eitaa logo
سخنان ناب دکتر انوشه👌
17.4هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
19.6هزار ویدیو
34 فایل
روانشناسی دکتر انوشه 💫﷽💫 تبلیغات پر بازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺رفتاری هایی که به خاتمه میده : 💢ازاینکه همیشه فکر کنید حق با شماست دست بردارید ، به طرف مقابلتون فضا بدید که اونم دیدگاهش رو بگه. 💢با آرامش صحبت کنید ، این یک مهارته ، پس من نمیتونم و من اینطوری ام و بد حرف میزنم ولی تو دلم چیزی نیست رو بزارید کنار و این مهارت رو یاد بگیرید و بحث رو به حاشیه نبرید . 💢درجهت پیدا کردن راه حل صحبت کنید راه حل هارو که پیداکردید شروع کنید به صورت شفاف ،دربارشون صحبت کنید و ریز خواسته هاتون رو بگید ، راه حلی که به نفع هر دو نفرتونه رو انتخاب کنید . 💢راه حلی که برای هر دوتون برد_برد باشه و حال هر دوبعد از مکالمتون خوب باشه.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت112 دوستش داشتم اما هربار میدیدمش یاد تحقیر کردن هاش می افتادم و حس
🤝♥️ دلم لرزید از شنیدن این جمله، با خودم گفتم انقد خودتو دست بالا نگیر حوری خانم، وقتی دوستش داری چرا طاقچه بالا میذاری واسش؟ حرکت تاب رو کند کردم و نگهش داشتم، خسرو سرش رو پایین آورد و گفت+منو ببین پری خانم، خواب شب رو ازم گرفتی،همه جا نقش چشم هات جلومه، مگه میتونی به راحتی جواب رد بدی؟ دل خسرو رو اسیر کنی و بگی میخوام درس بخونم؟ لب گزیدم و ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست+ای جانم... به خدا وقتی میخندی انگار دنیا رو بهم میدن.. بیام خواستگاری پری کوچولو؟ بچه بودم و به عمرم کلمات محبت آمیز نشنیده بودم، برای همین با کوچکترین حرف خسرو به قولی وا دادم و نیشم تا پس گوشم باز شد. اگه ننه اونجا بود گوشم رو میکشید و میگفت شرم کن دختر، آدم با دو تا عزیزم و جونم وا نمیده که! سنگین رنگین باش، بذار واسه داشتنت پاشنه ی در رو از جا بکنناین حرف هایی بود که وقتی برای ملیح خواستگار اومده بود بهش زده بود. با یادآوری ملیح نگران شدم و گفتم+هاشم...یعنی عموتون... میدونید که رفته خواستگاری خواهرم؟ خسرو اخمی کرد و گفت+گفتم که، حساب من از عموم سواس من مخالف این وصلتم، اما مگه اون منتظر موافقت یا مخالفت من میشینه؟ تنها راه بهم خوردنش مخالفت خانواده اته، وگرنه کاری از ما ساخته نیست. اینا رو ولش کن، خواهرت بزرگه و صلاح خودشو بهتر میدونه، منم راستش با فرامرز هماهنگ کردم قبل اینکه بیام اینجا رفتم خونه ی فهمیه خانم، با ملیح خانمم حرف زدم، گفتم عموی من همچین آدمیه، فردا روز دلگیرنشید که چرا نگفتید! گفت خودم همه ی اینا رو میدونم! من بلدم چطور درستش کنم... والا من موندم از حرفشفکر میکردم وقتی بشنوه بترسه و سریع این مراسم رو بهم بزنه، اما انگار خواهرت افتاده سر لج و هیچکسم حریفش نمیشه... بعدم گفتن میخواییم واسه خرید عقد بریم و منم دیدم دارم آدم بده ی ماجرا میشم، خداحافظی کردم و زدم بیرونبا غصه گفتم+ملیح لج کرده، بیشتر از همه انگار با خودش لج کرده...خسرو نشست کنارم و گفت+من به خاطر تو پاشدم رفتم هرچی از عموم میدونستم به خواهرت گفتم. چون نمیخواستم فردا روز تو از دستم دلخور بشی. هرچند میدونم این حرف ها به گوش عموم میرسه و حسابشو ازم پس میگیره. اما تو واسم از هر کسی مهمتری حوری... حالا جواب منم بده. بیاییم خواستگاری؟لب گزیدم و گفتم+باید با بابام حرف بزنم، نمیشه که سرخود واسه خودم خواستگار دعوت کن
ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ،🌺🍃 ﺩﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺳﺨﻦ ﺑﮕﻮ، ﺷﺎﻳﺪ ﺁﺭﺯﻭیی ﺩﺍﺭی، ﺷﺎﻳﺪ ﺩﻋﺎیی ﺑﺮﺍی ﻳﮏ ﻋﺰﻳﺰ ﻭ ﻳﺎ ﺷﮑﺮﺵ بگو می‌شنود ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی ﺧﻮﺩﺕ ﺗﮑﺮﺍﺭﮐﻦ؛ پرﻭﺍﺯ ﺩلت ﺭﺍ حس خواهی کرد شبتون آروم پرازیادخدا🌟🌙 💚
تقویم نجومی اسلامی 👈 یکشنبه 👈24 فروردین / حمل 1404 👈14 شوال 1446👈13 آوریل 2025 🏛 مناسبت های دینی و اسلامی. ⭐️ احکام دینی و اسلامی. 📛امروز ساعت 17:25 عصر قمر وارد برج عقرب می شود. 📛و چهار شنبه ساعت 6:07 صبح قمر از برج عقرب خارج میگردد. ❇️امروز تا عصر و قبل از عقرب برای امور زیر خوب است: ✅طلب علم و دانش اندوزی. ✅مسافرت. ✅قرض و وام دادن و گرفتن. ✅دیدار با سیاسیون و روسا. ✅حاجت خواهی و طلب حوائج. ✅و داد و ستد و تجارت خوب است. 🚘مسافرت: مسافرت خوب است. 👶مناسب زایمان و نوزاد علاقمند به علم و دانش گردد. ان شاءالله. 🔭 احکام نجوم. 🌓 امروز : تا عصر قمر در برج میزان است و امور زیر خوب است:. ✳️فروش طلا جواهرات. ✳️آغاز درمان و معالجات. ✳️و خوردن نوشیدنی های دارویی خوب است. 🔵تا عصر مناسب نوشتن و بستن حرز برای اولین بار و نماز آن و حکاکی خوب است. 👩‍❤️‍👨 مباشرت امشب و فردا :مباشرت مکروه و ممکن است فرزند دیوانه متولد شود. ⚫️ اصلاح سر و صورت. طبق روایات ، (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث شادی می شود. 💉🌡حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن یا #زالو انداختن در این روز، از ماه قمری سلامتی در پی دارد. 😴😴 تعبیر خواب: خواب و رویایی که شب دوشنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 15 سوره مبارکه "حجر" است. لقالوا انما سکرت ابصارنا بل نحن قوم... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که شخصی بی حد و حساب با خواب بیننده گفتگویی باطل کند ولی به جایی نرسد و کار خواب بیننده روبراه شود. ان شاءالله و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. کتاب تقویم همسران صفحه ۱۱۶ 💅 ناخن گرفتن یکشنبه برای ، روز مبارک و مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بی برکتی در زندگی گردد. 👕👚 دوخت و دوز یکشنبه برای بریدن و دوختن روز مناسبی نیست. طبق روایات موجب غم واندوه و حزن شده و برای شخص، مبارک نخواهد بود‌ (این حکم شامل خرید لباس نیست) ✴️️ وقت در روز یکشنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۲ و بعداز ساعت ۱۶ عصر تا مغرب. ❇️️ ذکر روز یکشنبه : یا ذالجلال والاکرام  ۱۰۰ مرتبه ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۴۸۹ مرتبه که موجب فتح و نصرت یافتن میگردد. 💠 ️روز یکشنبه طبق روایات متعلق است به و . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روزه به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد. 🌸بامید پرورش نسلی مهدوی ان شاءالله 🌸
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"سلام" آن سلامی كه به سین، نقش "سلامت" دارد، لام آن "لطف و لطافت"دارد، الفش الفت بي پایانیست، میم آن "عطرمحبت"دارد. صبح یکشنبه تون بخیـر 🌸🍃‎‌‎﷽🍃🌸
‌‌ 🔥در جو خانواده غر نزنید و با دست خود بنزین روی آتش مشکلات نریزید.👇 _من گفته بودم اگر ... _دیدی گفتم چی میشه ... _حالا فهمیدی چی میگفتم .... _آخرش همونی شد که می گفتم و حدس می زدم ... _مگه نگفته بودم .... _چرا گوش نکردی به حرفم..... ‼️این گونه جملات و تکرار آنها نه تنها مشکل را حل نمی‌کند بلکه به تشدید مشکل و بسته شدن راه حلهای مشکل نیز منجر میشود. 🔹هنگام مشکلات فقط در خصوص راه حلها و راه های برون رفت از مشکل صحبت کنید و به دنبال مقصر و این که من قبلا فهمیده بودم و این قبیل حرفها نباشید.✖️ ❣💍❣ ❤️
"زندگی، مثلِ نخ کردن سوزن است. گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی، اما چشم هایت آن قدر خوب کار می کند که همان بار اول سوزن را نخ می‌کنی. اما هرچقدر پخته تر می شوی، هرچقدر با تجربه تر می‌شوی، هرچقدر بیشتر یاد می گیری که چگونه بدوزی، چگونه پینه بزنی، چگونه زندگی کنی؛ تازه آن وقت چشمانت دیگر سو ندارد!... زندگی همیشه یک چیزی اش کم است... مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدی بدوزی هم چشم هایت سو دارند؛ تازه آن موقع می فهمی، نه نخ داری، نه سوزن." ‎‌‌‌‌
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت113 دلم لرزید از شنیدن این جمله، با خودم گفتم انقد خودتو دست بالا
🤝♥️ تو درست میگی، اما من میخوام حرف دل تو رو بشنوم... دوستم داری حوری؟ همونقدر که من دوستت دارم توام منو میخوای؟بیشتر از جونم میخواستمش، عشق به خسرو حسی نبود که دست خودم باشه، انگار روز به روز بیشتر میشد و رهایی ازش ممکن نبودسکوتم که طولانی شد خسرو با اصرار گفت+حرف بزن حوری، بگو دوستم داری تا دلم آروم بگیرهبی اختیار زمزمه کردم+دارم...خندید و گفت+چی داری؟روم نمیشد بگم+همونی که گفتی دیگه...+درست بگو پری خانم، بگو دوستت دارم...حس عجیبی کل وجودم رو گرفته بود، حسی شبیه همون روزی که کلاس اول بودم و کیف مدرسه نداشتم و درست قبل رفتن به مدرسه زن همسایه امون اومد و کیف نو دخترش رو بهم داد.. شبیه همون شبی که از گرسنگی شکمم صدا میداد و یهو در خونه رو زدن و سه تا ظرف پلو خورشت نذری دادن دستم... شبیه حس اون روزی که سر صف از معلم جایزه یک دفتر نو گرفتم... انگار بعد سال ها رسیده بودم به چیزی که داشتنش آرزوم بود... به مردی که به خواب هم نمیدیدم بهم بگه دوستت دارمبی اختیار خیره شدم تو چشم هاش، انگار اونی که حرف میزد حوری نبود... پری عاشق پیشه ای بود که دل و دین از کف داده بود و به قول حنیف شرم و حیا رو هم گذاشته بود کنار+دوستت دارم...خندید، اول یواش و بعد بلند.. +نوکرتم به مولا... میمیرم برات دختربهت قول میدم از امروز تا روزی که زنده ام نذارم قطره اشکی به چشمت بشینه خواستم حرفی بزنم که صدای دلخور بابا به گوشم رسید+به سلامتی بدون ما بریدید و دوختید؟ حوری جان... بابا...شرمنده نگاهش کردم، حق داشت، یک جورایی با حرفی که زده بودم کوچیکش کرده بودم خسرو سریع از جا بلند شد، دستی به پیراهنش کشید و با احترام گفت+چیزی نشده که محمد آقا، من مدتی قبل ناخواسته باعث دلخوری حوری جان شده بودم، خواستم از دلش دربیارم و بهش بگم هر رفتاری کردم و هر حرفی زدم از سر غرور جوونی بوده. البته بخش زیادی از رفتارم به خاطر مادرم بوده، چون اگر بو می‌برد که من دل بسته ی حوری شدم، روز به شب نکشیده حوری رو عقد یکی دیگه میکرد...بابا با طعنه گفت+که اینکارم کرد
🍃🍃🍂🍃🍃🍃 🍃🍂🍃 دکتر الهی قمشه ای وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود! هر چه برایم با ارزش بود کم ارزش شد . حالا می فهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال ، با اهمیت‌تر از شادی نیست . حالا می فهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم ، نیستند . حالا می فهمم استرس، تشویش ، دلهره، ترس از آزمون کنکور و استخدام، اضطراب سربازی، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره تنهایی ، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، ۱۴ فروردین ، بیکاری و . . . . هرگز نه ماندگار بودند و نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند . حالا می فهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است . کلیه هایم از تمامی کارهایم ، دیسک کمرم از متراژ خانه ، تراکم استخوانم از غروب های جمعه ، روحم از تمام نگرانیهایم ، زمانم از همه ناشناخته‌های آینده های نیامده ام شادیم از تمام لحظه های عبوسم ، امیدم از همه یاس هایم ، با ارزش تر بودند . حالا می فهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد . هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید . چون تمامی ندارد . دنبال شادی باشید. بگذارید ذهنتان نفس بکشد. 🍃🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 نسل هتل نشین!!! سی سال پیش، دخترهای خانه صبح ها زود بیدار میشدند تا قبل از مدرسه رفتن همه جای خانه را رفت و روب کرده باشند و بعد اجازه داشتند راهی مدرسه شوند و پسرها بايد يا صبح زود يا عصر نان و مايحتاج خانه را خريد مي كردند و كارهاي مردانه را به كمك پدر خود انجام مي دادند. حالا با نسلی مواجهیم که صبح که بیدار می شوند انگار از هتل خانه شان خارج میشوند! چون که والدینش به عنوان مستخدمین "هتل خانه " همه جا را رفت وروب خواهند کرد. و با يك تلفن همه چيز درب خانه مهياست. نسلی که در برابر اتاقی که در آن میخوابد و خانه ای که در آن زندگی میکند وظرفی که در آن غذا میخورد احساس مسئولیت ندارد آیا در آینده برای خانواده اش و یا در برابر سرزمینی که از آب وخاک آن بهره مند است حس مسئولیت خواهد داشت!!! برای این نسل سرزمین هم چون هتلی است که میتوان خورد وخوابید وریخت وپاشید؛ از مواهب طبیعی آن بهره مند شد و بعد اگر باب میل نبود آن را ترک کرد. سرزمین هم مثل خانه برای این نسل، هتل است. بدون احساس مسئولیت نسبت به این آب و خاک و سرزمین اجدادی... کمی به خود بیاییم و تکانی به خودمان واین نسل هتل نشین بدهیم. فردای این سرزمین نیازمند تک تک فرزندان ماست 🍃🍃🍃🌼🍃 *
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت114 تو درست میگی، اما من میخوام حرف دل تو رو بشنوم... دوستم داری ح
🤝♥️ خسرو صادقانه گفت+روز اولی که من دختر شما رو تو خونه ی کدخدا دیدم خودم به مادرم پیشنهاد دادم بیارتش شهر، تا اون لحظه مادرم حتی به صورت حوری هم نگاه نکرده بود... منم متوجه شباهتش به خاتون شده بودم اما مدت زیادی از رفتن خاتون گذشته بود و انگار چهره اش یادم رفته بود و نفهمیدم این دختر نسخه ی دوم خاتونه.. من وقتی فهمیدم حوری پدری داره که دنبال شوهر دادن دختراشه دست و دلم لرزید. ترسیدم برم شهر و این دختر رو شوهر بدن، نمیگم با یک نگاه عاشق شدم اما مهرش به دلم افتاده بود. وقتی به مادرم گفتم این دختر رو بیاره شهر ترسید که شاید دلباخته ی این دختر شدم! واسه همین مجبور بودم هربار جلوی جمع جوری رفتار کنم تا باورش بشه علاقه ای به حوری ندارم. میخواستم زمان داشته باشم تا کارم رو از پدرم جدا کنم و دست و بالم برای گرفتن یک خونه نقلی باز بشه... بعدم که ماجراهایی اتفاق افتاد که مادرم تصمیم گرفت حوری رو به جای خاتون به عموم نشون بده. اون روزا هدفش از اینکار رو نمیفهمیدم. اما به تازگی فهمیدم پدرم قصد خرید یک خونه ی بزرگتر رو داشته و پول کم داشته. مادرم میخواسته با پیشکش کردن حوری به هاشم، اون پول رو که کم پولی هم نبوده از هاشم بگیره. در واقع شب  اولی که هاشم، حوری رو برده خونه اش مادرم پولشو گرفته... متاسفانه من اون موقع چیزی از این ماجرا نمیدونستم... ولی به خدا قسم به محض اینکه فهمیدم ماجرا از چه قراره به آب و آتیش زدم تا دست هاشم به حوری نخوره... چون خاطر دخترتون انقدر واسم عزیز بود که به خاطرش قید خانواده امم زدمجسارت نباشه، اما شما خودتون عاشق بودید، عشق رو میشناسید...میدونید آدم عاشق اختیار دلش دست خودش نیستاز حرف هاش اشک نشست تو چشمم، بابا هم انگارتحت تاثیر حرف هاش قرار گرفته بود که کمی از موضعش کوتاه اومد+هرچی که باشه الان موقعیت مناسبی برای این حرف ها نیست خسرو جان، بذار ما مدتی کنار هم باشیم، تکلیف زندگی حوری مشخص بشه، حتی میخوام برم پرس و جو کنم و اسمش رو بیارم تو شناسنامه ام...کلی کار نکرده و حرف نزده داریم ما پدر و دختر... یکم زندگیمون به ثبات که برسه در مورد این موضوع هم صحبت میکنیم خسرو وقتی دید بابا خیلی منطقی داره حرف میزنه حرفشو قبول کرد و نیم ساعتی تو سالن کنارمون نشست و بعد خداحافظی کرد و رفتنرفته دلم براش تنگ شده بود. تشری به خودم زدم و تو دلم گفتم هی حوری، انقدر خودت رو مشتاق نشون نده، بذار یکمم خسرو نازت رو بکشه، اما چه کنم که در برابر خسرو رفتارم دست خودم نبود