eitaa logo
| دَر سَر گُم |
678 دنبال‌کننده
226 عکس
93 ویدیو
1 فایل
در جستجوی خویشتن،ساکنِ سیاره رنج‌ها . اگر روزی نبودم مرا با چیزهایی به یاد بیاورید که دوستشان داشتم🌱 نویسنده نیستم ولی گاهی می‌نویسم :) برای‌حرف‌هایی‌که‌پناهی‌ندارند: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sqrjeq3&btn=دَر.سَر.گُم
مشاهده در ایتا
دانلود
امام پرسید: مرگ نزد تو چگونه است پسرم؟ قاسم زود جواب داد: شیرین تر از عسل. - مرگ برای ما چطوریه؟ جواب این سوال خیلی چیزا رو مشخص میکنه .. @darsargomm
‌«عیبی نداره اگه حالت خوش نیست، بعضی دردها ر‌و نمیشه حل کرد، باید به دوش کشید، باید تحمل کرد.» - خدا بزرگه .. @darsargomm
شب پنجم محرم الحرام کوچه های بغداد محرم ١٤٤٨ ه‌‌ ق (عکس برداشته شده از کانال سعیدیسم) - عمیقا دلم می‌خواد یکی از بچه‌های این موکب با صفا باشم! @darsargomm
دَرسَرگُمعلی اصغر.mp3
زمان: حجم: 4.1M
حرمله که بچه را سیراب کرد با تیرش، امام برگشت، از اسب پیاده شد، با غلافِ شمشیر، زمین پشت خیمه را زخم زد و علی را مرهمِ زخمِ زمین کرد. @darsargomm
هدایت شده از صَــریـر | 🫀+✒️
چشم‌هاتو باز کن عزیزم… تو روی تابوتِ پدر نخوابیده‌ای؛ تو روی شرف خوابیده‌ای، روی قله‌ی غیرت، روی نامی که فردا به تو می‌رسه... @Sarirman | صَریر.مَن
«اگر وطنت را دوست نداری؛ از عاشقان وطن نپرس برای چه می‌جنگند!» _ نادر ابراهیمی @darsargomm
چند شب پیش رفتم گلستان شهدای اصفهان بعد از مدتی. حس و حالش برام عوض شده توی این چند ماه اخیر، خصوصا از وقتی قطعه شهدایِ جنگ رمضان اضافه شده. شنیدید میگن روضه مجسّم؟ روضه مجسم بود. زنی که نه سرِ یه مزار، نه دو مزار که سرِ ۷ تا مزار نشسته بود و زیر بار این همه دلتنگی داشت خم می‌شد‌. مردی که مشخص بود این سه ماه به اندازه تموم گریه‌نکردنای زندگیش، گریه کرده. پدری که هنوز با ناباوری به مزار پسر جوونش نگاه می‌کرد. اشک‌هایی که بعد از سه ماه هنوز جاری بودن و شاید هیچوقت خشک نشن. می‌دونید هر مکانی یه بویی داره برای من! هر مکانی با یه بویی برام تداعی میشه! این قطعه بوی جدایی می‌داد، بوی دلتنگی و حرف‌هایی که هیچوقت زده نشدن، بوی حسرتِ آغوش‌های سرد شده، بوی سال ۹۸ همون روزی که دوستم زنگ زد و گفت نجمه و مطهره شهید شدن! همونطور که قلبم فشرده بود و داشتم به این حجم از غمی که یه نفر به دوش می‌کشه فکر می‌کردم، رسیدم به ردیف آخر قطعه، مزارهای خانوادگی شهیدان نصر آزادانی، شناختمشون، خانواده خواهر همکارم بودن، فاتحه‌ای خوندم و داشتم میرفتم که چشمم خورد به یه خانم که سر مزارِ یکی از شهدا نشسته بود، چهرشو نمی‌دیدم. همزمان چشمم خورد به صفحه گوشیش: صفحه برنامه ایتا و بالای صفحه نوشته بود دبستان دخترانه...، فهمیدم همکارمه، صداشون کردم و کسی رو که دیدم انگار باهاش غریب بودم، اون چهره‌ی پر نشاط و اون لبخند همیشگی جاشو به غمِ عمیقی داده بود. ایشون خواهر و همسرِ خواهر و دو تا از خواهر زاده‌هاشونو با هم از دست دادن توی جنگ رمضان و از این خانواده فقط یه دخترِ سه ساله مونده. دختر سه ساله! آره این قطعه خودِ روضه‌اس. فقط بغلشون کردم، تسلیت گفتم و نتونستم بیشتر بمونم. من اینجور وقتا فرار میکنم معمولا. از چی؟ از اینکه کسی که دوسش دارم رو توی غم ببینم، از اینکه غمشو ببینم و کاری ازم برنیاد. رفتم و اشکام ریخت. رفتم و طلب صبر کردم برای این همه قلب بی قرار.. عکس‌: گلستان شهدای اصفهان متن: فاطمه کریمیان @darsargomm
پیامبر در جنگ‌ها هر کسی را که به او نزدیک‌تر بود و بیشتر دوستش می‌داشت جلوتر از دیگران می‌فرستاد به جنگ.شاید برای رفع تهمت و یاد دادن جان‌بازی. امیرالمومنین هم همین کار را می‌کرد بر خلاف روش پادشاهان که نزدیکانشان را از معرکه دور می‌کردند. امام حسین هم پسر همان پیامبر و علی بود ولی یارانش با معرفت‌تر از آن بودند تا وقتی زنده‌اند از خانواده امام کسی برود به میدان جنگ. یاران که همه شهید شدند امام نزدیک‌ترینش را فرستاد میدان. پسر بزرگش را. علی اکبرش را. علی با همه وداع کرد. همه زن‌ها و بچه‌های فامیل نگرانش بودند. چشم و چراغشان داشت می‌رفت میدانی که هر که رفته بود برنگشته بود. می‌گفتند: به غربت ما رحم کن. ما تحمل دوری تو را نداریم. علی اما وظیفه‌اش دفاع از امام زمانش بود، نه زن‌ها و بچه‌های خانواده و فامیل. یاران حسین که یکی یکی پیشانی بر خاک گذاشتند و پا بر افلاک نوبت بنی هاشم شد و علی پسر بزرگ حسین جلو آمد. حسین گفت: علی جلویم راه برو می‌خواهم تماشایت کنم. علی راه می‌رفت و حسین بغض کرده بود. حسین آتشفشانی شده بود که بیرون نمی‌ریخت. علی را بغل زد. حسین بی‌قرار بود خیلی زیاد. علی زودتر قصد رفتن کرد. شاید ترسید بابایش حسین جان بدهد. علی که رفت سمت میدان حسین نگاه ناامیدانه‌ای به او کرد. کمی دنبالش رفت دست بلند کرد به آسمان و گفت: خدایا شاهد باش شبیه‌ترین انسان به پیامبرت در صورت و سیرت و سخن را به میدان می‌فرستم. ما هر وقت دلتنگ پیامبر می‌شدیم او را نگاه می‌کردیم. خدایا برکات آسمان و زمین را از آنها بگیر. تفرقه‌شان بینداز. خدایا... حسین می مرد شاید، اگر زینب سراغش نمی‌آمد و او را نمی‌برد. @darsargomm