2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎بعضی از درس های زندگی را
باید چندین بار آن هم عمیق و مفهومی خواند ...
💎آب، آب را غرق نمیکند
باد، باد را ویران نمیسازد🌸🍃
خاک، خاک را مدفون نمیکند
آتش، آتش را نمیسوزاند
امّا...
"آدمی"، "آدم" را...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . به بقیشون که اگه یک درصد هم امکان داشت حرفی بزنن الان
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
بار آخری که خواستم بهت نزدیک بشم، بحثمون بدجوری بالا گرفت، بازم منو تهدید به کشتن تو کرد و جلوی چشمام خواست با متکا خفت کنه....
متکارو از دستش گرفتم و به سمت بیرون از اتاق هلش دادم.....
به همدیگه حمله کردیم و بخاطر داشتن تو هرکاری میکردم و شروع به زدن همدیگه کردیم ولی نمیدونم چطور شد که نیرخاتون از پله ها به سمت پایین افتاد و جلو پای پدربزرگت پخش زمین شد......
هیچیش نشد، ولی بعد این اتفاق بود که برگ برنده دست نیرخاتون افتاد و به همه گفت خودتون دیدین با من چیکار کرد، قصد کشتنم رو داره......
این زن روانی شده......
من و بچم با وجود این خانم اصلا امنیت جانی نداریم و......
یا جای گلناز تو این عمارته یا جای من.......
اونقدری گفت و گفت، تو گوش پدرت خوند، تنهایی با مادربزرگت پچ پچ میکرد و میگفت تا اینکه پدربزرگت منو به عمارت پایینی فرستاد......
عمارتی که مطمئنم از وجودش حتی خبر هم نداری.....
بار و بندیلم رو بستم و بدون حتی نگاه کوتاهی بهت به طرف اون عمارت راه افتادم، زندگی بدون تو و پدرت تو اون عمارت برای من شروع شد.....
خیلی افسرده شده بودم و شب و روز،کارم فقط گریه بود...
خیلی افسرده شده بودم و شب و روز،کارم فقط گریه بود....
سهم من تو این زندگی از داشتن تو فقط چند ساعت بود....
عشق پدرت نسبت به تو اونقدری قوی بود که حتی اونم حرف منو باور نکرد و تو بدترین شرایط روحی و جسمی تنهام گذاشت و اصلا با اومدن من به این عمارت مخالفت نکرد و عشقی که بینمون بود هرروز کمرنگ تر میشد...
چندین بار خواستم خودم رو خلاص کنم ولی بخت با من یار نبود....
از پدرت خیلی متنفر شدم که چرا حرف منو باور نکرده، مگه دلش بنده به دلم نبود، مگه عاشق دل سوختم نبود، مگه بخاطر داشتن من جلوی خانوادش نه ایستاد....
چی شد اون عشق آتشین که باوجود بچه دار نشدنمون هنوز روشن بود ولی به سرش چی اومد که تو یه لحظه از چشمش افتادم؟؟!!....
کاری از دستم جز گریه برنمیومد، چندین بار به عمارت رفتم و بازهم شروع به گفتن حقیقت کردم ولی با بی توجهی پدرت و دیگران مواجه شدم، مادربزرگت که ازم متنفر بود بعد از مرگ گلبهار عوض شده بود، میخواست کاری بکنه ولی از ترس نیر نمیتونست نفس بکشه...
.
جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و...
با جون و دل میشنوم🥺👇
🧚♀🕊 ♥️ @Delviinam
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
🔹️#مشاوره_پیش_از_ازدواج
🔹️#نامزدی
💢فاش کردن رازهای قدیمی در دوره شناخت
⚡هنوز خبری نیست. نامزد هستید اما با زن و شوهر شدن فاصله زیادی دارید و این فاصله به شما میگوید لزومی برای افشای رازهای گذشته وجود ندارد (زمانی که آن مشکل حل شده و یا اثری از آن دیگر وجود ندارد)
⚡حتی برخی رازها باید برای همیشه دفن شوند چرا که از ایجاد سوءتفاهم و برهم زدن آرامش زندگی و حتی سوءاستفاده طرف مقابل چیزی عادیتان نمیشود.
⚡حتی پس از ازدواج هم نباید برخی مسائل را بیان کرد.
🌷🌸🍃🌺🍃🌸🌷
🎀همــسرانه🎀
❌چند نکته مهم رو میخواستم بهتون بگم:
✔️واقعا سر شوهرا غر نزنیم چون باعث میشه از خونه فراری شه یا به کسایی پناه ببره ک ما ازشون فراری هستیم.😶🤦🏼♀
✔️محبت زیادی داشته باشیم و همیشه با وقار و خانوم باشیم. مرتب و تمیزی و بوی خوش، خیلی تاثیر داره. شاید اولش به چشم نیاد ولی کم کم میبینین که تاثیر گذاشته.☺️👌🏻
✔️شوهرا رو تشویق کنید و هر کاری خواستن انجام بدن، تایید کنید اون لحظه ولی بعدش یه هشدار کوچیک بدید. چون اگ اون لحظه مخالفت کنید بدتر کاری ک میخوان و انجام میدن!🙊
❤️
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیما بیسکویت ها هم باوفا بودند «مادر»!
اما الان بیسکویت ها هم بی وفا شدند «های بای»..!!
نیومده میره........سلام خداحافظ
نمیدونم قد ما کوتاه بود
یا قدیما برف بیشتر میومد!!ĺ
نمیدونم دل ما خوش بود
یا قدیما بیشتر خوش میگذشت!!
نمیدونم سلامتی بیشتر بود
یا ما مریض نبودیم!!
نمیدونم ما بی نیاز بودیم
یا توقع ها پایین بود!!
نمیدونم همچی داشتیم
یا چشم و هم چشمی نداشتیم!!
نمیدونم اون موقع ها حوصله داشتیم
یا الان وقت نداریم!!
نمیدونم چی داشتیم چی نداشتیم
اما روزای خوبی داشتیم...
"مرتضی_خدام"
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
@daneshanushe✍️
👩💻زنانی که طولانی مدت کار میکنند دچار افسردگی میشوند؛ اما مردان نه!
👈مطالعات نشان میدهد ساعات طولانی مدت کار برای زنان مشکل افسردگی ایجاد میکند ولی کار طولانی برای مردان موجب افسردگی نمیشود.
تحقیق روی 20 هزار بریتانیایی نشان میدهد زنانی که در هفته 55 ساعت یا بیشتر کار می کنند، 7.3 درصد بیشتر از کسانی که 35 تا 40 ساعت (استاندارد) کار میکنند، دچار افسردگی میشوند.
🔖تفاوتهای همدیگر را بهتر بشناسیم!!!"
✍جهت یابی مرد قویتر از زن است. مثلاً اگر زن و شوهری به مهمانی بروند، مرد ڪوچهها و خیابانها را به ذهن میسپارد، اما زن ممڪن است آنها را فراموش ڪند ولی اطلاعات جزئیتر موقعیت را به خاطر میآورد، مثل لوازم منزل و البسه مهمانان. مردها در رشتههای فنی موفقترند ولی زنها در رشتههایی ڪه با محفوظات بیشتر سر و ڪار دارند.
مرد از لحاظ شخصیتی نسبت به زن غمگینی بیشتری دارد و زن شادی افزونتر. به همین دلیل مردها بیشتر اخم میڪنند. و زنها بهتر میخندند. اگر شما در مجلسی حضور داشته باشید، صدای صحبت آرام مردها را میشنوید، در حالی ڪه همزمان خندههای زنان به گوش میرسد. مردها بیشتر تمایل دارند مانع دعوا شوند اما زن ها در مواردی دعوا را استمرار میبخشند. به همین دلیل عصبانیت و خشونت زنان با ڪودڪانشان بیست و دو بار بیشتر از مردان است.
مرد در مقابل استرس ڪم طاقت است. اما زن، مقاومت بیشتری نشان میدهد. از این رو سڪته و ایست قلبی در مردان بیشتر است.
❤️
882.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌دکترانوشه خیلی قشنگ میگه؛
"وقتی هر کاری میکنی
بهش بفهمونی که
چقدر برات مهمه و نمیفهمه،
دیگه بحث نفهمیدن نیست،
بحثِ نخواستنه !"
پس احتیاجی نیست
بیخود برای کسی که نمیخواد بفهمه
توضیح بدی براش چیکار کردی،
گذر زمان بهش میفهمونه !
🖌#کانال_دڪتر_انوشه
👇
@daneshanushe✍️
✍🏻 مردان و زنان باید یادشان باشد که با همسرشان همخانه نیستند ، بلکه همسرند .
👈🏻 نگذاریم طرف مقابلمان احساس فقر و کمبود کند .
🔺 ما نباید برای خودمان زندگی کنیم ، بلکه باید برای همدیگر زندگی کنیم و همدیگر را شاد کنیم .
👌🏻 وقتی همسر شدیم باید همسری کنیم نه اینکه فقط به امورات خودمان برسیم ،
فرق نمیکند ، چه زن و چه مرد
✅ زن و شوهر مکمل هم هستند هر دو حق زندگی دارند و هر دو باید از زندگی مشترک بهره مند شوند.
این منافاتی با شخصیت زن و مرد ندارد و نه مردسالاری است
نه زن ذلیلی...!
💞 این معنای درست زندگي است.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #گلبهار #ادامه_دارد . بار آخری که خواستم بهت نزدیک بشم، بحثمون بدجوری بالا گ
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#گلبهار
#ادامه_دارد
.
نیرخاتون چنان نقش بازی میکرد اونورش ناپیدا، حسابی به خدمه سپرده بود که همشون شهادت دروغ میدادن...
دیگه رفتن به عمارت رو صلاح نمیدیدم، فقط خودم رو کوچیک و حقیر میکردم و نتیجه ای هم نمیدیدم، با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم که زیاد اگه پاپیچش بشم حتما کاری که گفته رو انجام میده....
منم مادر بودم و دوست نداشتم که اتفاقی برات بیوفته و همینکه پدرت کنارته خیالم کمی راحت بود، ولی اینقدر تشنه داشتنت بودم که اگه میموندم حتما یه کاری دست خودم یا پدرت یا نیر میدادم......
کسی رو تو روستا نداشتم و باید میرفتم چون دیگه علنی پدرت بهم محل نمیداد و رهام کرده بود...
نتونستم صبر کنم، بیرون از روستا هم هیچکس رو نداشتم....
دیگه حوصله نگاه های ترحم انگیز مردم رو نداشتم، هرموقع جایی میدیدنم، پچ پچاشون شروع میشد و میگفتن بیچاره بعداز مرگ بچش دیوونه شده، اینا رو میشنیدم و بیشتر از درون میسوختم و خاکسترمیشدم....
دست به دامن فیروزه شدم و ازش خواستم کمکم کنه.....
چندباری ازش شنیده بودم عمش تنها تو شهر زندگی میکنه، ازش خواستم منو به خونه عمش بفرسته، اونم مادری و خواهری رو در حقم تموم کرد و با بقچه ای از لباس و مقداری پول منو راهی خونه عمش کرد و....
از درد بیکسی و بیپناهی بود که به شهر پناه بردم و گرنه زندگی خوبی تو روستا داشتم اگر پدرت پشتم وایمیستاد.....
تنها کسی که ازم خبرداشت فیروزه بود.....
ولی اونم قسمش داده بودم که به کسی حرفی نزنه و مکانم رو به هیچکس نگه......
حتی پدرت......
ولی غافل از این که نیرخاتون همه جا گوش داشت و یکی از خدمه های عمارتی که منو فرستادن اونجا خبرچینش بوده....
نیرخاتون فکر همه جاش رو کرده بود و بعد رفتن من نامه ای از طرف من نوشت که من با اراده خودم عمارت رو ترک کردم و کسی دنبالم نگرده، عمه فیروزه زن فوق العاده ای بود و به تنهایی زندگی میکرد، شده بود سنگ صبور من، هر روز کنارش مینشستم و یه دل سیر گریه میکردم...
یه ماهی از رفتنم گذشته بود که یه روز فیروزه به شهر اومد و گفت بعد رفتنم پدرت خیلی سعی کرد و خیلی گشته بود ولی نتونست ردی ازم پیدا کنه......
چون من نخواستم دیگه ببیننش، پدرت در حقم ظلمی کرد نابخشودنی.....
فیروز بهم خبررسوند که پدرت در نبودم افسرده شده بود و حال خوشی نداشت، انگاری تازه فهمیده بود کی رو از دست داده....
فیروزه دیگه نتونسته بود تحمل کنه و همه چیز رو بهش گفته بود.....