هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
بالاخره کانال اصلی استاد زارعی رو پیدا کردم😍
❌آموزش های رایگان طب سنتی❌
اگه میخوای طب سنتی رو ساده یاد بگیری فقط کافیه وارد کانالشون بشید و از آموزش های رایگانشون استفاده کنید 🤗😉👇🏻
برای ورود ضربه بزنید👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/3415147944Ce63608b1d2
برای بقیه هم بفرست استفاده کنن😊
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
تخفیفات ۴۰ درصدی کرم جوانه گندم و روغن کندش اصل شروع شد😍🌾
جهت استعلام قیمت وارد کانال زیر شوید👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3415147944Ce63608b1d2
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عمه نشست رو م
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ عیبی نداره مامان پاشو معطلش نزار
عمه از ماشین پیاده شد با پدر شوهرم رفتن تو مغازه ناصر برگشت سمت من
_ به نظرت زنگ بزنم به ناهید بگم ما داریم میایم خونتون
_نمیدونم والا لج نکنه از خونش بره بیرون
نفسی کشید
_ خودمم همین فکرو میکنم، ای کاش حماقت نکنه بابا رو تحویل بگیره
_ منم دلم شور میزنه
گرم صحبت با هم بودیم که نگاهم افتاد به عمه و پدر شوهرم داشتن میگفتن و میخندیدن و میومدن، به ناصر گفتم
_ چقدر اخلاق مانانت خوبه، اگر از بابات کینه میگرفت و میگفت نمیبخشم اعصاب همه بهم میریخت
_ پیغمبر میفرماید، مَن عَفا عِندَ القُدرَةِ عَفا اللّه ُ عَنهُ يَومَ العُسرَةِ.
هر كس در زمانى كه قدرت داره و میتونه انتقام بگیره گذشت كنه، خداوند در روز دشوارى که منظورش قیامته ازش گذشت میکنه
یه شوخی گفتم
_ سند روایت
فوری جواب داد
_ كنز العمّال
لبخندی زدم
_ ناراحت نشی گفتم سند شوخی کردم
_ نه چرا ناراحت شم اتفاقا خوبه که بدونی
پدر شوهرم و مادر شوهرم در ماشین رو باز کردند نشستن پدر شوهرم یه کیف کولی کوچیک خیلی قشنگ که روش مونجوق دوزی شده بود گرفت سمت من
_ بیا نرگس جان بابا، اینم برای تو خریدم
کیف رو ازش گرفتم لبخند پهنی زدم
_ ممنون آقا جون چقدرم خوشگله
نگاهم رو دادم به عمه
_ کیف شما رو ببینم
عمه کیفش رو از زیر چادرش در آورد.
_ مبارک باشه چه خوشگل و جا داره
سلامت باشید نرگس جان
نگاهش رو داد پایین
_ کفشم برام خرید
نگاهی به کفشش انداختم
_ چه خوب هر دوشون قهوهایند. بهم میان
آهسته لب خونی کرد
_ حاجی هیچ وقت از خرجی و رخت و لباس و وسایل خونه کم نذاشت فقط همه رو خودش میخرید، نظر منو نمیپرسید و برای خریدهای خودمم باهام نمیومد یا خودش میخرید یا پول میداد میگفت با ناصر یا محمد برو بخر
نرگس جان برام شده بود آرزو که یه بار با حاجی بیام خرید امروز انقدر بهم خوش گذشت و تو دلم حاجی رو دعا کردم
دستش رو گرفتم
_ خدا رو شکر به به خواستتون رسیدید
پدر شوهرم از آینه جلو نگاهی به ما انداخت
_ پچ پچ ممنوع، بلند بگید ما هم بشنویم
عمه گفت
_ دستت درد نکنه حاجی جان منو خوشحال کردی خدا خوشحالت کنه
پدر شوهرن چهره در هم کشید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ عیبی نداره م
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
اونی که خدا ازش راضیه تویی که با یه مرد بد اخلاقو خودخواهی مثل من زندگی کردی و تا بهت گفتم منو حلال کن بدون چونه زدن گفتی حلالت کردم
من منتظر بودم عمه حرفی بزنه ولی ساکت موند و هیچی نگفت نگاهش کردم دیدم از بغض گلو نمیتونه حرف بزنه...
پدر شوهرم رو کرد به ناصر
_ بابا یه شیرینی فروشی خوب نگه دار یه دو کیلودشیرینی بگیریم دست خالی نریم خونه بچهم
_ باشه بابا، سر کوچهشون هم گل فروشیه و هم شیرینی فروشی، شیرینیهاشم همیشه تازهست از اونجا میخریم
تا برسیم تو کوچه ناهید دیگه کسی حرفی نزد. چند قدم مونده به خونهش ناصر ماشین رو پارک کرد و رو کرد به ماها
_ از ماشین پیاده نشید تا من گل و شیرینی رو بخرم بیام با هم بریم
پدر شوهره گفت
_ باشه بابا، ما میشینیم تا تو بیای
ناصر رفت از سر کوچه یه جعبه شیرینی و یه سبد گل گرفت و قبل از اینکه ما از ماشین پیاده شیم و فوری زنگ خونه ناهید رو زد.
من فهمیدم چرا این کارو کرد. ترسید ناهید پدرشو توی تصویر ببینه درو باز نکنه، تو دلم گفتم خب بدی بده دیگه اگه پدرت در مورد تو اشتباه کرده تو که بدتر داری انجام میدی، والا این رفتارها نسبت به پدر و مادر عمر انسانو کوتاه میکنه، برکتو از آدم میگیره اونم بابایی که به خاطر تو غرورش رو زیر پاش گذاشته
در باز شد ناصر برگشت سمت ماشین
_ پیاده شید در ماشین رو قفل کن
همه پیاده شدیم، ناصر گل رو داد دست پدر شوهرم، شیرینی رو گرفت سمت مادر شوهرم، عمه سر انداخت بالا
_ مادر من دستم درد میکنه یا بده نرگس یا خودت بیار
ناصر نگاهش رو داد به من
_ تو میاری
_ نه، خودت بیاری بهتره
ناصر در ماشین رو قفل کرد و وارد حیاط ناهید شدیم. سید عباس اومد با هممون سلام و علیک گرمی کرد
_ خیلی خوش آمدید بفرمایید
عمه ازش پرسید
_ مامانت خونهست؟
بله مامان جون خونهست
سید عباس در حال رو باز
مامان آقا جونیینا اومدن
همگی وارد خونه شدیم نشستیم روی مبل
عمه از سید عباس پرسید
_ پس کو مامانت
سید عباس شرمنده از این کار مامانش نگاهش رو دور خونه چرخوند...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اینک خلاصه اخبار😁
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
@hosein_darabi
﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏🩸﹏🤍﹏
- چرا اومدی بیرون دارن خطبه رو میخونن!
+ گفتن مطلقه تو اتاق نباشه نحسی میاره... نشنیدید؟
- خیلی غلط کردن به کسی چه مربوط! کی بوده بگو برم دهنشونو ببندم..
+ شما برید تو بهتره جلو فامیل خوبیت نداره...
- اگه تو مطلقه ای پس منم هستم. پس منم نمیرم داخل... اصلا شاید ما خواستیم بهم برگردیم به بقیه چه مربوط! بعد خطبه میخوام با بابات حرف بزنم...
+ چه... چه حرفی مونده که بزنید؟
صدای صلوات و دست و کل از توی خونه بلند شد که به معنی بله گفتن عروس و تموم شدن خطبه بود... کسی حواسش به حیاط نبود و امیرعباس از فرصت استفاده کرد و جلوتر اومد. تو چشام خیره شد و لب تر کرد:
- میدونی که هر زمان دوباره بخوامت بهم محرمی.. حتی همین الان...
با این حرف زیر چونه مو گرفت و...
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
این کانال ۳ رمان درحال ارسال و ۱۰ رمان کامل شده داره که زیر نظر یک مشاور ارشد و یک دکترای ادبیات نوشته شدن🥰
همه رمانها برگرفته از سرگذشت های واقعی کیس های مشاوره هستن تا شما رو برای مهارت های زناشویی در زندگی آماده کنن و ماجرای جذاب ترین و آموزنده ترین کیس ها رو براتون مینویسن تا هم لذت ببرید هم تجربه کسب کنید🤍
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰
۱۰ تا رمانشون همین الان #کامل یکجا میتونید دریافت کنید
همین الان کاملا واقعی
تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
سیَــه_چـــوم_ پارت ا
«سـیــاه چــشـــم»
امروز او برمی گشت .اویی که ده سال بود که اسمش را به زبان هیج یک از اهالی خانه نمی آمد. حاج بابا آوردن اسمش را ممنوع کرده بود. او که روزی مَحرم و همسر بود !
_ کجایی مه یاس؟ بیا دیگه ! همه رفتن.
شالم را روی سرم مرتب می کنم. .حالا من آن دختر ۱۳ ساله نیستم که روزی مرا تنها گذاشته بود . بزرگ شده بودم. کارخانه چای حاج بابا را به تنهایی می چرخاندم. با این افکار از آینه فاصله می گیریم و جواب می دهم.
_ اومدم مامان !!حالا نمی شد من نیام.. کارخانه کلی کار دارم.
مامان اخمی تحویلم می دهد و من می فهم به این رفتن مجبورم...
☆☆☆☆▪︎○○ ☆☆☆☆☆
_مه یاس !! دخترم!
به سمت حاج بابا می چرخم . شاید باید کار پسرش را به پای این مرد می نوشتم اما اما در این ده سال آنقدر دستم را گرفته بود و همیشه پشتم و پناهم شده بود که دیگر کارش به چشم نمی آمد.
_ جانم حاج بابا..
شرمنده نگاهم می کند.
_ به خدا قسم!! دست من بود ،جلوی آمدن این پسر را می گرفتم، اما هر کاری کردم نشد.من شرمنده اتم بابا جان.
فرمان را به سمت راست می چرخانم و به سمتش می چرخم.
_ بالاخره آقا نریمان باید برگشت. مطمئن باشید برای من، گذشته هیج اهمیتی ندارد .
دروغ میگویم ،من آنقدر که نشان نمی دادم محکم نبودم اما مجبور ضعف نشان ندهم.
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
اما وقتی تو فرودگاه اون ظالم را می ببینم.....
.🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
اسمم حسناست ، یه دختر یتیم که پدرش جز بدهی های زیاد چیز دیگه ای برامون ارث نذاشت.
با برادر و مادرم هرچی کار میکردیم نمیتونستیم پول طلبکارا رو بدیم .
تا اینکه یه روز طلبکارا اومدن دم در خونمون و تا میتونستن برادرمو کتک زدن، یهو پسر داییم محراب از راه رسید و گفت همه ی بدهی هامونو یه جا میده. من و برادرم مخالف بودیم .میدونستیم پولش حلال نیست .
اما همه رو داد اما در عوضش خواست که من زنش بشم . با وجود دخترای رنگارنگ که هربار با یکی بود نمیدونم چرا به من گیر داد.
همون شب بساط خواستگاری رو راه انداخت و عاقد دعوت کرد . داشتم دق میکردم من از محراب میترسیدم.
تا اینکه عاقد اومد یه روحانی جوون که روی ویلچر نشسته بود .
به دلم افتاد ازش کمک بخوام، چون عادت داشت قبل خوندن خطبه ی عقد وضو بگیره داستانمو توی یه نامه نوشتم و گفتم راضی نیستم و گذاشتم لای حوله و دادم دستش .
تموم امیدم به این عاقد جوون بود . وقتی چای داشت پخش میشد نگاهش یه لحظه روی من نشست و بعدش سینی چای برگشت روی پاش و مجلس بهم خورد.👌😊
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
اون روحانی جوون که اسمش سید مرتضی بود و من قبلاً خونه ی مادربزرگم موقع روضه خوندن دیده بودمش بخاطر من چای رو ریخت رو پاش و مجلس رو بهم زد و چند وقت بعد ، خودش اومد خواستگاریم 😳
رمان #راننده_شخصی
نگارش #آلا