یه "کش"
اونقدری کش میاد که بضاعتشه؛
بعدش از یه جایی به بعد
دیگه نمی تونه،
نه که نخواد، نمی تونه!
زیادی بکشی در میره،
میخوره تو چشم و چالت!
این حکایت خیلی از آدماست!
آدمها رو بیشتر از تحملشون
تحت فشار قرار ندید...
#دکتر_انوشه
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت82 صدیقه نگران نگاهی به ساعت انداخت+نه، محسن که صبح زود اومد و رفت
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت83
بعدم تلفن رو برداشت و با پلیس تماس گرفت. هاشم هم مدام داد و بیداد میکرد و میگفت زن من اینجاست و شما مخفی اش کردیددر نهایت با اومدن پلیس مرتضی و آقا محسن که تازه بیدار شده بود از هاشم شکایت کردن، هاشم هم پیله کرده بود که پلیس باید بیاد داخل رو بگرده اما چون نه حکمی داشت و نه صیغه نامه ای در نهایت با فشار پلیس راهی کلانتری شدن و البته که با کمک سرهنگ حتی پاش به بازداشتگاه هم باز نشد! مرتضی خسته از روز پر ماجرایی که پشت سر گذاشته بودیم روی مبل نشست و رو به صدیقه گفت+باید زودتر بریم دهی که این دختر توش بزرگ شده، من باید هرچه زودتر حقیقت ماجرا رو بفهمم، محمد بفهمه دخترش این همه سال زنده بوده معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده، از طرفی اگر این دختر واقعا دختر خاتون باشه باید دنبال خاتون بگردیم... من خیلی خوب میدونم که خاتون چه عذاب وجدانی بابت مرگ بچه هاش داشت، شاید اگر بدونه یکی از بچه هاش زنده است کمی دلش آروم بگیرهخسرو که هنوز بابت شنیدن حقیقت تو شوک بود گفت+میتونیم همین الان راه بیفتیم، من میرم از خونه بیرون، با ماشینم کمی تو خیابون ها دور میزنم ببینم کسی تعقیبم میکنه یا نه. نیم ساعت بعد من شما بزنید بیرون و برید سمت روستا...منم هروقت مطمئن شدم کسی تعقیبم نمیکنه میام روستاهماهنگی های لازم رو انجام دادن و قرار شد من و مرتضی و صدیقه و پسر کوچولوش به سمت روستا بریم. شوهر صدیقه به خاطر شغلش مجبور بود بمونه، خیلیم راضی نبود صدیقه با ما بیاد مخصوصا که پسرش هنوز کوچیک بود اما صدیقه میگفت دلم طاقت نمیاره و باید خودم بیام و حقیقت ماجرا رو از زبون پدر و مادرت بشنومتا رسیدن به ده هزار جور فکر و خیال تو سرم چرخید، وقتی رسیدیم ده انگار سال های زیادی بود ده رو ترک کرده بودم، انقدر اتفاقات عجیب و غریب تو اون فاصله ی کوتاه افتاده بود که تو مغزم نمیگنجیدبا نشونی های من ماشین آقا مرتضی جلوی در خونه نگه داشت، وقتی در خونه رو بهشون نشون دادم مرتضی با حیرت گفت+اینجا خونه ی شماست؟حق داشت، اون خونه شبیه هرچیزی بود الا خونه... با خجالت بله ی آرومی گفتم، مرتضی زیر لب فحشی نثار هاشم کرد و از ماشین پیاده شد+اول خودت برو تو، به خانواده ات خبر بده، بعد ما میاییمچشمی گفتم و در خونه رو باز کردم و از دم در ننه رو صدا زدم. ننه هول زده از سالن بیرون زد، با دیدنم زد زیر گریه و به سمتم
♥️🍂💫🍁
🍁
💫
🍂
♥️
#انگیزشی
نیمی از زندگی مان میشود صرفِ اینکه
به آدمهای دیگر ثابت کنیم، ما چقدر خوشبختیم…
به #آدمهایی که شاید خوشبختی
برایشان تعریفِ دیگری دارد
حتی اگر واقعاً هم خوشبخت باشیم اما
#همین خودنمایی، ما را تبدیل میکند
به بدبخت ترین آدمِ روی زمین!
غذایی اگر جلویمان میگذارند،
قبل از لذت بردن از غذا،
ترجیح میدهیم آن را به رخِ دیگران بکشیم…
سفری اگر میرویم،
ترجیحمان این است که بگوییم،
ما آمدیم به بهترین نقطه ی روی زمین،تو
بمان همان جهنم همیشگی…
#واردِ رابطه اگر میشویم،عالم و آدم را با خبر میکنیم،
که ببینید چقدر خاطرِ من را میخواهد،
تو اما بمان در #همان پیله ی تنهایی ات…
ما لذت بردن را پاک #فراموش کرده ایم
مسیری را میرویم که خطِ پایان ندارد،
فقط میرویم که از بقیه جا نمانیم.
◽️از زیاد حرف زدن برای فرزندتان جداً خودداری کنید.
▫️اگرچه حرف زدن با کودک لازم و مفید است اما زیاد حرف زدن تاثیر سازندهای ندارد، پس 👇🏻
▫️آنچه را قبلا گفتهاید تکرار نکنید.
▫️ چیزی را که کودک خود میداند، به او نگویید، بیشترمواقع کودک از اشتباهش آگاه است، پیامد طبیعی رفتار، خود بهترین آموزگار است.
▫️تکرار موجب اختلال در ارتباط سالم، اوقات تلخی، بگو مگو و استیصال میشود.
▫️گاهی هنگام خطای کودک سکوت کنید.
▫️زیاده گویی مقدمهی نشنیدن است
رابطه زناشویی👩❤️👨
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت83 بعدم تلفن رو برداشت و با پلیس تماس گرفت. هاشم هم مدام داد و بیدا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت84
الهی درد و بلات بخوره تو سر من ننه...محکم بغلم کرد و صورتم رو بوسید+بمیرم برات ننه، به خدا از فکر تو خواب نداشتم،با کی برگشتی؟ خوبی ننه؟آهسته گفتم+مهمون داریم، دو نفر از آشناهای آقا خسرو اومدن با شما حرف بزننننه با تعجب گفت+چی شده ننه؟ طوری شده؟ تو چرا رنگ به صورت نداری ننه؟با سروصدای ننه دخترا از اتاق بیرون اومدن، حنیفه با دیدنم به سمتم دوید و محکم بغلم کرد و با شوق گفت+چه خوب که برگشتی، به خدا به بهرام گفته بودم، قرار بود فردا بیاد شهر ازت خبر بگیرهبا خودم گفتم یعنی حنیفه خواهر من نیست؟ یعنی افسانه و بهار که با ذوق داشتن نگاهم میکردن هیچ نسبتی با من نداشتن؟ ناخودآگاه اشک نشست تو چشمم، حنیفه با نگرانی گفت+حوری؟ قربونت برم چرا گریه میکنی؟از محبت تو صداش گریه ام شدت گرفت، من نمیخواستم خواهرهام رو از دست بدم... نمیخواستم محبتشون رو از دست بدمگریه ام که شدت گرفت همه دوره ام کردن، حتی ملیح که همیشه از ما فاصله میگرفت هم نگرانم بود. اما نمیتونسنم حرفی بزنم، هنوز هیچی معلوم نبودطولی نکشید که ضربه ای به در خورد و صدای یالله مرتضی به گوشم رسیدبه سختی جلوی گریه ام رو گرفتم و رو به ننه گفتم+آقا خونه اس؟حنیفه با دلخوری گفت+نه... رفته خونه ی جدید، ما هيچکدوم باهاش نرفتیم. همینجا راحت تریمننه سرم رو بوسید و گفت+حلالم کن ننه، به جون هر شش تاتون،من نمیخوام خار به پاتون بره، حالام اگر برگشتی و دلت رضا نیست نمیذارم برگردی، جلوی آقات می ایستم و نمیذارم زندگیت رو تباه کنه...با خودم گفتم چطور ممکنه من دختر واقعی این زن نباشم! وقتی حتی یکبار هم بین من و بقیه فرق نذاشته بود+یک آقا و خانمی میخوان باهاتون حرف بزنن ننه، اگر سالن مرتبه برم بگم بیانننه تشری به افسانه زد و گفت+برو وسایلت رو جمع کن، بدو...افسانه که رفت منم از مرتضی و صدیقه خواستم بیان داخل، ننه با دیدنشون با تعجب گفت+اینا کی ان ننه؟صدیقه احوالپرسی گرمی کرد و گفت+اگر امکانش باشه میخواستیم باهاتون حرف بزنیم. اگر بشه جز حوری بقیه دخترا بیرون باشن...
کودک درمانده تربیت نکنید
♦️جملاتی مانند
"همیشه کارت خرابکاریه"
" هیچ وقت حرفمو گوش نمیدی"
" یکبار ازت کاری خواستما"
🔺به کودکان درمانده بودن را میاموزد .
از کلمات هیچ وقت برای نشان دادن بدی کار کودک استفاده نکنید.
فرزندتان روزانه صدها کار درست و چند کار اشتباه انجام می دهد، درست شبیه شما و همه انسانها، غلو نکنید فرزندتان باور میکند که همیشه بد است و هیچ وقت خوب نیست و کم کم درمانده خواهد شد .
شما باید به این باور برسید که همه انسانها کار اشتباه انجام می دهند و کودکان اشتباهات بیشتری خواهند داشت .
♦️فرزندتان به کمک شما احتیاج دارد نه طعنه و کینه و سرزنش شما . بصورت شفاف و کوتاه برای او مشخص کنید کجا اشتباه شده و چگونه می تواند جبران کند
اگه عصبی، بی قرار، ناراحت و.... بودین، با این راهکارها خوب بشین :
نشخوار فکری ← افکار خود رو یادداشت كن/ مديتيشن كن.
عصبانیت ← مکث کن تا ذهنت پاک شه.
بی قراری ← پیاده روی کن
دلخوری ← با آدما مرزبندی کن همدلی را تمرین کن
غم ← با افرادی که دوستشون داری وقت بگذرون
اضطراب ← روی اون چیزی که تواناییشو داری کنترلش کنی، تمركز كن.
بیش از حد فکر کردن: افکار خود را یادداشت کنید
عصبانیت: مکث کنید تا ذهن خود را پاک کنید
بی قراری: برو پیاده روی
فرسودگی: خواب و استراحت را در اولویت قرار دهید.
رنجش: مرز ها و همدلی هارا تعیین کنید.
روشهای رایجی هستند که برای کنترل احساسات خاص وجود دارد.
با این حال، بسته به افراد ممکن است برای همه یکسان نباشد.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت84 الهی درد و بلات بخوره تو سر من ننه...محکم بغلم کرد و صورتم رو بو
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت85
ننه هرچند تعجب کرده بود اما با خوشروئی تعارفشون کرد بیان داخل، چنگی به بازوی حنیفه زدم و با نگرانی گفتم+میشه توام بیای؟+چی شده حوری؟ چرا حرف نمیزنی؟اینا کی ان؟+باهام بیا، میفهمی+گفتن کسی نیاد کهبازوش رو کشیدم و به سمت سالن رفتم+تو بیا... کنارم بشین وگرنه از حال میرم...وارد سالن که شدم ننه هنوز خبر نداشت این زن و مرد کی هستن، مرتضی مؤدبانه خودش و خواهرش رو معرفی کرد و به خواست صدیقه پسرش رو که نق میزد به ملیح سپرد. در سالن رو بستم و با حالی خراب کنار حنیفه نشستم. حنیفه دستم رو گرفت و آهسته گفت+داری میلرزی حوری. آروم باشبغض کرده سری تکون دادم و خیره شدم به فرش نوی زیر پامکمی بعد مرتضی گلویی صاف کرد و گفت+حقیقتش من برادر بزرگتری دارم به اسم محمد... سال ها قبل، درست تو زمستون سال ٣٣،یک سری اتفاقات میفته و مردی که الان دختر شما رو صیغه کرده، دختر برادر من رو که نوزاد تازه به دنیا اومده ای بوده برمیداره و تو بیابون رها میکنهخیره شدم به صورت ننه، انگار از شنیدن این حرف شوک شد، حتی پلک هم نمیزد و خیره بود به صورت مرتضی+راستش... ما به خاطر شباهت عجیبی که دختر شما به همسر سابق برادرم داره و نشونه ای که روی گردنشه شک کردیم... یعنی گفتیم شاید دختر شما، دختر گم شده ی برادر ما باشهننه به سختی لب باز کرد+چی باعث شده همچین فکری بکنید؟ حوری دختر منه... من به دنیا آوردمش، تو همین خونه...مرتضی با ملایمت گفت+چرا دخترتون شبیه شما و خواهر هاش نیست؟ چرا انقدر شبیه زن برادر منه؟ تاریخ تولدش، شباهتش، لکه ی روی گردنش... همه و همه حقیقت رو به ما نشون میده... خانم... برادر من بابت از دست دادن دخترش سال های زیادی رنج کشیده، تارک دنیا شده و از عذاب وجدان زندگیش رو از همه ی ما جدا کرده. اگر دختر شما، دختر برادر من باشه، برادرم به زندگی برمیگرده...حنیفه با وحشت گفت+چی میگید آقا، حوری خواهر منه... ننه اینا چی میگنننه که زد زیر گریه همه چیز برام مشخص شد... صدیقه با ناراحتی گفت+به خدا ما قصد نداریم شما رو اذیت کنیم. ما تو تمام این سال ها خیال میکردیم بچه ی برادرمون خوراک گرگ ها شده... زندگی برادر من نابود شده، خواهش میکنم، حقیقت رو به ما بگید
914.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨بارالها
✨به حق مهربانیت
✨در این شب های عزیز
✨غم ها را از دل
✨همه هموطنانم دور کن
✨به زندگیشون شادی و
✨و آسایش و رفاه عطا کن
✨و دلهاشون را
✨آرامشی خدایی ببخش
✨شبتون خوش یاران همراه