🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۲۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بعد از خداحاف
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۲۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_کار ما شده فقط ملاحضه کاری نمی دونم چرا کسی ملاحضه ما رو نمیکنه
_ چی بگم خودت میدونی
_ ببینمش بهش میگم
_ فریده جان اگر کار دیگه ای نداری من قطع کنم دارم ناهار درست میکنم
_ نه همینو میخواستم بگم
خدا حافظی کردم و دکمه قطع تماس رو زدم... اعصابم بهم ریخت... تو دلم گفتم میشه آدم انقدر وقت نشناس باشه یعنی مال دنیا انقدر ارزش داره والا این چهار تا کلام حرفی که از اون دنیا، ما از پدر شوهرم شنیدیم باید برامون درس عبرت بشه، غذام به جوش افتاد زیرش رو کم کردم اومدم تو هال گوشی رو برداشتم زنگ بزنم به مامانم بگم فرید این حرفا رو زده یه دفعه انگار یکی تو وجودم گفت میخوای غیبت کنی، نفسی کشیدم و گوشی گذاشتم سر جاش. دلم به شور افتاد یعنی ناصر زنگ زد به محمد، نگاهی انداختم به ساعت، ده و نیم یک ساعت و نیم دیگه مونده تا بچهها بیان لباس پوشیدم اومدم خونه نیلوفر زنگ زدم نیلوفر درو باز کرد و اومد تو حیاط تا چشمش افتاد به من، بعد از سلام علیک زیر لب گفت
_ چه خوب شد اومدی آقا جون و عمهت اینجان محمدم نیومده منم نمیدونم باید چیکار کنم
_ یه چیزی بهت میگم تو ادامه نده که غیبت نشه فقط میخوام بهت بگم چقدر اوضاع داره برای آقا جون سخت میشه
کنجکاو سر تکون داد
_ چی شده
_ فریده زنگ زده میگه میخوام به آقا جون بگم زمینی که مهریه من کرده از گاو داری مشخص کنه
نیلوفر سریع به تاسف تکون داد
_ بیچاره این پیرمرد
صدای آقا جون از توی خونه بلند شد
_ چرا دارید تو حیاط صحبت میکنیم خب بیاین اینجا پیش ما
هر دو لبمونو به دندون گرفتیم من گفتم
_ بیا بریم تو خونه
هر دو اومدیم تو بعد از سلام و علیک پدر شوهرم گفت
_ یه ضرب المثلی هست که میگه: چرا عاقل کند کاری که بار آرد پشیمانی روزگار منو میبینی نرگس رضایت گرفتن این دنیا انقدر سخته رضایت گرفتن اون دنیا وا مصیبته... محمد فهمیده من میخوام بیام اینجا گذاشته رفته که با من روبرو نشه
ساکت پدر شوهرمو نگاه کردم چون واقعاً نمیدونم چی بگم
_ دعا کن بابا دعا کن برام، مضطر شدم
چشماش حلقه اشک بست سر گرفت رو به آسمون
_ خدایا نفهمیدم، نادونی کردم، جاهلی کردم، کمکم کن، تو به دادم برس، تو اینا رو راضی کن...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد شجاعی: به محضِ اینکه مردم خیابان ها را خالی کنند ، در این کشور کودتا خواهد شد‼️.
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢جـــــــــــــــــــــــــــــــدیــــــــــــــــــــــد💢
📌نماهنگ_رهبر_من
🎙|حاج صادق آهنگران
🖊|شاعر: علیرضا قزوه
🎧|تنظیم: سیدحسین موسوی
رهبرمن
سیدمن
سرور من
مــــــــــــــجـــــــــــتـــــبــــی
┅═✧☫ یاحسین ☫✧═┅┄
من نیلآی هستم...همه صدام می زنن آذین...پدر و مادرمو دوساله بودم از دست دادم و با مادربزرگم زندگی می کنم.چشم های آبی زیبایی دارم که شبیه هیچ یک از افراد خانواده ام نیست.تازه تو دانشگاه قبول شدم اونم تو رشته پزشکی...رشته مورد علاقه ام.همون اول در دانشگاه یه مردی برخود کردم که با دیدنم چند ثانیه به چشمانم خیره شد و بعد از کنارم گذشت .بعدها همون مرد استادم شد!! همچنان می دیدم گاهی اوقات نگاهش روی من طولانی میشه.!!!این روزها به خاطر مشکل مالی مجبور شدم عصرها در یک کارگاه تولید لباس کار کنم؛صبحها بیمارستان بودم و بعد از آن تا دیروقت در کارگاه...یک روز، اتفاقی استادم را در خانهی صاحب کارم دیدم و همانجا فهمیدم:پسر صاحب کارم است!
تو کارگاه هم صاحبِ کارگاه منو اولین بار که دید چند ثانیه به چشمانم خیره شد.!!!! چرا همه با دیدنم اینجوری می شدند.!!!
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
دختره خبر نداره یک ساله اش بود گم شده و یه زن و مرد پیداش کردن و بزرگش کردند و حالا بعد بیست سال سرنوشت او را به جایی فرستاده که خانواده واقعی اش هستند...اون استاد پسردایی اش هست و صاحب کارگاه هم برای زندایی اش ،تا اتفاقی یه روز مادرش وارد کارگاه میشه. زنی به اسم نرگس که بیست سال در به در دنبال دخترش گشته.!!
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
وصله ی جان...