از قدیم رسم بود
که اگر ستاره دنباله دار دیدی آرزو کنی
اگر قاصدک دیدی آرزو کنی
ستاره رد می شود
قاصدک را هم باد می برد
قدیمی ها خیلی چیزها را خوب می دانستند.
می دانستند که آرزو ماندنی نیست
می دانستند نباید آرزو به دل ماند
آرزو را باید فوت کرد
رها کرد به حال خودش
آرزو را روی دلهایتان نگذارید
نباید راکد بمانند...
آب هم با آن همه شفافیتش
یک جا بماند کدر می شود و بو می گیرد
آرزوهایتان را بدهید دست باد
آنها باید جاری باشند
تا برآورده شوند
امیدوارم امروز
روز بر آورده شدن آرزوهایتان باشد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت81 خسرو لبخندی زد و با تعارف صدیقه روی مبل نشست و مشغول تعریف کردن
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت82
صدیقه نگران نگاهی به ساعت انداخت+نه، محسن که صبح زود اومد و رفت خوابید... نکنه... هاشم...مرتضی اشاره ای به خسرو کرد و گفت+بیرون نیا، من میرم ببینم کیه، هرکی بود دست به سرش میکنممرتضی که رفت صدیقه هم برای شیر دادن به بچه اش راهی اتاق شد و ما تنها شدیمخسرو گفت+حوری... نگاهم نمیکنی؟سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم، انقدر تو اون یکی دو روزه اتفاقات عجیب و غریب افتاده بود که انگار من دیگه اون حوری سابق نبودم! مدام یاد حرف ننه می افتادم که میگفت مرده به دنیا اومده بودم و بعد دو ساعت تو برف زنده شدم! یعنی ممکن بود من همون بچه ای باشم که هاشم تو بیابون رهاش کرده باشهخسرو با احتیاط و گفت+خوبی حوری؟ دیشب.. اذیت که نشدی؟تلخ گفتم+چرا نگرانمی؟چون فهمیدی ممکنه دختر سیفی گدا نباشم؟با بهت نگاهم کرد، خودم میدونستم حرف بیخودی زدم اما انقدر فشار روم بود که میخواستم یک جوری خودم رو تخلیه کنمخواست حرفی بزنه که صدای داد و فریاد از سمت حیاط بلند شدصدا، صدای هاشم بود+زن من اینجاست، اگر تحویلش ندی میرم با پلیس برمیگردم.صدای شاکی مرتضی کمی نگرانیم رو کمتر کرد+مردک زن تو کیه اصلا! بعد این همه سال اومدی باز گند بزنی به زندگی ما؟ یالا... گورت رو گم کن وگرنه اونی که پلیس خبر میکنه منم+خسرو اینجاست، زن منم با خسرو بودهخسرو نگران از جا بلند شد و گفت+میرم تو حیاط، تحت هیچ شرایطی بیرون نیاترسیده باشه ای گفتم و به محض رفتن خسرو به سمت پنچره رفتم تا صداشون رو واضح تر بشنوم+خیر باشه عمو جان! منو تعقیب میکنی؟من اومدم خونه ی رفیقم، باید به شما اطلاع میدادم؟ +به وقتش به خدمتت میرسم خسرو، فعلا فقط پیدا کردن حوری واسم مهمهمرتضی با خشم گفت+یک دقیقه دیگه اینجا بمون و هوار بکش تا زنگ بزنم پلیس بیاد حساب کارو دستت بدههاشم که بنای داد و بیداد گذاشت مرتضی از حیاط با صدای بلندی صدیقه رو صدا زد و گفت+زنگ بزن پلیس بیاد. این مرتیکه حرف حساب حالیش نیستصدیقه اشاره ای به من کرد و گفت+داخل بمون، پای پلیس بیاد وسط نمیتونن به راحتی بیان تو خونه. تحت هیچ شرایطی نمیخواییم فعلا هاشم چیزی بفهمه
♥️🍂💫🍁
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
نیمی از زندگی مان میشود صرفِ اینکه
به آدمهای دیگر ثابت کنیم، ما چقدر خوشبختیم…
به #آدمهایی که شاید خوشبختی
برایشان تعریفِ دیگری دارد
حتی اگر واقعاً هم خوشبخت باشیم اما
#همین خودنمایی، ما را تبدیل میکند
به بدبخت ترین آدمِ روی زمین!
غذایی اگر جلویمان میگذارند،
قبل از لذت بردن از غذا،
ترجیح میدهیم آن را به رخِ دیگران بکشیم…
سفری اگر میرویم،
ترجیحمان این است که بگوییم،
ما آمدیم به بهترین نقطه ی روی زمین،تو
بمان همان جهنم همیشگی…
#واردِ رابطه اگر میشویم،عالم و آدم را با خبر میکنیم،
که ببینید چقدر خاطرِ من را میخواهد،
تو اما بمان در #همان پیله ی تنهایی ات…
ما لذت بردن را پاک #فراموش کرده ایم
مسیری را میرویم که خطِ پایان ندارد،
فقط میرویم که از بقیه جا نمانیم.
✍چند تا ضرب المثل با معنی
▪️در خانه مور،شبنمی طوفانست!
معنی :
بلای کوچک برای فقیر بزرگ است
▪️فقیر ، در جهنم نشسته است !
معنی :
هر چه از دست تهی دست برود می گوید : به جهنم.
▪️درخت هر چه پر بارتر باشد شاخه هایش پایین تر می آید !
معنی :
یک انسان واقعی هر چه از نظر مقام و معنا بالاتر برود متواضع تر میشود .
▪️سر بزرگ، بلای بزرگ داره
معنی :
مانند هرکه بامش بیش برفش بیشتر
▪️گرگِ دهن آلوده ی یوسف ندریده
معنی :
کسی که کاری نکرده و مردم او را فاعل آن کار می شناسند و بد نامش می کنند
▪️کور خود و بینای مردم
معنی :
عیب خود را نمی بیند ولی عیب دیگران را می بیند
یه "کش"
اونقدری کش میاد که بضاعتشه؛
بعدش از یه جایی به بعد
دیگه نمی تونه،
نه که نخواد، نمی تونه!
زیادی بکشی در میره،
میخوره تو چشم و چالت!
این حکایت خیلی از آدماست!
آدمها رو بیشتر از تحملشون
تحت فشار قرار ندید...
#دکتر_انوشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت82 صدیقه نگران نگاهی به ساعت انداخت+نه، محسن که صبح زود اومد و رفت
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت83
بعدم تلفن رو برداشت و با پلیس تماس گرفت. هاشم هم مدام داد و بیداد میکرد و میگفت زن من اینجاست و شما مخفی اش کردیددر نهایت با اومدن پلیس مرتضی و آقا محسن که تازه بیدار شده بود از هاشم شکایت کردن، هاشم هم پیله کرده بود که پلیس باید بیاد داخل رو بگرده اما چون نه حکمی داشت و نه صیغه نامه ای در نهایت با فشار پلیس راهی کلانتری شدن و البته که با کمک سرهنگ حتی پاش به بازداشتگاه هم باز نشد! مرتضی خسته از روز پر ماجرایی که پشت سر گذاشته بودیم روی مبل نشست و رو به صدیقه گفت+باید زودتر بریم دهی که این دختر توش بزرگ شده، من باید هرچه زودتر حقیقت ماجرا رو بفهمم، محمد بفهمه دخترش این همه سال زنده بوده معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده، از طرفی اگر این دختر واقعا دختر خاتون باشه باید دنبال خاتون بگردیم... من خیلی خوب میدونم که خاتون چه عذاب وجدانی بابت مرگ بچه هاش داشت، شاید اگر بدونه یکی از بچه هاش زنده است کمی دلش آروم بگیرهخسرو که هنوز بابت شنیدن حقیقت تو شوک بود گفت+میتونیم همین الان راه بیفتیم، من میرم از خونه بیرون، با ماشینم کمی تو خیابون ها دور میزنم ببینم کسی تعقیبم میکنه یا نه. نیم ساعت بعد من شما بزنید بیرون و برید سمت روستا...منم هروقت مطمئن شدم کسی تعقیبم نمیکنه میام روستاهماهنگی های لازم رو انجام دادن و قرار شد من و مرتضی و صدیقه و پسر کوچولوش به سمت روستا بریم. شوهر صدیقه به خاطر شغلش مجبور بود بمونه، خیلیم راضی نبود صدیقه با ما بیاد مخصوصا که پسرش هنوز کوچیک بود اما صدیقه میگفت دلم طاقت نمیاره و باید خودم بیام و حقیقت ماجرا رو از زبون پدر و مادرت بشنومتا رسیدن به ده هزار جور فکر و خیال تو سرم چرخید، وقتی رسیدیم ده انگار سال های زیادی بود ده رو ترک کرده بودم، انقدر اتفاقات عجیب و غریب تو اون فاصله ی کوتاه افتاده بود که تو مغزم نمیگنجیدبا نشونی های من ماشین آقا مرتضی جلوی در خونه نگه داشت، وقتی در خونه رو بهشون نشون دادم مرتضی با حیرت گفت+اینجا خونه ی شماست؟حق داشت، اون خونه شبیه هرچیزی بود الا خونه... با خجالت بله ی آرومی گفتم، مرتضی زیر لب فحشی نثار هاشم کرد و از ماشین پیاده شد+اول خودت برو تو، به خانواده ات خبر بده، بعد ما میاییمچشمی گفتم و در خونه رو باز کردم و از دم در ننه رو صدا زدم. ننه هول زده از سالن بیرون زد، با دیدنم زد زیر گریه و به سمتم
♥️🍂💫🍁
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
نیمی از زندگی مان میشود صرفِ اینکه
به آدمهای دیگر ثابت کنیم، ما چقدر خوشبختیم…
به #آدمهایی که شاید خوشبختی
برایشان تعریفِ دیگری دارد
حتی اگر واقعاً هم خوشبخت باشیم اما
#همین خودنمایی، ما را تبدیل میکند
به بدبخت ترین آدمِ روی زمین!
غذایی اگر جلویمان میگذارند،
قبل از لذت بردن از غذا،
ترجیح میدهیم آن را به رخِ دیگران بکشیم…
سفری اگر میرویم،
ترجیحمان این است که بگوییم،
ما آمدیم به بهترین نقطه ی روی زمین،تو
بمان همان جهنم همیشگی…
#واردِ رابطه اگر میشویم،عالم و آدم را با خبر میکنیم،
که ببینید چقدر خاطرِ من را میخواهد،
تو اما بمان در #همان پیله ی تنهایی ات…
ما لذت بردن را پاک #فراموش کرده ایم
مسیری را میرویم که خطِ پایان ندارد،
فقط میرویم که از بقیه جا نمانیم.
◽️از زیاد حرف زدن برای فرزندتان جداً خودداری کنید.
▫️اگرچه حرف زدن با کودک لازم و مفید است اما زیاد حرف زدن تاثیر سازندهای ندارد، پس 👇🏻
▫️آنچه را قبلا گفتهاید تکرار نکنید.
▫️ چیزی را که کودک خود میداند، به او نگویید، بیشترمواقع کودک از اشتباهش آگاه است، پیامد طبیعی رفتار، خود بهترین آموزگار است.
▫️تکرار موجب اختلال در ارتباط سالم، اوقات تلخی، بگو مگو و استیصال میشود.
▫️گاهی هنگام خطای کودک سکوت کنید.
▫️زیاده گویی مقدمهی نشنیدن است
رابطه زناشویی👩❤️👨