eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
626 عکس
321 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) عمه نشست رو م
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ عیبی نداره مامان پاشو معطلش نزار عمه از ماشین پیاده شد با پدر شوهرم رفتن تو مغازه ناصر برگشت سمت من _ به نظرت زنگ بزنم به ناهید بگم ما داریم میایم خونتون _نمی‌دونم والا لج نکنه از خونش بره بیرون نفسی کشید _ خودمم همین فکرو می‌کنم، ای کاش حماقت نکنه بابا رو تحویل بگیره _ منم دلم شور می‌زنه گرم صحبت با هم بودیم که نگاهم افتاد به عمه و پدر شوهرم داشتن میگفتن و میخندیدن و میومدن، به ناصر گفتم _ چقدر اخلاق مانانت خوبه، اگر از بابات کینه میگرفت و میگفت نمی‌بخشم اعصاب همه بهم میریخت _ پیغمبر میفرماید، مَن عَفا عِندَ القُدرَةِ عَفا اللّه ُ عَنهُ يَومَ العُسرَةِ. هر كس در زمانى كه قدرت داره و میتونه انتقام بگیره گذشت كنه، خداوند در روز دشوارى که منظورش قیامته ازش گذشت میکنه یه شوخی گفتم _ سند روایت فوری جواب داد _ كنز العمّال لبخندی زدم _ ناراحت نشی گفتم سند شوخی کردم _ نه چرا ناراحت شم اتفاقا خوبه که بدونی پدر شوهرم و مادر شوهرم در ماشین رو باز کردند نشستن پدر شوهرم یه کیف کولی کوچیک خیلی قشنگ که روش مونجوق دوزی شده بود گرفت سمت من _ بیا نرگس جان بابا، اینم برای تو خریدم کیف رو ازش گرفتم لبخند پهنی زدم _ ممنون آقا جون چقدرم خوشگله نگاهم رو دادم به عمه _ کیف شما رو ببینم عمه کیفش رو از زیر چادرش در آورد. _ مبارک باشه چه خوشگل و جا داره سلامت باشید نرگس جان نگاهش رو داد پایین _ کفشم برام خرید نگاهی به کفشش انداختم _ چه خوب هر دوشون قهوه‌ایند. بهم میان آهسته لب خونی کرد _ حاجی هیچ وقت از خرجی و رخت و لباس و وسایل خونه کم نذاشت فقط همه رو خودش میخرید، نظر منو نمیپرسید و برای خریدهای خودمم باهام نمیومد یا خودش میخرید یا پول میداد میگفت با ناصر یا محمد برو بخر نرگس جان برام شده بود آرزو که یه بار با حاجی بیام خرید امروز انقدر بهم خوش گذشت و تو دلم حاجی رو دعا کردم دستش رو گرفتم _ خدا رو شکر به به خواستتون رسیدید پدر شوهرم از آینه جلو نگاهی به ما انداخت _ پچ پچ ممنوع، بلند بگید ما هم بشنویم عمه گفت _ دستت درد نکنه حاجی جان منو خوشحال کردی خدا خوشحالت کنه پدر شوهرن چهره در هم کشید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ عیبی نداره م
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) اونی که خدا ازش راضیه تویی که با یه مرد بد اخلاق‌و خودخواهی مثل من زندگی کردی و تا بهت گفتم منو حلال کن بدون چونه زدن گفتی حلالت کردم من منتظر بودم عمه حرفی بزنه ولی ساکت موند و هیچی نگفت نگاهش کردم دیدم از بغض گلو نمیتونه حرف بزنه... پدر شوهرم رو کرد به ناصر _ بابا یه شیرینی فروشی خوب نگه دار یه دو کیلودشیرینی بگیریم دست خالی نریم خونه بچه‌م _ باشه بابا، سر کوچه‌شون هم گل فروشیه و هم شیرینی فروشی، شیرینی‌هاشم همیشه تازه‌ست از اونجا میخریم تا برسیم تو کوچه ناهید دیگه کسی حرفی نزد. چند قدم مونده به خونه‌ش ناصر ماشین رو پارک کرد و رو کرد به ماها _ از ماشین پیاده نشید تا من گل و شیرینی رو بخرم بیام با هم بریم پدر شوهره گفت _ باشه بابا، ما میشینیم تا تو بیای ناصر رفت از سر کوچه یه جعبه شیرینی و یه سبد گل گرفت و قبل از اینکه ما از ماشین پیاده شیم و فوری زنگ خونه ناهید رو زد. من فهمیدم چرا این کارو کرد. ترسید ناهید پدرشو توی تصویر ببینه درو باز نکنه، تو دلم گفتم خب بدی بده دیگه اگه پدرت در مورد تو اشتباه کرده تو که بدتر داری انجام میدی، والا این رفتارها نسبت به پدر و مادر عمر انسان‌‌و کوتاه می‌کنه، برکت‌و از آدم می‌گیره اونم بابایی که به خاطر تو غرورش رو زیر پاش گذاشته در باز شد ناصر برگشت سمت ماشین _ پیاده شید در ماشین رو قفل کن همه پیاده شدیم، ناصر گل رو داد دست پدر شوهرم، شیرینی رو گرفت سمت مادر شوهرم، عمه سر انداخت بالا _ مادر من دستم درد میکنه یا بده نرگس یا خودت بیار ناصر نگاهش رو داد به من _ تو میاری _ نه، خودت بیاری بهتره ناصر در ماشین رو قفل کرد و وارد حیاط ناهید شدیم‌. سید عباس اومد با هممون سلام و علیک گرمی کرد _ خیلی خوش آمدید بفرمایید عمه ازش پرسید _ مامانت خونه‌ست؟ بله مامان جون خونه‌ست سید عباس در حال رو باز مامان آقا جونی‌ینا اومدن همگی وارد خونه شدیم نشستیم روی مبل عمه از سید عباس پرسید _ پس کو مامانت سید عباس شرمنده از این کار مامانش نگاهش رو دور خونه چرخوند... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) اونی که خدا از
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ نمی‌دونم من اومدم تو حیاط مامانم تو هال بود پدر شوهرم با صدای بلند گفت _ ناهید جان، بابا کجایی، برات گل خریدم ناصر عصبانی سریع تکون دادو زیر لب زمزمه کرد لا اله الا الله یه حسی بهم گفت: این رفته خودشو یه جا پنهان کرده الانم روش نمی‌شه بیاد. برم سری تو اتاقا بزنم پیداش کنم ازش خواهش کنم بیاد. در اتاق خوابشو باز کردم نگاهی به دور اطراف انداختم دیدم کنار میز آرایشش زانوهاشو تو خودش جمع کرده داره گریه می‌کنه... نشستم روبه روش. _ ناهید جان بابات با گل شیرینی اومده دیدنت پاشو بیا تو حال پیش ما با چشم‌های پر از اشکش ساکت تو چشمای من خیره شد. دستشو گرفتم آروم کشیدم _ پاشو بیا بریم بلند شد اشکاشو با دستمال از صورتش جمع کرد. دستش رو از دستم کشید نه نمیام، نمی‌تونم بیام، بابام منو دوست نداشت، چرا؟ چون دختر بودم؟ همه فقط ناهیدی رو می‌بینن که از صبح تا شب خونه باباشه اما نمی‌بینن که من دائم دارم به اینا خدمت می‌کنم حواسم به داروهاشون هست غذا براشون درست می‌کنم خونه رو مرتب می‌کنم بیشتر از پسرا پیش اینام یه حسی بهم گفت ناهید الان احتیاج داره تو حرفاشو بشنوی اصلاً تلاش نکن که نصیحتش کنی، منم با تکون سرم چحرفهاش رو تایید کردم. ناهید ادامه داد _الانم بابای من متوجه اشتباهاتش که نشده، فهمیده اون دنیا از کارش ایراد گرفتن می‌خواد از من حلالیت بگیره که کار خودشو درست کنه، درست میگم _چی بگم ناهید جان به نظرم بیا با خودش صحبت کن من از اون رو می‌بینم که باهاش حرف بزنم؟ تو این مدت که عروس ما بودی دیدی من و بابام بشینیم با هم حرف بزنیم؟ _نه، ندیدم. ولی الان فرصت خوبیه به خودت جرات بده، با ملایمت، نه با تندی حرفهایی که تو دلت مونده بهش بگو احساس کردم کمی دلش نرم شد، تکرار کردم بریم ناهید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ نمی‌دونم من
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ساکت منو نگاه کرد. دستش رو گرفتم و آروم کشیدم بیا بریم خدا روشکر حرفی نزد. با من هم قدم شد... اومدیم تو هال پدر شوهرم از جاش بلند شد با قدمهای آروم اومد سمت ناهید وقتی دسته گل رو گرفت سمتش متوجه شدم دستهاش میلرزه... پدر شوهرم با صدای گرفته‌ای که از بغض در گلوش بلند شد گفت _ بیا بابا، دسته گل واقعی تو هستی من گل آوردم برای گل ناهید با اکراه دسته گل رو گرفت پدر شوهرم ناهید رو در آغوش گرفت و هر دو گریه کردند منو مادر شوهرمم اشکمون در اومد ناصر ناراحت سر انداخت پایین... سید عباس‌م با چشم‌های پر اشک خیره شد به این صحنه ناهید دسته‌ گل رو محکم تو دستش فشار داد، انگار میخواست خودش رو با اون نگه داره. اشکهاش بیصدا میریخت، ولی حرفی نمیزد. پدرشوهرم سرشو روی شونه‌ ناهید گذاشت و آروم زمزمه کرد _ ببخش منو دخترم… میدونم دیر شده، اومدم بگم که اشتباه کردم. ناهید سرش رو تکون داد، نه یعنی بله، نه یعنی نه. فقط یه نفس عمیق کشید و آروم گفت: _ بابا… چرا این همه سال؟ پدرشوهر سرس رو از روی شونه‌های ناهید برداشت و یه قدم عقب رفت. نگاهش به زمین دوخت _ از اولم دوستت داشتم از روی غرور و جهل پا فشاری میکردم که نمیخوامت مادر شوهرم دستمالی به ناهید داد و آروم گفت: _ بیا بشین عزیزم، یه چایی بخور. ناهید نشست، ولی دسته‌گل رو ول نکرد. ناصر هنوز ساکت فقط نگاه میکرد... سید عباسم اومد کنار مامانش بیحرف وایساد پدر شوهرم با یه فاصله‌ی کوچیک نشست کنار ناهید. چند لحظه سکوت سنگینی بر فضای خونه حاکم شد. پدر شوهرم سکوت رو شکست _ میدونم یه شبه نمیتونم جبران کنم. ولی از امروز میخوام تلاش کنم تا بی محبتی ها و بی توجهی های به تو رو جبران کنم. بعد از چند لحظه سکوت کرد ادامه داد _ البته اگه بهم فرصت بدی. ناهید سرش رو بلند کرد و برای اولین بار مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد. صداش لرزید: _ بابا من از بچه‌گیم تشنه محبت شما بودم ولی... پدرش لبخند تلخی زد: _ میدونم بابا، ببخشید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونستی هر شب میری خیابون برمیگردی مخاطب این صحبتی؟ دلت میاد اونوقت حتی یه شب رو هم از دست بدی؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خودکار بیک؛ حامی آموزش و یادگیری دانش‌آموزان ایران 🔹 آموزش تخصصی و رایگان پایه اول تا نهم لینک کانال های درسونه👇🏽 اول دبستان 👈🏼 @darsoone1 دوم دبستان 👈🏼 @darsoone2 سوم دبستان 👈🏼 @darsoone3 چهارم دبستان 👈🏼 @darsoone4 پنجم دبستان 👈🏼 @darsoone5 ششم دبستان 👈🏼 @darsoone6 پایه هفتم 👈🏼 @darsoone7 پایه هشتم 👈🏼 @darsoone8 پایه نهم 👈🏼 @darsoone9 آموزش زبان 👈🏼 @en_darsoone
27.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دانش آموزای دهم، یازدهم و دوازدهمی ✅ اگه می خوای 30 ویدئوی "رایگان" زیست از تدریس دکتر بام رفیع رو داشته باشی همین الان روی لینک زیر کلیک کن👇🏻 https://link.emrooz.ir/eitaamember ⚠️⚠️بچه ها ظرفیت این تدریس رایگان محدوده
╭━━━ 🥀🔥 ━━━╮ رمان «خَط» ╰━━━ 🍷🕊️ ━━━╯ هنوز باورم نمی‌شد اینجا کجاست... عربستان. من از ایران آمده بودم و حالا وسط جایی بودم که حتی نمی‌فهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید. مرد عرب مقابلم ایستاد و چند دقیقه بعد، زن جوانی با یک لباس قرمز وارد اتاق شد. با هزار ترس لباس را پوشیدم و جلوی آینه ایستادم. ـ خدایا... من اینجا چی کار می‌کنم؟ همان لحظه در باز شد. همان مرد وارد شد، نگاهم کرد و آرام گفت: ـ چقدر قشنگ شدی... با صدای لرزان گفتم: ـ من نمی‌خوام اینجا باشم... اما برای اینکه بفهمید چطور به اینجا رسیدم، باید برگردم به چند روز قبل... همراه دوتا از دوستام برای یه سفر معمولی راهی جاده شده بودم، اما بعد از یک توقف کوتاه، چشم باز کردم و خودمو وسط یه بیابون داغ دیدم! چند ساعت بعد فهمیدم کجاییم...یه بازار!اما نه برای خرید و فروش وسایل؛ما خودمون قرار بود فروخته بشیم! 🔥درست وقتی فکر می‌کردم راه فراری ندارم، یه مرد ایرانی و مرموز به اسم فواد نجاتم داد. مردی مذهبی و سرد که قرار بود فقط کمکم کنه، اما سرنوشت کاری کرد سر از شرکتش دربیارم! برای حمایت از من، تصمیم گرفت بینمون عقد موقت جاری بشه.همون روز با شیطنت پرسیدم: ـ ببخشید اگه نامزدم با من کاری کنه قبل از عروسی چی میشه 🤭🔥فواد خندید و گفت: ـ جلوی زبونت رو بگیر... امشب خودم توی عمارت جواب سؤال سختت رو میدم، نازلی خانم! فکر می‌کردم فقط می‌خواد منو بترسونه... اما نمی‌دونستم که حرفش به واقعیت تبدیل میشه 🫣🔥 🔥 ادامه رمان «خَط» 👇 https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
برای دیدن هزاران محصول تخفیفی همین الان یه سر به سایت بزن https://a.bslm.ir/api/v1/tracking/click/g/ba3a95508b31319664576379fa2e1524?b64=