گاهی خودمو با کار، با حرف زدن، با شلوغی، با هرچیزی که میتونه ذهنمو پر کنه سرگرم میکنم. چون وقتی آروم میشه، وقتی سکوت میاد، میفهمم چقدر از خودم خستم. و راستش همیشه شهامت روبهرو شدن با این حسو ندارم
خیلی وقتا حس میکنم حرفی برای گفتن ندارم، نه چون چیزی نیست، چون زیادی هست. وقتی همچی توی سرت شلوغه، هیچ کلمهای کامل نیست. آخرش سکوت میمونه و یه نگاه خسته به دیوار..
صدای رعدوبرق و بارون امشب یه حس دردناک و سنگین داره انگار هر قطرش یچیزیو یاد آدم میاره که داره از دستش دور میشه. این صداها بیشتر از اینکه آرامش بدن تنهاییو پررنگتر میکنن و یه غم خاموش رو توی دل آدم میکشن.. طوریکه آدم فقط میمونه با خودش و یه حس خالی و موندگار:)