10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️ رفتار صحیح خانواده با نوجوانانی که کمالگرا هستند
- شاخصهای بالا به کودکانتان ندهید/روانشناس سادات
🎥#سید_سبحان_میرسادات
#روانشناس
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . خنده رو لبمون ماسید، انگاری حضرت ملک الموت رو دیده با
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
زبونم تو دهنم اصلا نمیچرخید، یه لحظه لال مونی گرفتم و هیچ جوابی برای بهادر نداشتم که بهش بگم...
در واقع در مورد بهادر جوابی برای خودم و احساساتم هنوز نداشتم، چجوری باید بهش جواب میدادم درصورتی که تو دوراهی بودن یا نبودن مونده بودم .....
سرمو پایین انداختم و فهمید که جوابی ندارم....
بیچاره کلافه نگاهی بهم انداخت و پوفی کشید و از اتاق بیرون رفت....
بعد از اینکه رفت، راحت شدم و دراز کشیدم، من این وسط بازیچه ای بیشتر نبودم، تو دست تقدیر، تو دست آدم های بی وجدان.....
تا خود صبح که بهادر راهی شهر بشه تو جام تکون میخوردم و حتی ثانیه ای چشم روی هم نذاشتم......
نمیدونم از استرس کاری بود که میخواستم انجام بدم یا از شوق دیدار خانوادم بعد مدت ها بود، نمیدونم، ولی بشدت دلشوره امونم رو بریده بود.....
طلوع صبح که شد بهادر به راه افتاد، سرم زیر پتو بود و از روزنه کوچیکی که درست کرده بودم نظاره گر آماده شدنش شدم، بعد از اینکه لباساشو پوشید، نگاه غمگینی بهم کرد و کمی خیره موند و رفت، بعد از چند دقیقه که مطمئن شدم رفته، خودم رو به پشت پنجره رسوندم.....
از پشت پرده اتاق نگاهش میکردم که لحظه ی آخر نگاهی به پنجره اتاقم انداخت
و ثانیه ای مکث کرد، نمیدونم شاید متوجه حضور من شده بود و حس میکرد دارم نگاهش میکنم.....
وقتی فهمیدم که بهادر از عمارت خارج شده و حتما تو راه شهره، خیالم راحت شد و رفتم که یواش یواش دیگه نقشمو عملی کنم....
نشستم و بقچه کوچیکی از لباس و خوراکی جمع کردم، رفتم آشپزخونه و یه ذره از وظایفی که گردنم بود رو انجام دادم و یه سر و گوشی به آب دادم....
خبری نبود و همه چیز در امن و امان بود.....
همه خدمه مشغول کاری بودن...
قرارمون با افروز این شد کهه افروز حواس نگهبان ها رو پرت کنه تا من خودم رو به در پشتی عمارت برسونم و منتظر اومدن افروز بمونم....
تو حیاط عمارت یه دور چرخیدم و همه کس رو از نظرم گذروندم، چیز مشکوکی به نظرم نیومد....
پاتند کردم به طرف اتاقم، وارد اتاق که شدم همه چیز رو آماده کرده بودم، سریع چادرم رو سرم کردم و بقچم رو برداشتم و اروم از اتاق بیرون زدم، کفشم رو زدم زیر بغلم و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم، کسی نبود، با احتیاط از کناره های دیوار خودم رو به درب پشتی رسوندم....
ولی غافل از اینکه از بخت بد من، چه اتفاق شومی در انتظارم نشسته.....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❗️با اشتباهات فرزند چگونه برخورد کنیم؟
#استاد_شجاعی
#تربیت_فرزند
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
📚داستان کوتاه📚
⚡️شأن و منزلت بسم الله⚡️
🔘 گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین.
این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد.
شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.
🔘 روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد .
شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.
🔘 وی بعد از این کاربه مغازه خود رفت.
در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.
🔘 زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.
شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد.
زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.
📚 خزینةالجواهر ص 612
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر، مادر، مادر.....!
@daneshanushe✍️
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️♨️با چشم باز ازدواج کنید
/دکتر فرهنگ
🎥#دکتر_فرهنگ
#ازدواج
🖌#کانال_دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . زبونم تو دهنم اصلا نمیچرخید، یه لحظه لال مونی گرفتم و
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
نمیدونم چجوری اون حیاط عمارت رو رد کردم و چقد گذشت، از ترس و استرس نفسم بالا نمیومد، از در که گذشتم، پوف بلندی کشیدم تا نفس حبس شدم خارج بشه، با صدای افروز به خودم اومدم که یه دفعه جلوم ظاهر شد و گفت: بریم خانم جان......
گفتم بریم افروز جان، شرمندتم عزیزم تورو هم به دردسر انداختم...
لبخندی زد و دست تو دست هم و سراسیمه از کوچه پس کوچه ها با سرعت داشتیم رد میشدیم که، یکدفعه......
محبوب دست راست مادر ارباب و چند تا از خدمه های عمارت بالا جلومون سبز شدن....
خدایا اینا از کجا پیداشون شد؟؟!!!
دستمون رو بیشتر به هم فشار دادیم که نتونن از هم جدامون کنن که شاید بتونیم از دستشون فرار کنیم، با ترس نگاهشون میکردیم و عقب عقب میرفتیم که از پشت سرمون به سرعت و با یه اشاره من و افروز رو گرفتن و دهنمون رو بستن....
نمیدونم چند نفر بودن، به کلی خودم رو باخته بودم و از ترس چشمام داشت دو دو میزد....
سرم رو چرخوندم به افروز نگاه کنم که، محبوب جلوم ظاهرشد، غافلگیرانه یه تو دهنی بهم زد، دستم رو جلوی دهانم گرفتم که دیدم دهنم پر از خون شده....
با زور و کشون کشون مارو برگردوندن....
کمی بعد به عمارت رسیدیم، خدمتکار ها من و افروز رو وسط حیاط عمارت روی زمین پرت کردن، هنوز گیج بودم، با لگدی که به پهلوم خورد به خودم اومدم......
مادر ارباب جلوم ظاهر شد و منه از همه جا بیخبر شوکه فقط نگاهش کردم!!!
با تنفر نگاهی بهم انداخت و گفت:
گفته بودم حواسم بهت هست عروس!!......
من همه جا چشم دارم و از همه اتفاقات باخبرم......
فک کردی من نمیدونم تو اون عمارت کوفتی چه خبره؟!!......
تو وقتی داشتی با افروز نقشه فرارت رو میکشیدی من از همه چی باخبر بودم دختره ی پتیاره......
الان هم دیگه بهادری نیست جلوت دربیاد و ازت دفاع کنه، خودم تو رو به سزای اعمالت میرسونم دختره عوضی!!...
به خدمتکار ها اشاره کرد و گفت: من و افروز رو به انباری ته عمارت ببرن و دست و پامون رو ببندن.......
مارو به انباری بردن، تو تاریکی به بخت بد خودم لعنت میفرستادم و گریه میکردم، افروز بینواهم حال و روزش بهتراز من نبود....
کمی بعد در انباری به شدت باز شد و با نوری که به چشمام خورد،چشمامو بستم.....
در که بسته شد چشمامو باز کردم، مادر ارباب بود با دو تا از خدمه ها...
با شلاقی جلوم ظاهر شد و دستور داد افروز رو بیرون ببرن......
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 چـرا دسـت زدن بـه زن اشـکال دارد
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥💥بلدی حال همسرتو خوب کنی؟/دکتر فرهنگ
🎥#دکتر_فرهنگ
#همسرداری
#حال_خوب
#پیام_دادن
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe