🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) میدونم بابا ع
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ریز سرش رو تکون داد
_ دو تا خواهش دیگهام ازت دارم
_ جانم، آقا جون بفرمایید
_ الان که ناصر اومد تو اتاق میخوام بهش بگم منو ببره خونه اگر گفت دکتر باید بگه و نمی دونم از این حرفها تو طرف منو بگیر که برن رضایت بدن من برم خونهم...
دومیشم اینکه، اگر حال من بد شد نزار دوباره بیارنم بیمارستان میخوام اگرم عمرم تموم شده تو خونه خودم کنار زن و بچهم باشم، اینجا...
حرفش که به اینجا رسید ساکت شد و ادامه نداد
پرسیدم
_ اینجا چی بابا؟
_ بعدن برات میگم
پدر شوهرم درخواستهای سختی از من داره مخصوصا دومی، خودش اخلاق ناهید و محمد رو میدونه من چطوری میتونم این بنده خدا حالش بدبشه نزارم ببرنش بیمارستان... تو دلم گفتم
خدایا به حق حضرت زهرا سلامالله علیها خودت یه حرف حقی سر زبونم جاری کن...یه دفعه یه جملهای تو ذهنم اومد و گفتم
_ انشاالله که خداوند به شما سلامتی کامل و طول عمر با عزت بده ولی اگر هم اتفاقی افتاد چشم آقا جون، من همه تلاشم رو میکنم که به وصیت شما عمل بشه اما ایکاش شما هم این خواستههاتون رو مینوشتید و از بچهها و عمه امضا میگرفتید
لبخندی زد
_ باریکلا دخترم یادم انداختی، برم خونه اینها رو هم به وصیت نامهم اضافه میکنم... حالا برو به ناصر و بقیه بگو بیان تو اتاق
چشمی گفتم اومدم در رو باز کردم رو به ناصر و ناهید و عمه گفتم
_ آقا جون میگه بیاید تو
ناهید نگاه چندشی بهم انداخت و به اکراه ازم رو برگردوند... اولش ناراحت شدم خواستم مقابله به مثل کنم ولی یاد حرف پدر شوهرم افتادم، ساکت موندم و هیچ عکسالعملی نشون ندادم.
ناصر قدم برداشت سمت اتاق، عمه با ناهیدم وارد شدند. پدر شوهرم رو به ناصر پرسید
_ محمد نیومد؟
ناصر از این سوال ناراحت شد ولی نمیخواد باباش متوجه نگرانیش بشه جواب داد
_ نه بابا
_تو بهش زنگ زدی
_ آره تماس گرفتم، شاید تو ترافیک مونده
پدر شوهرم آه حسرتی کشید
_ عیبی نداره بابا، انشاالله درست میشه...
ناصر زیر لب زمزمه کرد
_ کوه بیشعوریه این محمد
پدر شوهرم ادامه داد
_ ناصر یه چی بهت میگم نه نگو
منتظر نموند ناصر جواب بده گفت
_ برو بگو منو مرخص کنن
_بابا من به دکتر گفتم کی بابا رو مرخص میکنید. گفت باید بیست و چهار ساعت تو بخش باشه، جواب همه آزمایشهاش بیاد اگر همه چی خوب بود بعد مرخصشون میکنیم
_ تو حرف منو گوش کن برو بگو همین الان مرخصم کنند. بگو اگر نکنن خودم میرم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ریز سرش رو تکو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نگاهمو دادم به ناصر
_ حالا شما برو درخواست بابا رو بگو شاید اهمیت بدن
ناصر سر چرخوند سمت من
_ تو دیگه چرا این حرفو میزنی ببریمش خونه حالش بد شه چیکار کنیم؟
ناهید به کنایه جواب داد
_ حتماً نرگس میتونه مسئولیتشو قبول کنه که داره میگه دیگه
پدر شوهرم با لحن گلهمندی رو کرد به ناهید
_ چه کار نرگس داری بابا، من خودم دارم میگم ببرینم خونه مسئولیتشم به پای خودمه
نگاهش رو از ناهید گرفت داد به من
_ اصلاً بابا ناصرُ ولش کن خودت برو بگو بیان منو مرخص کنن
_ ناصر نزدیک تخت باباش شد
_ بابا جان، من به خاطر خودت دارم میگم و اِلا که من نوکرتم هستم
پدر شوهرم نگاهی تو صورتش انداخت
_ باشه، برو بگو
ناصر چشمی گفت و از در اتاق رفت بیرون
ناهید نزدیک من شده زیر لب غر زد
_ به تو چه که تو همه کارای ما دخالت میکنی اینا پدر و پسرن خودشون میدونن باید چیکار کنن، چرا حد و مرز خودت رو نمیدونی
حرفهای پدر شوهرم تو گوشم زنگ خورد... خیلی برام سخته که در مقابل این گستاخی و بی ادبی ناهید بخوام مهربون باشم ولی قول دادم و باید پای قولم باشم
در دلم یا اللهی گفتم و از خدا آرامش خواستم... یه نفس بلند ولی آهسته کشیدم
_ حق با توئه اینها پدر و پسرن خودشون باهم کنار میان
با شنیدن این حرف چشمهاش از تعجب گرد شد بعد از چند لحظهای که نگاهش روم زوم شد گفت
_ خوبه، ولی ایکاش این مطلب رو از وقتی که اومدی تو خونه ما میفهمیدی
نگاه آرومی بهش انداختم
_ برای فهمیدن هیچ وقت دیر نیست
چند لحظهای تو چشمم زل زد
_ بابام حرفی بهت زده؟
نمیدونم چی جوابشو بدم نه دلم میخواد دروغ بگم نه میتونم راستش رو بگم، دنبال یک جملهایم که بتونم جواب قانع کنندهای بهش بدم... که صدای پدر شوهرم به گوشم خورد
_ چی دارید میگید شما دوتا پچ پچ میکنید
فرصت خوبیه برای فرار کردن از جواب دادن به ناهید اومدم کنار تختش ایستادم
_ببخشید بابا جون صدامون شما رو اذیت کرد
_ اینکه آدم نمیشنوه چی میگین اذیت میشه، بلند بگین همه بشنون
با اومدن ناصر تو اتاق رشته کلام ما هم پاره شد...بدون اینکه ناصر حرفی بزنه پدر شوهرم پرسید
_ چی شد ترخیص بیمارستانمو گرفتی
_ آره بابا جون، با اصرار زیاد، ولی گفتن باید امضا بدید که با مسئولیت خودتون دارید میبریدش
_ امضا دادی
_ بله آقا جون خودتون گفته بودید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نگاهمو دادم ب
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دستهاش رو بالا
_ الهی عاقبت بخیر بشی پسرم، لباسهای منو بیارید تنم کنم بریم
_ بابا جان الان حسابداری بیمارستان تعطیله فردا صبح باید بریم تسویه کنیم تا برگه ترخیص شما رو بدن
پدر شوهرم ملحفهش رو کنار زد و یه پاش رو از تخت آویزون کرد هم زمان که اون پاش رو هم میخواست از تخت بیاره پایین گفت
_ من یه دقیقهام دیگه اینجا نمیمونم، تو میگی تا صبح صبر کن
ناصر نشست دستهاش رو گذاشت رو تخت
_ آقا جون هر جایی قاتون و مقرارات خودش رو داره نمیشه که بدون تسویه حساب بیمارستان رفت، از طرفی هم اگه شما بگید من میخوام برم وقت پرستارا و کارکنان بیمارستان رو میگیرید این کار خودش میشه حق الناس
پدر شوهرم نگاهی به ناصر انداخت بعد از چند لحظه که فکر کرد، نگاهش رک داد به ناصر
_ آره تو درست میگی بابا، حقوالناس توی اون دنیا آدم رو بیچاره میکنه، شماها برید فردا صبح بیاید منو ببرید
ناصر تبسمی زد
_ مامان و ناهید و نرگس رو الان میفرستم برن من خودم اینجا پیشتون میمونم
_ آخه اینجا اذیت میشی بابا
ناصر دستش رو گذاشت رو بازوی باباش
_ نه، اتفاقا میشینیم با هم تا صبح پدر پسری گپ میزنیم
لبخند رضایتی زد سرش را تکون داد
_ نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد
_ خیر ببینی پسرم
ناصر دست کرد تو جیب شلوارش سوئیچ ماشینو درآورد گرفت سمت من
_ بیا تو مامانو ناهید و ببر فردا بهت زنگ میزنم بیای اینجا مارو ببری
سوئچ رو ازش گرفتم
_ باشه فردا هر ساعتی زنگ بزنی من میام
ناهید اخمی کرد
_ لازم نکرده نرگس ما رو ببره ما خودمون بلدیم بریم
نگاهم رو دادم به ناهید و علی رغم میل باطنیم گفتم
_ چرا عزیزم خب با هم میریم
در کنار تعجب عمه و ناصر و بیشتر خود ناهید از حرفم وا موند...پدر شوهرم لبخند رضایتی زد و گفت
_ ناهیدم، دختر بابا، با زن داداشت برو فردا که نرگس اومد تو هم باهاش بیا منو ببرید خونه
ناهید از تعجب این لحن پدر شوهرم چشم هاش گِردُ پر از اشک شد. مادر شوهرم بیشتر از ناهید تعجب کرد و خوشحال رو کرد به ناهید
_ بیا عزیزم با نرگس میریم صبح میایم
ناهید که در حیرت این لحن کلام باباش مونده بود تکون ریزی به سرش داد
_ باشه مامان بریم
پدر شوهرم رو به ناهید دستهاش رو باز کرد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستهاش رو بال
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناهید یه لحظه خشکش زد. دستش بیاختیار رفت روی سینهاش
_ من بیام؟
پدرشوهرم با لحن مهربونی گفت:
_ آره بابا، تو بیا. یه دونه دختر که بیشتر ندارم. دختر غمخوارهی باباشه.
برق خوشحالی در چشمهای ناهید نشست چند ثانیهای سر جاش موند. مردد نگاهی به ماها انداخت، قدم بر داشت سمت تخت، نشست لبهی تخت، نگاهش رو داد به زمین... حسم بهم میگه ناهید نمیدونه باید چی کار کنه. دلش میخواد خودش رو بندازه بغل پدرش، ولی انگار خجالت میکشه
پدر شوهرم دستش رو دراز کرد و آروم ناهید رو کشید سمت خودش. ناهید با دستای لرزون دست انداخت دور گردن باباش سرش رو گذاشت رو سینهش. برای چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن. فقط صدای نفسهاشون توی سکوت اتاق میپیچید.
ناهید انگار به آرامشی که به دنبالش بوده رسیده چشمهاش رو بست...چند لحظهای همینطور موند. دستاش هنوز دور گردن باباشه، ولی کمکم لرزشش کمتر شد. انگار گمشده خودش رو پیدا کرده
پدر شوهرم آروم دستی به سرش کشید و گفت:
_ ببخشید دخترم… ببخشید که دیر فهمیدم.
ناهید سرش رو از رو سینهش بلند کرد و با چشمان پر از اشک به صورت پدرش خیره شد و با نگاهش فریاد میزد. چرا انقدر منو منتظر محبت و دستهای گرم پدرانهت گذاشتی
با شرمی که در نگاه پدرشوهرمه راحت میشه فهمید که شرمنده دخترشه
ناهید دوباره سرش رو گذاشت رو سینه پدرشوهرم، اینبار محکمتر. چند لحظهی دیگه همینطور موندن. بعد آروم خودش رو کشید کنار و نشست.
ازش پرسید
_ خوبی بابا
ناهید سری تکون داد.
_ آره… خیلی خوبم.
دستش رو آروم از دست پدرش کشید و بلند شد. یه نفس عمیق کشید، انگار میخواست این لحظه رو توی سینهش نگه داره. دو قدمی از تخت پدرش فاصله گرفت برگشت و به پدرش نگاهی انداخت اینبار نگاهش پر از یه آرامش تازهای بود که انگار سالها بود ندیده. ناهید به آرومی گفت
_بابا، من… فردا میام بیمارستان.
پدرشوهرم با لبخند به تایید حرف ناهید سر تکون داد. ناهید با قدمهای سبک از اتاق رفت بیرون عمه رو کرد به پدر شوهرم
_ حاجی کاری نداری
_ نه خانم برو خدا به همراهت
منو عمه از پدرشوهرم و ناصر خدا حافظی کردیم اومدیم بیرون، نگاهم افتاد به ناهید که نشسته روی صندلی سرش رو خم کرده با دستش گرفته، بهش گفتم
_ پاشو بریم
سرش رو گرفت بالا
_ بریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناهید یه لحظه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تا برسیم خونه مادر شوهرم ناهید ریز ریز گریه کرد عمه هم گاهی دلداریش میداد و گاهی با گریه همراهیش میکرد حالم خیلی بد شد و یه عالمه سوال توی ذهنم اومد که بپرسم ولی شرایط روحی هیچ کدومشون رو مناسب ندیدم و ساکت موندم... ماشین رو نگه داشتم هر دو یه خداحافظی سردی کردن و پیاده شدن... منم اومدم خونه مامانم... بعد از سلام و احوالپرسی که با صدای آروم با مامانم کردم پرسیدم
_ بچهها خوابن
_ آره خیلی منتظرت موندن که بیای با هم شام بخوریم من اصرارشون کردم گفتم مامانتون معلوم نیست کی بیاد دیگه شامشون خوردن و خوابیدن...
در اتاق باز شد عزیز اومد بیرون
آروم گفت
_ سلام مامان اومدی
از دیدنش و شنیدن صداش دلم آروم گرفت
_ سلام عزیزم تو بیداری
_ آره همه خوابیدن من دلم شور شما رو میزد خوابم نبرد
_ ممنونم پسرم دل شور زدن نداشت که من بیمارستان بودم
_ آقا جون چی شد آوردینش خونه یا هنوز بیمارستانه
مرخص شده ولی صبح میاد
مامانم رو کرد به من
لباساتو در بیار شامتو بیارم بخور تو هم همین جا بخواب
ممنون مامان باید برم خونه لباسهام رو بندازم ماشین بشوره خودمم یه دوش بگیریم.
مامانم با یه سینی که توش سبزی پلو با کوکو بود آورد گذاشت جلوم پرسید
چه خبر از اوضاع و احوال پدرشوهرت
رو کردم به عزیز
پاشو برو از یخچال یه ظرف ماست بیار
عزیز چشمی گفت و پاشد رفت آشپزخونه نگاهم رو دادم به مامانم و اونچه که اتفاق افتاده بود رو براش گفتم
از شنیدن حرفهای من عزیز و مامانم هر دو ناراحت شدند و عزیز گفت
_ مامان عمه ناهید از بس از آقا جون محبت ندیده عقدهای شده و همه رو آزار میده
خواستم جواب عزیز رو بدم که مامانم پرید تو حرفم
_ آره بیچاره، چقدر دلم براش سوخت
عزیز رو کرد به من
_ الان عمه ناهید با شما قهره یا آشتی
_ امشب که بهش گفتم بریم جوابم رو داد حالا ببینم صبح چیکار میکنه
شامم رو خوردم خواستم بیام عزیزم پاشد
_ مامانم منم باهات میام
با هم اومدیم خونه عزیز رفت اتاقش خوابید منم یه دوش گرفتم و کل لباسهام رو ریختم ماشین تا نماز شبم رو خوندم صدای زنگ پایان شستشوی ماشین لباسشوییم بلند شد لباسهام رو روی بند پهن کردم و خوابیدم...
صبح که آماده شدم برم دنبال ناهید و عمه، عزیز گفت
_ مامان میشه منم باهات بیام
_ باشه عزیزم بیا
با هم اومدیم خونه عمه بعد از سلام و احوالپرسی نگاهی به دور خونه انداختم
_ عمه، ناهید خانم نیست هنوز نیومده
عمه خیلی ناراحت جواب داد
_ دیشب نادر اومد دنبالش که برن خونشون بهم گفت من فردا نمیام بیمارستان صبحم که بیدار شدم بهش زنگ زدم گفت من نمیام
_ عه، عمه، آقا جوب بیمارستان منتظرشه
دستهاش رو تکون داد
_ چی بگم، هر چی بهش گفتم گفت نمیام میخوای تو بهش زنگ بزن
باشهای گفتم و شماره ناهید رو گرفتم... دیگه ناامید از جواب دادانش شدم که با صدای گرفته ای جواب داد
_ بله
_ سلام حالت خوبه
_سلام، کارت رو بگو نرگس
_ اومدم دنبالتون بریم بیمارستان دیدم شما هنوز نیومدی
نه، من نمیام به مامانم گفتم که نمیام میخواید برید شما برید
_ آخه...
پرید تو حرفم
_ خدا حافظ
تماس رو قطع کرد...
نگاهم رو دادم به عمه
_گفت نمیام
_باشه، دیگه چیکار کنم بیا خودمون بریم
_ محمد آقا هم دیشب نیومد بیمارستان امروز چی، میاد؟
_ اونم دیشب بهش زنگ زدم هر چی از دهنش در اومد به باباش گفت و آخرشم گفت که نمیام
نچی کردم
_ آقا محسن چی؟
_ اون گفت شما برید منم خودم میام
باشه، پس بیاید بریم تا دیر نشده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
همراهان عزیز مدیر کانال نت ندارن نتونستن پارت رو بارگذاری کنن ب محض دسترسی ب نت حتما انجام وظیفه میشه
تشکر از صبوری شما🌸
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تا برسیم خونه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با عمه سوار ماشین شدیم و اومدیم بیمارستان نگاهم افتاد به ناصر که محسن و فریده و نیلوفر کنارش ایستادن بهشون نزدیک شدیم، تا ناصر چشمش به عزیز افتاد خیلی خوشحال شد همگی با هم سلام کردیم و از ناصر پرسیدم
_آقا جون حالش چطوره
خوبه، کارهای ترخیصشم انجام دادم، داشتم میرفتم بخش بیارمش شما رو دیدم، دیگه شما نیاید بالا همین جا تو سالن بشنید تا بیارمش
ناصر با آسانسور رفت و ما به انتظار ایستادیم، عزیز رو کرد به من
_ مامان الان آقاجون ببینه عمه ناهید و عمو محمد نیستن چقدر ناراحت میشه، نه؟
_ آره؟ عزیزم خیلی، ایکاش اومده بودن
_ مامان، درسته که فرق گذاشتن خیلی بده. ولی آدم نباید پدرشو که از مرگ نجات پیدا کرده تنها بذاره. درست میگم؟
لبخند گرمی بهش زدم
_ آره عزیزم تو درست میگی اصلاً ماها باید یاد بگیریم که گذشت داشته باشیم و همدیگر رو ببخشیم
گرم صحبتهای شیرین با عزیز بودم که ناصر و آقا جون از آسانسور پیاده شدن همگی قدم بر داشتیم سمتشون و سلام و احوالپرسی گرمی با آقا جون کردیم، ازمون پرسید
_ ناهید کجاست؟ چرا اینجا نیست
همه ساکت نگاهش کردن
رو کرد به عمه
_ کجاست؟ نمیبینمش
_ حالش خوب نبود نیومد
_ چش شده، دیشب که خوب بود، محمد چی اونم نیومده؟
عمه با چند ثانیه سکوت سر انداخت بالا
_ نه حاجی اونم نیومده، حالا تو چرا هر کی نیومده رو میبینی اونایی که اومدنو ببین
عمه نگاهشو داد به عزیز
_ ببین بچهام اومده دیدنت
لبخندی به عزیز زد و آغوش باز کرد
بیا پسر با معرفتم
عزیز رفت تو آغوش آقا جون، صورت همدیگر رو بوسیدن، دستش رو آروم زد تو کمر عزیز
ماشاالله به تو پسر، که اومدی دیدن پدر بزرگت، الهی عاقبت بخیر بشی
ناصر رو کرد به باباش
_ بریم آقا جون
بریم بابا...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) با عمه سوار ما
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
همگی اومدیم سمت ماشینهامون و پدر شوهرم نشست تو ماشین ما رسیدیم در خونه دیدم مش رحیم با یه گوسفند پشت در خونه نشسته، با تعجب از ناصر پرسیدم
_ مش رحیم از کجا میدونست که ما امروز آقا جونو میاریم که با گوسفند اومده
_ خودم بهش گفتم یه گوسفند بیاره برای آقا جون قربونی کنیم
_ پدر شوهرم رو کرد به ناصر
_ من کار بدی کردم که بین بچههام فرق گذاشتم که اگر اینها منو حلال نکن حساب کتاب اعمال من اون دنیا خیلی سخت میشه ولی تو هم عیارت با بقیه بچههای من فرق داره، بچههاتم از بقیه نوههای من با معرفت ترند. الان پسر محمد کجاست؟ از عزیز هم بزرگتره... میدونم که نیومده... من کار خیلی بدی کردم که بین بچههام فرق گذاشتم ولی خدا خودش شاهده که بین نوههام فرق نگذاشتم
پرسشگر رو کرد به عمه
_ گذاشتم؟
عمه سر انداخت بالا
_ نه، بین نوهها فرق نگذاشتی... حاجی جان غصه نخور درست میشه، بریم پایین و این بنده خدا مش رحیم رو منتظر نزاریم
همگی از ماشین پیاده شدیم... رفتم سمت مش رحیم بعد از سلام و احوالپرسی گفتم
_ ایکاش فاطمه خانم رو هم آورده بودید
_ باغ پر عمله و بناست دارن مرغداری رو درست میکنند نمیشد که بیاد
_ کارهای ساخت مرغداری خوب پیش میره
_ آره خدا رو شکر
همگی اومدن جلو با مش رحیم سلام و احوالپرسی کردن، مش رحیم خواست گوسفند رو قرباتی کنه من عذر خواهی کردم اومدم حیاط چون طاقت دیدن ذبح گوسفند رو ندارم ... بعد از قربانی همگی وارد خونه شدند پدر شوهرم نشست روی مبلی که نزدیک دستگاه تلفن بود. گوشی رو برداشت و شماره گرفت...ولی هر چی بوق خورد کسی جواب نداد... رو کرد به عمه
_ چرا ناهید جواب نمیده؟
تو شماره خونش رو میگیری شاید اون تو راهه داره میاد اینجا، شماره موبایلش رو بگیر
پدر شوهرم به تایید حرف عمه دو باره شماره گرفت و بعد از چند لحظه گفت
_ اینم جواب نمیده
_ ولش کن شاید گوشیش روی سکوته حالا خودش میاد
پدر شوهرم از ناراحتی چهره ش در هم رفت آهی کشید و آهسته زمزمه کرد
نه نمیاد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\