم کنارش...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ گفت نزدیکم خ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
چند ثانیه توی چشمام زل زد، پرسید
_ از من راضی هستی؟
تبسمی زدم
_ بله آقا جون راضیم این چه حرفیه میزنید
سرشو تکان داد
_ نه نرگس نیستی، تو از من راضی نیستی
ناهید و مادر شوهرم وارد اتاق شدند آقا جون رو کرد بهشون
_ یه چند دقیقه برید بیرون من میخوام با نرگس صحبت کنم
ناهید ساکت به باباش خیره شد
ناصر نزدیکش شد
_ میگه برید بیرون، برو دیگه، حرف بابا تموم شد میگم بیاید تو
عمه دست ناهید رو کشید به سمت در اتاق
_ بیا بریم مادر
ناهید که دلش نمیخواست بره بیرون ولی به اصرار مامانش و ناصر مجبور شد رفت، ناصر در رو بست اومد کنار ما ایستاد ازش پرسیدم
_ اینا کجا بودن که الان اومدن
_ مامان احتیاج به دستشویی داشت اینجا توالتش فرنگیه ناهید بردش طبقه پایین که از دستشویی ایرانی استفاده کنه
پدر شوهرم رو کرد به ناصر
_ میشه تو هم بری بیرون
ناصر از حرف باباش جا خورد دسش رو گذاشت توسینهش
_ منم برم بابا
_ آره بابا جان برو میخوام با نرگس تنها صحبت کنم
ناصر که انتظار نداشت باباش بگه تو هم برو، رو کرد به من
_تو با بودن من اینجا مشکل داری؟ ناراحت میشی؟
_نه عزیزم من هیچ مشکلی ندارم
پدر شوهرم نگاهش رو داد به ناصر
_ من مشکل دارم بابا جون یه دقیقه برو بیرون
ناصر باشهای گفت و از اتاق رفت بیرون
پدر شوهرم اشاره کرد به تخت
بابا یه دستگیری پایین تخت هست بچرخونش بیاد بالا حالت نشسته بشه
دستگیره رو پیدا کردم یه مقدار چرخوندم پرسیدم
_ خوبه آقا جون یا بازم بچرخونم
_ نه خوبه دخترم
آهی از ته دلش کشید
_ نرگس جان من توی این دنیا خیلی وقت ندارم...خدا بهم یه مرحمتی کرده و جون دوباره ای داده که اینجا از کسانیکه اذیتشون کردم حلالیت بگیرم... یکی از کسانی که باید حلالم کنه تویی اونجا بهم نشون دادن که چقدر تو از دست من اذیت شدی
بغض گلوش رو گرفت و نتونست ادامه بده
دستش رو گرفتم و کمی فشار دادم
_ بابا خدا خودش شاهده من هیچ کینهای از شما به دلم نیست
بغضش رو قورت داد با صدای لرزون گفت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) چند ثانیه توی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
میدونم بابا عیب از من بوده، بهم گفتن اون حلالت کرده، ولی تو هیچ وقت ازش حلالیت نخواستی و حتی فکر نکردی که کارت اشتباه بوده که توبه کنی، که اگر توبه میکردی بخشیده میشدی.
مکثی کرد و آهی کشید
_ حلالم کن نرگس
حالم دگرگون شد و با صدای گرفته گفتم
_ حلالتون کردم آقا جون
قطره اشکی از چشمش جاری شد نگاهش رو داد بالا
_ الهی عاقبت بخیر بشی
نرگس من یه چیزی اونجا ازت دیدم که به حالت غبطه خوردم
کنجکاو پرسیدم
_ چی آقا جون؟
نگاهی بهم انداخت
وقتی اونجا تو رو به من نشون دادن و گفتن ازش رضایت بگیر چهره خودت بود ولی خیلی زیبا تر از چیزی که الان هستی و اونموقع فهمیدم که خدا خیلی ازت راضیه، قدر خودت رو بدون
با شنیدن این حرف یه حس خوشحالی به تمام سلولهای بدنم نشست. نا خودآگاه دست پدرشوهرم رو فشار دادم
_ وااای آقا جون، واقعا خدا از من راضی بود؟
ریز سرش رو تکون داد
_ آره دخترم
_ شما از کجا متوجه شدید
من اونجا از خودم ارادهای نداشتم به اراده خداوند همه چی بهم میفهموندن ... وقتی چهره شاد و زیبات رو دیدم فهمیدم که خدا ازت راضیه
یه آرامش عمیقی از نوع شکر گذاری نه از غرور به جانم نسشت
پدر شوهرم ادامه داد
_نرگس میخوام یه خواهشی ازت بکنم
دلم نمیخواست از این حسم بیام بیرون ولی به ناچار جواب دادم
_ چی آقا جون
_ میشه کمک ناهیدم کنی، نجاتش بدی، تو قدرت این کارو داری
خواستم حرفی بزنم که دستشو آورد بالا
_ آره میدونم خیلی سخته ولی ازت خواهش میکنم تلاش کن اگه اخلاقشو درست نکنه و همینجوری عمرش تموم شه بیاد اون دنیا کار بچهام خیلی سخت میشه
خواستم بگم آقا جون برای این کار هر کسی خودش باید بخواد که خوب بشه، و تا وقتی که نخواد کسی نمیتونه کاری انجام بده اما انگار دهنم بسته شده این حرفا تو ذهنم موند،گفتم
چشم آقا جون من همه تلاشمو میکنم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🔺توییت عبدالرحیم انصاری: جنگ، جنگ است؛ وقتی پای خصومت در میان باشد، تفاوتی بین جنگ اقتصادی و جنگ نظامی وجود ندارد، زیرا هر دو هدفشان کشتن ایرانیان است. بنابراین، ایران ممکن است محاصره اقتصادی را با گلوله، موشک و پهپاد تلافی نماید.
#عبدالرحیم_انصاری
#ایران #امام_شهید
#باید_برخاست
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) میدونم بابا ع
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ریز سرش رو تکون داد
_ دو تا خواهش دیگهام ازت دارم
_ جانم، آقا جون بفرمایید
_ الان که ناصر اومد تو اتاق میخوام بهش بگم منو ببره خونه اگر گفت دکتر باید بگه و نمی دونم از این حرفها تو طرف منو بگیر که برن رضایت بدن من برم خونهم...
دومیشم اینکه، اگر حال من بد شد نزار دوباره بیارنم بیمارستان میخوام اگرم عمرم تموم شده تو خونه خودم کنار زن و بچهم باشم، اینجا...
حرفش که به اینجا رسید ساکت شد و ادامه نداد
پرسیدم
_ اینجا چی بابا؟
_ بعدن برات میگم
پدر شوهرم درخواستهای سختی از من داره مخصوصا دومی، خودش اخلاق ناهید و محمد رو میدونه من چطوری میتونم این بنده خدا حالش بدبشه نزارم ببرنش بیمارستان... تو دلم گفتم
خدایا به حق حضرت زهرا سلامالله علیها خودت یه حرف حقی سر زبونم جاری کن...یه دفعه یه جملهای تو ذهنم اومد و گفتم
_ انشاالله که خداوند به شما سلامتی کامل و طول عمر با عزت بده ولی اگر هم اتفاقی افتاد چشم آقا جون، من همه تلاشم رو میکنم که به وصیت شما عمل بشه اما ایکاش شما هم این خواستههاتون رو مینوشتید و از بچهها و عمه امضا میگرفتید
لبخندی زد
_ باریکلا دخترم یادم انداختی، برم خونه اینها رو هم به وصیت نامهم اضافه میکنم... حالا برو به ناصر و بقیه بگو بیان تو اتاق
چشمی گفتم اومدم در رو باز کردم رو به ناصر و ناهید و عمه گفتم
_ آقا جون میگه بیاید تو
ناهید نگاه چندشی بهم انداخت و به اکراه ازم رو برگردوند... اولش ناراحت شدم خواستم مقابله به مثل کنم ولی یاد حرف پدر شوهرم افتادم، ساکت موندم و هیچ عکسالعملی نشون ندادم.
ناصر قدم برداشت سمت اتاق، عمه با ناهیدم وارد شدند. پدر شوهرم رو به ناصر پرسید
_ محمد نیومد؟
ناصر از این سوال ناراحت شد ولی نمیخواد باباش متوجه نگرانیش بشه جواب داد
_ نه بابا
_تو بهش زنگ زدی
_ آره تماس گرفتم، شاید تو ترافیک مونده
پدر شوهرم آه حسرتی کشید
_ عیبی نداره بابا، انشاالله درست میشه...
ناصر زیر لب زمزمه کرد
_ کوه بیشعوریه این محمد
پدر شوهرم ادامه داد
_ ناصر یه چی بهت میگم نه نگو
منتظر نموند ناصر جواب بده گفت
_ برو بگو منو مرخص کنن
_بابا من به دکتر گفتم کی بابا رو مرخص میکنید. گفت باید بیست و چهار ساعت تو بخش باشه، جواب همه آزمایشهاش بیاد اگر همه چی خوب بود بعد مرخصشون میکنیم
_ تو حرف منو گوش کن برو بگو همین الان مرخصم کنند. بگو اگر نکنن خودم میرم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ریز سرش رو تکو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نگاهمو دادم به ناصر
_ حالا شما برو درخواست بابا رو بگو شاید اهمیت بدن
ناصر سر چرخوند سمت من
_ تو دیگه چرا این حرفو میزنی ببریمش خونه حالش بد شه چیکار کنیم؟
ناهید به کنایه جواب داد
_ حتماً نرگس میتونه مسئولیتشو قبول کنه که داره میگه دیگه
پدر شوهرم با لحن گلهمندی رو کرد به ناهید
_ چه کار نرگس داری بابا، من خودم دارم میگم ببرینم خونه مسئولیتشم به پای خودمه
نگاهش رو از ناهید گرفت داد به من
_ اصلاً بابا ناصرُ ولش کن خودت برو بگو بیان منو مرخص کنن
_ ناصر نزدیک تخت باباش شد
_ بابا جان، من به خاطر خودت دارم میگم و اِلا که من نوکرتم هستم
پدر شوهرم نگاهی تو صورتش انداخت
_ باشه، برو بگو
ناصر چشمی گفت و از در اتاق رفت بیرون
ناهید نزدیک من شده زیر لب غر زد
_ به تو چه که تو همه کارای ما دخالت میکنی اینا پدر و پسرن خودشون میدونن باید چیکار کنن، چرا حد و مرز خودت رو نمیدونی
حرفهای پدر شوهرم تو گوشم زنگ خورد... خیلی برام سخته که در مقابل این گستاخی و بی ادبی ناهید بخوام مهربون باشم ولی قول دادم و باید پای قولم باشم
در دلم یا اللهی گفتم و از خدا آرامش خواستم... یه نفس بلند ولی آهسته کشیدم
_ حق با توئه اینها پدر و پسرن خودشون باهم کنار میان
با شنیدن این حرف چشمهاش از تعجب گرد شد بعد از چند لحظهای که نگاهش روم زوم شد گفت
_ خوبه، ولی ایکاش این مطلب رو از وقتی که اومدی تو خونه ما میفهمیدی
نگاه آرومی بهش انداختم
_ برای فهمیدن هیچ وقت دیر نیست
چند لحظهای تو چشمم زل زد
_ بابام حرفی بهت زده؟
نمیدونم چی جوابشو بدم نه دلم میخواد دروغ بگم نه میتونم راستش رو بگم، دنبال یک جملهایم که بتونم جواب قانع کنندهای بهش بدم... که صدای پدر شوهرم به گوشم خورد
_ چی دارید میگید شما دوتا پچ پچ میکنید
فرصت خوبیه برای فرار کردن از جواب دادن به ناهید اومدم کنار تختش ایستادم
_ببخشید بابا جون صدامون شما رو اذیت کرد
_ اینکه آدم نمیشنوه چی میگین اذیت میشه، بلند بگین همه بشنون
با اومدن ناصر تو اتاق رشته کلام ما هم پاره شد...بدون اینکه ناصر حرفی بزنه پدر شوهرم پرسید
_ چی شد ترخیص بیمارستانمو گرفتی
_ آره بابا جون، با اصرار زیاد، ولی گفتن باید امضا بدید که با مسئولیت خودتون دارید میبریدش
_ امضا دادی
_ بله آقا جون خودتون گفته بودید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\