eitaa logo
پنجمین فراخوان ملی داستان آب
117 دنبال‌کننده
49 عکس
19 ویدیو
3 فایل
اطلاع رسانی چهارمین فراخوان ملی داستان «آب» پشتیبانی و ارتباط: https://eitaa.com/Abadmindastan تلگرام: https://t.me/AB_Awards سروش: https://splus.ir/dastanab بله : Ble.ir/dastan روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika وبسایت: http://www.esrw.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
bargozidegan 4.pdf
276.6K
درود بر نویسندگان فارسی زبان سراسر جهان. تبریک برای تک تک کلماتی که برای آب نوشته‌اید. در این گام، نتیجه‌ی گزینش آثار منتخب برای داوری نهایی چهارمین اعلام می‌گردد. این آثار بعد از خوانش گروهی از نویسندگان ،از میان 258 اثر، انتخاب شده‌اند. این آثار می‌روند برای داوری نهایی که نتیجه‌ی آن هم در مراسم حضوری اختتامیه در نیمه‌ی دوم مهرماه 1402 مشخص می‌شود. تندرست و شاد باشید. اسامی آثار برگزیده در: ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
«سپاس که برای آب می‌نویسید.» نمونه‌ای از داستان‌های نویسندگان شرکت کننده در ادوار قبلی را بشنوید داستان "خداحافظ مندلیف" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 بیشتر ترس وقتی است که هلی‌کوپتر بلند می‌شود از فرودگاه جزیره‌ی کیش و راه می‌افتیم به سمت دکل. از کیش تا دکل با هلی‌کوپتر حدود یک ساعت می‌شود و با قایق تندرو چند برابر بیشتر، شاید هفت یا هشت ساعت. بعد از این همه سال هنوز نمی‌توانم اعتماد کنم به یک اتاقک فلزی که با هر وزش بادی تلق تلق می‌کند. انگار توی یک تابوت پرنده‌ام. در مسیر دریا این ترس کمتر و کمتر می‌شود؛ تا آنکه می‌رسیم به آبی فیروزه‌ای لب ساحل و بعد آب‌های خلیج فارس. اینجا دیگر تقریباً هیچ ترسی نیست. همه می‌دانیم که آموزش‌های ایمنی فایده‌ای ندارند و اگر موقع سقوط، بین آسمان و آب سکته نکنیم، به خاطر شوک ضربه بیهوش می‌شویم. بعد هم با هلی‌کوپتر آتش می‌گیریم و بدنمان می‌شود نصیب ماهی‌ها. 📄 نشانی درگاه‌های مخصوص ثبت‌نام، ارسال آثار، اطلاع از اخبار، برخورداری از برنامه‌ها و تولیدات دبیرخانه: بخش فراخوان ادبی "آب" سایت http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
5.KHODAHAFEZ MANDALIOF_EDITED.mp3
28.35M
داستان "خداحافظ مندلیف" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 بیشتر ترس وقتی است که هلی‌کوپتر بلند می‌شود از فرودگاه جزیره‌ی کیش و راه می‌افتیم به سمت دکل. از کیش تا دکل با هلی‌کوپتر حدود یک ساعت می‌شود و با قایق تندرو چند برابر بیشتر، شاید هفت یا هشت ساعت. بعد از این همه سال هنوز نمی‌توانم اعتماد کنم به یک اتاقک فلزی که با هر وزش بادی تلق تلق می‌کند. انگار توی یک تابوت پرنده‌ام. در مسیر دریا این ترس کمتر و کمتر می‌شود؛ تا آنکه می‌رسیم به آبی فیروزه‌ای لب ساحل و بعد آب‌های خلیج فارس. اینجا دیگر تقریباً هیچ ترسی نیست. همه می‌دانیم که آموزش‌های ایمنی فایده‌ای ندارند و اگر موقع سقوط، بین آسمان و آب سکته نکنیم، به خاطر شوک ضربه بیهوش می‌شویم. بعد هم با هلی‌کوپتر آتش می‌گیریم و بدنمان می‌شود نصیب ماهی‌ها. 📄 نشانی درگاه‌ها http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
«سپاس که برای آب می‌نویسید.» نمونه‌ای از داستان‌های نویسندگان شرکت کننده در ادوار قبلی را بشنوید داستان "لبخندو" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 لبخندو بَلَم رو کشید تا لب شط و نگاهش روی تخته‌ی جلوی قایق موند. فکر کرد «خو لبخند بِزِنُم، مِی چیه!؟ نِنَه‌م که هیچ وخ نِگفته بِده» و نشست و سرش رو که سنگین شده بود و نمی‌تونست روی گردنش نگه داره، با دستاش گرفت و زانوهاش رو تکیه‌گاه دستاش کرد. نفس نفس می‌زد و چشم‌هاش این‌ور، اون‌ور می‌رفت. فکرش هم همین‌طور! صدای تاپ تاپ، گوش‌هاش رو کر کرده بود؛ هر بار ناگهان برمی‌گشت و پشت سرش رو نگاه می¬کرد. از این دست تا اون دست شط، هیچی توی آب نبود؛ اما هنوز پوست و گوشت بدنش می‌لرزید. خیلی نشست و خیلی برگشت و نقطه به نقطه‌ی شط رو نگاه کرد تا کم کم فکرش غلتید و غلتید عقب. بازهم غلتوندش عقب¬تر. 📝 برای سومین نشانی درگاه‌های مخصوص ثبت‌نام، ارسال آثار، اطلاع از اخبار، برخورداری از برنامه‌ها و تولیدات دبیرخانه: بخش فراخوان ادبی "آب" سایت http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
6.LABKHANDOO_EDITED.mp3
11.54M
داستان "لبخندو" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 لبخندو بَلَم رو کشید تا لب شط و نگاهش روی تخته‌ی جلوی قایق موند. فکر کرد «خو لبخند بِزِنُم، مِی چیه!؟ نِنَه‌م که هیچ وخ نِگفته بِده» و نشست و سرش رو که سنگین شده بود و نمی‌تونست روی گردنش نگه داره، با دستاش گرفت و زانوهاش رو تکیه‌گاه دستاش کرد. نفس نفس می‌زد و چشم‌هاش این‌ور، اون‌ور می‌رفت. فکرش هم همین‌طور! صدای تاپ تاپ، گوش‌هاش رو کر کرده بود؛ هر بار ناگهان برمی‌گشت و پشت سرش رو نگاه می¬کرد. از این دست تا اون دست شط، هیچی توی آب نبود؛ اما هنوز پوست و گوشت بدنش می‌لرزید. خیلی نشست و خیلی برگشت و نقطه به نقطه‌ی شط رو نگاه کرد تا کم کم فکرش غلتید و غلتید عقب. بازهم غلتوندش عقب¬تر. 📝 برای سومین نشانی درگاه‌ها http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
«سپاس که برای آب می‌نویسید.» نمونه‌ای از داستان‌های نویسندگان شرکت کننده در ادوار قبلی را بشنوید. داستان "زایمان در آب" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 بعد از آنکه رهبران دینی به‌طور رسمی از پیر شدن جمعیت اظهار نگرانی کردند و اعلام کردند که جمعیت شیعیان جهان می‌بایست افزایش یابد، برنامه‌ای محبوب از شبکه‌ی سه سیما به‌طور منظم پخش شد. یک مسابقه‌ی تلویزیونی با جایز‌ه‌ی چهارصد میلیون تومانی که تنها زنان باردار می‌توانستند در آن شرکت کنند. تبلیغ باشکوه مسابقه در میان تمام برنامه‌ها پخش می‌شد. یک چهار طلایی‌ با هشت صفر درخشان صفحه را پر می‌کرد و مردی با اغراقی تعمدی می‌گفت:«شما برنده‌ی چهارصد میلیون تومانی مادر دانا باشید!» مادر دانا نام برنامه بود و تمام دانایی که از مادران می‌خواست اطلاعات عمومی بود که صبا به داشتنش شهره بود. بزرگترین تفریح صبا ... 📝 نشانی درگاه‌های مخصوص ثبت‌نام، ارسال آثار، اطلاع از اخبار، برخورداری از برنامه‌ها و تولیدات دبیرخانه: بخش فراخوان ادبی "آب" سایت http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
7.ZAYEMAN DAR AB_EDITED.mp3
28.86M
داستان "زایمان در آب" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 بعد از آنکه رهبران دینی به‌طور رسمی از پیر شدن جمعیت اظهار نگرانی کردند و اعلام کردند که جمعیت شیعیان جهان می‌بایست افزایش یابد، برنامه‌ای محبوب از شبکه‌ی سه سیما به‌طور منظم پخش شد. یک مسابقه‌ی تلویزیونی با جایز‌ه‌ی چهارصد میلیون تومانی که تنها زنان باردار می‌توانستند در آن شرکت کنند. تبلیغ باشکوه مسابقه در میان تمام برنامه‌ها پخش می‌شد. یک چهار طلایی‌ با هشت صفر درخشان صفحه را پر می‌کرد و مردی با اغراقی تعمدی می‌گفت:«شما برنده‌ی چهارصد میلیون تومانی مادر دانا باشید!» مادر دانا نام برنامه بود و تمام دانایی که از مادران می‌خواست اطلاعات عمومی بود که صبا به داشتنش شهره بود. بزرگترین تفریح صبا ... 📝 نشانی درگاه‌ها http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
«سپاس که برای آب می‌نویسید.» نمونه‌ای از داستان‌های نویسندگان شرکت کننده در ادوار قبلی را بشنوید. داستان "خواهر خیس مرگ" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 مادرِ حمید که مُرد، حمید روسَریِ جَبل‌النورِ سوغاتْ مَکه‌ی مادرش را سَرش کرد و مثلِ دیوانه‌ها بَند نشست توی خانه. نوارْ کاستِ ترانه‌ی مادرِ من، مادرِ منِ ناصر و خسرو را می‌گذاشت توی پخش و بعدش با نغمه و نوایِ آهنگ، ریتم می‌گرفت و با پاهاش می‌کوبید به زمین و با سَر اَنگشت‌هاش کلاویه‌های پیانوی خیالی‌اَش را می‌نواخت. صدایِ ریزِ هر کلید انگاری قطرهْ بارانی بود که از سقفِ خانه‌شان می‌چکید. دماغِ گِرد و فَندُقی‌اَش قرمز می‌شد و چشم‌هاش بَراق و نَم‌دار. با کلامِ ترانه، لب‌های پوسته شده‌اَش آرام می‌جُنبید، انگاری که وِرد و ذکری را زیرِ لبی بخواند و چشم‌هاش جایی را ببیند که واقعیتِ دور و بَرش نباشد. این جوری بی‌تابی کردن برای رفتنِ مادرش نه به سن و سال‌اَش می‌خورد و نه به سَکنات و حرکات‌اَش. 📝 نشانی درگاه‌های مخصوص ثبت‌نام، ارسال آثار، اطلاع از اخبار، برخورداری از برنامه‌ها و تولیدات دبیرخانه: بخش فراخوان ادبی "آب" سایت http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
8.KHAHARE KHIS MARG_EDITED.mp3
41.89M
داستان "خواهر خیس مرگ" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 مادرِ حمید که مُرد، حمید روسَریِ جَبل‌النورِ سوغاتْ مَکه‌ی مادرش را سَرش کرد و مثلِ دیوانه‌ها بَند نشست توی خانه. نوارْ کاستِ ترانه‌ی مادرِ من، مادرِ منِ ناصر و خسرو را می‌گذاشت توی پخش و بعدش با نغمه و نوایِ آهنگ، ریتم می‌گرفت و با پاهاش می‌کوبید به زمین و با سَر اَنگشت‌هاش کلاویه‌های پیانوی خیالی‌اَش را می‌نواخت. صدایِ ریزِ هر کلید انگاری قطرهْ بارانی بود که از سقفِ خانه‌شان می‌چکید. دماغِ گِرد و فَندُقی‌اَش قرمز می‌شد و چشم‌هاش بَراق و نَم‌دار. با کلامِ ترانه، لب‌های پوسته شده‌اَش آرام می‌جُنبید، انگاری که وِرد و ذکری را زیرِ لبی بخواند و چشم‌هاش جایی را ببیند که واقعیتِ دور و بَرش نباشد. این جوری بی‌تابی کردن برای رفتنِ مادرش نه به سن و سال‌اَش می‌خورد و نه به سَکنات و حرکات‌اَش. 📝 نشانی درگاه‌ها http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
«سپاس که برای آب می‌نویسید.» نمونه‌ای از داستان‌های نویسندگان شرکت کننده در ادوار قبلی را بشنوید. داستان "خرس و دریا" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 همیشه به من می‌گفت خرس. با صد‌وسی‌وشش کیلو وزن و کلی پشم، حق هم داشت. خیلی‌ها به شوهرشان از این چیزها می‌گویند. خرس. پلنگ. پیشی. این حرف‌ها عجیب نیست. اما دریا به دلیل خاصی من را شبیه خرس‌های قطبی می‌دانست. فکر می‌کرد زیادی می‌خوابم. اولش وقتی می‌گفت خرس قطبی، هر دو می‌خندیدیم. من می‌شدم خرس و او دختربچه‌ای که فرار می‌کرد از دست یک حیوان وحشی. و اصرار هم داشت که آخر فرار به یک چیز مشخص برسد همیشه، چه توی آشپزخانه باشد یا میز ناهارخوری. 📝 نشانی درگاه‌های مخصوص ثبت‌نام، ارسال آثار، اطلاع از اخبار، برخورداری از برنامه‌ها و تولیدات دبیرخانه: بخش فراخوان ادبی "آب" سایت http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
9.KHERS O DARYA_EDITED.mp3
22.27M
داستان "خرس و دریا" نوشته با صدای از مجموعه برگزیده آثار دومین 📄 همیشه به من می‌گفت خرس. با صد‌وسی‌وشش کیلو وزن و کلی پشم، حق هم داشت. خیلی‌ها به شوهرشان از این چیزها می‌گویند. خرس. پلنگ. پیشی. این حرف‌ها عجیب نیست. اما دریا به دلیل خاصی من را شبیه خرس‌های قطبی می‌دانست. فکر می‌کرد زیادی می‌خوابم. اولش وقتی می‌گفت خرس قطبی، هر دو می‌خندیدیم. من می‌شدم خرس و او دختربچه‌ای که فرار می‌کرد از دست یک حیوان وحشی. و اصرار هم داشت که آخر فرار به یک چیز مشخص برسد همیشه، چه توی آشپزخانه باشد یا میز ناهارخوری. 📝 نشانی درگاه‌ها http://www.esrw.ir و همچنین ایتا: @dastanab سروش: https://splus.ir/dastanab روبیکا: https://rubika.ir/dastanabrobika تلگرام: https://t.me/AB_Awards بله: https://ble.ir/dastanab
با برندگان و تقدیر شوندگان نهایی از طرف دبیرخانه ی فراخوان تماس گرفته خواهد شد. از برندگان جهت حضور در مراسم اختتامیه، دعوت رسمی خواهد شد. زمان تعیین شده‌ی اختتامیه به احتمال، 19 مهر 1402 خواهد بود. تندرست و شاد باشید سپاس از تمام نویسندگان گرامی