eitaa logo
دشت جنون
4.6هزار دنبال‌کننده
7هزار عکس
1.9هزار ویدیو
2 فایل
ما و مجنون همسفر بودیم در #دشت_جنون او به مطلبها رسید و ما هنوز آواره ایم #از_شهدا #با_شهدا #برای_دوست_داران_شهدا خصوصاً شهدای نجف آباد ـ اصفهان همه چیز درباره ی #شهدا (زندگینامه،وصیت نامه، خاطرات،مسابقه و ...) آی دی ادمین : @shohada8251 09133048251
مشاهده در ایتا
دانلود
💐🍀🌺🌸🌺🍀💐 !!! در میان عالمیان و تنها باقیمانده دیار آسمانیان! و حاضر و مهربانمان آنکه آمدنش به یقین وعده ای است الهی بی همانندی که خداوند مهربان به اراده ی خداییش ، قدرت بر پایی عدالت در سرتا سر عالم را فقط وفقط به دستان با کفایت او عطا خواهد کرد . یگانه امام عصر و زمان موعود مهربان و تنها پرچمدار عدل و منتخب از سوی خداوند رحمان. فرخنده میلاد با سعادت 🌺 @dashtejonoon1🍀💐
🇮🇷💐🍀🌺🍀💐🇮🇷 انقلاب اسلامی موجب سرعت بخشیدن در ظهور حضرت مهدی (عج) شده است . شما مردم ایران و شما مادران داده و پدران داغدار و افرادی که در طول این (انقلاب) زحمت کشیده اید ، بدانید موجب پیشرفت حرکت به سوی سر منزل تاریخ و موجب تسریع در ظهور شدید . 🇮🇷 @dashtejonoon1🍀💐
🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀 یاد باد یاد جبهه ها یاد دفاع مقدس شادی روح و و سلامتی رزمندگان اسلام 🥀 @dashtejonoon1🌹🕊
💐🍀🌺🌼🌺🍀💐 امروز سالروز طلوع چند آسمون نشین شهرستانمونه تولدتان مبارک 🌺🌺🌼💐🌼🌺🌺 💐 @dashtejonoon1🌺🍀
🕊🥀🌹🌴🌹🥀🕊 🌹 بسم رب الشهداء والصدیقین 🌹 🌷 سلام بر مردان بی ادعا 🌷 خوشا آنان که می شناسند طریق و می شناسند بسی گفتیم و گفتند از را می شناسند 🕊 🌹 تمام این" لحظہ ها" ✨بهانہ است باور ڪن براے خرید نگاهت ، دلم خورشید را هم پس مے زند باور ڪن ... ✍️ امروز سالروز عروجتان است🕊 🌹 والامقام 🌹شهرستان نجف آباد 🌹 ڪہ در چنین روزی 🌹 آسمانی شده اند 🌹 این والامقام محل تولد و یا قبور پاڪ و مطهرشان در شهرستان نجف آباد است ڪہ در معرفے ایشان محل مزار ذکرمی گردد : 🌷 سردار رضا موحدی (حسینعلی) 🌺 ـ 19 سالہ ـ نجف آباد 🌷 بسیجی منصور جمشیدیان (قاسم) 🌺 ـ 24 سالہ ـ اصفهان 🌷 بسیجی محمد صف آرا (اکبر) 🌺 ـ 26 سالہ ـ نجف آباد 🌹 سالگرد 🌹آسمانی شدنتان 🌹 مبارڪ باد ... 🕊 🌹 🕊 🌹 @dashtejonoon1🥀🕊
دشت جنون
🥀🕊🌹🌴🌹🕊🥀 #دمی_با_شهدا #شهید_والامقام #محمدرضا_شفیعی #قسمت_اول مادر شهید می‌گوید: در دوران کودکی
🥀🕊🌹🌴🌹🕊🥀 وقتی 14 ساله شد، دلش هوای جبهه رفتن کرد. چون هنوز 15 ساله نشده بود اجازه اعزام به او نمی‌دادند و از این بابت ناراحت بود. مادر به او می‌گفت: "صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت می‌کنند." ولی صبر نداشت و می‌گفت: "آنقدر می‌روم و می‌آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد." بالاخره شناسنامه‌اش را گرفت و دستکاری کرد و یک سال به سن خود اضافه کرد. به مادرش گفته بود هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند. با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت تا خودش را به جبهه رساند. مادر محمدرضا می‌گوید: وقتی از جبهه برمی‌گشت خیلی مهربان می‌شد، نمی‌گذاشت من یک تشک زیرش بیندازم، می‌گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها کجا می‌خوابند! من چطور روی تشک بخوابم؟» اگر می‌گفتم آب می‌خواهم فوری تهیه می‌کرد. خرید می‌کرد. مرا می‌برد حرم حضرت معصومه(س). می‌گفت: «نکند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می‌کنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی کسان است.» راوی : ... 🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀