🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) اونی که خدا از
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ نمیدونم من اومدم تو حیاط مامانم تو هال بود
پدر شوهرم با صدای بلند گفت
_ ناهید جان، بابا کجایی، برات گل خریدم
ناصر عصبانی سریع تکون دادو زیر لب زمزمه کرد
لا اله الا الله
یه حسی بهم گفت: این رفته خودشو یه جا پنهان کرده الانم روش نمیشه بیاد. برم سری تو اتاقا بزنم پیداش کنم ازش خواهش کنم بیاد.
در اتاق خوابشو باز کردم نگاهی به دور اطراف انداختم دیدم کنار میز آرایشش زانوهاشو تو خودش جمع کرده داره گریه میکنه... نشستم روبه روش.
_ ناهید جان بابات با گل شیرینی اومده دیدنت پاشو بیا تو حال پیش ما
با چشمهای پر از اشکش ساکت تو چشمای من خیره شد.
دستشو گرفتم آروم کشیدم
_ پاشو بیا بریم
بلند شد اشکاشو با دستمال از صورتش جمع کرد. دستش رو از دستم کشید
نه نمیام، نمیتونم بیام، بابام منو دوست نداشت، چرا؟ چون دختر بودم؟ همه فقط ناهیدی رو میبینن که از صبح تا شب خونه باباشه اما نمیبینن که من دائم دارم به اینا خدمت میکنم حواسم به داروهاشون هست غذا براشون درست میکنم خونه رو مرتب میکنم بیشتر از پسرا پیش اینام
یه حسی بهم گفت ناهید الان احتیاج داره تو حرفاشو بشنوی اصلاً تلاش نکن که نصیحتش کنی، منم با تکون سرم چحرفهاش رو تایید کردم. ناهید ادامه داد
_الانم بابای من متوجه اشتباهاتش که نشده، فهمیده اون دنیا از کارش ایراد گرفتن میخواد از من حلالیت بگیره که کار خودشو درست کنه، درست میگم
_چی بگم ناهید جان به نظرم بیا با خودش صحبت کن
من از اون رو میبینم که باهاش حرف بزنم؟ تو این مدت که عروس ما بودی دیدی من و بابام بشینیم با هم حرف بزنیم؟
_نه، ندیدم. ولی الان فرصت خوبیه به خودت جرات بده، با ملایمت، نه با تندی حرفهایی که تو دلت مونده بهش بگو
احساس کردم کمی دلش نرم شد، تکرار کردم
بریم ناهید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ نمیدونم من
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ساکت منو نگاه کرد.
دستش رو گرفتم و آروم کشیدم بیا
بریم
خدا روشکر حرفی نزد. با من هم قدم شد... اومدیم تو هال پدر شوهرم از جاش بلند شد با قدمهای آروم اومد سمت ناهید وقتی دسته گل رو گرفت سمتش متوجه شدم دستهاش میلرزه... پدر شوهرم با صدای گرفتهای که از بغض در گلوش بلند شد گفت
_ بیا بابا، دسته گل واقعی تو هستی من گل آوردم برای گل
ناهید با اکراه دسته گل رو گرفت پدر شوهرم ناهید رو در آغوش گرفت و هر دو گریه کردند منو مادر شوهرمم اشکمون در اومد ناصر ناراحت سر انداخت پایین... سید عباسم با چشمهای پر اشک خیره شد به این صحنه
ناهید دسته گل رو محکم تو دستش فشار داد، انگار میخواست خودش رو با اون نگه داره. اشکهاش بیصدا میریخت، ولی حرفی نمیزد. پدرشوهرم سرشو روی شونه ناهید گذاشت و آروم زمزمه کرد
_ ببخش منو دخترم… میدونم دیر شده، اومدم بگم که اشتباه کردم.
ناهید سرش رو تکون داد، نه یعنی بله، نه یعنی نه. فقط یه نفس عمیق کشید و آروم گفت:
_ بابا… چرا این همه سال؟
پدرشوهر سرس رو از روی شونههای ناهید برداشت و یه قدم عقب رفت. نگاهش به زمین دوخت
_ از اولم دوستت داشتم از روی غرور و جهل پا فشاری میکردم که نمیخوامت
مادر شوهرم دستمالی به ناهید داد و آروم گفت:
_ بیا بشین عزیزم، یه چایی بخور.
ناهید نشست، ولی دستهگل رو ول نکرد. ناصر هنوز ساکت فقط نگاه میکرد... سید عباسم اومد کنار مامانش بیحرف وایساد
پدر شوهرم با یه فاصلهی کوچیک نشست کنار ناهید. چند لحظه سکوت سنگینی بر فضای خونه حاکم شد.
پدر شوهرم سکوت رو شکست
_ میدونم یه شبه نمیتونم جبران کنم. ولی از امروز میخوام تلاش کنم تا بی محبتی ها و بی توجهی های به تو رو جبران کنم.
بعد از چند لحظه سکوت کرد ادامه داد
_ البته اگه بهم فرصت بدی.
ناهید سرش رو بلند کرد و برای اولین بار مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد. صداش لرزید:
_ بابا من از بچهگیم تشنه محبت شما بودم ولی...
پدرش لبخند تلخی زد:
_ میدونم بابا، ببخشید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونستی هر شب میری خیابون برمیگردی مخاطب این صحبتی؟
دلت میاد اونوقت حتی یه شب رو هم از دست بدی؟
╭━━━ 🥀🔥 ━━━╮
رمان «خَط»
╰━━━ 🍷🕊️ ━━━╯
هنوز باورم نمیشد اینجا کجاست...
عربستان.
من از ایران آمده بودم و حالا وسط جایی بودم که حتی نمیفهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید.
مرد عرب مقابلم ایستاد و چند دقیقه بعد، زن جوانی با یک لباس قرمز وارد اتاق شد.
با هزار ترس لباس را پوشیدم و جلوی آینه ایستادم.
ـ خدایا... من اینجا چی کار میکنم؟
همان لحظه در باز شد.
همان مرد وارد شد، نگاهم کرد و آرام گفت:
ـ چقدر قشنگ شدی...
با صدای لرزان گفتم:
ـ من نمیخوام اینجا باشم...
اما برای اینکه بفهمید چطور به اینجا رسیدم، باید برگردم به چند روز قبل...
همراه دوتا از دوستام برای یه سفر معمولی راهی جاده شده بودم، اما بعد از یک توقف کوتاه، چشم باز کردم و خودمو وسط یه بیابون داغ دیدم!
چند ساعت بعد فهمیدم کجاییم...یه بازار!اما نه برای خرید و فروش وسایل؛ما خودمون قرار بود فروخته بشیم! 🔥درست وقتی فکر میکردم راه فراری ندارم، یه مرد ایرانی و مرموز به اسم فواد نجاتم داد.
مردی مذهبی و سرد که قرار بود فقط کمکم کنه، اما سرنوشت کاری کرد سر از شرکتش دربیارم!
برای حمایت از من، تصمیم گرفت بینمون عقد موقت جاری بشه.همون روز با شیطنت پرسیدم:
ـ ببخشید اگه نامزدم با من کاری کنه قبل از عروسی چی میشه 🤭🔥فواد خندید و گفت:
ـ جلوی زبونت رو بگیر... امشب خودم توی عمارت جواب سؤال سختت رو میدم، نازلی خانم!
فکر میکردم فقط میخواد منو بترسونه...
اما نمیدونستم که حرفش به واقعیت تبدیل میشه 🫣🔥
🔥 ادامه رمان «خَط» 👇
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
🌀 بدوووو بدوووو. 🏃♀️
🌀 تا عقب نمونی❌️
🔥 اینجا #کوله مدارس و دانشجویی داره
۴۰۰ ، ۵۰۰ ت زیر قیمت حراج زده🎒
🔥 #کتونی مدارس ، کیف و #کفش اداری
❣واسه خودت ، واسه مدرسه بچه هات بیا از دل تولیدی کوله و کیف بخر📢🤌
❌به #سراسر ایرانم براتون میفرستن 😵
https://eitaa.com/joinchat/2130445208Cf641321011
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
من دلنازم..
زن پسر بزرگ حاج کمیل که دخترهای کل شهر رو براش ردیف کرده بودن، اما اون منو انتخاب کرد.
ازدواج منو شوهرم اجباری بود و اصلا دوسش نداشتم. اونم وقتی حس منو فهمید سمتم نیومد و فقط گفت زندگی کنم چون مادر مریضش زجر نکشه.
بهم گفته بود اگه باهاش همکاری کنم و نذارم کسی بفهمه بین ما شکرابه بعد مدتی جدا میشیم، منم قبول کردم و توی جمع مثل یه زن و شوهر خوشبخت بودیم.
تا اینکه یه روز وقتی خونهی باباش ناهار دعوت بودیم و همه دور هم جمع بودن حاج کمیل رو به من کرد و گفت:
_حاج خانوم نوه میخواد عروس هنوز خبری نیست؟
از خجالت داشتم آب میشدم که شوهرم گفت:
_قربون حاج خانوم برم،حاج خانوم جون بخواد تا سال دیگه انشاالله نوهش بغلشه.
با این حرفش شوکه شدم مگه قرار نبود جدا بشیم؟ زیاد جدیش نگرفتم اما وقتی به خونه رسیدیم کنارم نشست و گفت:
_آقام از بچگی بهم یاد داده هرچی مامانم بگه بگم چشم!!!!!
https://eitaa.com/joinchat/2430993918C8314655019
حافظ بلا😐
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
از محضر که بیرون اومدیم دستم و گرفت...خجالت کشیدم!با اینکه یه بار ازدواج کرده بودم اما انگار یه حس دیگه ای تو #قلبم بیدار شده بود.من اینبار واقعا #عاشق شده بودم و با #عشق ازدواج کردم!
_خوب شازه خانم،کجا بریم برای ناهار؟
نگاهم رو ازش دزدیدم و آهسته گفتم
_نمی دونم...من اینجا رو زیاد بلد نیستم
با #محبت نگام کرد و گفت
_باورم نمیشه!بعد از این همه سختی به دستت آوردم و دارم به #آرامش میرسم
_بایدم باورت نشه!
به زنی که ظاهر مناسبی نداشت و نسبت به سنش زیادی جلف به نظر میرسید نگاه کردم
_به خاطر این، با این #ظاهر مسخره از دستم فرار کردی؟...
با تعجب به #سیاوش که رنگش پریده بود نگاه کردم...چرا چیزی نمیگفت؟‼️⁉️
#رویــــای_سبز🌿
https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
_دختر جون...میدونی کنار شوهر من وایسادی؟میدونی اینکه آس و پاس اومده پیشت چقدر پول دار و ثروتمندِ؟
به سیاوش نزدیک شد و ادامه داد
_به خاطر منه که زنده ای !...خوب میدونی اگه الان باهام نیای چه اتفاقی میافته!
آهسته دستم و ول کرد...نگاهش غمگین بود و زیر لب یه چیزی گفت که از گیجی نفهمیدم... ناباور رفتنش رو نگاه کردم...واقعاًمن و گذاشت و رفت!💔
https://eitaa.com/joinchat/2816803398C419060fbd8
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
«ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر حالم بد نشه».
این آخرین جملهای بود که به ملیکا گفتم!
من یاسینم. برای انتقام از پدرم، با دختری ازدواج کردم که حتی اسمش هم برام مهم نبود. قرار بود فقط سند زمین رو بگیرم و بعد ولش کنم ولی اون دختر هر روز با یه لبخند سعی میکرد دل منو به دست بیاره و من، هر روز یه تکه از غرورش رو زیر پام له میکردم.
اون شب کتم رو برداشتم که برم.آروم از آشپزخونه بیرون اومد._ امشبم دیر میای؟
_ آره.
_ حداقل میشه بدونم کجا میری؟
_ از کی تا حالا باید به تو جواب پس بدم؟
_ فقط کاش امشب زود بیای.
پوزخند زدم._ این نقش ها بهت نمیاد، ملیکا!
اشک توی چشمهاش جمع شد، اما برام مهم نبود. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و گفتم_ اصلاً شاید امشب خونه هم نیام. ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر، حالم به هم نخوره.
در رو بستم و رفتم. ولی فردا که برگشتم، ملیکا نبود. وارد اتاقش شدم و با چیزی که دیدم، چند ثانیه فقط همونجا خشکم زد. ملیکا...
https://eitaa.com/joinchat/3956934228C9d3c3437bb
IR 24
551.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥔🧅🥕🍗🧆🌯🌮🥩🥐🥪
👇 طرز تهیه بیش از 10000 نوع غذای نونی و محلی
انواع غذا با #گوشت_چرخکرده
انوع غذا با #گوشت_مرغ 🍗
فوت و فن آشپزی 👩🍳
با بیش از 10000 دستور وکلیپو تصویری مرحلهبهمرحله
#دسر_کیک_سفره_آرایی_پیتزا_فینگر_فود
https://eitaa.com/joinchat/3383493992C91f2669ba1
بدو بیا که آموزشهاش واقعا عاااااالیه 🏃♀🏃♀☝️