دختر عموی عقد کردهم ازم فراری بود و به هیچ وجه نمیخواست من و ببینه!
حسابی ازش کفری بودم
زنگش میزدم جواب نمیداد، میرفتم خونشون خودش و تو اتاق حبس میکرد ،اون شب عروسیِ برادرش کنار در تالار ایستادم تا اگر اومد بیرون مجبورش کنم باهاش حرف بزنم.
بعد از کلی انتظار وقتی بیرون اومد دستش و کشیدم بیتوجه به اعتراضش بردم تو ماشین، تا نگاهم به صورتش افتاد ناباور دهنم از خوشگلیش باز موند ،وقتی ماشین و روشن کردم و به حرکت در آوردم ترسیده نالید..
https://eitaa.com/joinchat/2342716138C02f16bfdbc
رمان جذاب رویایشیرین که با ۸۰۷پارت در ویآیپی تکمیل شده😍
میخوام براتون رمانی معرفی کنم که با خوندن هر پارتش ضربان قلبتون بالا بره😎
رمان رویایشیرین سرگذشت دختری روستایی که عاشق پسر شهری میشه، غافل از اینکه پسر عموش دوستش داره و برای بدست آوردنش در حال نقشه کشیدنِ!♥️
https://eitaa.com/joinchat/2342716138C02f16bfdbc
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
تولد دوباره
#برگ1
با صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی آسفالت نگاهم سمت ماشینی که جلوم توقف کرده بود رفت. دستم مشت شد و سر جام ایستادم. نگاهم سمت رانندهی ماشین رفت
چشم ریز کردم تا بهتر ببینمش. با دیدن امیرعلی دلم هری ریخت پایین و انگار قلبم از جا کنده شد. هنوز تو بهت بودم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم که از ماشین پیاده شد. با قدمهایی بلند ماشین رو دور زد و جلوم ایستاد.
با صدای طلبکارش که از بین دندونهاش غرید به خودم اومدم و شونههام پرید
_حالا دیگه ما رو بخیر تو رو به سلامت حنانه خانم ؟!آره
فکر کردی با یه حرف پا پس میکشم هان؟!
نگاه از چشمهایی که یک روزی آرزوم بود که بتونم بدون مانع بهشون زل بزنم گرفتم، دستهاش رو توی جیب لباس ورزشیش کرد و با صدایی گرفته گفت
_چی با خودت فکر کردی حنانه
پوزخندی عصبانی زد و ادامه داد
_ که بهش میگم نمیخوامش و دست به سرش میکنم ،آره ؟
نفس خفه ای کشیدم نگاهی به اطراف کردم، با تصور اینکه اگه بابا الان برسه خون دوتامون ریختهست تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. لرزیدنی که حتی امیرعلی هم متوجهش شد ،بعد از چند لحظه نگاه خیرهش رو از روم برداشت، پاش رو به طرف ماشینش کج کرد
هنوز چند قدم نرفته بود که به طرفم برگشت، انگشتش رو تهدید وار جلوی چشمهام تکون داد و شمرده شمرده گفت
_به اون شوهر خواهر عوضیت هم بگو قید خواستگار آوردن واسه تورو بزنه
مکثی کرد و دندونهاش رو روی هم فشار داد
_وگرنه دندون هاش رو تو دهنش خرد میکنم،بگو امیرعلی گفته هنوز نمردم که واسه حنانهم خواستگار بیاری حاج آقا
ادامهشو اینجا بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
.🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
اسمم حسناست ، یه دختر یتیم که پدرش جز بدهی های زیاد چیز دیگه ای برامون ارث نذاشت.
با برادر و مادرم هرچی کار میکردیم نمیتونستیم پول طلبکارا رو بدیم .
تا اینکه یه روز طلبکارا اومدن دم در خونمون و تا میتونستن برادرمو کتک زدن، یهو پسر داییم محراب از راه رسید و گفت همه ی بدهی هامونو یه جا میده. من و برادرم مخالف بودیم .میدونستیم پولش حلال نیست .
اما همه رو داد اما در عوضش خواست که من زنش بشم . با وجود دخترای رنگارنگ که هربار با یکی بود نمیدونم چرا به من گیر داد.
همون شب بساط خواستگاری رو راه انداخت و عاقد دعوت کرد . داشتم دق میکردم من از محراب میترسیدم.
تا اینکه عاقد اومد یه روحانی جوون که روی ویلچر نشسته بود .
به دلم افتاد ازش کمک بخوام، چون عادت داشت قبل خوندن خطبه ی عقد وضو بگیره داستانمو توی یه نامه نوشتم و گفتم راضی نیستم و گذاشتم لای حوله و دادم دستش .
تموم امیدم به این عاقد جوون بود . وقتی چای داشت پخش میشد نگاهش یه لحظه روی من نشست و بعدش سینی چای برگشت روی پاش و مجلس بهم خورد.👌😊
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
اون روحانی جوون که اسمش سید مرتضی بود و من قبلاً خونه ی مادربزرگم موقع روضه خوندن دیده بودمش بخاطر من چای رو ریخت رو پاش و مجلس رو بهم زد و چند وقت بعد ، خودش اومد خواستگاریم 😳
رمان #راننده_شخصی
نگارش #آلا