زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۸۴ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۸۵
به قلم #کهربا(ز_ک)
از اینکه هیچ فاصله ای بین نیما و اون خانم نبود ناراحت شدم...
باورم نمیشد... وقتی در حضور من وجلوی چشمانم رعایت نمیکنه پس در غیاب من چه ارتباطی بین اونوو خانمهای دیگه شکل میگیره...
خیلی وقته متوجه تغییر رفتارهاش شدم...
خیلی زیاد تمایل داره با خانمها همصحبت بشه وقتی قراره جایی بریم یا در مکانی حضور داریم از اینکه خانم غریبه بینمون باشه خیلی خوشحال به نظر میرسه و مدام دوست داره خودش رو بهش نزدیک کنه...
مطمئنم بخاطر منه که رعایت میکنه...
ازش چشم بر نداشتم تا ببینم اصلا متوجه نبود من در جمع مهمونها میشه یا نه...
با همون خانم خندان و صحبت کنان رفتند سر میزی که یه عده جوون نشستند...
رفتارشون حالم رو بههم میزنه
با صدای پرستو به خودم اومدم...
_نهال...عزیزم چرا اینقدر دور از بقیه نشستی؟
خیلی وقته دنبالت میگشتم... فکر میکردم با نیمایی...
اما وقتی دیدم تنها اومد سر میز نشست فهمیدم با اون نبودی...
_بهش گفتی که من اونطرف نیستم؟
_نه... همچین با اون دختره گرم صحبته که دلم نیومد وسط حرفشون بیام...
یهو انگار تازه فهمید چی شده... ساکت نگاهم کرد و بعد سرچرخوند طرف میزی که نیما و بقیه نشستند
با لبخند رو بهم کرد
معلومه از چهرهم فهمیده دارم به چی فکر میکنم
_البته چیز خاصیهم نبودا،
یه بار از حرفای بین پدرمو پدرشوهرت فهمیدم اون دختره توی محیط کار دست راست شوهرته...
خدای من پرستو چی میگفت؟
پس چرا تابحال چیزی در مورد این دختره نشنیدم؟
یعنی نیما اونو همیشه ملاقات میکنه؟
پس حس زنونهی من اشتباه نمیکرد...
صمیمیتی که در رفتار اون دو دیده میشد مربوط به ملاقات چندین باره در مهمونیها نمیشد
هنوز تمایل نداشتم به جمع ملحق بشم
دلم میخواست ببینم نیما کی به یاد من میفته و متوجه نبودم میشه اما به اصرار پرستو از روی صندلی بلند شدم و به طرف میزی که قبلا نشسته بودم رفتم...
اون شب به هر ترتیبی بود گذشت
در راه خونه مثل انبار باروتی بودم که ممکن بود با کوچکترین جرقهای فاجعه به بار بیاره... نمیدونستم چطور باید مساله رو با نیما مطرح کنم... اون هم گویا متوجه همهچی شده بود که ترجیح داده سکوت کنه...
آخه در دقایق پایانی درست چند دقیقه قبل از خروجمون از تالار زمانی که با دوستان خداحافظی میکردم متوجه پرستو شدم که خیلی کوتاه چیزی رو به نیما گفت...
از دستش دلخور شدم
اون بعنوان یک خانم باید هوای من رو داشته باشه نه همسرم رو.
انتظار بیفایده بود
بدون اینکه به مردی کنار دستم که در حال رانندگی بود نگاه کنم پرسیدم
_اون دختره کی بود هرجا میرفتید مثل چسب دوقلو بهم چسبیده بودید؟
کاملا معلومه از شنیدن سوالم هول شده
به طرفم برگشت کمی نگاهم کرد
_کدوم؟
همون که یه کت ودامن صورتی پوشیده بود؟
#سلام
برای دریافت لینک کانال وی آی پی #نهالآرزوها
که الان ۴۰۰ پارت جلوتر از کانال اصلی هست
ارسال فیش واریزی به مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴زهرا لواسانی بانک پارسیان
کانال وی آی پی روزانه چهار پارت گذاشته خواهد شد
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این آیدی👇👇
@Mahdis1234
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۸۵ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۸۶
به قلم #کهربا(ز_ک)
_اولا که کت و دامن نبود و تاپ و دامن بود...
بعدم چهارساعت تمام بهم چسبیده بودید هنوز اسمشو نمیدونی که از روی رنگ لباسش داری ادرس میدی؟
_خوب گفتم شاید منظور یکی دیگه باشه؟
_عه کس دیگهایم بود اونجا؟
دیگه نتونستم صدام رو کنترل کنم
_تو غیر از اون ایکبیری کس دیگهای هم اونجا دیدی؟
_چی میگی تو؟
من حتی وقتی بهم اصرار میکرد باهاش برقصم این کارو نکردم
_اتفاقا اگه باهاش میرقصیدی کمتر جلب توجه میکردین...
همه نگاهها روی شما دوتا زوم بود...
البته روی من هم همینطور...
همه منتظر واکنش من به بیمحلیهای جنابعالی به خودم بودند و اونهمه صمیمیت با اون دختر
_چرت نگو نهال...
اونجا هیچکس ازین فکرا نمیکنه... افکار مریض و پوسیدهی تویه که به صمیمیت دوتا دوست و همکار انگ کثافت میزنه...
الان خود تو هم خیلی با پسرای جوون گرم میگیری...
تنها تفاوتی که با بقیه دخترا وخانمهای این محافل و مهمونیا داری اینه که تابحال با هیچ کس جز من نرقصیدی...
وگرنه به حرف زدن و صمیمیت باشه
خودم هزار بار دیدم با پویان و احمدی و علی و فرید و کریمی و بقیه چقدر صمیمانه و از ته دل میگی و میخندی...
داد زدم
_چی برای خودت بلغور میکنی؟
من با اونا گرم میگیرم؟ من که دلم نمیخواد سر رو تن هیچکدوم اینا نباشه؟
از همهشون حالم بهم میخوره...
_عه... پس برای همینه هروقت هر کدومشون از لباس تنت یا مدل لباس و آرایش صورتت تعریف میکنه از ذوق و هیجان لپات گل میندازه و دیگه تا آخر مهمونی چشم ازشون بر نمیداری و نگاه تشکرامیزت یه لحظه از روشون برداشته نمیشه؟
اصلا میدونی چیه؟
تو از بس با افکار پوسیدهی اون پشتکوهی ها بزرگ شدی شبیه همونا افکارت واقعا مختص زندگیِ پشتِ کوهه...
وگرنه آدمایی مثل ما از بچگی در محیطی به دور از افکاری که تو ازشون دم میزنی بزرگ شدیم...
وگرنه سنگ روی سنگ بند نمیشد که...
دوستی و صمیمیت از سر رفاقت یا همکاری و شغلی چه دخلی به اون چیزایی که تو فکر میکنی داره؟
اگه هیچی نمیگفتم همینطور میخواست ادامه بده
جیغ کشیدم
_خفه شو نیما ... تو داری چرت میگی...
صمیمیت داریم تا صمیمیت تو با این دختره یه سرو سری داشتی اگه حرفای منو باور نمیکنی به یکی از اونایی که تو مهمونی بودند همین الان زنگ بزن و بپرس نظر بقیه در مورد رابطه تو با اون دختر هرزه چی بود
مشت روی فرمون کوبید
_هرزه؟ هرزه؟ تو چطور جرات میکنی به همکار من میگی هرزه؟
با حرص و دهن کجی گفتم
_ببخشید اگه با گفتن واقعیت ناراحتتون کردم
یهو پا روی ترمز گذاشت و با توقف ماشین به جلو پرت شدم
اگه کمربند نداشتم حتما یه بلایی به سرم میومد...
یهو دلم تیر کشید
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۸۶ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۸۷
به قلم #کهربا(ز_ک)
_این چه وضع رانندگیه؟
وای دلم.... وای...
هر لحظه صدای نالهم بلندتر میشد
اولش فکر میکرد دارم فیلم بازی میکنم برای همین بدون حرف از ماشین پیاده شد ولی چند لحظه بعد در ماشینو باز کرد و سرش رو داخل آورد
_حالت خوب نیست؟ ببرمت دکتر؟
جیغ کشیدم
_نه... فقط بریم خونه
و با صدای بلند گریه سر دادم
کمی بعد پشت فرمون قرار گرفت
با روشن شدن ماشین شروع کرد به غر زدن اما با لحنی مهربون
_آخه عزیز من... این فکرا چیه در مورد من میکنی؟ همه رو بریز دور... اون دختره همکارمه... حرفامون همهش کاریه... اگه قرار باشه از اول تا آخر جلساتمون به روی هم نگاه نکنیم یا یه لبخند هم روی لب نیاریم که آدم خسته میشه و خوابش میگیره...
خودت میدونی کار ما قدرت تمرکز و فکر بالا میخواد
در آن واحد باید روی چند پروژه تواَمان متمرکز باشیم
نهال... عزیز من... کوچکترین اشتباه یعنی از دست دادن کل پروژه
ببین... یه وقتا داری روی یه پروژه کار میکنی ذره ذره براش برنامه میچینی و پیش میبریش
اما کار من و بابا و چند نفر دیگه همیشه روی کلیات پروژهست...
اینقدر با حرفات نه من رو ناراحت کن و نه خودت رو عذاب بده
اصلا اگه دوست نداری دیگه به مهمونیا نیا
نیومدن تو به من ضربه بزرگی میزنه چون مقداری از جو صمیمیتمون با دیگر اعضا رو کاهش میده اما میتونم از پسش بر بیام
ولی اینکه اینجوری به هم بریزی واقعا منو ناراحت میکنه...
تندی دست از روی صورتم برداشتم و به طرفش چرخیدم
_مگه مریضم بیخودی بهم بریزم؟ رفتارهای تو اعصاب منو بههم میریزه
نیما تو تغییر کردی اون آدم سابق نیستی...
قبلا همه تلاشت این بود که به دیگران پابت کنی خیلی عاشق و دلباخته هم هستیم اما مدتیه اصلابه این موضوع اهمیتی نمیدی...
_خوب عزیز من خودت داری میگی میخواستم به همه ثابت کنم
آدم چیزی رو که به اثبات رسونده رو هربار نمیاد دوباره ثابت کنه؟
برای همه اثبات شدهست عشق من و تو... علاقه ی بین ما یه عشق ساده ی عادی نیست
ازش رو گرفتم
گوشم پر شده از این حرفا
اونقدر که از عشق آسمونی بین خودمون بهم گفته دارم بالا میارم...
عشق آسمونی یعنی عشق مابین نریمان و زینب
یعنی عشق بین نیلوفر و جواد
#سلام
برای دریافت لینک کانال وی آی پی #نهالآرزوها
که الان ۴۰۰ پارت جلوتر از کانال اصلی هست
ارسال فیش واریزی به مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
۶۲۲۱۰۶۱۲۱۲۲۴۴۵۵۴زهرا لواسانی بانک پارسیان
کانال وی آی پی روزانه چهار پارت گذاشته خواهد شد
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این آیدی👇👇
@Mahdis1234
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۸۷ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۸۸
به قلم #کهربا(ز_ک)
تا وقتی کنار هم نیستند خنده و شادی به وجودشون نمینشینه...
به دور از هم یه لقمه غذا یا یه قطره آب به خوشی از گلوشون پایین نمیره...
من بارها دیدم نیما بدون من خوش میگذرونه بهترین چیزهارو میخوره حتی اگه لحظهای به یاد من باشه
یاد اونروزی افتادم که یه فیلم از توی گوشیش بهم نشون داد
با چند تا از رفقاش رفته بود "فَشَم"
اون بار من استثنائا حال خوشی نداشتم و همراهشون نرفته بودم
از این ناراحت نبودم که خیلی بهش خوش گذشته بود
از این دلخور شدم که مابین خوشیهاش حتی یکبار هم یاد من نکرده بود وباهام تماس نگرفته بود...
نریمان و جواد هرجا که میرفتند در لحظه لحظهی خوشیها به قدری به یاد زینب و نیلوفر بودند و بهشون زنگ میزدند و میگفتند جای شما خالیه که کاملا میشد بفهمی بدون خونواده بهشون خوش نمیگذره...
عشق واقعی اون بود
نه یکی مثل نیما که تا چشمش به یه دختر میفته یادش میره زن خودش هم توی همون محفل یه گوشه به تنهایی سر میکنه...
پدرشوهرمم دیدم
اون هم همینطوریه
کلا در این دورهمیها متوجه یک چیز شدم
مهر و محبت و عشق و علاقه یه موضوع کاملا وابسته به ظاهر هست
همه زن و شوهرها در ظاهر خودشون رو عاشق هم نشون میدن و به هم ابراز عشق میکنند
در صورتی که در واقعیت هرکس با دیگری شادتر و پرنشاطتره...
در واقعیت زندگی پدرو مادر نیما مادرشوهرم با خانمای دیگه خوشه و
پدرشوهرم با همکارانش
اما وقتی حواسشون به دیگرتن باشه چنان ادای لیلی و مجنون در میارن آدم فکر میکنه بدون هم یه قطره آب خوش از گلوشون پایین نمیره...
فکر کردن بهشون بیشتر از قبل اعصابم رو بهم میریزه...
به خونه رسیدیم...
موقع پیاده شدن احساس کردم هنوز دلم درد میکنه...
داخل آسانسور که شدیم نیما دست زیر چونهم گذاشت و با اشاره ی اون یکی دستش به آینهی تعبیه شده روی دیوار لب زد
_وضعیت صورتتو ببین؟
در نگاه اول خودم خندم گرفت
آرایش روی صورتم پخش شده
نیما دستش رو دورم حلقه کرد
_بعضی وقتا یه چرندیاتی میگی آدم میمونه از کجا نشات میگیره این حرفا...
سرم رو بوسید
_خودمونیم خیلی چرت میگی
نگاهش نکردم... اما خودم رو براش لوس کردم و با لحنی کودکانه گفتم
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۸۸ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۸۹
به قلم #کهربا(ز_ک)
_آقایی... وقتی جایی هستیم ... تو جمع غریبهها بیشتر پیشم باش و هوامو داشته باش
_چشم...
وارد خونه شدیم..
تا صبح چند بار دیگه دلدرد گرفتم
خدارو شکر نوبت دکتر داشتم
تا عصر هرطور بود باید تحمل میکردم
نیما گفت پروین از دیشب که به دکتر مراجعه کرده در بیمارستان بستری شده...
هم دلم براش سوخت و هم ناراحت خودم بودم که در چنین شرایطی باید توی خونه تنها میموندم ، نمیدونستم میتونم از پس خودم و کارهای خونه بر بیام یا نه.
عصر که شد فکر میکردم خود نیما هم همراهمون بیاد اما زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد، با فرشته جون به مطب دکتر رفتیم
وقتی وارد شدیم منتظر بودم دکتر سلام و احوالپرسی گرمی با مادرشوهرم داشته باشه
اما بدون اینکه حتی نگاهمون کنه خیلی سرد جواب سلام هردوی مارو داد...سرش رو پایین گرفتع و مشغول نوشتن چیزی روی برگه بود...
با دست به صندلیهای روبهروش اشاره کرد
وقتی نشستیم تازه سر بلند کرد و این بار نگاهش بین من و فرشته جون جابهجا شد و روی من ثابت موند...
لبخند روی لبش نشست...
و دوباره نگاهش بین هردوما جابهجا شد
بفرمایید در خدمتم؟
تا خواستم جواب بدم فرشته شروع به صحبت کرد
_خسته نباشید خانم دکتر
_ممنونم بفرمایید
_راستش عروسم بارداره و دکتری که یه هفته پیش بهش مراجعه کردیم زمان بارداری رو ۵ هفته تشخیص داده
خواست ادامه بده که دکتر این بار رو به من کرد
_خوب حالا برای چی تشریف آوردی؟ مشکلی پیش اومده؟
_با شنیدن شرح حالم گفت نیاز به سونوگرافی دارم.. با انجام سونوگرافی گفت بچه وضعیت خیلی خوبی نداره و باید تا مدتی استراحت مطلق باشم و از هرگونه تنش و استرس دوری کنم وگرنه ممکنه از دستش بدیم.
از همونجا تا خود خونه فقط اشک ریختم در همین مدت یک هفتهای بهش وابسته شدم چون وجودش رو احساس میکردم...
در راه بازگشت به خونه فرشته پشت فرمون نشست وقبل از اینکه حرکت کنه گوشی رو از کیفش بیرون آورد و شمارهای رو گرفت
فکر میکردم میخواد با نیما صحبت کنه اما با گفتن اسم داوود فهمیدم پشت خط کیه...
_الو داوود... سلام... خانمت چطوره؟
کمی مکث کرد و دوباره پرسید
جواب ازمایشاتش کی میاد؟
نمیدونم اون طرف خط داوود چی داره میگه که هر لحظه فرشته جواب میده
واقعا؟ اینجوری که نمیشه...
در نهایت گفت
_ببین داوود... من نمیدونم چی باید بگم ... خیلی هم ناراحت شدم وقتی فهمیدم بیماری پروین جدی هست
اما این دختر نیاز به پرستاری داره... مجبورم عذرتون رو بخوام و یه پرستار و خدمتکار دیگه براشون استخدام کنم...
چی داشت میشنوم؟ من به پروین عادت کردم نمیتونم شخص دیگهای رو بپذیرم
رو کردم بهش
_مامان من صبر میکنم پروین خوب بشه باز هم خودش بیاد...
دستش رو به حالت استپ نشونم داد و پشت خط ادامه داد
_بهرحال من حرفامو زدم خدافظ
گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد و آیکون قرمز رو لمس کرد
#سلام
برای دریافت لینک کانال وی آی پی #نهالآرزوها
که الان ۴۵۰ پارت جلوتر از کانال اصلی هست
ارسال فیش واریزی به مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
6037701089108903
بانک کشاورزی
لواسانی
کانال وی آی پی روزانه چهار پارت گذاشته خواهد شد
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این آیدی👇👇
@Mahdis1234
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۸۹ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۹۰
به قلم #کهربا(ز_ک)
کنجکاو پرسیدم
_پروین چش شده که نمیتونه بیاد؟
_داوود میگه دکتر آزمایشات زیادی برای پروین نوشته...
تشخیص دکتر سرطانه...
چشمام از شنیدن این حرف گشاد شد
_مگه الکیه؟ بهمین راحتی تشخیص سرطان داده؟
_نمیدونم... ولی گفت فعلا حالا حالاها مرخص نمیشه... تازه مرخص بشه هم نمیتونه کار کنه
بعد هم ماشین رو راه انداخت
غم وجودمو گرفت
من به پروین عادت کرده بودم...
از این به بعد چکار کنم؟ نمیدونم شنیدن خبر بیماری پروینه یا احساس تنهایی خودم یا بخاطر باداریمه که خیلی دلنازک شدم ؟
هرچی که هست نمیتونم جلوی ریزش اشکها رو بگیرم...
صدای فین فین گریهم باعث شد فرشته کنجکاوانه نیمنگاهی بهم بندازه...
دست ازادش روبه طرفم گرفت
_چرا گریه میکنی عزیزم؟
نشنیدی دکترت چی گفت؟ استرس برای تو سمه...
چند نفس عمیق بکش تا آروم بشی
چند دم و بازدم عمیق انجام دادم
کمی حالم بهتر شد اما فکر نیومدن پروین بدجوری آزارم میده.
تا رسیدن به خونه فرشته از خاطرات زمان بارداریش برام تعریف کرد تا اهمیت خود مراقبتی در این دوران رو بهم گوشزد کنه...
همراهم تا خونه اومد.
از بیرون سفارش غذا دادم...
خوشبختانه نیما خونه نمیاد وگرنه باید به فکر نهار ایشون هم میبودم
آقا معتقده وقتی داخل خونه هستی فقط باید غذای خونگی بخوری...
من نمیفهمم پس چطور تمام مدتی که سر کار میره میتونه از غذای رستورانی تناول کنه...
لباس راحتیم رو پوشیدم و به آشپزخونه رفتم
فرشته به دنبالم اومد
_چکار میکنی؟
_چای آماده کنم
_لازم نکرده برو بشین... نهال جان دکترت گفت استراحت مطلق ... یعنی فقط برای رفتن به دستشویی فقط حق راه رفتن داری
یکم مراعات کنی بد نیست...
با گفتن ببخشید راهم رو به خارج از آشپرخونه کج کردم و روی اولین مبل نشستم.
کمی بعد با دوتا استکان چای مقابلم نشست
با خودش چیزی رو زمزمه کرد و موبایلش رو از کیف بیرون کشید و با گرفتن شمارهای و گذاشتن اون کنار گوشش مستقیم نگاهش رو به من داد... کمی بعد با جدیت گفت
_سلام فیروز ... یساعت پیش به داوود زنگ زدم گفت حالا حالاها زنش تو بیمارستان موندنیه...
نمیدونم گفت احتمالا سرطانه...
فیروز باید فکر یه خدمتکارو پرستار جدید برای نهال باشی...
آره رفتیم دکتر... گفت وضعیت خوبی نداره و باید تحت مراقبت و استراحت مطلق باشه.
خودم به داوود گفتم که باید یه پرستار جدید بگیریم...
خودت پیگیری کن یه خانم مطمئن و کار بلد استخدام کن
تماس رو که قطع کرد با دلخوری لب زدم
_مامان میدونم نگران منی و برای راحتی من اینقدر عجله میکنی اما من به پروین عادت کردم...
چند روز صبر کنیم شاید حالش خوب شد ... اصلا شاید دکتر اشتباه کرده باشه...
مگه نگفتی هنوز آزمایشات مربوطه رو نداده؟ شاید تشخیص دکتر غلطه..
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۹۰ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۹۱
به قلم #کهربا(ز_ک)
_چی بگم؟ خودت میدونی من بخاطر سلامت خودت و بچهت اصرار دارم یه پرستار جدید بیاد.
فرشته بعد از نهار آمادهی رفتن که میشد برای چندمین بار جلوی در سالن دوباره به طرفم برگشت
_حواست باشه تا جایی که امکان داره راه نمیری و هیچگونه تحرکی هم نباید داشته باشی...
_چشم مامان جان حتما...
_به حمیرا سپردم برای شام غذای بیشتری درست کنه، به نیما میگم سرراه بیاد تحویل بگیره...
_ممنون لطف میکنید
_فعلا خداحافظ عزیزم
_خدا نگهدار... خوش اومدید
بعد از رفتنش یه نفس آسوده کشیدم...
اخه خیلی گیر میده بشین راه نرو تکون نخور...
اینطوری که نمیشه آخه.
باید یه دکتر دیگه هم برم ببینم نظر اون چیه.
نیما طبق معمول بهم زنگ نزده
گوشی رو برواشتم و شمارهش رو گرفتم
اما هرچه منتظر شدم جواب نداد...
یه بار دیگهم اینکارو کردم اما بیفایده بود...
وارد اینستا شدم
اونقدر خودمو سرگرم کردم تا بغضی که بخاطر بیتوجهیهای نیما به گلوم نشسته قصد عقب نشینی کنه... و موفق هم شدم.
وقتی به خودم اومدم که سه ساعت گذشته بود...
یهو گوشی توی دستم لرزید و هم زمان صداش هم بلند شد
نیما بود
با خوشحالی تماس رو وصل کردم و با اشتیاق جواب دادم
_سلام عزیزم
_سلام عشق من چطوری؟ مامان میگفت پروین دیگه نمیتونه بیاد پیشت
به فکر رفتم...پس با مامانش صحبت کرده چطوریه که فقط جواب تماسای من رو نمیده؟
آروم گفتم
_خوبه لااقل جواب تلفنای مامانتو میدی... از اخبار خونه بیخبر نمیمونی
_چی میگی؟ الان تازه کارم تموم شده بود داشتم برمیگشتم خونه مامانم زنگ زد...
_تو وایمیستی دقیقا همون زمانی که وسط پروژه هستم باهام تماس میگیری... هزار بار گفتم وسط پرپژه نباید تمرکزم رو از دست بدم
_خوب بعدش که کار روی پرپژهت تموم میشه یه زنگ بهم بزن
منم همه امید زندگیم به توئه
با بغض ادامه دادم
فقط تورو دارم که بهم زنگ بزنه
_خیلیخب باشه ازین ببعد تا کارم تموم شد حتما بهت زنگ میزنم
نتونستم بغضم رو مهار کنم برای همین بیخداحافظی قطع کردم
و با صدای بلند گریه سر دادم...
قبل از رسیدن نیما باید آرامش خودم رو به دست بیارم...
نگاهی به ساعت کردم
اگه خونه پدرش هم رفته باشه تا حالا دیگه توی راهه... الانه که برسه...
با چرخیدن کلید توی قفل در ناگهان حس خوش دیدار به دلم نشست
وقتی وارد شد من رو ندید...
کمی اطراف رو نگاه کرد وشونه بالا انداخت...
#سلام
برای دریافت لینک کانال وی آی پی #نهالآرزوها
که الان ۴۸۰ پارت جلوتر از کانال اصلی هست
ارسال فیش واریزی به مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
6037701089108903
بانک کشاورزی
لواسانی
کانال وی آی پی روزانه چهار پارت گذاشته خواهد شد
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این آیدی👇👇
@Mahdis1234
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🔴پایان دیابت🔴
میخوای دیگه دیابتی نباشی⁉️
❌دیگه نیازی نیست تا ابد انسولین بزنی
و قرص مصرف کنی❌
میخوای بدونی چه جوری؟؟
فرم زیر رو پرکنید تا راهنماییتون کنم👇🏼👇🏼
https://digiform.ir/w524ca79d
🔸مشاوره 🔸
📲 09924088803
بیا تو کانال زیر عضو شو تا بگم بهت 👇🏼👇🏼👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/1170080101C5793ff0db4
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۹۱ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۹۲
به قلم #کهربا(ز_ک)
عادت داره همیشه به استقبالش برم اما با وجود سفارشهای دکتر و مادرش مجبورم حرکت نکنم...
کمی که جلوتر اومد کیسهی بزرگی که معلومه ظرف غذا داخلشه رو روی کانتر گذاشت
همینکه برگشت با دیدن من که لبخند روی لب داشتم یه لحظه ترسید هین بلندی کشید و به وضوح دیدم که یه قدم به عقب رفت ... نتونستم خندهم رو کنترل کنم برای همین با صدای بلند شروع به خندیدن کردم
کمی چپ چپ نگاهم کرد
_زهر مار به چی میخندی؟ دیدم نیستی و صدات نمیاد فکر کردم رفتی اتاق و خوابیدی ...
چیه عین اجل معلق یهو ظاهر میشی؟
با همون خندهای که برای مهار کردنش اصلا موفق نبودم لب زدم
_بخدا نخواستم بترسونمت...
از ظهره همینجا روی مبل دراز کشیدم خسته هم شدم ولی دکتر گفته از جام تکون نخورم
تو که اومدی با عشق داشتم نگاهت میکردم اما تو متوجهم نشدی...
نگاهش رنگ تهدید گرفت اما با لحن شوخ گفت
_دیگه اینکارو نکن...
وگرنه دفعه بعد شاید مراعات حاملگیت رو نکنم و بزنم بلایی سرت بیارم
دوباره بغض به گلوم نشست
انگار خودش از رنگ و روم متوجه حالم شد که
کتش رو در آورد وروی مبل کناری گذاشت جلو اومد و خودش رو کنارم جا داد و دستش رو دورم حلقه کرد
_تو چرا اینقدر دلنازک شدی؟ هرچی میشه میزنی زیر گریه
_در آغوش مردونهش نمیدونم چرا دلم خواست زار بزنم خودم رو بهش چسبوندم و شروع به گریه کردم... آروم آروم روی موهام رو نوازش کرد و کمی که آروم شدم من رو از خودش جدا کرد
نگاهش رو دوخت به چشمهام
_نهال... تو چرا جدیدا اینقدر گریه میکنی؟
اون نهال پرشروشور و شیطون که وقتی یه کلمه میشنید صدتا جواب میداد کجاست؟
چی میگفت؟
خیلی وقته که من هروقت جوابشو میدم ناراحت میشه و میگه من نیما بهادریم... کسی حق نداره استنطاقم کنه... حق نداره حرف گندهتر از دهنش بهم بزنه... میگه حق نداری رو حرفم حرف بزنی
اونوقت الان که مهربون شده بهم میگه چرا کوتاه میای و مثل قبل شلوغ نمیکنی؟
آخه مگه تو بال و پر برام گذاشتی؟ هرروز با قوانین جدیدت دونه دونه پرهای پروازمو چیدی
دیگه بالی برای پریدن ندارم
بغضی که از یاداوری بیکسیهام به گلوم نشست رو با چند نفس عمیق پس زدم
سعی کردم کلمات مناسب پیدا کنم
تا بتونم حرف دلم رو بزنم
آب دهنم رو قورت دادم و دوسه باز پلک زدم تا تا دید تارم دوباره شفاف بشه...
تو چشماش زل زدم
_چند وقته خیلی احساس بیکسی میکنم.
تو هستی ولی انگار نیستی... میخندی ولی انگار نمیخندی
مهربونی ولی انگار نیستی
عاشقمی ولی احساس میکنم دیگه نیستی
هرچی که بگم زود بهت بر میخوره البته تو هم که بهم میگی من بهم برمیخوره
انگار از هم دور شدیم...
دیگه دلامون بهم نزدیک نیست
نیما دلم یه خونواده میخواد که باهاش درد دل کنم
از اونا برای تو بگم، از تو هم برای اونا...
دلم میخواد هرروز مهمونی برم و مهمون خونهمون بیاد
از اینهمه یه نواختی خسته شدم
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۹۲ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۹۳
به قلم #کهربا(ز_ک)
نگاهش رو ازم گرفت و سر تکون داد
فهمیدم از شنیدن حرفایی که زدم ناراحت شده
کمی اطراف رونگاه کرد ... من هم دیگه ترجیح دادم سکوت کنم... این حالش یعنی دوباره از دستم ناراحت شده
سرم رو پایین انداختم
_معذرت میخوام نیما شاید دارم چرت میگم... ناراحتت کردم
دست گذاشت زیر چونهم و سرم رو بالا آورد
_نهال جان دست ازین بازیها بردار
اون زمان که میشستم ورد دلت وهرروز قربون صدقهت میرفتم بیکار بودم بابام حسابمو پر میکرد
فکرم آزاد بود و جز تو و صدای تو نه چیزی میدیدم و نه میشنیدم
اما الان حتی توی خواب هم دارم در مورد پروژههای هرروزهم برنامه میچینم... چه برسه به بیداری و توی محیط کار
بعد هم اشاره به خونه کرد
تو دلت نمیخواد این خونه رو عوض کنم یه بهترشو بخرم؟
تو از بیکاریه که به این روز افتادی
چقدر گفتم برو آموزشگاه رانندگی
برو باشگاه سوارکاری
برو خرید برو پارک
اما نشستی و میگی یا با خودت میرم یا اصلا نمیرم
من که وقتم کاملا پره
لااقل با یکی دوست میشدی که همراه داشته باشی
پریدم وسط حرفش
_من کیو اطرافم دارم که باهاش دوست بشم؟
همه آدمایی که دوروبرم هستند دخترای افادهایه که به پشتوانه پول وثروت باباشون فکر میکنند از دماغ فیل افتادن
نه حرف زدن بلندن نه مرام و معرفت
تنها چیزی که بلندن اینه که با بقیه رقابت در زیبایی وثروت داشته باشن
من اینطوری نیستم
دلخواه من و اونا باهم فرق داره
اصلا باهم اشتراک نظر نداریم
رفاقت یه حداقل اشتراک فکری میخواد یا نه؟
سر تکون داد و از کنارم بلند شد
_هرچی من بگم باز تو حرف خودتو میزنی
ببین نهال منم از صبح تا شب با هزار تا آدم دم خورم مگه ار همهشون خوشم میاد؟ یا باهاشون اشتراک فکری دارم که باهاشون سر میکنم...
مجبورم...
تو هم اگه اذیت میشی مجبوری کمی با عمین ادما رفاقت کنی تا وقتت پر بشه
بعد هم به اتاق رفت
دلم به حال خودم سوخت
که نمیتونم حرف دلم رو بزنم واز طرف شوهرم پس زده نشم
صدای زنگ موبایل از داخل جیب کتش که روی مبل کنارم بود بلند شد
میدونم از توی اتاق و اینهمه فاصله صداش رو نمیشنوه
از همونجا با صدای بلند خطابش کردم
_نیماااااا گوشیت داره زنگ میخوره
گویا صدام رو نمیشنوه چون جوابم رو نداد
صدای گوشیش که قطع شد من هم ساکت شدم
دوباره زنگ موبایل به صدا در اومد
پس چندبار دیگه صداش کردم، اما بیفایدهست..
چند دقیقه بعد با لباس راحتی از اتاق خارج شد
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم
_گوشیت چند بار زنگ خورد ولی هرچی صدات کردم نشنیدی
جلوتر اومد و گوشی رو از جیبش بیرون کشید
نگاهی به صفحه کرد
همزمان که مشغول تماس گرفتن شد به آرومی زمزمه کرد داووده
به طرف آشپزخونه رفت
#سلام
برای دریافت لینک کانال وی آی پی #نهالآرزوها
که الان ۴۸۰ پارت جلوتر از کانال اصلی هست
ارسال فیش واریزی به مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
6037701089108903
بانک کشاورزی
لواسانی
کانال وی آی پی روزانه چهار پارت گذاشته خواهد شد
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این آیدی👇👇
@Mahdis1234
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۹۳ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۹۴
به قلم #کهربا(ز_ک)
صداش رو ناواضح میشنیدم ولی هرچی بود در مورد پروین و خدمتکار جدید بود
خدا خدا میکردم پروین زودتر حالش خوب شه و برگرده سرکارش... زن خون گرم و با محبتیه...
تا بحال اجازه ندادم نیما از صمیمیت بینمون بویی ببره چون میدونم موافق این کار نیست...
البته تا جایی که تونستم از زندگی خودم و نیما و خونواده قبلیم چیزی به پروین نگفتم...
همیشه از خاطرات دوران مدرسه و دوستی با نیما براش تعریف کردم...
خودمم خیلی دلم نمیخواد خدمتکارم از همه اتفافات زندگیم با اطلاع باشه.
اما اگه پروین نتونه بیاد تا بخوام به یه خدمتکار دیگه عادت کنم طول میکشه...
الانم در وضعیت بارداری و استراحت که هستم دلنازک هم شدم
کلافه سرم رو تکون دادم
_وای اصلا دوست ندارم به رفتنش فکر کنم
نیما که تماس رو قطع کرده بود متوجه کلافگی من شد از پشت کانتر پرسید
_چی شده باز؟
_هیچی دوست ندارم یکی دیگه بجای پروین بیاد
_اتفاقا داوود بود
گفت خواهر پروین دانشجویه... و از وقتی که پروین توی این خونه میاد کار میکنه خواهرش خوابگاه رو تحویل داده و اومده خونه ما و در نبود پروین مراقب پسرمون بوده...
اگه دوست داشته باشید روزهایی که دانشگاه نمیره چند روز بیاد براتون کار کنه اگه از کارش راضی بودید فعلا پرستار و خدمتکار شخصی تو باشه
_حتما منظورش مهری بوده، پروین یبار اونو همراه خودش آورد خونمون...
با خودم گفتم اتفاقا دختر اجتماعی و وراجیه...
قبلا از آدمای وراج خوشم نمیومد ولی الان فقط برای فرار از فکر و خیالات میخوام یکی مدام بیخ گوشم حرافی کنه... و کی بهتر از مهری...
با اشتیاق کف زدم
_آره نیما...مهری خیلی خوبه
نیما تورو خدا بگو تا خوب شدن پروین خواهرش بیاد پیشم
نیما که از اشتیاق من به وجد اومده
با ذوق گفت
_خیلی خب... چه خبرته... باشه ... بذار با مامانم حرف بزنم ببینم نظر اون چیه
همهی ذوقم به یکباره کور شد
جیغ کشیدم
_من دلم میخواد مهری بیاد...تورو خدا اون بیاد
_باشه باشه مهری بیاد
بعد هم شمارهی داوود رو گرفت و باهاش هماهنگ کرد که فردا اونو بیاره پیشم
موقع شام نیما با غرولند میز شام رو میچید درسته برای اولین بار بود که به اجبار این کارو میکرد اما در مقابل عذرخواهیهای من بابت اینکه نمیتونستم کمکش کنم خیلی دلم گرفت
یاد خونوادم افتادم
بابا و نریمان بعضی اوقات با چه عشقی بهمون خدمت میکردند و حالا نیما با اینکه متوجه شرایط کنونی من هست با اینحال اینهمه غر زد
سر میز با اینکه غذای خیلی خوشمزه و خوشزنگ و لعاب حمیرا رو دیدم و اشتهام باز شد اما رفتار نیما باعث شد نتونم بیشتر از یکی دو قاشق غذا بخورم.
با اخم نگاهی به ظرف غذام انداخت و گفت
_بخور دیگه... بخاطر تو اینهمه زحمت کشیدم و گرنه خودم توی همون قابلمه غذامو میخوردم
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺🌟🌺 🌺✨🌺✨ 🌺🌟🌺 🌺✨ 🌺 #رمان_آنلاین_نهالآرزوها #قسمت_۳۹۴ به قلم #ک
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺
🌺✨
🌺
#رمان_آنلاین_نهالآرزوها
#قسمت_۳۹۵
به قلم #کهربا(ز_ک)
طرز حرف زدنش گاهی اوقات خیلی روی اعصابمه الانم از همون لحظاته...
بغضی که به گلوم نشسته رو به زور پس زدم و با لحن آرومی گفتم
_مگه دست خودمه؟ اتفاقا خیلی گرسنهم بود ولی اونقدر غر زدی که اشتهام کور شد...
اصلا یذره نگران اوضاع و احوالم نیستی نیما...
دکتر گفته یذره استرس هم برام سمه... اونوقت سر دوتا بشقاب و قاشق و چنگال اینهمه ازت حرف شنیدم
بعد هم از جام بلند شدم و ظرف غذام رو توی قابلمه خالی کردم و داخل سینک قرار دادم و مشغول جمع کردن وسایل اضافی شدم
_خیلی خب ببخشید حواسم بهت نبود... برو استراحت کن... فردا اون دختره... مهری میاد جمع میکنه...
دست از ادامه کار کشیدم و از آشپزخونه خارج شده و به طرف اتاقمون رفتم
صبح که با صدای نیما از خواب بیدار شدم
_پاشو نهال... داوود زنگ زد الان این دختره میاد بالا...
من تو و این خونه رو تحویلش بدم میرم سرکار
چشمام رو که باز کردم نیما رو در کت و شلوار شیکی که به تازگی خریده بود دیدم...
با لبخند در حالیکه نگاهش میکردم روی تخت نشستم...
صدای زنگ خونه نوید اومدن دختری که قراره این روزها من رو از تنهایی در بیاره رو میداد
نیما از اتاق خارج شد...
کمی دل درد دارم اما بیتوجه بهش به سختی از روی تخت پایین اومدم و روبروی آینه قرار گرفتم
دستی به موهام و لباسام کشیدم و خودم رو مرتب کردم و پشت سر همسر دوست داشتنیم بیرون رفتم
مهری توی راهرو ایستاده
نیما در رو باز کرد مهری وارد شد و سلام کرد
نیما جلوی دیدم رو گرفته...
کمی نگاهش کرد و بدون اینکه جوابش رو بده پرسید
_تو مهری هستی؟
_بله
_بهت گفتن قراره اینجا چکار کنی؟
_بله... چطور مگه؟
بدون اینکه جوابش رو بده سرچرخوند به طرف من و نیمنگاهی بهم انداخت و دوباره برگشت و گفت
_خانومم استراحت مطلقه...
هرکاری گفت امروز انجام میدی و تا ساعت هشت شب اینجا میمونی...
از کنارش رد شد و دوباره ایستاد و طوری که من بشنوم بهش گفت
_ضمنا اینجا فقط من و نهال سئوال میپرسیم و تو باید جواب بدی مفهوم شد؟
سریع جواب داد
_بله آقا چشم... ببخشیذ حواسم نبود
نیما دوباره نیمنگاهی بمن انداخت و در سالن رو باز کرد و دستی برام تکون داد و بیرون رفت
مهری سرجاش ایستاده بود و به دری که نیما بیرون رفته بود نگاه میکرد...
جلوتر میرفتم که به طرفم چرخید و با دیدن من یه قدم جلوتر اومد وسلام کرد...
جواب سلامش رو دادم...
و با دست اشاره کردم که جلوتر بیاد
#سلام
برای دریافت لینک کانال وی آی پی #نهالآرزوها
که الان ۴۸۰ پارت جلوتر از کانال اصلی هست
ارسال فیش واریزی به مبلغ ۵۰۰۰۰ تومان (پنجاه هزار تومان) به شماره کارت 👇
6037701089108903
بانک کشاورزی
لواسانی
کانال وی آی پی روزانه چهار پارت گذاشته خواهد شد
فیش رو بعد از واریز همون روز ارسال کنید به این آیدی👇👇
@Mahdis1234
کپی حرام
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
@chatreshohada
لینک پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/63589
✨🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺
🌺🌟
🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨
🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟🌺🌟
🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨🌺✨