"زندگی،
مثلِ نخ کردن سوزن است.
گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی،
اما چشم هایت آن قدر
خوب کار می کند که همان بار اول سوزن را نخ میکنی.
اما هرچقدر پخته تر می شوی،
هرچقدر با تجربه تر میشوی،
هرچقدر بیشتر یاد می گیری
که چگونه بدوزی،
چگونه پینه بزنی،
چگونه زندگی کنی؛
تازه آن وقت چشمانت دیگر سو ندارد!...
زندگی همیشه یک چیزی اش کم است...
مشکل اینجاست،
وقتی که هم بلدی بدوزی
هم چشم هایت سو دارند؛
تازه آن موقع می فهمی،
نه نخ داری،
نه سوزن."
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت113 دلم لرزید از شنیدن این جمله، با خودم گفتم انقد خودتو دست بالا
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت114
تو درست میگی، اما من میخوام حرف دل تو رو بشنوم... دوستم داری حوری؟ همونقدر که من دوستت دارم توام منو میخوای؟بیشتر از جونم میخواستمش، عشق به خسرو حسی نبود که دست خودم باشه، انگار روز به روز بیشتر میشد و رهایی ازش ممکن نبودسکوتم که طولانی شد خسرو با اصرار گفت+حرف بزن حوری، بگو دوستم داری تا دلم آروم بگیرهبی اختیار زمزمه کردم+دارم...خندید و گفت+چی داری؟روم نمیشد بگم+همونی که گفتی دیگه...+درست بگو پری خانم، بگو دوستت دارم...حس عجیبی کل وجودم رو گرفته بود، حسی شبیه همون روزی که کلاس اول بودم و کیف مدرسه نداشتم و درست قبل رفتن به مدرسه زن همسایه امون اومد و کیف نو دخترش رو بهم داد.. شبیه همون شبی که از گرسنگی شکمم صدا میداد و یهو در خونه رو زدن و سه تا ظرف پلو خورشت نذری دادن دستم... شبیه حس اون روزی که سر صف از معلم جایزه یک دفتر نو گرفتم... انگار بعد سال ها رسیده بودم به چیزی که داشتنش آرزوم بود... به مردی که به خواب هم نمیدیدم بهم بگه دوستت دارمبی اختیار خیره شدم تو چشم هاش، انگار اونی که حرف میزد حوری نبود... پری عاشق پیشه ای بود که دل و دین از کف داده بود و به قول حنیف شرم و حیا رو هم گذاشته بود کنار+دوستت دارم...خندید، اول یواش و بعد بلند.. +نوکرتم به مولا... میمیرم برات دختربهت قول میدم از امروز تا روزی که زنده ام نذارم قطره اشکی به چشمت بشینه
خواستم حرفی بزنم که صدای دلخور بابا به گوشم رسید+به سلامتی بدون ما بریدید و دوختید؟ حوری جان... بابا...شرمنده نگاهش کردم، حق داشت، یک جورایی با حرفی که زده بودم کوچیکش کرده بودم خسرو سریع از جا بلند شد، دستی به پیراهنش کشید و با احترام گفت+چیزی نشده که محمد آقا، من مدتی قبل ناخواسته باعث دلخوری حوری جان شده بودم، خواستم از دلش دربیارم و بهش بگم هر رفتاری کردم و هر حرفی زدم از سر غرور جوونی بوده. البته بخش زیادی از رفتارم به خاطر مادرم بوده، چون اگر بو میبرد که من دل بسته ی حوری شدم، روز به شب نکشیده حوری رو عقد یکی دیگه میکرد...بابا با طعنه گفت+که اینکارم کرد
🍃🍃🍂🍃🍃🍃
#قشنگه_بخونید
🍃🍂🍃
دکتر الهی قمشه ای
وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود!
هر چه برایم با ارزش بود کم ارزش شد .
حالا می فهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال ، با اهمیتتر از شادی نیست .
حالا می فهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم ، نیستند .
حالا می فهمم استرس، تشویش ، دلهره، ترس از آزمون کنکور و استخدام، اضطراب سربازی، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره تنهایی ، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، ۱۴ فروردین ، بیکاری و . . . .
هرگز نه ماندگار بودند و نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند .
حالا می فهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است .
کلیه هایم از تمامی کارهایم ، دیسک کمرم از متراژ خانه ، تراکم استخوانم از غروب های جمعه ، روحم از تمام نگرانیهایم ، زمانم از همه ناشناختههای آینده های نیامده ام
شادیم از تمام لحظه های عبوسم ،
امیدم از همه یاس هایم ، با ارزش تر بودند .
حالا می فهمم چقدر موهایم قیمتی بودند
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد
.
هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید . چون تمامی ندارد .
دنبال شادی باشید.
بگذارید ذهنتان نفس بکشد.
🍃🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃
نسل هتل نشین!!!
سی سال پیش، دخترهای خانه صبح ها زود بیدار میشدند تا قبل از مدرسه رفتن همه جای خانه را رفت و روب کرده باشند و بعد اجازه داشتند راهی مدرسه شوند و پسرها بايد يا صبح زود يا عصر نان و مايحتاج خانه را خريد مي كردند و كارهاي مردانه را به كمك پدر خود انجام مي دادند.
حالا با نسلی مواجهیم که صبح که بیدار می شوند انگار از هتل خانه شان خارج میشوند!
چون که والدینش به عنوان مستخدمین "هتل خانه " همه جا را رفت وروب خواهند کرد. و با يك تلفن همه چيز درب خانه مهياست.
نسلی که در برابر اتاقی که در آن میخوابد و خانه ای که در آن زندگی میکند وظرفی که در آن غذا میخورد احساس مسئولیت ندارد آیا در آینده برای خانواده اش و یا در برابر سرزمینی که از آب وخاک آن بهره مند است حس مسئولیت خواهد داشت!!!
برای این نسل سرزمین هم چون هتلی است که میتوان خورد وخوابید وریخت وپاشید؛ از مواهب طبیعی آن بهره مند شد و بعد اگر باب میل نبود آن را ترک کرد.
سرزمین هم مثل خانه برای این نسل، هتل است. بدون احساس مسئولیت نسبت به این آب و خاک و سرزمین اجدادی...
کمی به خود بیاییم و تکانی به خودمان واین نسل هتل نشین بدهیم. فردای این سرزمین نیازمند تک تک فرزندان ماست
🍃🍃🍃🌼🍃
*
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت114 تو درست میگی، اما من میخوام حرف دل تو رو بشنوم... دوستم داری ح
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت115
خسرو صادقانه گفت+روز اولی که من دختر شما رو تو خونه ی کدخدا دیدم خودم به مادرم پیشنهاد دادم بیارتش شهر، تا اون لحظه مادرم حتی به صورت حوری هم نگاه نکرده بود... منم متوجه شباهتش به خاتون شده بودم اما مدت زیادی از رفتن خاتون گذشته بود و انگار چهره اش یادم رفته بود و نفهمیدم این دختر نسخه ی دوم خاتونه.. من وقتی فهمیدم حوری پدری داره که دنبال شوهر دادن دختراشه دست و دلم لرزید. ترسیدم برم شهر و این دختر رو شوهر بدن، نمیگم با یک نگاه عاشق شدم اما مهرش به دلم افتاده بود. وقتی به مادرم گفتم این دختر رو بیاره شهر ترسید که شاید دلباخته ی این دختر شدم! واسه همین مجبور بودم هربار جلوی جمع جوری رفتار کنم تا باورش بشه علاقه ای به حوری ندارم. میخواستم زمان داشته باشم تا کارم رو از پدرم جدا کنم و دست و بالم برای گرفتن یک خونه نقلی باز بشه... بعدم که ماجراهایی اتفاق افتاد که مادرم تصمیم گرفت حوری رو به جای خاتون به عموم نشون بده. اون روزا هدفش از اینکار رو نمیفهمیدم. اما به تازگی فهمیدم پدرم قصد خرید یک خونه ی بزرگتر رو داشته و پول کم داشته. مادرم میخواسته با پیشکش کردن حوری به هاشم، اون پول رو که کم پولی هم نبوده از هاشم بگیره. در واقع شب اولی که هاشم، حوری رو برده خونه اش مادرم پولشو گرفته... متاسفانه من اون موقع چیزی از این ماجرا نمیدونستم... ولی به خدا قسم به محض اینکه فهمیدم ماجرا از چه قراره به آب و آتیش زدم تا دست هاشم به حوری نخوره... چون خاطر دخترتون انقدر واسم عزیز بود که به خاطرش قید خانواده امم زدمجسارت نباشه، اما شما خودتون عاشق بودید، عشق رو میشناسید...میدونید آدم عاشق اختیار دلش دست خودش نیستاز حرف هاش اشک نشست تو چشمم، بابا هم انگارتحت تاثیر حرف هاش قرار گرفته بود که کمی از موضعش کوتاه اومد+هرچی که باشه الان موقعیت مناسبی برای این حرف ها نیست خسرو جان، بذار ما مدتی کنار هم باشیم، تکلیف زندگی حوری مشخص بشه، حتی میخوام برم پرس و جو کنم و اسمش رو بیارم تو شناسنامه ام...کلی کار نکرده و حرف نزده داریم ما پدر و دختر... یکم زندگیمون به ثبات که برسه در مورد این موضوع هم صحبت میکنیم خسرو وقتی دید بابا خیلی منطقی داره حرف میزنه حرفشو قبول کرد و نیم ساعتی تو سالن کنارمون نشست و بعد خداحافظی کرد و رفتنرفته دلم براش تنگ شده بود. تشری به خودم زدم و تو دلم گفتم هی حوری، انقدر خودت رو مشتاق نشون نده، بذار یکمم خسرو نازت رو بکشه، اما چه کنم که در برابر خسرو رفتارم دست خودم نبود
.
*⚘﷽⚘
✨ 7 موضوعی که #قبل_از_ازدواج باید درمورد ان صحبت کنید
.
📌آنچه که در مراحل اولیه یک رابطه انجام میدهید، در تعیین موفقیت کلی و دوام #ازدواج شما نقش بسیار مهمی دارد. در زیر به 7 مسئله مهم که باید قبل از ازدواج حتماً درمورد آن با همسرتان صحبت کنید، اشاره میکنیم
📝1. باید گفتگویی صادقانه درمورد علت دوست داشتن همدیگر داشته باشید.
🖊نمونه سوالات:
چرا میخواهی با من ازدواج کنی؟
چه چیزهایی درمورد تو هست که من نمیدانم؟
چیزی درمورد من هست که اذیتت کند؟
📝2. باید چیزهایی که باور دارید "ارزشهای اصلی" رابطهتان را تشکیل میدهند با هم مطرح کنید (آنچه در رابطه با همسرتان بیش از هر چیز دیگری برایتان اهمیت دارد).
🖊نمونه سوالات:
چه اعتقادات معنوی داری؟
تا چه اندازه به محترمانه رفتار کردن با همدیگر متعهد هستی؟
#صداقت و روراستی تا چه اندازه برای شما مهم است؟
📝3. باید درمورد اینکه بچهدار شدن برایتان مهم است یا خیر با هم حرف بزنید.
🖊نمونه سوالات:
آیا دوست داری بچه داشته باشی؟
تا حالا چه تجربیاتی با بچهها داری؟
آیا بیماری آمیزشی خاصی داری که در بچهدار شدن تاثیر داشته باشد؟
📝4. باید درمورد فرایند تکامل رابطهتان در طول این مدت و طوری که دوست دارید 5، 10، یا 20 سال آینده باشد با هم حرف بزنید.
🖊نمونه سوالات:
پنج سال آینده ازدواجمان را چطور میبینی؟
چه امیدها و آرزوهایی برای ازدواجمان داری؟
ازدواجمان چه تاثیری بر روابطمان با دوستان و #خانواده خواهد گذاشت؟
📝5. باید درمورد نحوه تصمیمگیریها در ازدواجتان با هم حرف بزنید.
🖊نمونه سوالات:
درمورد مسائل مهم ازدواجمان چطور باید تصمیمگیری کنیم؟
وقتی نظراتمان مخالف باشد، چطور میتوانیم دوستانه مسائل را حل کنیم؟
چطور میتوانیم در کنار هم از منابع مالی استفاده کنیم؟
📝6. باید صادقانه درمورد اینکه از ازدواجتان چه میخواهید با هم حرف بزنید.
🖊نمونه سوالات:
فکر میکنی روابط جنسی در موفقیت ازدواج ما تا چه اندازه تاثیرگذار است؟
به چه چیزهایی علاقه وافر داری؟
📝7. باید درمورد این سوال که "آیا میتوانی زندگی بدون همدیگر را تصور کنی"، گفتگو کنید
قبل #عقد باید انجام بدی:👇
1⃣در مورد رسم و رسومات به توافق برسید
2⃣در مورد نوع و نحوه ی انجام مراسم ها به توافق برسید
3⃣در مورد محل زندگی به توافق برسید، زندگی با خانواده یا منزل مستقل
4⃣در مورد حق اشتغال و ادامه ی تحصیل به توافق برسید
5⃣در مورد اینکه هزینه های دختر در دوران عقد با پسر است یا خانواده دختر به توافق برسید
6⃣در خصوص سطح رابطه جنسی در دوران عقد به توافق برسید
7⃣در مورد مدت زمان عقد تا عروسی به توافق برسید
8⃣در مورد حجاب و اعتقادات به توافق برسید
9⃣در مورد رفت و آمد به توافق برسید
0⃣1⃣در مورد هدایای نامزدی و عقد به توافق برسید...
🌷🍃🌸❤️🌸🍃🌷
❤️
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
💫حکایت های زیبا وخواندنی 💫
🏵📕حکایت موی پیشانی گرگ🐺
یکی از بزرگترین نعمتهای خدا به بشر همین اثر زیبای جادوی کلام است و به کاربردن اصطلاحات به طرز صحیح و به موقع
همچنین آداب و معاشرت های زیبا با تفاهم و صبر و گذشت داشتن در مقابل دیگران
اما روزی روزگاری خانمی که از شرارت شوهر به ستوه آمده بود به نزد رمال رفت که چاره اندیشی کند.
رمال نیز با اخذ مبالغی گزاف و وعده وعیدهای آنچنانی زن بیچاره را اغفال کرد اما ثمری نبخشید.
روزی هنگامی که برای دوستش درد دل می کرد دوست وی عنوان یک مرد حکیم ودانا را به وی داد.
زن بیچاره که به هر دری می زد که شوهرش سازگار شود ناچار به نزد حکیم دانا رفت.
ابتدا حکیم حرفهای و درد ودلهای زن را خوب شنید سپس دستور داد این تنها علاجش موی پیشانی گرگ زنده است!
زن بیچاره با خود اندیشید چون همه از این حکیم دانا حرف شنوی دارند بهتر است تا من هم امتحان کنم.
پس روی به صحرا نهاد و در صدد پیدا کردن گرگ بود که ناگه آشیان گرگی یافت که با توله هایش در آن زندگی
میکرد زن هر روز مقداری گوشت تازه را به کنار لانه گرگ می برد و خودش دورتر می نشست ابتدا
گرگ بسیار محتاطانه عمل میکرد ولی با گذر زمان کم کم به وجود انسانی در نزدیکی لانه اش عادت کرد
به ویژه اینکه هر روز یک ران گوسفند نیز دریافت می نمود.
زن نیز هر روز سعی می کرد تا کمی به آشیان نزدیک تر بشود تا اینکه پس از
گذشت چهلروز کم کم با توله بازی میکرد
و گرگ نیز کنارش لم میداد زن نیز با
دستش پشت گرگ و سر گرگ را نوازش میداد
روزی حین نوازش تعدادی موی پیشانی گرگ را چید و با خود به نزد حکیم برد!
حکیم ماجرا را از زن پرسید و زن نیز سختی هایی که متحمل شده بود برای حکیم توضیح داد.
حکیم تبسمی کرد و گفت ببین تو با کوشش و نرمخویی توانستی بر درنده ای غالب شوی اما بدان که
شوهر تو از جنس خود توست و با کمی تحمل و و انعطاف پذیری می توانی به مراد دلت برسی
زن از فکر و ذکاوت حیکم دانا تشکر کرد و به خانه برگشت و سعی کرد دستورات را مو به مو اجرا کند
با گذشت زمان مرد قصه ما نیز مهربان شد و سالیان سال به خوشی و خرمی با هم زندگی کردند...
#بانوي_باكلاس
دلیلی نداره شما بعد از دعوا زنگ بزنید یا برید پیش خانوادتون کل ماجرا رو تعریف کنید
- اولاً که اونا خیلی یک طرفه قضاوت میکنن.
- دوماً آدمِ توى قلبتونو پیش خانوادتون خراب می کنید.
- شما بعد یه مدت کوتاه آشتی می کنید و همه چی رو فراموش می کنید.
اما خانوادتون یادشون نمیره و دیدشون نسبت به زندگی شما عوض میشه و از این به بعد منتظر باشید تو زندگی دونفرتون دخالت کنند چون شما خودتون این اجازه رو بهشون دادید