میشنوم که میخندن، حرف میزنن، شوخی میکنن و من همزمان اونجام و نیستم. یه لبخند میزنم، سر تکون میدم، ولی انگار دارم از دور خودمو نگاه میکنم. انگار بدنم توی جمعه، اما روحم توی یه اتاق خاموش راه میره. خودمو توی جمع میبینم، اونجا هستم، اما انگار روی یه سیارهی دیگه. صداهاشونو میشنوم، حرکاتشونو میبینم، ولی هیچکدومشون به من وصل نیست. انگار یه شیشهی نامرئی منو از بقیهی دنیا جدا کرده..
روزا پشت هم میان. شبیه هم، مثل نسخهی کپی. میشینم، کار میکنم، راه میرم، میخوابم. بدون اینکه حس کنم واقعا چیزی از این کارها توی من اثر میذاره. انگار فقط دارم کاراییو انجام میدم که باید انجام بشن.
با همهی اینا، هنوز ادامه میدم. نه برای پیروزی، نه برای امید بزرگ، فقط چون شاید… شاید یه روزی وسط همین روزای خاکستری، یه نقطهی کوچیک روشن پیدا کنم که ارزشش رو داشته باشه:)
یه وقتایی به خودم نگاه میکنم و حس میکنم انگار مدتهاست از خودم جا موندم. نه بخاطر اتفاق خاصی نه بخاطر ضربهی بزرگ.فقط بخاطر مجموعهی کوچیکی از لحظههای خستهکننده که روی هم جمع شدن و کمکم یچیزی رو درونم خوردن. و حالا چیزی مونده که شبیه من هست، ولی خودم نیستم. یه نسخهی تغییرشکلیافتهست، آرومتر، خاموشتر، بیحرفتر..
گاهی خودمو با کار، با حرف زدن، با شلوغی، با هرچیزی که میتونه ذهنمو پر کنه سرگرم میکنم. چون وقتی آروم میشه، وقتی سکوت میاد، میفهمم چقدر از خودم خستم. و راستش همیشه شهامت روبهرو شدن با این حسو ندارم