یه وقتایی به خودم نگاه میکنم و حس میکنم انگار مدتهاست از خودم جا موندم. نه بخاطر اتفاق خاصی نه بخاطر ضربهی بزرگ.فقط بخاطر مجموعهی کوچیکی از لحظههای خستهکننده که روی هم جمع شدن و کمکم یچیزی رو درونم خوردن. و حالا چیزی مونده که شبیه من هست، ولی خودم نیستم. یه نسخهی تغییرشکلیافتهست، آرومتر، خاموشتر، بیحرفتر..
گاهی خودمو با کار، با حرف زدن، با شلوغی، با هرچیزی که میتونه ذهنمو پر کنه سرگرم میکنم. چون وقتی آروم میشه، وقتی سکوت میاد، میفهمم چقدر از خودم خستم. و راستش همیشه شهامت روبهرو شدن با این حسو ندارم