💞 خانوم عزیز !
نیت کن هرماه یه کار خیر کوچیک واسه بیمهشدن زندگی و همسرت انجام بده 🥹
🖊 یکی از کارهایی که به زندگی شما برکت میده و زندگی مشترکتون رو از حوادث و اتفاقات حفظ میکنه، انجام کارهای خیر کوچیک هست.
✍🏻 حتما لازم نیست کار بزرگ و پرهزینهای انجام بدید، همین که یه آش مختصر به نیت امام زمان درست کنید و بین همسایه های آپارتمانتون پخش کنید، یا ماهانه یه مبلغ مختصر به شخص نیازمندی که میشناسید کمک کنید کافیه
•● این کارها درسته کوچیک بنظر میان ولی برکت رو به زندگیتون میاره
همسرانه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . افروز به محض دیدنم سرش رو پایین انداخت و زیر لب سلامی
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
سه روزی میشد که خونه فیروزه خانم بودم و هوا همچنان خراب، نمیشد حرکت کرد و امکان رفتنم ممکن نبود،شرمندشون شدم که مزاحم بودم، ولی اونا از حضورم خوشحال بودن.....
اینقدر اون چند روز بهم مهربونی و خدمت و لطف کردن که به خودم قول دادم حتما برگشتم براشون جبران کنم...
موندنم اونجا خیلی بهم کمک کرد و تو این سه روز تصمیم خودم رو گرفتم، دیگه خسته شده بودم.......
دلم نمیخواست تلافی کنم....
دلمنمیخواست انتقام بگیرم....
دلم زندگی آروم و آرامش میخواست، آرامشی که دوست داشتم کنار گلبهار تجربه کنم و اون بهم بده.....
ولی از طرفی دیگه غرورکاذبم بهم تلنگر میزد که خودمو کوچیک نکنم.....
دلم نمیخواست غرورم رو بشکنم....
نمیدونم چرا اینطور شدم دلم هم گلبهار رو میخواست و هم راضی به شکستن غرورم نبودم.........
چون عاشق گلبهار بودم دوست داشتم قدرت عشقم به غرورم غلبه کنه....
اینو میدونستم که قدم اولم اینه که هرطور شده باید خاطرات تلخ اون شب رو از ذهنش پاک میکردم و باید کاری کنم که منو ببخشه و بهم فرصت جبران بده..
(گلبهار)
بعد از یک ماه بهادر برگشت و هیچ شباهتی به بهادر قبل نداشت، خیلی تغییر کرده بود و از این تغییراتش هم خوشحال بودم و هم میترسیدم، دیگه خبری از اون انباری سرد و تاریک نبود...
چند روزی بود از اتاق بیرون نیومده بودم، میترسیدم بازم مادر ارباب بلایی سرم بیاره و انگ چیزی رو بزنه رو پیشونیم و دوباره گرفتارم کنه، باخودم گفتم اینقدر تو اتاق میمونم تا بهادر خودش بیاد به دیدنم....
سه روزی بود بهادر بیخبر رفته بود و تنها همکلام من دلربا بود که به دور از چشم نیرخاتون به اتاقم میومد و ساعتی کنارم میموند و دلداریم میداد، کنار هم گپ و گفتی میکردیم و کمی خنده به لبام میآورد و میرفت...
از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم، برف سنگینی باریده و زمین سفید پوش شده بود....
چشم چرخوندم هیچکس تو حیاط عمارت و باغ نبود، همه از ترس سرما به داخل پناه برده بودن...
از بچگی عاشق برف بودم، دلمو زدم به دریا و باخودم گفتم حالا که کسی نیست برم بیرون و دلی از عزا دربیارم و کمی تو برفها قدم بزنم تا شاید انرژی منفی که این چند وقت تجربه کردم ازم دور بشه....
لباس گرمی پوشیدم و پله ها رو آروم و دوتا یکی کرده و تند به سمت باغ حرکت کردم،
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
#رازهای_همسرداری
اگر احساس میکنید، کسی که با او هستید درکتان نمی کند یا احساساتتان را نمیفهمد و به نیازهایتان پاسخ نمیدهد، حرف هایتان را مخفی نکنید.
🔹 نیازها و هیجان های خود را با او در میان بگذارید، شاید باز هم پاسخ مناسبی ندهد و بی تفاوت باشد، اما حداقل شما اطمینان حاصل میکنید که پیش داوری نکرده اید و به طور واضح و روشن خواسته هایتان را با او درمیان گذاشته اید،
و اینگونه راحت تر می توانید در مورد رابطه تان تصمیم بگیرید...
👈🏻 این گونه رفتار کردن بهتر از انتظار برای فهمیده شدن و رنج کشیدن است.
یادتان باشد حتی صمیمی ترین دوست و یا همسرتان هم ممکن است از آنچه در ذهن شما می گذرد آگاه نباشد.
❤️
🍂❤
برخی از علتهای غلط پنهان در ایجاد روابط
🏷برخی اوقات ما آنقدر تنها هستیم که سراغ هر کسی میرویم.
🏷برخی اوقات ما سراغ کسی میرویم که بدونیم حتما از ما پایین تر است چون میخواهیم باهاش راحت باشیم بطور مثال آدمی که مشکلش در ارتباط زن و مرد مساله اعتماد و اطمینان است میگوید که سراغ کسی میروم که از خودم کمتر است که خاطرم آسوده باشه اولا احتمالا نمیره و دوما اگر هم رفت من چیزیو از دست ندادم.
🏷برخی اوقات ما میریم سراغ کسی که از اول میدونیم اونو نمیخواهیم برای اینکه میخواهیم رابطه را بعد از یک مدتی تمومش کنیم.
🏷برخی اوقات ما میریم سراغ کسی که با بودن با او احساس بد بکنیم و بتونیم خودمونو مجازات و تنبیه بکنیم.
🏷برخی اوقات ما میخواهیم با ایجاد یک رابطه از فرد دیگری مثلا پدر و مادر انتقام بگیریم.
@daneshanushe✍️
664.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ریشه خصومت در گفتار ما چیست؟/دکتر غلامی
🎥#دکتر_غلامی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . سه روزی میشد که خونه فیروزه خانم بودم و هوا همچنان خرا
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
مثل بچه ها رو برف ها قدم میزدم و با تمام وجودم نفس عمیق میکشیدم تا شاید ریه هام از غم و غصه باز بشه و کمی آروم بگیرم...
به آینده نامعلوم خودم فکر میکردم....
به این که چرا پدرم منو قربانی برادرم کرد.....
چرا تا الان میتونست حتی خبر کوچیکی ازم بگیره ولی نگرفته....
چرا اینهمه درمورد سرنوشتم بی تفاوت بوده....
و کلی سوالهای دیگه که تو ذهنم بود و هیچ جوابی برا هیچ کدوم نداشتم و گیج و مبهوت خودم به سوالهای بی جوابم سری تکان میدادم.....
یک لحظه احساس کردم صدایی شنیدم....
زیر لب گفتم: خدایا خودت به خیر بگذرون عجب غلطی کردما...
سکوت کردم و آروم به دور و برم نگاه کردم، ولی هیچی نبود......
اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم، ولی کمی بعد بازم احساس کردم صدایی اومد!!!....
ظاهراً ترس به سراغم اومده بود ولی قلبا دختر نترسی بودم، از اینجور مسائل که تو محیط اتفاق میوفتاد ترسی نداشتم و خودمو به خدا میسپردم...
الان دیگه از آدمها بیشتر ترس داشتم تا از موجودات زنده دیگه ای که آفریده خدا هستن..
با صلواتی که زیر لب زمزمه میکردم به سمت در راه افتادم....
در عمارت باز بود و از نگهبانها هم خبری نبود، الان اگه اتفاقی میوفتاد مثل سگ هار از همه پاچه میگرفتن بغیر از خودشون که مقصر اصلی هستن....
کسی رو ندیدم و خواستم در رو ببندم، یک لحظه باخودم گفتم یه نگاه به بیرون میندازم و در رو زود میبندم، خواستم نگاهی به بیرون کنم، با دیدن پسری که پشت در عمارت ایستاده بود تعجب کردم....
پشتش به در بود و منو ندید، ولی با خش خش پام روی برف برگشت به سمتم...
فکرکنم شناختمش، همون پسره بود که اونروز با مادرش اومدن جلوی در عمارت و نیر خاتون رو دیدن و یه سری حرفها بینشون رد و بدل شد و خانمه فقط سراغ بهادر رو میگرفت و نگهبان ها به دستور مادر ارباب بیرونشون کردن.....
اون لحظه خیلی برای خانمه ناراحت شدم، چون عاجزانه خواهش میکرد که فقط میخواد بهادر رو ببینه و باهاش صحبت کنه...
دلم لرزید اگه اینسری میدیدن من بااین پسره هم کلام شدم حسابم با کرام الکاتبین میشد....
برای اینکه دوباره برام شر درست نشه اهمیتی ندادم و برگشتم، در رو همون طوری که باز بود رها و پاتند کردم به سمت عمارت.....
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر انوشه ....
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥بداخلاقی با همسر و بازتاب آن در آن دنيا
▫️خاطره وحشتناک مرگ موقت
📺 برنامه زندگی پس از زندگی
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
🔻چرا قرآن همسر را به لباس تشبیه کرده؟
1️⃣ لباس باید در طرح و رنگ و جنس مناسب باشد، همسر نیز باید کفو و متناسب با فکر و فرهنگ و شخصیّت انسان باشد.
2️⃣ لباس مایه زینت و آرامش است، همسر و فرزند نیز مایه زینت و آرامش خانوادهاند.
3️⃣ لباس عیوب انسان را میپوشاند، هر یک از زن و مرد نیز باید عیوب و نارساییهای یکدیگر را بپوشانند.
4️⃣ لباس انسان را از سرما و گرما حفظ میکند، وجود همسر نیز کانون خانواده را گرم و زندگی را از سردی میرهاند.
5️⃣ دوری از لباس مایه رسوایی است، دوری از ازدواج و همسر نیز گاهی سبب انحراف و رسوایی انسان میگردد.
6️⃣ انسان باید لباس خود را از آلودگی حفظ کند، هر یک از همسران نیز باید دیگری را از آلوده شدن به گناه حفظ نماید.
📚برگرفته از تفسیر نور
🍃@daneshanushe✍️