مادرم با لبخند پیروزمندانه اش، دستش و گذاشته بود روی کمرم و به سمت مبلمان سلطنتی وسط سالن هدایتم میکرد.
به قصد آروم کردنم زیر لب گفت:
_فقط ببینش پسرم، همین!
من اما داشتم با خودم تمرین میکردم که چطور با سردترین لحن ممکن،این بازی مسخره رو همونجا تموم کنم و دلم رو سنگ کنم تا اسیر این وصلت اجباری نشم تا اینکه دیدمش.
پشتش به من بود.پیراهن بلند و ظریفی از حریر یاسی رنگ به تن داشت،با گُلهای سفید ریزی که انگار زیر نور لوستر میر،قصیدن. موهاش رو رها کرده بود و همونطور که میخندید، شونههاش تکون میخورد. نفسم بند اومد. صدای خندهاش... خدای من، این خنده که مال این دختر نبود! این خندهی ملکا بود.همون دختری که سالها پیش،با غرور احمقانه ام از دستش داده بودم.
سرم رو تکون دادم.حتماً خواب بودم اما وقتی سرش رو چرخوند و نگاهش تو نگاه من گره خورد، زمان برای همیشه ایستاد.
دهانش نیمه باز موند و فنجون چای تو دستش لرزید.
این نگاه،همون نگاه قدیمی بود،همونقدر آشنا.
صدای تپش قلب من تو اون لحظه، بلندترین فریاد عالم بود وقتی اسمم رو زمزمه کرد...
اون لحظه،یه حس عجیبی از دلتنگی بهم برگشت. چطور ممکن بود؟!
ادامه ی این سرگذشت واقعی و مهیج تو کانال زیره. دنبال کن و چند پارت بخون ببین این قلم چه میکنه باهات👌👇
https://eitaa.com/joinchat/672335055C5ddc198c3b
پسره به اجبار مادرش میره خواستگاری میبینه دختره عشقشه که ولش کرده بود! 💔
IR 25
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ساکت منو نگاه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۱۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
امیر عباس با یه سینی چای از آشپزخونه اومد بیرون و اول سینی رو گرفت جلوی پدر شوهرم اونم دو تا استکان برداشت یکیش رو گذاشت جلوی خودش یکی رو هم گذاشت جلوی ناهید به تاسف سر تکون داد
_ خدا لعنت کنه اونی که تخم نخواستن دختر رو در دل من کاشت و من بیچاره فکر میکردم دختر باعث بدبختی و سرشکستهگیه باباشه و مرد موفق اونیه که فقط پسر داشته باشه.
مکثی کرد و ادامه داد
_ البته اینم بگم که بیشتر دوست داشتم نشون بدم که اینطوریم ذاتم اینجوری نبود.
چرخید سمت ناهید
_ خدا شاهده بابا، مریض که میشدی بهم میرختم و فوری میبردمت دکتر و به مادرت سفارش میکردم که داروهات رو سر وقت بهت بده
نگاهش رو داد سمت عمه
_ مگه نه هاجر؟
عمه جواب داد
_ آره راست میگه
تیز نگاهش رو داد به ناهید
تو کوچیک بودی زیاد تُل میکردی من میبردمت پیش تُل گیر
امیر عباس پرید تو حرف عمه
_مامان جوون تُل چیه؟
عمه جواب داد
_ یه چیزی مثل دونه برنج یا یه ذره غذا یا میوه تو گلوی بچه گیر میکنه بچه دیگه نمیتونه غذا بخوره آبریزش بینیام میگیره، به این میگن تُل دکترها قبول ندارن
پدر شوهرم پرید تو حرفش
_ منم هیچ وقت قبول نداشتم و میگفتم نکن، ولی هاجر پافشاری میکرد که ببریم خوب میشه
نگاهش رو داد به ناهید
_ بزار خودم بگم، تو مریض شده بودی آب ریزش بینی و ورم گلوت خوب نمیشد، هیچی هم نمیتونستی بخوری، مادرت بردت پیش تُل گیر چند روز گذشت بهتر نشدی من مامانتو دعوا کردم گفتم دیگه پیش تُل گیر مل گیر نمیبریش، بردمت تهران دکتر متخصص یه چند روزی داروهایی رو که گفته بود خوردی خوب شدی
ناهید انگار منتظر شنیدن خاطرهای که توجه پدری توش باشه بود لبخند رضایتی زد
ممنون بابا که بهم اهمیت دادی
پدر شوهرم خوشحال بادی به قبقبش انداخت کمی خودش رو روی مبل جابجا کرد
_ آره بابا، بچهم بودی دوستت داشتم دلم میخواست سالم باشی...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
بی سیم رو روی میز گذاشته و کلافه بله ای گفتم که در باز شد و سرباز با یک دختر بچه ی گریان اومد داخل:- قربان، این دختر بچه گم شده!
نگاهم روی چشم های درشت و پر از اشک بچهگانهش بود، با اینکه خسته بودم اما با لبخند رفتم جلو و بغلش کردم:- چرا گریه میکنی دختر خانم، بگو ببینم اسمت چیه؟
معذب گفت:- ماهلین!
زیر لب اسم ماهلین رو زمزمه کردم و دوباره پرسیدم:- مامان بابات کجان؟
آروم گفت:- مامانم پیش دالی آرش هست، اما بابا ندارم که!
گذاشتمش رو صندلی و پرسیدم:- بابات کجاست؟
داشت خیره خیره نگاهم میکرد، با لحنی قشنگ گفت:- شما خیلی شبیه بابای من هستید!
قلبم ایستاد.. اگر ماهروی منم با بچه ی تو شکمش فوت نکرده بود شاید الان دخترمون این سنی بود!
- شما که گفتی بابا نداری!
سرش رو تکون داد و گفت:- ندارم که، مامانم میگه بابا رفته جای دور، مامانم همش غصه میخوره و عکس های بابارونگاه میکنه، منم عکس بابا رو دیدم، شبیه شما هست!
اخم نشست روی پیشونیم، این بچه داشت سرنخ های عجیبی بهم میداد، با صدایی گرفته پرسیدم:- عکس بابات رو داری؟
- نه اما عکس مامانم رو دارم، میخوای ببینش!
لبخند زدم:- نشونم بده ببینم..
گریهش یادش رفته بود، از کیفش عکسی در آورد و گرفت سمتم:- مامان ماهروی من!
ضربان قلبم کند شد، دست لرزانم رو جلو بردم و عکس رو از دست دخترک گرفتم، عکس زنی رو که چهار سال پیش بهم گفتند با بچهی تو شکمش از دنیا رفته!
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
بی سیم رو روی میز گذاشته و کلافه بله ای گفتم که در باز شد و سرباز با یک دختر بچه ی گریان اومد داخل:-
جناب سرهنگ عاشقمون که روزگار باهاش بد تا کرده بود بعد از چندسال دخترشو پیدا میکنه و میفهمه زنش هم زنده ست..💔😞
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
اگر دنبال رمان قلم قوی با vip پرفروش و کامل هستید این رمان پیشنهاد شده برای شماست.. خودم خصوصیشو خریدم بس که روان و قشنگ نوشته شده..👌👆
♥️🍃
💎 اگر آرامش میخواهی ،
دیگران را "چک نکن "
💎اگر احترام میخواهی ،
در کار دیگران تا خودشان نخواسته اند و
حتی اگر خواستند تا می توانی مداخله نکن ؛
💎اگر هر دو را می خواهی ،
فکر نکن موضوعی که آن را
درست می دانی باید به دیگران
ثابت کنی....
💯💯زگیل درمان شد💯💯
زگیل چهارمین ویروس خطرناک دنیاست که علاوه بر خودت به اطرافیانت هم منتقل میشه. نه لیزر، نه فریز و حتی قرص های تقویتی راه درمانش نیست.🥲
⭕ درمان قطعی و ریشه ای بیماریهای:😀
1️⃣ زگیل 🦠 2️⃣ تبخال
✅ زیر نظر سازمان غذا و دارو
✅ بیش از صدها رضایت و آزمایش منفی
اگه توام زگیل تن/اسلی داری ، حتما بیا داخل کانال و به پیوی دکتر پیام بده تا ریشه ای و دائمی درمان بشی
👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
⚕️ آیدی دکتر:
🧑⚕️ @Hpv_zanashoi
⚕️ لینک کانال کلینیک 🩺
https://eitaa.com/Hpv_zanashoi1
_تا سه میشمارم. موبایلم و نداده باشی دهنت و پر خون میکنم، نغمه.
غرش یزدان. روبه دخترک لرزانی که موبایل او را پشت سر برده و با دو دستش نگه داشته بود. دخترک ۱۷ ساله زنش بود. دخترک پرورشگاهی را که فقط بخاطر یک دِین عقد کرده بود. دخترک با چشمان پر سر پایین انداخت:_موبایلتون و برداشتم که یکم دیرتر برین. دندونم درد میکنه به خد..ا. فک یزدان چفت شد. دستش را جلو برد. حلما، زن اولش منتظرش بود. نوزاد یکماههشان تب داشت و او.. در حال بحث با یک دختربچه بود:_یک. بغض دخترک با وحشت ترکید:_نَشمارین. نمید..م. بدم میرین و تا چندماه دیگه تو این خونه تنهام میزارین. درم قفل میکنـ..ـین.
چشمان تیرهی یزدان.. تیز شد. بیتوجه به اینکه نصف صورت ظریف دخترک ورم کرده بود و معلوم بود دندانش عفونت کرده، آهسته لب تکان داد:_دو. دخترک ملتمس هق زد:_به خاک مامانم درو..غ نمیگم. چند روزه نمیتونم بخوابم و چیزی بخورم. اگر بریم دندونپزشکی قول میدم دیگه مزاحمـ..ـتون نشم. پول دندون پزشکی رو هم یه جو..ری جمع میکنم بهتون برمیگردونـ... _سه. زمزمهی خشک یزدان و پشت دست بزرگش که محکم به صورت ریز دخترک کوبیده شد. چشمان دخترک سیاهی رفت. دندان خرابش جوری تیر کشید که زانوهایش خم شدند. یزدان بیتوجه به حال دخترک.. موبایل گران قیمتش را از دستان یخ کردهی دخترک بیرون کشید و.. از خانه بیرون زد.
°°°°°°°°°°°°°°°°
_نغمه. با تشر صدایش کرد اما... سکوت و تاریکی کل خانه. صدای بله گفتن پرشرم دخترک نیامد. بعد از یک هفته که تمام زنگ زدنهای دخترک را نادیده گرفته بود... آمده بود به دخترک سر بزند. با دیدن جثهی ریزی که گوشهی دیوار مچاله شده بود... تشر جدیاش:_اینجا جای خوابیدنـ... نفس میان سینهاش گره خورد. خون.. خونی که حتی بر روی زمین هم ریخته و.. دخترک با رنگ مانند گچ و چشمان بستهاش. نخ کلفتی که از گوشهی دهان دخترک آویزان بود..."ادامهی پارت رمان⬇️"
https://eitaa.com/joinchat/3630958053Cc79f68b4cb
IR 26
#عکس_نوشته
🔷 بازتاب جهانی پیروزی های راهبردی یمن
#ایران #امام_شهید
#باید_برخاست
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۱۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) امیر عباس با
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۲۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
پدرشوهرم حرفش که تموم شد خیره شد به فرش... عمه دستش رو گذاشت روی پاش و آهنگین پرسید.
_ خوبی حاجی؟
با همون حالتی که به فرش خیره شده به نشونه خوبم ریز سرش رو تکون داد
_ناهید نگاهش رو زوم کرد روی باباش
...ناصرم هم زمانی که چشمش به باباش بود تسبیح در دستش رو هم میگردوند... سید عباس دستهاشو زده بود زیر چونهشو نگاهش رو بین پدر شوهرم و مامانش میچرخوند... نگاه همه به حاج نصرالله ست
ناهید سکوت رو شکست و با لحن نگرانی گفت
_ بابا یه حرفی بزن
_پدر شوهرم نفس عمیقی کشید و گفت
_ چِشم باز کردم جایی بودم نه دیواری بود نه سقفی، نه زمینی... نوری بود بیمنبع سکوتی بود بیصدا
_ خودم بودم و یک همراه که از نگاهش فهمیدم باهام رفیق نیست
_ نگاه کردم پایین... انگار فقط روح بودم و یه حس سنگینی که روی سینهام آزارم میداد
_ از شنیدن این حرفها نفسهامون تو سینههامون حبس شد
_ پدر شوهرم ادامه داد
_ یادم آومد که قلبم گرفت افتادم بعد هیچ
_ جایی بودم که نمیدونستم کجاست اما میدونستم برگشتنی در کار نیست
_ همراهم نه سلامی کرد و نه خوش آمدی گفت: فقط پرده را کنار زد و من ناهید رو دیدم توی حیاط خونه هفت ساله بود موهایش رو هاجر حصیری براش بافته بود نگاه منتظری به من انداخت که بگم موهات قشنگ شده ولی وقتی بی اهمیتی منو دید بغض کردو رفت تو خونه و من از این بی توجهی خودم به بچهم از خجالت همه جونم عرق کرد
نشونم دادن ناهید از مدرسه خوشحال اومد خونه و دوید پیش من و گفت
_ بابا چون دختر منظمی بودم جایزه گرفتم
_ با اخم نگاهش کردم گفتم دختر که جایزه نمیخواد دختر باید خونهداری یاد بگیره
_ ناهید چشمهاش پر اشک شد و اونجا دل شکستهش رو بهم نشوند دادن
_ از زجر دیدن این صحنهها فریاد زدم اینها مال بیش از سی سال پیشه
_ همراهم چیزی نگفت فقط نشون داد
_ رفتیم مهمونی ناصر را صدا زدم کنارم نشوندم
_ ناهید باحسرت چشم دوخته بود بهم و تو دلش میگفت: کاشکی منم پسر بودم بابام دوستم داشت
مکثی کرد و با لحن کشداری ادامه داد
_ ناهید را نبوسیدم
_ بچهم رو در آغوش نگرفتم
_ پره تنم رو نگاه نکردم
_ ناصر آهی کشید وسر به تاسف تکون داد
_ سید عباس با یه نگاه خاصی خیره شد به ناهید... منم واقعا دلم برای ناهید سوخت... عمه هم ریز ریز اشک میرخت و با گوشه چادرش اشکش رو پاک میکرد
_ ناهید انگار از شنیدن این حرفها خاطرات براش تازه شد تو خودش جمع شد و بدنش شروع کرد به لرزیدن
پدر شوهرم ادامه داد
_ از شدت شرمساری خواستم صورتم را بپوشانم ولی قدرت دستهام در اختیارم نبود...میخواستم برگردم راهی نبود
_ خواستم بگم تو دلم دوستش داشتم اما کلمهها توی گلوم خشک شدن
_ سید عباس هینی کرد و لبش رو گاز گرفت
_ من میلرزیدم نه از سرما از شرم،
شرمی که داشت استخوانهای بدنم رو آب میکرد
_ همراهم گفت:
_ میبینی؟
_ گفتم میبینم
_ گفت چی میبینی
سرم رو انداختم پایین
_ ظلم میبینم
_ پرسید
_ به کی
جواب دادم
_ به پاره تنم، به دخترم
با لحن تشر ولی قاطع پرسید
_ چرا؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\