eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
62 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت246. 🌿🕊 با شنیدن جوابم همه حاضرین در مجلس دس
به نام خدا فصل دوم . 🌿🕊 این تبریک گفتن ما به هم استارتی بود برای بقیه بغل کردن و تبریک گفتن ها بود. اول با خانم جون و اقا جون، هم زمان کادوهاشون رو هم میدادن بهمون. خانم جون برای منو نلین نفری یک دستبند ظریف داد که خیلی خوشگل و ناز بود. بعداز خانم جون و اقاجون حالانوبت مادر و پدرها بود. مامان و بابا بغلم کردن و ارزوی خشبختی کردن. مامان از من جدا شد و نیما رو بغل کرد و رو بهش گفت: اخرش هم دوماد خودم شدی نیما خندید و گفت: یادته بهم چی میگفتی؟ میگفتی اخرشم کسی بهت زن نمیده. دیدی خودت دختر یکی یدونه تو دادی بهم. مامان با بغض نگاهم کرد و گفت: اره. بعد فورا از این پوسته غمگین بیرون اوند و رو به نیما گفت: مثل چشات ازش مراقبت میکنی که اگر بفهمم یک تار مو از سرش کم شده چشاتو درمیارم. نیما دست روی چشمش گذاشت و گفت: ای به چشم. مامان هم به منو و نلین نفری یدونه النگو کادو داد. و حالا نوبت دایی و زندایی بود کپی حرام است به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم . 🌿🕊 زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای داد. و بعدش نوبت رسید به سارا. سارا بغلم کرد و گفت: خوشبخت بشی عزیزم . لبخندی زدم که کادو شو از کیفش بیرون اورد و جعبه ای رو به سمتم گرفت و گفت: الان بازش نکن وقتی رفتی خونه خودت بازش کن. با کنجکاوی سری تکون دادم که عطری از کیفش بیرون اورد و گفت: این هم عطری که برات سوغات آوردم وقت نشد بدم بهت. عطر ازش گرفتم و تشکر کردم. بعداز تبریک گفتن همه باهم از محضر خارج شدیم که دایی رو به نیما گفت: بابا جان با خانومت برید یکم وقت بگذرونید و بعدش غروب بیاید خونه آقاجون چون واسه شام مهمون داریم. نیما سری تکون داد و بعداز خداحافظی از بقیه در سمت شاگر رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید سیندرلا. داخل ماشین نشستم که نیما در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش سوار شد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊 @Conquering
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت248. 🌿🕊 زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای
به نام خدا فصل دوم . 🕊🌿 ماشین رو روشن کرد و بعد به ماشین جلو اشاره کرد و گفت: ببین چجوری ابجیمو برد. رد نگاهشو گرفتم و به ماشین سامی رسیدم. بازم داشت حسادت میکرد. پسره خودخواه. لبخندی از این همه حرص خوردنش زدم و گفتم: چقدر تو خود خواهی. نیما یه اشاره به خودش کرد و با تعجب پرسید: من؟ سری تکون دادم و گفتم: اره تو نیما خندید و گفت: نه بابا. بعدش دستمو که روی پام بود رو برداشت و روی فرمون گذاشت و دست خودش روهم چفت دستم کرد و با لبخند جذابی و ماشین رو جلوی یک ساختمون پارک کرد. با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا کجاست؟ نیما ماشین رو خاموش کرد و گفت: الان میفهمی. از ماشین پیاده شد و منم در ماشین رو باز کردم و اومدم پایین. نیما دستمو گرفت و همراه هم به سمت ساختمونی که از بیرون نمایی خیلی شیکی داشت رفتیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 نیما زنگ طبقه اخر رو فشرد و بعداز چند پقیقه در باز شد. باهم وارد ساختمون شدیم که نیما دستمو به سمت آسانسور کشید . یه شور و هیجانی داخل وجودم بود. نمیدونستم میخواست کجا ببرتم. نیما در اسانسور رو باز کرد و باهام وارد شدیم. داخل اسانسور نیما رومو به سمت اینه کرد و گفت: چقدر ناز شدی. از داخل اینه نگاهش کردم و لبخندی زدم. نیما گوشی بالا اورد و گفت: بزار یه عکس یادگاری بگیریم نه؟ سری به نشونه اره تکون دادم که نیما دستشو دور کمرم حلقه کرد و از پشت تنمو به خودش چسبوند و گوشی رو کنار صورتامون نگه داشت. باهم به داخل آینه نگاه کردیم و نیما عکس انداخت. در آخر سرشو خم کرد و روی گونمو نرم ب/وس/ید و از جدا شد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم. 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفتیم. نیما در واحدی که در سفیدی داشت رو با کیلید باز کرد و گفت: بفرما. اول من وارد شدم و بعدش خودش وارد شد. یه خونه شیک و تر و تمیز با وسایل سفید و نسکافه ای. تمام سرویس خونه کامل بود. با تعجب داشتم به دور و اطراف خونه نگاه میکردم که صدای نیما از پشت سرم بلند شد. و دقیقا کنار گوشم گفت: به خونمون خوش اومدی سیندرلا. با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: اینجا خونه ماست؟ نیما سری تکون داد و گفت: اره، خوشت نیومد؟ نگاه از نیما گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه. و بعد به طرف آشپز خونه رفتم. آشپزخونه هم خیلی شیک و تمیز چیده شده بود همه وسایل برقی به مدل چیده شده بودن. از آشپزخونه دل کندم و به سمت اتاق رفتم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم. #پارت251 🌿🕊 در آسانسور باز شد و باهم بیرون رفت
به نام خدا فصل دوم ،53،54 به دلیل حساسیت بالا داخل چنل vipقرار میگیره. برای عضویت به چنل وی ای پی مبلغ40تومان به شماره کارت زیر واریز کنید. بعداز فرستادن رسید به ایدی مورد نظر لینک vip بهتون داده میشه. 6221061249911050 زینب سلگی رسید بفرستید و لینک رو دریافت کنید. @PV_168
به نام خدا فصل دوم. . 🌿🕊 دست بردم داخل موهام و به عقب هدایت کردم و پوفی کشیدم. هنوز هم گرمی نفس هاش رو حس میکردم. اولش نیما رو سرزنش کردم ولی بعدش با خودم فکر کردم و گفتم: از امروز به بعد ما دیگه به هم پیوند خوردیم. از هفته بعد قراره زیر یک سقف بخوابیم. داخل یک اتاق وسیله شخصیمون باشه. داخل یک تخت سر روس بالشت بزاریم. باید به نیما هم حق میدادم اون یک مرد هست. و من همسرش در کنار تموم مسئولیت هام باید تمکین کنمش. اصلا اگر من نکنم کی باید بکنه؟ اینا همه وظایف یک زن هست. باید باهاش کنار بیام. ولی از یک طرف هم با خودم میگفتم: من گناهی نداشتم اولین بارم بود. نیما بدون اجازه، بودن آمادگی شروع کرد. بیخیال این حرفا شدم و به ساعت طلایی بالای تلویزیون نگاه کردم: ساعت4بعداز ظهر بود. از جا بلند شدم و با دو دلی به سمت اتاقمون رفتم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا