🦋
جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرم
یعنی غلامِ شاهم و سوگند میخورم
ساقی بیا که از مددِ بختِ کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد مُیَسَّرَم
جامی بده که باز به شادیِّ رویِ شاه
پیرانه سر، هوایِ جوانیست در سرم
راهم مزن به وصفِ زلالِ خِضِر که من
از جامِ شاه جُرعه کَشِ حوضِ کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریرِ فضل
مملوکِ این جِنابم و مسکین این دَرَم
من جرعه نوشِ بزمِ تو بودم هزار سال
کی تَرکِ آبخورْد کُنَد طبعِ خوگرم
ور باوَرَت نمیکند از بنده این حدیث
از گفتهٔ کمال، دلیلی بیاورم
«گر بَرکَنَم دل از تو و بَردارم از تو مِهر
آن مِهر بَر کِه افکنم؟ آن دل کجا بَرَم؟»
منصور بِنْ مُظَفَّرِ غازیست حرزِ من
و از این خجسته نام، بر اَعدا مُظَفَّرَم
عهدِ اَلَستِ من همه با عشقِ شاه بود
وَز شاهراهِ عمر، بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظمِ ثُرَیّا به نامِ شاه
من نظمِ دُر چرا نکنم؟ از کِه کمترم؟
شاهین صفت چو طعمه چَشیدم ز دستِ شاه
کِی باشد التفات به صیدِ کبوترم
ای شاهِ شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایهٔ تو مُلکِ فَراغت مُیَسَّرَم
شعرم به یُمنِ مَدحِ تو صد مُلکِ دل گشاد
گویی که تیغِ توست زبانِ سُخنورم
بر گُلشنی اگر بگذشتم چو بادِ صبح
نِی عشق سرو بود و نه شوقِ صنوبرم
بویِ تو میشنیدم و بر یادِ رویِ تو
دادند ساقیانِ طَرَب یک دو ساغرم
مستی به آبِ یک دو عِنَب وضعِ بنده نیست
من سالخورده پیرِ خرابات پَروَرَم
با سِیرِ اخترِ فلکم داوری بَسیست
انصافِ شاه باد در این قصه یاورم
شُکرِ خدا که باز در این اوجِ بارگاه
طاووسِ عرش میشنود صیتِ شَهپَرَم
نامم ز کارخانهٔ عُشّاق محو باد
گر جز محبتِ تو بُوَد شغلِ دیگرم
شِبلُ الاَسَد به صیدِ دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکارِ غضنفرم
ای عاشقانِ رویِ تو از ذَرِّه بیشتر
من کِی رَسَم به وصلِ تو کز ذَرِّه کمترم
بنما به من که مُنکِرِ حُسنِ رخِ تو کیست
تا دیدهاش به گِزلِکِ غیرت برآورم
بر من فُتاد سایهٔ خورشیدِ سلطنت
و اکنون فَراغت است ز خورشیدِ خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است
نی جلوه میفروشم و نی عشوه میخرم
#حافظ_علیه_الرحمه
#فال_یلدایی
@darvazhe
🦋 درواژه 🦋
از واژههای نثر تا شعر
مهتا صانعی
🦋 کتاب "شهید جمهور" به روایت برنامه تلویزیونی "نوجهان" امروز ساعت ۱۶ برای ضبط اینجا هستم و امیدوار
امروز ساعت ۱۸:۱۵
✔️برنامه نوجهان شبکه یک سیما
@darvazhe
هدایت شده از جهان بانو
‼️خانم علیدوستی!
شنا در استخر خصوصی، دستمزدهای میلیاردی از جیب فرهنگیان، سلبریتی نانخور سینمای ایران، چهره واقعی شمایی است که با سرخاب سفیداب، دوست دارد خودش را رهبر جدید «زن، زندگی آزادی» معرفی کند.
▫️شما و همفکرانتان، اگر زنی از میان هنرمندان برخلاف میلتان از ایران و رهبری دفاع کند، با دیکتاتورترین وجه ممکن او را با خاک یکسان میکنید، اما دم از انفجار و انقلاب برای خواست همهی زنان میزنید!
ماجرای خانم الهام چرخنده و ملیکا زارعی (خاله شادونه) را پس از حمایت از رهبری فراموش نکردیم!
در قاموس شما همه آزادند جز آنها که مخالف شما هستند!
▫️راستی، خانم علیدوستی، با دلار صد و سی و چند تومانی فکر کنم آب از آب زندگیتان تکان نخورده، پول های دزدی از جیب فرهنگیان در سریال شهرزاد، خوردن هم داشت؟!
پیش نیاز کنار مردم ایستادن شبیه آن ها شدن است، نه شنا در استخر خصوصی!
▫️امروز متنی میخواندم که خانم مری هرینگتون تجربه زیسته خودش را در آرمانشهر انگلیسی شما نوشته بود که پس از مطرح شدن ایده «عشق ناب بدون قید» توسط آنتونی گیدنز نتیجه این رهایی، آزادی و شکستن سنت ها که شما از آن دم می زنید، آنی نبود که امثال شولامیت فایرستون انتظارش را داشتند که با رهایی زنان از قیود بدن زنانه، به شکوفایی جنسیت برسیم. او اذعان می کند: «حاصلِ این روند ... چیزی بود که امروز آن را بازار جنسی مدرن مینامند.»
▫️بله زنان در دسترس بازاری در «سکس مارکت»، غایت ناجنبشی است که با مبارزه مدنی و سیاسی، سودای رهبری آن را دارید.
اما اتوپیا و مدینه فاضله زنان ایرانی حریم دارد و ارزش، نه آن اتوپیای خیالی شما که زن را عرضه میکند و او را تبدیل به اشیاء و کالاهای زیباسازی شهر میکند، به مثابه مبلمان و ساختمانهای شهری!
✍🏻مهدیه منافی
#اختصاصی #یادداشت_سردبیر
□ سایت | ایتا | بله
📢جهانبانو پایگاه خبری تحلیلی زنان و خانواده
https://eitaa.com/joinchat/1999044732Cc43266076c
🦋 درواژه 🦋
از واژههای نثر تا شعر
مهتا صانعی
‼️خانم علیدوستی! شنا در استخر خصوصی، دستمزدهای میلیاردی از جیب فرهنگیان، سلبریتی نانخور سینمای ایرا
مسئله دقیقاً همینه... اختلاف ما نه بر سر زن بودن، بلکه بر سر تعریف آزادی و کرامت زن هست. آزادیای که به حذف حریم و معنا ختم بشه، الزاما به رهایی منجر نمیشه و تجربه غرب هم این را نشون داده... اتوپیای تحمیلی، حتی اگر با شعار آزادی بیاد، لزوماً مدینه فاضله مردم نیست...
هوالنور🌱
محفل بین المللی شعر سوده
از سری نشستهای استانی کنگره بین المللی شعر زنان مقاومت سوده
با حضور شاعران بینالملل:
علیا العطار از عراق
ریم البیاتی از سوریه
ایمان شرف الدین از لبنان
عینی رضوی از هند
سیده صباحة از پاکستان
محدثه نبی حسینی از افغانستان
و شاعران ایران:
سید محمدجواد شرافت
سید سلمان علوی
جواد محمدزمانی
حسین هدایتی
محمدحسین مهدویان
مهتا صانعی
سمانه خلف زاده
فائزه امجدیان
عاطفه خرمی
راضيه مظفری
عاطفه جوشقانیان
زمان: پنجشنبه ۱۱ دی ماه ساعت ۱۰
مکان: قم، شهید فاطمی، فاطمی۱۵، پلاک ۲۳
@sobhetazedam
@darvazhe
614.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋
جواد ابنالرضا....
آن جلوهی تامِّ خدا آری...
#یا_جواد_الائمه_ادرکنی
@darvazhe
هدایت شده از جهان بانو
🌐 وقتی شعر، زبان مشترک زنان مقاومت میشود
محفل «سوده» در قم میزبان شاعرانی بود که بعضیشان شاعران خط مقدماند.
صداهایی از ایران، عراق، لبنان، سوریه، هند، پاکستان و افغانستان بود که با زبان شعر، از مقاومت گفتند.
🎙️روایتی زنانه که امروز، به یک گفتمان فراتر از مرزها بدل شده است.
✍🏻مهتا صانعی
📎 جزئیات بیشتر را در گزارش کامل بخوانید...
#اختصاصی
□ سایت | ایتا | بله
📢جهانبانو پایگاه خبری تحلیلی زنان و خانواده
https://eitaa.com/joinchat/1999044732Cc43266076c
🦋
وقتی یک زن، میدان را عوض میکند...
روایت ایستادن یک بانو مقابل آشوب، با سلاح صدا و ایمان
بعضی وقتها تاریخ، نه در سالنهای بزرگ و نه با بیانیهها، که در میدانهای کوچک شهرها نوشته میشود، آنهم با صدای یک زن. زنی که نه فرمانده است و نه سیاستمدار، اما درست در لحظهای که باید، میایستد و فریاد میزند.
از همان لحظهای که خبر در کانالهای محلی جونقان پیچید، دل خانم نعمتی آشوب شد. پیامها یکییکی میآمدند.. کوتاه، شبیه هم، اما با لحنی که آرامش را از دل میبرد: همه ساعت ۳، میدان اصلی. اعتراض به گرانیها.
ظاهر پیام، عادی بود؛ شبیه دهها دعوت دیگر برای اعتراض به مشکلات معیشتی. اما چیزی در میان واژهها، در شتاب ارسال، در تأکیدها، نگرانکننده به نظر میرسید. انگار گرانی فقط بهانه بود؛ پوششی برای ناآرامی.
خانه برایش تنگ شده بود. قدم میزد. تیکتاک ساعت با ضربان قلبش هماهنگ شده بود. چشمش به قاب عکس روی دیوار افتاد؛ تصویر شهدای هستهای. زیر لب گفت:
اگه شما بودید، چی کار میکردید؟
تصمیم، آرام و ناگهانی آمد. جلوی آینه ایستاد. روسریاش را مرتب کرد، چادر مشکی را روی سر انداخت. نگاهش در آینه، دیگر نگاه تردید نبود. گوشی را دوباره چک کرد. همان پیام، اینبار با مشت گرهکرده و آتش. دلش لرزید.
با خودش گفت: میرم. اگه اعتراض به گرانی باشه، حق مردمه. اما اگه بوی آشوب بده، نمیتونم ساکت بمونم...
بسمالله گفت و از خانه بیرون زد. هوای سرد صورتش را سوزاند. هرچه به میدان نزدیکتر میشد، جمعیت بیشتر میشد...اما آزاردهندهتر از شلوغی، چهرهها بود. خیلیها غریبه بودند. نه لهجهشان شبیه مردم شهر بود، نه نگاهشان. ماسکهایی که نه برای سرما، که برای پنهانکاری به صورت داشتند.
شعارها شروع شد. اول مبهم. بعد ناگهان تغییر جهت داد: رضاشاه، روحت شاد.... جاوید شاه
دلش فرو ریخت. حدسش درست بود. اینجا دیگر اعتراض نبود؛ اینجا صحنهای طراحیشده بود. چند لحظه خواست برگردد، اما یاد جملهای افتاد که به خودش گفته بود: نمیتونم ساکت باشم.
آرام، به انتهای جمعیت رفت. چادر مشکیاش میان لباسهای رنگی و کاپشنهای تیره، غریب بود. نفس عمیقی کشید و با تمام توان فریاد زد: اللهاکبر، خامنهای رهبر!
صدا مثل برق در میدان دوید. شعارها برای چند ثانیه قطع شد. نگاهها برگشت. همه خیره مانده بودند به یک زن؛ تنها، چادری، ایستاده وسط میدان...
دوباره فریاد زد. بلندتر. محکمتر.
بهت جای خودش را به فحاشی داد. ناسزاها بالا گرفت. میخواستند صدایش را خفه کنند؛ اما عقب ننشست.
گلولههای برفی یکییکی به تنش خورد. صورتش سرد شد. درد را حس کرد، اما ایستاد. در دلش، حضرت زینب را صدا زد؛ همان زنی که در شام، میان جمعیتی نااهل، ایستاد و حقیقت را فریاد زد.
با خودش گفت: اگه او توانست، من هم میتوانم.
هر جا آشوبگران میرفتند، او چند قدم عقبتر، با صدایی رساتر، شعار میداد. همین ایستادن، همین فریاد، نظم ساختگیشان را بههم ریخته بود. عصبانی شدند. حمله کردند. ضربهای به کمرش خورد. درد پیچید. اشک در چشمهایش نشست، اما زمین نخورد.
یاد پهلوی شکسته حضرت زهرا(س) افتاد. همان یاد، همان داغ، او را سر پا نگه داشت.
تاریخ در ذهنش ورق میخورد... از کوچههای مدینه تا میدان این شهر کوچک. انگار صحنه عوض نشده بود؛ فقط زمان تغییر کرده بود.
با ورود نیروهای انتظامی، جمعیت کمکم پراکنده شد. آشوبگران رفتند. میدان آرام گرفت. خانم نعمتیزاده روی جدول کنار خیابان نشست. نفسش سنگین بود، کمرش درد میکرد، اما دلش آرام بود. میدانست کاری را که باید، انجام داده است.
او یکتنه، با چادر و صدا، جلوی آشوب ایستاده بود.
ایران کم از این زنان ندارد؛ زنانی که شاید در سکوت، مادرند، معلماند، پژوهشگرند، خانهدارند، اما وقتی پای باور و کشور وسط میآید، همانقدر محکم میایستند که در هر سنگر دیگر.
آن شب، در حاشیه اتفاقات جونقان، یک زن، پرچم ایستادگی را بالا نگه داشت. سنگری را حفظ کرد که با اسلحه نگه داشته نمیشود...
سنگر ایمان، صدا و شجاعت.
بانو…
چقدر با شکوه، پرچمداری میکنی.
#مهتا_صانعی
@darvazhe
🦋 درواژه 🦋
از واژههای نثر تا شعر
مهتا صانعی
🦋 وقتی یک زن، میدان را عوض میکند... روایت ایستادن یک بانو مقابل آشوب، با سلاح صدا و ایمان بعضی و
https://eitaa.com/hamnevisan/1577
‼️رسانهی روایتنویسی همنویسان رو دنبال کنید...