3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چایت را بنوش رفیق
بی دغدغهیِ فردایی که آمدنش را
هیچ تقویمی تضمین نکرده است...☕️
صبح بخیر🙂🍳
🔥وقتی به داشته های خودت عادت میکنی دیگه شاکر نعمتها نیستی و وقتی دیگه شاکر نباشی، کم کم ممکنه برخی از نعمتها را از دست بدی!
🔹مثلا این که ما قدرت تفکر داریم یا دست و پای سالم داریم و قلبمون داره عین ساعت میزنه و... اینها در زندگی روزمره ما برامون عادت میشه و یادمون میره. نیز برخی نعمتهای زندگی مثل شغل و درآمد و آبرو و خانواده و سقفی بالای سر حتی به صورت اجاره و... وقتی این نعمتها عادی میشه احساس میکنیم چیزی نداریم و ناشکری میکنیم و همین ناشکری باعث میشه این نعمتها را کم کم از دست بدهیم!
"پس شاکر همه نعمتها و داشته های خود باشیم و بدانیم توان شمارش آنها را نداریم."
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆 انرژیهای کلمات در زندگی اثر گذار است
- در بعضی از انسانها بد دهنی عادت است /دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . همین که وارد شد همه سکوت کردن، بعد از دادن یکسری دستو
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
داداش مامان کارت داره، پایین منتظرته...
موقع رفتن یه نگاه غمگینی بهم کرد و روشو ازم برگردوند...
برای دلربا هم ناراحت بودم ولی فعلا زندگی خودم رو هوا بود و کاری نمیتونستم براش بکنم...
لباس پوشیدم و از اتاق زدم بیرون، کم و بیش از حضور اون دختره تو عمارت و رفتارهای مادرم میتونستم حدس بزنم چی تو ذهنش میگذره، تقریبا حدس میزدم در مورد چی میخواد صحبت کنه ولی بازم به احترامش به جمعشون اضافه شدم، مادرم بعد کلی مقدمه چینی و طفره رفتن از موضوع اصلی که دوست داشت زود مطرحش کنه اینطوری رفت سر اصل مطلب:....
بهادر جان دوست دارم هر چی زودتر بچتو ببینم و بغل بگیرمش....
راستشو بخواهی و اگه رضایت من برات مهمه من مریم جون رو برا همسریت انتخاب کردم،
مریم جان خیلی دختر با درک و شعوریه و خوب میدونه اون دختره خونبس یه خدمه هست تو عمارت، نه هووی اون تو زندگی....
من خودم باهاش صحبت کردم و متقاعدش کردم شما فقط رسم و رسوم رو به جا میاری نه بیشتر....
دوست دارم همین هفته نامزدی شما رو اعلام کنم و قول میدم بعد از برگذاری مراسم سالگرد بهداد هفت شبانه روز بزن و بکوب باشه و بهترین و مجلل ترین عروسی رو براتون بگیرم...
فقط دوست دارم هرچه زودتر همه بدونن مریم نشان شده توئه بهادر...
فردا صبح مریم به خونشون برمیگرده و ما هم طبق رسم و رسوم برای خواستگاری و مراسم دیگه آماده شده و راهی روستاشون میشیم تا با خانوادشون در مورد این وصلت فرخنده صحبت کرده و تمومش کنیم...
ببین پسرم، همین که اردشیرخان بزرگی کردن و بخاطر شرایط من اجازه دادن مریم جان چند روزی کنارم باشه نشان از بزرگی و درک و شعور این شیرمرد هست.....
نمیدونم اون لحظه چرا لال مونی گرفتم و چیزی نگفتم....
شایدم منتظر فرصت مناسب بودم تا با خودم کنار بیام.....
مادرم هنوز برای خودش صحبت میکرد و با مریم خانم برای جشن عروسی نقشه میکشیدن، که بدون هیچ حرفی ازشون جداشده و به سمت اتاقم راه افتادم.....
تو حیاط عمارت یکی از خدمه هارو دیدم صداش کردم و بهش گفتم که به نگهبان ها بگه صبح مریم خانم رو همراهی کنن و بهش بگن که بهادر خان گفت این هفته نه، انشااله تو فرصتی مناسب خودمون بهشون خبر میدیم.....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
فواید خاموشی...
بازرگانى در يكى از تجارتهاى خود هزار دينار خسارت ديد. به پسرش گفت : مگذار کسی از این موضوع مطلع شود.
پسر گفت: اى پدر!
از فرمانت اطاعت مى كنم، اما مى خواهم بدانم راز اين پنهانكارى چيست؟ پدر گفت : تا مصيبتی که بر ما وارد شده دو برابر نشود
۱ - خسارت مال
۲ - شماتت همسايه و ديگران
مگوى اندوه خويش با دشمنان
كه لا حول گويند شادى كنان
يعنى: غم خود را با دشمن در ميان مگذار كه او در زبان به ظاهر از روى دلسوزى، (لاحول و لا قوه الا بالله) به زبان آورد (و عجبا گويد) ولى در دل شادى كند !!
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما دو جور بخشنده داریم:
یگانه سوز
دوگانه سوز/دکتر شکوری
🎥 #دکتر_شکوری
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . داداش مامان کارت داره، پایین منتظرته... موقع رفتن یه ن
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
یکدفعه سرمو که بلند کردم از آخرین پله بپیچم تو راهرو و به اتاقم برم با دلربا روبرو شدم که با دیدن من ترسید و دستاش رو پشتش قایم کرد....
چی قایم میکنی؟؟داداش هیچی بخدا، هیچی نیست....
به زور دستاش رو از پشتش جلوکشیدم و با دیدن کت تو دستش با تعجب نگاهی بهش انداختم!!....
با لکنت گفت:داداداش ببببخش منو ولی من مثل تو و مامان نمیتونم بیخیال باشم؟؟.....
انباری خیلی خیلی سرده و گلبهار لباس مناسبی نداره که بپوشه.....
امروز که تو اومدی مامان دستور داد حق نداره از انباری بیرون بیاد، خواهش میکنم ازت بزار تا مامان مشغوله اینو براش ببرم، حتما غذا هم نخورده....
دلربا اینا رو میگفت و من شرمسارتر از قبل بیشتر به خودم لعنت میفرستادم....
خدای من باورم نمیشد....
تمام این یک ماه رو، این دختر بیچاره تک و تنها تو اون انباری سرد و تاریک گذرونده بود....
لعنت خدا به من...
بمیرم بهتر از این زندگیه کوفتیه....
بدون گفتن کلمه ای به دلربا، پله ها رو دو تا یکی کردم و به سمت انباری پاتندکردم....
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·