eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
645 عکس
318 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
شهید مظلوم شهید حمید رضا رجب زاده که به دست بی رحم ترین و سفاک ترین وطن فروشان خائن ایرانی به شهادت
عزیزان یه یا علی بگید شادی روح اموات خودتون و همه شهدا و این شهید عزیز کمک کنید تا امروز بتونیم یه مراسم آبرومند برای این شهید عزیر برگزار کنیم🙏🌷
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
نمی‌دانم آن دختری که در بیمارستان با سر تراشیده و کچل دیدم همان عشق سال‌های جوانی‌ام بود که در فراق و دوری و غم مرگش کلی اشک ریخته بودم یا توهم بود! چرا کچل کرده و چه بر سرِ آن موهای بلند و زیبایش آمده بود؟! در یک سلول انفرادی تنگ و تاریک انداختنم و وقتی از تنهایی و تاریکی آنجا گله و شکایت کردم، بعد از چندین ساعت طاقت فرسا، سرباز نگهبان دریچه روی در را باز کرد و گفت: اینقدر سر و صدا نکن، یه افسر از هموطنات آوردیم پیشت تا باهات حرف بزنه! بلافاصله در را باز کرد و قامت همان دختر کچل با چهره عبوس و کبود و زخمی در چهارچوب در ظاهر شد و با هُل سرباز به داخل سلول آمد و در بسته شد، نمی‌توانستم باور کنم کسی که در تاریکی اتاق می‌دیدم خودش بود و بدون احساس داشت مرا نگاه می‌کرد، با قدمهای سنگین جلو رفتم و دستهای استخوانی سرد و ضعیف و لرزانش را محکم گرفتم و با صدایی تحلیل رفته گفتم: خودتی؟ یا باز دارم رویا می‌بینم؟ پلک‌هایش را بالا آورد و اشک در چشمانش درخشید و با بغض آهسته گفت: اگه میخوای زنده بمونی بهتره وانمود کنی منو نمی‌شناسی..😔👇 https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af IR 17 یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟ 😱🥺 رمان واقعی
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
فصل اول در کانال عمومی تموم شده و تمام پارت‌ها موجوده، فصل دوم هم به زودی به پایان می‌رسه تا پاک نشده بیا ۸۰۰ پارت رو یکجا بخون اونم یه داستان کاملا واقعی با مستندات و فیلمهای واقعی... 👌😁👇 https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند این مرتبه با همّت پستت ندهند چون شمع قرار سوختن گر ندهی سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند دیوان شیخ بهایی ،رباعی شمارهٔ ۳۳ ✍ راه، با «نبودنِ تو» آغاز می‌شود: تا از خویش تهی نشوی، درِ حضور گشوده نمی‌گردد. همّتِ پست، تو را در سطح می‌چرخاند. شمع اگر نسوزد، نوری ندارد؛ تو نیز اگر به آتشِ اختیار نسپاری، حقیقت بر تو نمی‌تابد. روشنایی، مزدِ سوختنِ آگاهانه است. ࿇ ّآمــوزگـارِ مَـعنـــوی ࿇ https://eitaa.com/Amoozgar_maanavi
🔴 دانش آموزای دهم، یازدهم و دوازدهمی ✅ اگه می خوای 30 ویدئوی "رایگان" زیست از تدریس دکتر بام رفیع رو داشته باشی همین الان روی لینک زیر کلیک کن👇🏻 https://link.emrooz.ir/eitaamember ⚠️⚠️بچه ها ظرفیت این تدریس رایگان محدوده
🏜 در کانال «فراتر از افق»، سفری بی‌پایان به ژرفای ناشناخته‌های کیهان را تجربه کنید. 🛰 از اسرار سیاهچاله‌ها و رقص رنگارنگ شفق‌های قطبی گرفته تا معمای سفر در زمان و جهان‌های موازی؛ تمامی این مفاهیم شگفت‌انگیز، با زبانی علمی و بصری، در اینجا به تصویر کشیده شده‌اند. آنچه در این مسیر خواهید دید: 🔭 سیاهچاله‌ها و عجایب گرانشی 🌍 مقیاس حیرت‌انگیز کیهان و جایگاه ما در آن ☁️ سحابی‌ها و زایش ستارگان 👽 جستجوی حیات فرازمینی 🌙 رویت هلال ماه و رویدادهای نجومی 🔥 مهبانگ (بیگ‌بنگ) و آغاز همه‌چیز 💥 و هزاران راز ناگفتهی دیگر... لینک کانال آموزش نجوم https://eitaa.com/joinchat/1487732959C6e96b2e432
. ❌حراج کارای تابستانه شروع شد ❌ تیشرت مردانه سوپر پنبه بالا☝️ رو میتونی فقط با ۴۸۰ تومن بخری تولید و پخش پوشاک حاجی حراجی ‌زنانه👩 بچه گانه👦🧒 مردانه👨‍🦰 سبد خرید اقساطی😳 هم دارن🛒👌 https://eitaa.com/yasenabaviiii/14110 https://eitaa.com/yasenabaviiii/14110 پوشاک حاجی حراجی برا همه اعضای خانواده لباس داره😳☝️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دختر عموی عقد کرده‌م ازم فراری بود و به هیچ وجه نمیخواست من و ببینه! حسابی ازش کفری بودم زنگش می‌زدم جواب نمی‌داد، می‌رفتم خونشون خودش و تو اتاق حبس می‌کرد ،اون شب عروسیِ برادرش کنار در تالار ایستادم تا اگر اومد بیرون مجبورش کنم باهاش حرف بزنم. بعد از کلی انتظار وقتی بیرون اومد دستش و کشیدم بی‌توجه به اعتراضش بردم تو ماشین، تا نگاهم به صورتش افتاد ناباور دهنم از خوشگلیش‌ باز موند ،وقتی ماشین و روشن کردم و به حرکت در آوردم ترسیده نالید.. https://eitaa.com/joinchat/2342716138C02f16bfdbc رمان جذاب رویای‌شیرین که با ۸۰۷پارت در وی‌آی‌پی تکمیل شده😍
میخوام براتون رمانی معرفی کنم که با خوندن هر پارتش ضربان قلبتون بالا بره😎 رمان رویای‌شیرین سرگذشت دختری روستایی که عاشق پسر شهری میشه، غافل از اینکه پسر عموش دوستش داره و برای بدست آوردنش‌ در حال نقشه کشیدنِ!♥️ https://eitaa.com/joinchat/2342716138C02f16bfdbc
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ تولد دوباره با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت راننده‌ی ماشین رفت چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدم‌هایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد. با صدای طلب‌کارش که از بین دندون‌هاش غرید به خودم اومدم و شونه‌هام پرید _حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟! نگاه از چشم‌هایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دست‌هاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت _چی با خودت فکر کردی حنانه پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد _ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟ نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریخته‌ست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجه‌ش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیره‌ش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد هنوز چند قدم نرفته بود که به‌ طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشم‌هام تکون داد و شمرده شمرده گفت _به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه مکثی کرد و دندون‌هاش رو روی هم فشار داد _وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانه‌م خواستگار بیاری حاج آقا ادامه‌شو اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
.🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 اسمم حسناست ، یه دختر یتیم که پدرش جز بدهی های زیاد چیز دیگه ای برامون ارث نذاشت. با برادر و مادرم هرچی کار می‌کردیم نمیتونستیم پول طلبکارا رو بدیم . تا اینکه یه روز طلبکارا اومدن دم در خونمون و تا میتونستن برادرمو کتک زدن، یهو پسر داییم محراب از راه رسید و گفت همه ی بدهی هامونو یه جا میده. من و برادرم مخالف بودیم .میدونستیم پولش حلال نیست . اما همه رو داد اما در عوضش خواست که من زنش بشم . با وجود دخترای رنگارنگ که هربار با یکی بود نمیدونم چرا به من گیر داد. همون شب بساط خواستگاری رو راه انداخت و عاقد دعوت کرد . داشتم دق می‌کردم من از محراب می‌ترسیدم. تا اینکه عاقد اومد یه روحانی جوون که روی ویلچر نشسته بود . به دلم افتاد ازش کمک بخوام، چون عادت داشت قبل خوندن خطبه ی عقد وضو بگیره داستانمو توی یه نامه نوشتم و گفتم راضی نیستم و گذاشتم لای حوله و دادم دستش . تموم امیدم به این عاقد جوون بود . وقتی چای داشت پخش میشد نگاهش یه لحظه روی من نشست و بعدش سینی چای برگشت روی پاش و مجلس بهم خورد.👌😊 https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb اون روحانی جوون که اسمش سید مرتضی بود و من قبلاً خونه ی مادربزرگم موقع روضه خوندن دیده بودمش بخاطر من چای رو ریخت رو پاش و مجلس رو بهم زد و چند وقت بعد ، خودش اومد خواستگاریم 😳 رمان نگارش