جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
*
بر گیر شراب طربانگیز و بیا
پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
مشنو سخن خصم که بنشین و مرو
بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا
*
ماهی که قدش به سرو میماند راست
آیینه به دست و روی خود میآراست
دستارچهای پیشکشش کردم گفت
وصلم طلبی زهی خیالی که توراست
*
من باکمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست از آن میان چو بربست کمر
تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست
*
اول به وفا می وصالم درداد
چون مست شدم جام جفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاک ره او شدم به بادم برداد
*
هر روز دلم به زیر باری دگر است
در دیدهٔ من ز هجر خاری دگر است
من جهد همیکنم قضا میگوید
بیرون ز کفایت تو کاری دگراست
*
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت
***
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
رباعیات حافظ
#شعر
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
واگاهی نیست مردم بیرون را
الا مگر آنکه روی لیلی دیدست
داند که چه درد میکشد مجنون را؟
*
عشاق به درگهت اسیرند بیا
بدخویی تو بر تو نگیرند بیا
هرجور و جفا که کردهای معذوری
زان پیش که عذرت نپذیرند بیا
*
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟
*
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست
*
آن سست وفا که یار دل سخت منست
شمع دگران و آتش رخت منست
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت منست
رباعیات
سعدی
#شعر
تقریبا فرق زیادی بین رباعیات سعدی و حافظ نیست
صرفا این روح و روان ماست که با این دو نفر بالا و پایین میرود
چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهای
آشفته میبینیم
به این جهان آمدهایم
که تماشا کنیم
صندلی های فرسوده و رنگ باخته
سهم ما شد
انتخاب ما مرواریدهای رخشان
بود
یکی به ما بگوید
آیا ما قادریم
دریای آبی
و جعبهی مداد رنگیِ
هفترنگ را
به خانه ببریم
و خوشبختیِ
سرنگون در آسمان ابری را
صید کنیم
در انتظار جوابِ
شما هستیم
که در آفتاب بیخیال
قدم میزنید.
احمدرضا احمدی
#شعر
ترس و هیجان
در باران را
با ستایش میکردیم
لحظهای که باران
به پایان رسید
همه اندوه
و حرمان ما
در زیر چترهای کهنه ماند
هیچ کس ما را
به یاد نداشت
ما
که پس از سالها
به آن کوچه برگشته بودیم
لباسهای جوانی ما
هنوز در کمد لباسها بود
کفشهای جوانی ما
هنوز
براق بودند
در کمد را بستیم
سال تحویل شد.
احمدرضا احمدی
#شعر
فکر کنم تنها شاعری بود که سالم زندگی کرد
نه اهل مشروب بود
نه اهل دود و دم
نه اهل کثافطکاری
نه اهل سیاست
نه اهل ریا
کلا آدم سالمی بود
سالم موند
سالم هم رفت
احمدرضا احمدی بودن کار سختیه
قهوه قجری
فکر کنم تنها شاعری بود که سالم زندگی کرد نه اهل مشروب بود نه اهل دود و دم نه اهل کثافطکاری نه اهل س
به خاطر همینه که شعراش خیلی بهتر به دل میشینه
ولی خب شاعران مجنون زیادی بودن که شعراشون به دل میشینه و این مدلی نبودن
مثل سهراب