5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنان که زخم را نه نشانه ضعف، که مدال ایستادگی میدانند،
در برابر طوفانها قامت راست میکنند،
و با دلهایی که از ایمان لبریز است،
نهتنها از دشمن نمیهراسند، بلکه جهان را با نگاهشان فتح میکنند.
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 « زندانبان دبس ۳»
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
ما به منطقه «مرکب کان» یورش بردیم؛ هدف، برچیدن پایگاه اصلی انقلابیون کرد در ناحیه «ورته» بود. در جریان این عملیات، چند فروند هلیکوپتر، خانهها و کوههای اطراف روستا را زیر آتش گرفتند. آن منطقه برای ما هولناک بود؛ چرا که به قدرت و جسارت انقلابیون کرد بهخوبی واقف شده بودیم.
مدتی بعد، گروهی از پرسنل گروهان به ناحیه «بنکرت» اعزام شدند. در این مسیر، گروهانهای کماندویی وابسته به لشکر، همراه با چند دستگاه تانک و زرهپوش، آنان را همراهی میکردند. سه روز بعد، این گروه با خبرهایی هولناک بازگشتند: منطقه تخریب شده و اهالی آن اخراج شده بودند. تنها گناه مردم، مطالبه بهبود وضعیت معیشتیشان بود. آنان حتی از آب آشامیدنی محروم بودند و بدتر از همه، زیر فشار شدید نیروهای اطلاعاتی قرار داشتند.
مدتی میان نواحی مختلف و مرکز کنترل منطقه در رفتوآمد بودم و در این مسیر، فشارهای اعمالشده بر نظامیان و غیرنظامیان را با چشم خود میدیدم. گویی همه را به همکاری با انقلابیون کرد و تلاش برای فرار به خاک جمهوری اسلامی متهم کرده بودند.
روزی در مرکز کنترل میان ناحیه «بلیتکان» و «ورته» ایستاده بودم که ناگهان هواپیماهای بمبافکن عراقی، موشکها و بمبهای خود را بر سر مناطق پرجمعیت فرو ریختند. این جنایت بیشرمانه، پرده از دروغهای رژیم عراق درباره احترام به حقوق ملیتها برداشت.
با چشم خود دیدم که نیروهای ارتش مستقر در منطقه، با خشونت تمام، شهروندان کرد را سرکوب میکردند. فروشگاههای بسیاری با بولدوزرها و تحت نظارت سرهنگ ستاد «عبدالعزیز الحدیثی» ویران شدند و اجناس آنها توسط کمیته امنیتی به ریاست سرهنگ دوم «غازی» اهل رمادی به غارت رفت.
افسران به سربازان دستور میدادند هر نقطهای از منطقه را با سلاحهای آتشین هدف قرار دهند. شهروندان کرد را مجرم و خائن مینامیدند. پس از گذراندن این روزهای تاریک و دهشتبار، در فوریه سال ۱۹۸۷ (بهمن ۱۳۶۵)، در مرکز کنترل «بلیتکان» مشغول پاسداری بودم که ناگهان خودروی حامل گروهان وارد شد تا کلبه پرسنل را به منطقه جنوب منتقل کند. ارتش عراق در عملیات «شلمچه» متحمل خسارات سنگینی شده بود و به همین دلیل، افراد گروهان به جنوب اعزام شدند.
پس از ورود به گروهان، به ما اطلاع دادند که نیروهای دژبان، امنیتی، دفاع غیرنظامی و پلیس در اختیار تیپهای پیاده و کماندویی شرکتکننده در عملیات شلمچه قرار گرفتهاند. شنیدن این خبر، اضطراب و نگرانیام را دوچندان کرد؛ چرا که پیشتر از شدت و سختی نبردهای شلمچه شنیده بودم.
با آغاز حرکت نیروها، مشخص شد که مقصد ما مرکز آموزش «کوت» است. یک ماه طاقتفرسا را در این مرکز گذراندیم. روزی در میدان مشق مشغول آموزش بودیم که چند افسر با نامههایی وارد شدند؛ نامههایی که در آنها درخواست انتقال نفرات به تیپهای مختلف ثبت شده بود. افراد بر اساس تعداد نامهها تقسیم شدند و من چون مهرهای در کیسه تیپ ۴۴۲ پیاده افتادم.
از آن روز به بعد، هر کس قصد فرار از میدان آموزش را داشت، با تهدید و تعقیب مواجه میشد. مسئولان تیپ اعلام کردند که حرکت امروز آغاز خواهد شد و هر کس تأخیر کند، غایب تلقی شده و روانه زندان خواهد شد. با وجود این سختگیریها، من و گروهی از پرسنل تیپ توانستیم با عبور از سیمهای اطراف پادگان، خود را به خانههایمان برسانیم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
آنجا را نمیدانم
اما اینجا بدون شما ؛
خیابان به خیابان ، برگ به برگ
پاییز به شدت دارد اتفاق میافتد...
#عکس
@defae_moghadas
🍂 این دنیا بعد از شماها
دیگه جای موندن نیست
به یاد شهید حمید رمضانی
و همه شهدای بی نام و نشان
پسران هور
#کلیپ #سکانس
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ دکتر دست کرد توی جیب بغلش، یک کاغذ بیرون آورد و به من داد. گفت: «یه ۲۴ ساعت برو تهران و این یادداشت رو بده به حاج قاسم.» خوشحال شدم و سریع از آقای چمران خداحافظی کردم.
میخواستم با قطار بروم، اما جلوی درِ استانداری، عبداللهزاده را دیدم؛ از بچههای میدان شوش بود و با تویوتا به تهران میرفت. سوار ماشینش شدم و ساعت پنج صبح به تهران رسیدیم. در میدان شوش پیاده شدم. قرار شد وقتی عبداللهزاده خواست به اهواز برگردد، مرا هم ببرد. شماره تلفن خانهاش را گرفتم و ازش جدا شدم.
آن روز یک شلوار کردی خاکی و خلی تنم بود، سر و رویم خاک گرفته و ریشم بلند شده بود؛ ورقی شده بودم! آن موقع هنوز موهایم نریخته بود، پرپشت و ژیگولی بودم.
مادرم وقتی مرا دید، ماتش برد. چند لحظه نگاهم کرد و گفت: «ابوالفضل، تویی؟!»
فردا دوباره به عیادتش رفتم. ناهار نان و کباب بود. یک لقمه برای حاجی گرفتم و دادم دستش. حاجی گفت: «تو سید و آقایی؛ دستت تبرکه. از دست تو لقمه بگیرم، زودتر شفا میگیرم.»
قاسم چند جمله در جواب دکتر گفت و من نوشتم. بعدازظهر ازش خداحافظی کردم و همان روز با عبداللهزاده تماس گرفتم. در میدان شوش قرار گذاشتیم. ساعت پنج صبح سوار ماشینش شدم. پشت ماشین پر از نیروی داوطلب بود، اما صندلی جلو را برایم خالی گذاشته بود. غروب آن روز به اهواز رسیدیم. محوطهی استانداری غلغله بود؛ نیروهای تازهنفس آمده بودند.
ناصر فرجالله مرا پیش دکتر برد. دکتر و خانمش نشسته بودند. سلام کردم. دکتر با ناراحتی و غصه بلند شد و گفت: «سلام سر سیدجان؛ خوب شد آمدی. بیا بشین، یه تفالی بزن برام.»
نشستم، دیوان جیبیام را باز کردم. این بیت آمد:
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که دیدی داغ گل با ما چهها کرد
دکتر گفت: «بقیهش رو نخون؛ قصهی این غزل رو میدونم، حرف دل خودمه.»
نشد علت ناراحتیاش را بپرسم. خانم دکتر هم ساکت بود و حرفی نمیزد. چند لحظه سکوت شد. دکتر پرسید: «از حاج قاسم چه خبر؟»
دیوان را بستم و توی جیبم گذاشتم. یادداشت قاسم را به دکتر دادم و گفتم: «سلام زیاد رساند. حالش بحمدالله بهتره.» دکتر هیچ حرفی دربارهی عملیات نزد؛ در حال و هوای دیگری بود.
یک ماه بعد، یعنی دیماه ۱۳۵۹، ارتش، سپاه و نیروهای جنگهای نامنظم، عملیاتی بزرگ و بهنظر من نیمچه ایذایی اما جاندار انجام دادند. دانشجوهای خط امام با فرماندهی حسین علمالهدی هم در آن شرکت کردند. قرار بود در این عملیات، پادگان حمید آزاد شود و در صورت موفقیت، تا خرمشهر و حتی مرز بصره پیش برویم.
برای اولین بار جزو تیمی بودم که رفت هویزه و پادگان حمید. همان روزها برای حمام به اهواز رفتم. تلفنی به خانه زدم برای احوالپرسی. مادرم گفت: «دیشب خدا بهت یه پسر داده.» گفتم: «مبارکه، اسمش رو چی گذاشتید؟» گفت: «سعید.»
چون زمان عملیات نزدیک بود و درگیر بودیم، نتوانستم به خانه بروم. در آن عملیات، اولش واقعاً خوب پیش رفتیم. تلفات و اسرای زیادی از عراقیها گرفتیم، اما نیروها هنوز با هم چفت نبودند. تدبیر و مدیریت نبود. برای همین مجبور شدیم جلو رفته و نرفته عقبنشینی کنیم و به مواضع قبلی برگردیم.
موقع عقب رفتن، یک تیر یا ترکش به پشت ران پای راستم خورد. چون دیگر نمیتوانستم بدوم، پریدم روی یک نفربر غنیمتی که بچهها را عقب میبرد. اما نتوانستم خودم را نگه دارم. نفربر توی چالهچولهها بالا و پایین میپرید. دست آخر، خدا راضی باشد، از آن بالا افتادم و محکم خوردم زمین. یک آن حس کردم انگشت دستم شکست؛ درد شدیدی گرفت. سریع بلند شدم، بهزور خودم را کشیدم بالا و به یک گوشه بند کردم.
وقتی به بهداری اهواز رسیدم، زخمم را خیلی سطحی شستوشو دادند و پانسمان کردند. از آنجا با آمبولانس به فرودگاه اهواز و بعد با هواپیما به تهران فرستادند.
در فرودگاه، حسین طاهری، بچهمحلمان را دیدم که سپاهی شده بود و خرش در فرودگاه میرفت. پارتیام شد و مرا با آمبولانس به بیمارستان بانک ملی تهران فرستادند.
حدود هفت روز آنجا بستری بودم. انگشت دستم را گچ گرفتند و با آتل بستند. دو بار روی پام عمل کردند و چندین بار عکس گرفتند، اما نتوانستند گلوله یا هر چیزی را که بود، در بیاورند. دکترها گفتند گلوله در عمق ماهیچه و نزدیکی استخوان نشسته. باید ماهیچه را خیلی عمیق بشکافیم تا به آن برسیم؛ که در آن صورت باید شش ماه در رختخواب باشی. اگر آزاری برات ندارد، همانجا بماند. قبول کردم که دیگر کاری با پام نداشته باشند. یک هفته بعد از دومین عمل جراحی، مرخصم کردند.
شب در خانه بودم که بچههای نخستوزیری خبر دادند ناصر فرجالله شهید شده و دکتر برای تشییع جنازهاش به تهران آمده. دکتر بینهایت به ناصر علاقه داشت. میدانستم شهادت ناصر، ضربهی سختی برایش است.
فردا با پای نیمهشل به نخستوزیری رفتم تا هم دکتر را ببینم و هم از حال و هوای بچهها باخبر شوم. دکتر خیلی پریشان و ناراحت بود؛ غم و غصه از چهرهاش میبارید. آن روز به اتفاق دکتر به عیادت قاسم رفتیم.
صفای دکتر بود؛ تا قاسم را دید، بغلش کرد و ماچش کرد. دکتر هم یکطوری اسیر قاسم بود؛ خیلی دوستش داشت. با اینکه برای خودش کسی بود، کسوت داشت و سرشناس بود، خیلی زود با همه اخت میشد و میجوشید. پرسنل بیمارستان جمع شدند دور دکتر و با او احوالپرسی کردند.
دم غروب، حاجی را با دکتر تنها گذاشتم و به محل برگشتم. فردا ختمی برای ناصر فرجالله در مسجد ابوالفضل گرفتیم. دکتر، مهندس بازرگان و بسیاری از وزرا آمدند. دکتر در ختم ناصر صحبت کرد. خانم دکتر هم آمده بود. ایشان با فاطمه اخت بود؛ زن با ابهت و بزرگی بود. در کارهای خیر یا هیئت کمک میکرد. یار دکتر بود و همهجا پا به پای دکتر میآمد.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش بخیر...
بچههای باصفای جبهه،
دلهایی که از خاک برآمده بود و به آسمان بند بود.
با هم میاومدن،
با هم تمرین میکردن،
با هم سر سفرهی سادهی نان و عشق مینشستن،
با هم میرفتن،
و با هم در آغوش نور شهید میشدن...
هر قدمشون ذکر بود،
هر نگاهشون دعا،
هر زخمشون پنجرهای به عالم معنا.
نه برای خاک میجنگیدن،
که برای حقیقت، برای انسان، برای خدا.
شبها، زیر سقف ستارهها،
دلهاشون رو با هم یکی میکردن،
ذکر یا زهرا، یا حسین، یا ربالعالمین
میپیچید توی دل سنگر،
و اشکهاشون بیصدا میریخت روی خاکی که
شاهد عهدهای عاشقانهشون بود.
این همدلی، این اخلاص،
شد بذر فرهنگی که هنوز هم میرویه...
فرهنگ دفاع مقدس،
فرهنگ سربلندی،
فرهنگ بندگی.
فرهنگی که یاد داد:
شهادت، مرگ نیست؛
عبور از خاکه به افلاک.
و رزمنده، فقط جنگجو نیست؛
سالک راه عشقه،
که با هر گلوله، با هر زخم،
به قرب نزدیکتر میشه.
#کلیپ #یادش_بخیر
@defae_moghadas
🍂 سلام و هزاران سلام به شما، پیرانِ رزم و ایمان،
که فینِ خستگی رو به پای دل پوشیدید و دینتان را در میدان نگه داشتید.
صبحتون بخیر. 👋
میگفت: اسمش سید حسن بود ولی از بس از واژه "برنامه" استفاده می کرد به او می گفتیم "سید حسن برنامه".
معمولاً کارها و الفاظی بکار میبرد که همه عتیقه می شدند و مستقیم میرفتن تو موزه و سالها ورد زبان همرزمان، و بهانه ای برای خندیدن میشدن.
اونروز هم تو آب های سرد پلاژ تمرین غواصی می کردیم و توانمون از شدت خستگی به تحلیل رفته بود.
شنا کردن با اون لباس و کفشهای مخصوص که به اونا "فین" می گفتیم اشکمون رو در آورده بود. یکی باید چیزی به فرمانده می گفت تا مقداری کوتاه می اومد و تخفیفی به ما می داد.
در این افکار بودیم که صدای سید حسن در حالی که دندون هاش از سرما به هم می خوردن و نمی تونست به خوبی صحبت کنه به روی فرمانده بلند شد که
"بابا دینمون در آومد"🗣😭
فرمانده هم که در اون اوضاع صداش رو به خوبی نمیشنید فریاد زد که "چی شده؟ فینت از پات در اومده؟ "
و باز فریاد سید حسن بلندتر که 😫🗣" "می گم دینم در اومده! بابا دینم😱، نه فینم!!!" 😄 و فینش رو از پاش در اورده و نشون میداد.
و کمتر جلسه ای بود که تا امروز ذکری از این خاطره نشده باشه.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐