eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
633 عکس
319 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۲۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) بعد از خداحاف
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _کار ما شده فقط ملاحضه کاری نمی دونم چرا کسی ملاحضه ما رو نمیکنه _ چی بگم خودت میدونی _ ببینمش بهش میگم _ فریده جان اگر کار دیگه ای نداری من قطع کنم دارم ناهار درست میکنم _ نه همینو میخواستم بگم خدا حافظی کردم و دکمه قطع تماس رو زدم... اعصابم بهم ریخت... تو دلم گفتم میشه آدم انقدر وقت نشناس باشه یعنی مال دنیا انقدر ارزش داره والا این چهار تا کلام حرفی که از اون دنیا، ما از پدر شوهرم شنیدیم باید برامون درس عبرت بشه، غذام به جوش افتاد زیرش رو کم کردم اومدم تو هال گوشی رو برداشتم زنگ بزنم به مامانم بگم فرید این حرفا رو زده یه دفعه انگار یکی تو وجودم گفت می‌خوای غیبت کنی، نفسی کشیدم و گوشی گذاشتم سر جاش. دلم به شور افتاد یعنی ناصر زنگ زد به محمد، نگاهی انداختم به ساعت، ده و نیم یک ساعت و نیم دیگه مونده تا بچه‌ها بیان لباس پوشیدم اومدم خونه نیلوفر زنگ زدم  نیلوفر درو باز کرد و اومد تو حیاط  تا چشمش افتاد به من، بعد از سلام علیک زیر لب گفت _ چه خوب شد اومدی آقا جون و عمه‌ت اینجان محمدم نیومده منم نمیدونم باید چیکار کنم _ یه چیزی بهت میگم تو ادامه نده که غیبت نشه فقط می‌خوام بهت بگم چقدر اوضاع داره برای آقا جون سخت میشه کنجکاو سر تکون داد _ چی شده _ فریده زنگ زده میگه می‌خوام به آقا جون بگم زمینی که مهریه من کرده از گاو داری مشخص کنه نیلوفر سریع به تاسف تکون داد _ بیچاره این پیرمرد صدای آقا جون از توی خونه بلند شد _ چرا دارید تو حیاط صحبت می‌کنیم خب بیاین اینجا پیش ما هر دو لبمونو به دندون گرفتیم من گفتم _ بیا بریم تو خونه هر دو اومدیم تو بعد از سلام و علیک پدر شوهرم گفت _ یه ضرب المثلی هست که میگه: چرا عاقل کند کاری که بار آرد پشیمانی روزگار منو می‌بینی نرگس رضایت گرفتن این دنیا انقدر سخته رضایت گرفتن اون دنیا وا مصیبته... محمد فهمیده من می‌خوام بیام اینجا گذاشته رفته که با من روبرو نشه ساکت پدر شوهرمو نگاه کردم چون واقعاً نمی‌دونم چی بگم _ دعا کن بابا دعا کن برام، مضطر شدم چشماش حلقه اشک بست سر گرفت رو به آسمون _ خدایا نفهمیدم، نادونی کردم، جاهلی کردم، کمکم کن، تو به دادم برس، تو اینا رو راضی کن..‌. جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد شجاعی: به‌ محضِ اینکه مردم خیابان ها را خالی کنند ، در این کشور کودتا خواهد شد‼️.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جراح بودم و معروف! به اصرار زیاد دانشگاه قبول کردم چند ماهی تدریس کنم. اونجا در کمال تعجب بین دانشجوهام، زن سابقم رو دیدم. همونی که در حد خودم ندیده و طلاقش داده بودم. اما حالا چقدر زیبا شده بود........ https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91 اون روز بیمارستان شلوغتر از همیشه بود و من خسته تر از همیشه ،خسته از پرستار های حرف گوش نکن دنبال یکی می‌گشتم اعصابمو سرش خالی کنم! قرار بود دانشجو هامم بیان بیمارستان ،خبر دادن اومدن ناچار بهشون سر زدم ،از میون دانشجو ها نگاهم رو دختر زیبایی مات موند. باورم نمیشد این دختر زیبا چقدر شبیه همسر سابق من بود ! همونی که صداش میزدم دهاتی و در حد خودم نمی‌دونستم و طلاقش داده بودم، مثل من با دیدنم شکه نشد، نگاهش برعکس گذشته ها بی تفاوت بود انگار که آدم چندان مهمی ندیده باشه و... 🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 اسم رمان« دلبر گیسو طلا » این رمان قشنگو تو این کانال بخون 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91
جراح بودم و معروف! به اصرار زیاد دانشگاه قبول کردم چند ماهی تدریس کنم. اونجا در کمال تعجب بین دانشجوهام، زن سابقم رو دیدم. همونی که در حد خودم ندیده و طلاقش داده بودم. اما حالا چقدر زیبا شده بود....😱🔥 ⛔️جذابترین رمان استاد دانشجویی⛔️ https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91