eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صدای آسمانی سرلشکر شهید تهرانی مقدم در اولین موشک شلیک شده در دفاع مقدس @defae_moghadas
🍂 آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست ۲۰ اسفند ماه ۱۳۶۳ هورالهویزه، منطقه عملیاتی بدر تردد قایق‌ های موتوری و انتقالِ نیروهای قهرمان وطن به خطوط مقدم @defae_moghadas
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سینه زدیم و با نوای آهنگران خواندیم... و آن نغمه، نه فقط صدا، که دعوتی بود به فنا. به رها شدن از من، به پیوستن به او، به گم شدن در نوری که از نیزه‌ها می‌تابید. ای لشکر حسینی، ما نه از خاک، که از نور زاده شدیم، تا کربلا رسیدن، یعنی عبور از پرده‌های غفلت، و رسیدن به نقطه‌ای که زمان در آن می‌ایستد، و عشق، بی‌واسطه می‌تابد. یک یا حسین دیگر، یعنی یک گام دیگر به سوی حقیقت، یعنی شکستن یک حجاب دیگر از دل، یعنی نزدیک‌تر شدن به آن نوری که در خون جاری‌ست. و پای شعارمان ماندیم، چون این شعارها، ذکر سالکان است، نقش قدم‌های عاشق، و ما، با هر یا حسین، خود را از نو می‌زاییم... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « زندانبان دبس ۶» خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ در مسیر عقب‌نشینی، ناگهان چهار سرباز مسلح روبه‌روی‌مان ظاهر شدند. با زبان کردی با آن‌ها صحبت کردم. با اشاره، از ما خواستند که خود را در مکانی امن، دور از گلوله‌باران و در امتداد جاده‌ای که پیش‌تر از آن عبور کرده بودیم، تسلیم کنیم. تعدادمان حدود سی نفر بود و سلاح‌هایی نیز همراه داشتیم، اما هیچ‌کس جرأت نکرد به سوی آن چهار سرباز تیراندازی کند. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، تصمیم گرفتیم به دره‌ای سرازیر شویم تا شاید از مرگ حتمی نجات یابیم. من و سه نفر دیگر کمی عقب افتادیم. یکی از همراهانم قصد داشت سرباز ایرانی را فریب دهد، اما از ناحیه ساق پا هدف قرار گرفت. بلافاصله پشت سنگ بزرگی پناه گرفتیم. پس از چند لحظه، تصمیم گرفتیم خود را تسلیم کنیم تا از این وضعیت ناگوار رهایی یابیم. تکه‌ای از پیراهن سفید سرباز «شاکر» را پاره کردم و به نشانه تسلیم بالا بردم. سربازان به ما گفتند سلاح‌هایمان را زمین بگذاریم و به سمتشان حرکت کنیم. بی‌درنگ سلاح‌ها را کنار گذاشتیم و به سوی آن‌ها رفتیم. دستور دادند جز زیرپیراهن و شلوار، باقی لباس‌ها را از تن خارج کنیم. سپس ما را به قرارگاه هنگ بردند و از آنجا به قرارگاه تیپی که تا چند روز پیش در آن مستقر بودیم. رفتار سربازان با ما، با وجود شرایط، خونسرد و ملایم بود. در مسیر، اجسادی را دیدم که در طول جاده و سنگرهای دو طرف پراکنده بودند. وقتی به نقطه‌ای امن رسیدیم، با جمع زیادی از سربازان خودی مواجه شدیم که به اسارت درآمده بودند. در میان آن‌ها، فرمانده تیپ که «فالح ضريط» صدایش می‌کردند و فرماندهان سه هنگ نیز حضور داشتند. از آن شکوه و ابهتی که روزی در چهره‌شان بود، حالا چیزی نمانده بود؛ آن‌قدر کوچک و بی‌رمق به نظر می‌رسیدند که بی‌اختیار لبخندی بر لبم نشست. و همان لبخند، آغازی شد برای زندگی تازه‌ای که تا امروز ادامه یافته است. پایان این قسمت ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حماسه جنوب،خاطرات: 🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۴ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ این قصه (شهادت دکتر چمران) گذشت و ما در محور طراح در حالت پدافند ماندیم تا اینکه یک روز در ماه محرم و نزدیک تاسوعای حسینی، حاج قاسم صدایم کرد و گفت: «یک فکری به سرم زده. احترام و کسوت چمران جای خودش؛ اما ما باید خودمان را نشان بدهیم.» یعنی چه کار کنیم؟ ما می‌توانیم کم‌کم شروع به شناسایی در خط عراق کنیم. مثلاً شما همین امشب یک تیم بردارید و بروید سمت طراح را شناسایی کنید. باشه؛ می‌رویم تو محور طراح. دکتر یک پل و سد روی رودخانه کرخه کور زده بود و رودخانه را بسته بود. از لب پل به سمت شرق، خط ما بود و خاکریز زده بودیم و خط را سفت کرده بودیم. از طرف غرب هم عراق سنگر دیده‌بانی زده بود. از پل به سمت جنوب، خط پدافندی ارتشی‌ها بود. بچه‌های کاربلد مثل جعفر محمدی، حسین محمودی، جعفر ابراهیمی، محمد فرجی، علی واعظی، اکبر خوشابی، منصور کریمی، مهدی طاهری، علی برادران و عباس رضاپور را سوا کردم و دو سه شب با یک تیم رفتم طرف پل برای شناسایی. از لابه‌لای علف‌های کف رودخانه که به اندازه قد یک آدم بلند بودند، می‌گذشتیم و تانک‌ها و سنگرهای عراقی را رد می‌کردیم و دید می‌زدیم. دو تا تانک گذاشته بودند به طرف خط ما؛ یکی به طرف مواضع ارتش و یکی به طرف خط ما. پشت پل هم دو تا سنگر بود که تقریباً همیشه خالی بود. انگار خیالشان راحت بود که ما با این طرف پل کاری نداریم. ما همیشه کمی مانده به غروب می‌رفتیم و آخر شب برای سینه‌زنی به سنگرهای خودمان برمی‌گشتیم. حاج قاسم صدای خوبی داشت. نوحه می‌خواند و ما سینه می‌زدیم. آن موقع هنوز مداحی در جبهه رواج نداشت. حاجی مداحی می‌کرد؛ اما برای نماز جلو نمی‌ایستاد. الکی می‌گفت: «دست من مجروحه، نمی‌توانم پیش‌نماز باشم. به یک نفر دیگر اقتدا کنید.» قاسم، روحش بلند بود. وقتی بچه‌ها و کم‌سن و سال‌ها دست می‌انداختند دور گردن هم عکس یادگاری می‌گرفتند، حاج قاسم از دوربین فرار می‌کرد. سیری بود که دنبال این حرف‌ها نباشد. همیشه یک قدم از من جلوتر بود و می‌بایست می‌دویدم تا حکمت کارهایش را درک کنم. در همان ایام شب تاسوعا با همان تیم شناسایی، یعنی عباس رضاپور، مهدی طاهری و غفور دلاور که بچه کرج بود و دو ـ سه تا از بچه‌های محل حاج قاسم بودند و سرجمع هفت نفر می‌شدیم، راه افتادیم به طرف پل و خط عراقی‌ها. این دفعه تصمیم داشتیم کمی جلوتر از تانک‌ها و به عمق مواضع‌شان برویم و اگر فرصت پیدا کردیم، دخل تانک‌ها را بیاوریم. آن شب از مهتاب خبری نبود. همه جا سوت و کور و خلوت و به شدت تاریک بود. مطمئن بودیم بی‌هیچ خطری به آن طرف رودخانه می‌رسیم؛ اما از بد روزگار هنوز به وسط رودخانه نرسیده بودیم که صدای قهقهه‌ی مستانه عراقی‌ها به گوش رسید. چه خبر شده بود خدا می‌دانست. به خود گفتم این‌ها بعد از دو سه شب یکدفعه از کجا پیدایشان شد؟ بچه‌ها را همانجا لای علف‌ها نشاندم و خودم جلوتر رفتم. به سنگرهای عراقی نزدیک شدم و صدای خنده‌شان می‌آمد. سنگرها پر از نیرو بود؛ انگار جشن گرفته بودند. تا بروم و برگردم نزدیک سحر شد و کار عقب افتاد. نماز صبح را کف رودخانه خواندیم. هوا داشت روشن می‌شد. دو به شک ماندم که بزنیم یا نزنیم. به بچه‌ها گفتم: «ما توی دید هستیم. هوا هم روشن شده. اگر بزنیم هم خودمان را لو داده‌ایم و هم خط را حساس می‌کنیم. بهتر است برگردیم.» هنوز حرفم تمام نشده بود که یکهو سیل گلوله زمین و هوا را برداشت؛ خمپاره هم پشت بندش؛ جوری که وقت نشد سلاح‌مان را برداریم. خیز رفتیم روی زمین و چسبیدیم به خاک. به بچه‌ها گفتم: «اونا حاکم هستند. تیر اول، دست اون‌هاست. کاری از ما برنمی‌آد. باید برگردیم.» بعد سینه‌خیز رفتم کلاش قنداق تاشویم را برداشتم و محکم چسباندم به سینه‌ام و پشت سر هم سینه‌خیز راهی عقب شدیم. آرنج و کف دستم کشیده می‌شد روی سنگ‌ها و کلوخ‌ها و درد می‌گرفت؛ اما نمی‌توانستم بلند شوم. بلند می‌شدم، سرم می‌پرید. کمی عقب‌تر، مهدی طاهری که کمک آربی جی‌زن بود، گفت: «آقا سید یک گلوله خورده بغل عباس، آنجا افتاده...» و با دست اشاره به پشت سرمان کرد. شاکی شدم و گفتم: «الان داری می‌گی؟!» بچه‌ها را فرستادم عقب. چند متر دیگر می‌رفتند، به خاکریز خودی می‌رسیدند. من و غفور برگشتیم به سمت عراقی‌ها. این بار دیگر سینه‌خیز نرفتیم؛ دولا دولا رفتیم. همان جایی که نماز صبح را خوانده بودیم، عباس غرق خون افتاده بود. دستش از آرنج قطع شده و به پوست وصل بود. دل و روده‌اش هم ریخته بود بیرون. حکمت خدا را ببین؛ آن قدر هول برمان داشته بود که نفهمیدیم خمپاره خورده بغل عباس و جایش گذاشته بودیم!
دویدم به طرف عباس. دستم را گذاشتم زیر سرش و گفتم: «عباس، عباس، چی شده؟» عباس اما هیچ نگفت. انگار شهید شده بود. با دستمال یزدی یا چفیه نمی‌دانم، دست عباس را بستم به بازویش تا گم نشود. بعد من و غفور پیراهن‌مان را درآوردیم، قنداق کلاش‌مان را باز کردیم، لوله‌ی دو تا تفنگ را کردیم تو آستین پیراهن‌ها و یک برانکارد سردستی ساختیم. عباس را گذاشتیم روی برانکارد. مدد مولا بود و روز تاسوعا و من هزار بار اسم حسین (ع) را صدا زدم. سه کیلومتر راه را دولا دولا یا روی کنده‌ی زانو برگشتیم. عراق هم تا می‌دید علف‌ها تکان می‌خورد، ده تا خمپاره می‌زد. نزدیک خاکریز خودی برانکارد را گذاشتیم و بی‌حال و خسته، ولو شدیم روی زمین. نفسمان بریده بود. چند دقیقه بعد، حسین محمودی را صدا کردم. حسین آمبولانس خبر کرد. نیم ساعت بعد گفتند آمبولانس خراب است. برای همین یک استیشن آمد و عباس را در آن گذاشتیم. من هم سوار شدم. یکی از بچه‌های کرج به اسم امیر صفری هم با ما آمد. عباس، بچه‌ی محل‌مان بود. ما هم بازی بودیم. مادرش را می‌شناختم؛ دلم راضی نشد تنها برود. همان موقعی که راه افتادیم، باران گرفت. دم یک سه‌راهی، یک تکه زمین رملی بود که خیس و گل‌آلود شده بود. چرخ ماشین تو گل گیر کرد و دیگر نتوانست برود. پیاده شدم نگاهی به چرخ‌ها بیندازم که یکدفعه دیدم وامصیبتا؛ وسط میدان مین هستیم. دو طرف‌مان پر از مین بود. سر مین‌ها از تو گل‌ها پیدا بود. دو به شک شدم که برویم یا نرویم؛ اما عظمت خدای متعال بود که به راننده گفتم: «داداش بگیر بغل و یواش یواش برو.» تسبیح‌ام را گرفتم دستم و انا انزلنا خواندم و صلوات فرستادم. راننده گفت: «آقا، جان مادرت نریم. آخر یکی عمل می‌کنه‌ها!» بهداری در عقبه‌ی کوت بود. در آنجا زخم‌های عباس را پانسمان کردند و او را با آمبولانس به بیمارستان شریعتی اهواز فرستادند. به بیمارستان که رسیدیم، عباس را یکراست بردند اتاق عمل. من به حمام عمومی شهر رفتم. لباسم خونی شده بود. از حمامی تاید گرفتم و لباسم را شستم. هوا سرد و بارانی بود. یک بخاری در حمام روشن بود. لباسم را روی بخاری پهن کردم تا خشک شود. اما رد خون رویش مانده بود. بعد از ظهر به بیمارستان برگشتم. یادم افتاد تسبیح شاه مقصودم را در حمام جا گذاشته‌ام. وقت نبود برگردم؛ چون همان موقع عباس را از اتاق عمل آوردند بیرون. دست راستش را قطع کرده بودند. به پرستار گفتم: «هیچ راهی نداشت؟ نمی‌شد قطعش نکنید؟» گفت: «به پوست وصل بود. هیچ کاری نمی‌شد بکنیم.» شکم عباس را بسته بودند. من به همین راضی و شاکر بودم که زنده مانده. وقتی به هوش آمد، نفس راحتی کشیدم. به تهران تلفن زدم و خبر مجروحیت عباس را به حسین طاهری دادم. حسین هماهنگ کرد تا عباس را با هواپیما به تهران بفرستیم. آن شب در بیمارستان پیش عباس ماندم. صبح فردا، عباس را راهی فرودگاه اهواز کردم و خودم به محور طراح برگشتم. در محور طراح کار ما فقط پدافند و حفظ خط بود. با رفتن دکتر چمران، کار شل شده بود و پرونده‌ی ستاد جنگ‌های نامنظم کم‌کم داشت بسته می‌شد. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلام و ارادت و هزاران آرزوهای خوب حاج صادق می‌گفت: برای انجام کاری به دزفول رفته بودم بعد با تعدادی از دوستان مداح به کنار رودخانه دزفول رفتیم. در بین این دوستان یکی از مداحان قدیمی دزفول به نام ملا عبدالرضا هم بودند. ملا عبدالرضا فردی شوخ و بذله گو و از مداحان پیشکسوت بود. با دوستان کنار رودخانه نشسته بودیم و که ملا عبدالرضا گفت: راستی حاج صادق یه چیزی درباره ت شنیدم که چیز خوبی نیست، بگم؟ گفتم دوست دارم بدونم. گفت: شنیدم آقای حسینی که برنامه اخلاق در خانواده توی تلویزیون داره، دختری داره به نام گلشن. گفتم خب. گفت: شنیدم که تو خاطرخواه دخترش شدی. یک لحظه آمپر چسبوندم و گفتم: والله من چیزی نمی دونم. این حرف رو الان دارم از تو می شنوم. ادامه داد که داستان از این قرار بوده که تو عاشقش شدی اما چیزی به خانمت نگفتی. وقتی خانمت فهمیده که تو خاطرخواه شدی دعوا بالا گرفته . خانمت و خود آقای حسینی جمع شدن و تصمیم گرفتن که برن خدمت امام و هر چیزی رو که امام گفتن گوش و انجام بدن. وقتی رفتین پیش ایشون قاطعانه گفتن که آقای آهنگران باید گلشن رو به عنوان همسر دوم انتخاب کنه. تو هم حسابی خوشحال شدی و وقتی از جماران به خونه می اومدی این رو می خوندی: به سوی گلشن حسینی می روم به فرمان امام  خمینی  می روم 😂😂 🔻 در عجب بودم از استعداد این ملا عبدالرضا از این سر هم کردن داستان بدون دست زدن به اصل نوحه. 🔻 بعدها که آقای حسینی را دیدم به ایشان گفتم آقای حسینی راضی باش این دوستان یه همچین جوکی درست کردن. ایشان هم خندید و گفت: واله من گلشن ندارم. اگه داشتم تقدیم می کردم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا