🌺 عید میلاد باسعادت دخت رشیدِ علی و زهرا صلوات الله علیهما، اختالحسنوالحسین عقیلهیبنیهاشم، عالمهی غیرمعلمه، عمهی سادات، پیامرسان نهضت خونین عاشورا حضرت زینب کبری سلاماللهعلیها بر مولای عزیزمان روحیلهالفداه بر جمیع محبان و موالیان خاندان عصمت و طهارت بویژه شیعیان و بالاخص جنابعالی و خانوادهی محترمتان تبریک و تهنیت باد...
همچنین روز پرستار این خادمانِ سلامت بر جمله تیمارگرانِ بیماران و مصدومان و مجروحان اسلام مبارک باد...
التماس دعا
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در نیروهای ما، یک رزمنده بود به اسم امیر؛ ریزنقش، لاغراندام، و کمی بههمریخته. بچهها به شوخی صدایش میکردند «امیر پلنگ»؛ پلنگی خوشمزه و تودلبرو!
شبهایی که دشمن گلوله فسفری میزد تا موقعیتمان را شناسایی کند، امیر با هر نور فسفری، خودش را پرت میکرد روی زمین تا ترکش نخورد. هرچه میگفتیم اینها فقط دود دارند و بیخطرند، گوشش بدهکار نبود. یک شب آنقدر بالا و پایین پرید که قنداق سلاحش شکست. سلاح را بردم عقب و تحویل تسلیحات دادم.
روز آخر پدافند، موقع تسویه، مسئول تسلیحات گفت:
«آقا سید، یکی از بچههای شما قنداق سلاحش را شکسته. شما باید پاسخگو باشید.»
برای اینکه امیر خراب نشود، گفتم:
«ما یک شب رفتیم شناسایی. اونجا این بچه زمین خورد و قنداق تفنگش شکست. تقصیر خودش نبود.»
پرسید: «اسمش چیه؟»
گفتم: «امیر پلنگ.»
خندید و گفت: «میشه ببینیم این امیر پلنگ رو؟»
وقتی امیر آمد، مسئول تسلیحات با تعجب گفت:
«بابا این که گربه هم نیست، اسمش رو گذاشتید پلنگ؟!»
با کمی ریشسفیدی، سلاح را قبول کردند و قضیه ختم به خیر شد.
پیش از ترک پدافند، سری به عقبهی گیلان غرب زدم. ابرام هادی که تازه از بیمارستان برگشته بود، گفت:
«قصد داریم بریم دوکوهه. شما هم با بچههات بیا.»
به مقر برگشتم، جریان را به بچهها گفتم. همان شب تسویه کردیم و با یک مینیبوس به تهران برگشتیم. اسفندماه بود، نزدیک عید سال ۱۳۶۱ (مطابق با اسفند ۱۳۶۱ خورشیدی). یک شب در تهران ماندم و فردا بدون بلیت، پریدم توی قطار و رفتم سمت دوکوهه. فقط میدانستم قطار تا اندیمشک میرود و باید دو ایستگاه مانده به آن پیاده شوم.
از دور، ساختمانهای دوکوهه پیدا بود؛ شبیه خانههای سازمانی، بلوکبلوک کنار هم. وارد پادگان شدم. آن زمان تازه ذهنیت تشکیل تیپ محمد رسولالله به فرماندهی حاج احمد متوسلیان شکل گرفته بود. حاج احمد در کردستان درخشیده بود؛ فرماندهی که خیلیها مثل من به عشق او آمده بودند تا تحت امرش باشند. محوطهی دوکوهه غوغا بود؛ موجی از رزمندهها در آن میجوشید.
مرتضی زهرهوند را دیدم؛ بچهی وحیدیه. سلام و علیکی داشتیم. پرسیدم:
«تو کدوم گردان میری؟»
گفت: «بیا گردان چهار، فرماندهاش اصغر رنجبرانه. بیشتر بچههای تهرون اونجان.»
دو دل بودم. نیروی آزاد بودم، اما به خاطر مرتضی گفتم:
«باشه، فردا خودمون رو به اصغر معرفی میکنیم.»
فردا شد، اما مرتضی زد زیر قولش:
«من نمیام. برای خدا اومدم، نمیخوام اسیر رفاقت بشم.»
با این حرفش حالم گرفته شد. قید گردان چهار را زدم، با اینکه واقعاً دوست داشتم پیش بچهها باشم. آن موقع وصف محسن وزوایی را زیاد شنیده بودم. من هم میخواستم مثل مرتضی گمنام بروم خط، اما روزگار مرا انداخت زیر بیرق گردان حبیب.
فرماندهاش محسن وزوایی بود؛ از تکخالهای جنگ. معاونش علی موحد دانش. در گروهان دوم، که عباس ورامینی مسئولش بود، جا گرفتم و شدم معاون دوم گروهان. مسئول گروهان اول، مجید رمضان بود و مسئول گروهان دوم، عمران پستی. کل گردان ۱۲۰۰ نیرو داشت.
اوایل فروردین ۱۳۶۱ (مطابق با فروردین ۱۳۶۱ خورشیدی)، عملیات فتحالمبین آغاز شد. رمز عملیات «یا زهرا» بود. در مرحلهی دوم، نوبت گردان حبیب بود. خودم را به قرارگاه لشکر رساندم. ستون گردان راه افتاد. بعد از ۱۷ کیلومتر پیادهروی در دل دشت عباس، هنوز به نقطهی رهایی نرسیده بودیم. قصه مشکوک بود.
من بیرون از ستون گروهان دوم حرکت میکردم. عباس ورامینی سرستون بود. با کسی اخت نشده بودم؛ فقط کادر گردان را میشناختم. فاصلهی بین گروهانها چند متر بود. کسی حق نداشت نظم ستون را به هم بزند. دشت، سوت و کور بود؛ وسیع، بیجانپناه، بیخاکریز. تنها روشنایی، منورهایی بودند که گاهبهگاه در دوردست روشن میشدند.
از نیمهشب گذشته بود که دستور توقف دادند. به رودخانهای فصلی و پرآب رسیدیم. سلاحها را بالای سر گرفتیم و زدیم به آب. تا کمرمان میرسید و جریانش شدید بود. همهمان خیس شدیم. صد متر جلوتر، دوباره توقف. عباس گفت:
«اینجا تپهی تانکه.»
نشستیم. من قدمزنان رفتم سرستون. دیدم محسن با بیسیم صحبت میکند؛ انگار با حاج احمد. میگفت:
«راه را گم کردهایم. بلدچی هیچ نمیداند...»
حاج احمد میگفت:
«آنها دست دادهاند. تو چرا ندادهای؟»
محسن گفت:
«ما چوپونیم... سرگردونیم...»
تازه فهمیدیم گم شدهایم. همهمه شد. همه چشمها به محسن بود. نمیدانستیم این گره کور را چطور باز میکند. یکدفعه بلند شد، در تاریکی گم شد. شبحش را دیدیم که قامت بست و نماز خواند.
بچهها گفتند:
«اگر وقت نماز است، بگویید ما هم اقتدا کنیم.»
نمیدانم آن شب به محسن چه گذشت. اما بیست دقیقه بعد، از سر نماز بلند شد، قرص و محکم آمد و گفت:
«برادرا، بلند شید، حرکت کنید.»
بلدچی گفت:
«کجا؟ جلوتر برید، بیشتر گم میشید. هوا که روشن بشه، از عراقیها دور میخورید.»
محسن محل نگذاشت. گفت:
«برادرا، حرکت کنید.»
انگار پنجاه سال آنجا را میشناخت. نظم گرفتیم و راه افتادیم. پانصد متر جلوتر، گفت:
«نماز صبح شده؛ در حال حرکت بخونید.»
بچهها تیمم کردند و زیر لب نماز خواندند. بعضیها ایستادند به نماز و صف کمی شل شد. بعدها فهمیدیم آنجا نزدیک جادهی آسفالتهی عینخوش–اندیمشک بوده.
نیم ساعت نگذشته بود که صدای توپخانه از دور شنیده شد. گردانهای چپ و راست درگیر شده بودند. یکی گفت:
«اونها تپههای علیگرهزد هستن.»
محسن دو گروهان را به چپ و راست فرستاد تا ستون وسط محفوظ بماند. وارد شیار شدیم، از دامنهی تپه بالا رفتیم. در تاریکروشن دم صبح، شبح تپهها پیدا بود. چند دقیقه بعد، بالای یک دره بودیم. با حیرت دیدیم کف دره ۷۰–۸۰ قبضه توپ، کنار هم چیده شدهاند. عراقیها سینهی کوه را حفرهحفره کرده و توپها را در آنها جاسازی کرده بودند.
محسن گفت:
«گلولهی این توپها جیرهی دزفولیها بوده. آهسته محاصرهشون کنید.»
بچهها پخش شدند روی ارتفاع. علی موحد یک تیر هوایی زد. عراقیها، هاجوواج، دستها روی سر، از سنگرها بیرون ریختند و فریاد «دخیل خمینی» سر دادند.
بخت با ما یار بود. عملیات خوش نشست. همهمان از این غنیمت بزرگ سر از پا نمیشناختیم؛ فریاد «اللهاکبر» در آسمان پیچید. باورمان نمیشد؛ انگار عنایتی شده بود، انگار جنگ یکطرفه شده بود. یک طرف، دل پاک محسن و ایمان بچهها؛ طرف دیگر، دشمن بعثی و ۹۴ قبضه توپ که بیدفاع مانده بودند.
یقین کردیم که ارتباطی برقرار شده؛ حضرت حق عنایتی کرده. وگرنه چطور ممکن بود یک گردان، این همه راه را بیصدا بیاید بالای سر دشمن و آنها هیچ نفهمند؟ این فقط نقشهی نظامی نبود؛ این نشانهی هدایت بود، نشانهی ایمان، نشانهی آن دلهایی که شب در تاریکی قامت بستند و با خدا حرف زدند.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
34.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صوت مناجات شهید چمران
با صدای آسمانیش
خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.
#کلیپ #شهید_چمران
@defae_moghadas
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی تصاویر بیجان، جان میگیرند
خاطرات کهنه از زیر خاک فراموشی سر برمیآورند
و دریچه احساس با نسیم یادها گشوده میشود
تا لحظهای، زندگی دوباره در قاب زمان بتابد.
هوش مصنوعی فوق العاده زیبا از تصاویر قدیمی شهدا و رزمندگان عزیزمان
#فتو_کلیپ #هوش_مصنوعی
@defae_moghadas
صبح خود را
به رسم دلاوران
ورزشکارانه
شروع کنیم...
🔸 نرمش صبحگاهی
قهرمانان تیپ ۱۵ امام حسن (ع)
مقر پشتیبانی گروهان ضدزره
محله کمپلو اهواز سال ۱۳۶۳
#عکس
@defae_moghadas
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۵
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در روز بیستم بهمنماه سال ۱۳۶۱، از سپیدهدم، طوفان و گرد و غبار شدیدی سراسر منطقه عملیاتی را فرا گرفت. شدت باد بهحدی بود که بسیاری از چادرها از جا کنده شدند و برخی سنگرها آسیب دیدند. هوا نیز بهشدت سرد شده بود.
حدود ساعت ۹ صبح، رعد و برقهای پیاپی نوید بارندگی شدیدی میدادند. ابرهای متراکم آسمان را پوشانده بودند. من، اسدالله و نادر، از شدت سرما به یکی از سنگرهای ارتشیان که ساختار محکمی داشت، پناه بردیم. سنگر زیرزمینی بود و حسابی گرم شدیم.
بارندگی سیلآسا آغاز شد. باران سراسر منطقه را فرا گرفت. در این شرایط، توپخانههای ایران و عراق همچنان به تبادل آتش ادامه میدادند. حتی زیر باران هم باید با دشمن جنگید. آن روز خبری از ناهار نبود. حدود ساعت ۳ بعدازظهر مطلع شدیم که یکی از پلهای مواصلاتی تخریب شده و خودروهای تدارکات نتوانستهاند غذا بیاورند.
ناهار آن روز رزمندگان اسلام، مقداری نان خشک محلی، خرما و پنیر بود؛ قوتی اندک اما مقاوم در برابر گرسنگی. بارندگی در جبهه، سختیهای خاص خود را داشت: سرما، گلآلود شدن منطقه، آبگرفتگی سنگرها و... اما رزمندگان اسلام، آسایش و رفاه خود را برای رضای خدا رها کرده بودند و با تمام توان، هم در جهاد اکبر و هم در جهاد اصغر، پیش میرفتند.
بازگشت به دهلران
پس از پانزده روز استقرار در خط مقدم، سرانجام در روز بیستوپنجم بهمنماه، فرماندهی اعلام کرد که با استقرار نیروهای جدید، امشب به دهلران بازمیگردیم. تأکید شد کسانی که همسنگرشان شهید یا مجروح شدهاند، تجهیزات و وسایل شخصی آنان را به مسئول تعاون گردان تحویل دهند.
با همکاری دوستان، وسایل حاج آقا عبدی و شکرالله مرادی را تحویل دادیم. حدود ساعت ۹ شب، از خط مقدم پیاده، در میان سنگلاخها و گلولای باقیمانده از باران، به سمت مقر حرکت کردیم. ساعت ۱۱ شب به مقر رسیدیم و پس از ردیف شدن خودروها، راهی دهلران شدیم. ساعت یک بامداد، گردان محمد رسولالله وارد دهلران شد و در ساختمانهایی که از پیش تعیین شده بود، مستقر شدیم.
خشم شب
آن شب، خستگی بر جانمان نشسته بود. بعد از حدود چهل شبانهروز، نخستین بار بود که زیر سقف ساختمانی میخوابیدیم. غلامعباس شریفی، فرهاد عیدیپور، نادر زارع، اسدالله روشن، نوروزی از داراب، رضایی از علامرودشت و من، همگی در یک اتاق جا گرفتیم. همین که پتوها را پهن کردیم و دراز کشیدیم، خوابمان برد.
حدود ساعت ۳ بامداد، با صدای وحشتناک انفجارهای متعدد و پیدرپی از خواب پریدیم. احساس کردم هنوز در خط مقدم هستیم و عراقیها پاتک زدهاند. در تاریکی مطلق، بهآرامی اسلحه کلاشینکف را که زیر پتو و زیر سرم بود، روی سینهام کشیدم و آماده حرکت شدم. غلامعباس شریفی که کنارم خوابیده بود و بیدار شده بود، متوجه من شد و آرام گفت: «حاجی، بخواب! خبری نیست. دهلران هستیم. نیروهای خودی رزمایش دارند...»
دیدار با بنه تدارکات
بنه تدارکات گردانها در یک سوله بزرگ نزدیک دهلران قرار داشت. تصمیم گرفتم پس از قریب یک ماه، به دیدار دوستان و همولایتیهایم مرحوم غلامحسینی دژگاهی، مرحوم غلامحسین علیپور و غلامرضا رضایی که در آنجا خدمت میکردند، بروم؛ هم دیداری تازه شود و هم از سلامتی رزمندگان دهرم که آن روزها حدود نود نفر در جبهه بودند، مطلع شوم.
موتور فرماندهی را برداشتم، آدرس گرفتم و راهی آن محل شدم. هنوز چند قدمی از دهلران و انتظامات فاصله نگرفته بودم که بمباران هواپیماهای دشمن بعثی آغاز شد. بمبهای خوشهای در گوشهوکنار شهر، تپهها و اطراف منفجر میشدند.
وقتی به محل خدمت دوستان رسیدم، متوجه شدم در حوالی همان محل نیز چند گلوله منفجر شده و بخشی از درختها آتش گرفتهاند و در حال سوختناند. دوستان با دیدن من خوشحال شدند. پس از احوالپرسی و روبوسی، از حال سایر هممحلیها پرسیدند. ماجراها را یکییکی برایشان تعریف کردم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤
آن روز تا ظهر، دستهدسته اسیر آوردیم پایین. میان اسرا، یک سرتیپ عراقی هم بود. قمقمههایشان را پر از آب کردیم تا تشنه نمانند، و بعد منتقلشان کردیم عقب.
با طلوع آفتاب، علیرضا ناهیدی، محسن نورایی و یوسف کابلی با تویوتا آمدند. یک افسر عراقی را آوردند تا از او طرز کار با توپها را یاد بگیرند. آنجا، برای نخستینبار، سپاه صاحب توپ شده بود؛ تا آن زمان بیشتر این ادوات در اختیار ارتش بود. توپها را منتقل کردند پشت ارتفاعات رقابیه تا جلوی پیشروی عراق را بگیرند.
بچهها گفتند: «گرا میگیریم، یالهای رقابیه را میزنیم، پدر عراقیها را درمیآوریم!»
این عملیات تا نهم و دهم فروردین تثبیت شد. محسن وزوایی در همین عملیات مجروح شد.
در همانجا، برای آخرینبار مرتضی زهرهوند را دیدم. تیر به شکمش خورده بود، اما نمیدانم چطور با آن حال راه میرفت. بدنش قوی بود. یک دستش را روی شکمش گرفته بود و در دست دیگرش یک چمدان. پرسیدم: «این چیه؟»
گفت: «تو سنگرهای عراقی پیداش کردم، پر از پوله... میبرم تحویل لشکر بدم.»
چند روز بعد شنیدم در همان عملیات، در یک درگیری، شهید شده است.
بعد از قصهی غنیمت توپها، جنگ انگار یکطرفه شد. عراق کار خاصی نمیکرد؛ یعنی ضرب شست را خورده بود. نیمهی فروردین به تهران برگشتم. شهادت جمعی از رفقا و مجروحیت جمعی دیگر، ما را در تهران مشغول کرده بود. هر روز به عیادت رفقا میرفتیم. شهر آن ایام رنگ الهی داشت؛ مردم با هم مهربان بودند. صلهی رحم، انفاق، ایثار و خدمت رواج داشت.
از مسجد محل، آقا خیرالله و دو فامیلش که نیسان داشتند و سبزیفروش بودند، ما را با وانتهایی که مرکب عشق شده بودند، به خانهی شهدا میبردند. هفتهای یکبار، فاطمهخانم برنامهی عیادت از مجروحین و بیمارستان را هماهنگ میکرد.
فروردین و اردیبهشت، با زحمات آسیدامیر، بطایی، آقای مهدی منفرد و عربزاده، خانمهای محل هفتهای دو بار به اردو میرفتند تا دلشان شاد شود. رفقا یکدل و یکرنگ، همه آمادهی نبرد. نسل جوان آن روزها: مسیح جانفرسا، کاشانی، کاظمی، مظاهری، روحاللهی، فرجی و خوشآبی، همه بچههای گروه سرود بودند. بعدها جمعی از آنان شهید شدند و گروهی مجروح.
اواسط اردیبهشت ۱۳۶۱، یک روز خلیل حجازی—برادرزادهی آقای فخرالدین حجازی—را دیدم. گفت: «یک عملیات بزرگ در پیشه، فردا میرم منطقه.»
صبح فردا، من و امیر، برادران مصطفی کاشانی، محمدرضا بقایی و علی واعظی، دور آقای خلیل حجازی جمع شدیم و با او در کوپهی قطار جا گرفتیم. غروب به اندیمشک رسیدیم. از آنجا با تویوتا به دوکوهه رفتیم. آقای حجازی، به اعتبار عمویش که بین بچهها نفوذ داشت، نشانی گردانها را گرفت. فهمیدیم نیروها در ساختمان انرژی اتمی، در ۳۰ کیلومتری جادهی اهواز مستقرند.
بین راه، در اهواز توقف کردیم، گشتی در شهر زدیم و شب را در یکی از هتلهای بزرگ اهواز که در جنگ به بیمارستان تبدیل شده بود (احتمالاً هتل نادری) خوابیدیم.
فردا در انرژی اتمی، بچهها گفتند مرحلهی اول عملیات بیتالمقدس در شب دهم اردیبهشت انجام شده. گردانهای حبیب و مالک شب اول خط شکسته شده بود. نیروها از کارون عبور کرده بودند و حالا به جادهی اهواز–خرمشهر رسیده بودند. قرار بود برای آزادی خرمشهر پیشروی کنند و عراق را تا مرز عقب بزنند. فرماندهی عملیات دست حاج احمد بود و ما هم میخواستیم همراهش باشیم.
آن روز تا غروب در مقر انرژی اتمی ماندیم. آنقدر نیرو آمده بود که جا برای نگهداشتنشان نبود. منتظر تصمیم بچهها ماندم تا ببینم کجا میروند. غروب، تنهایی به سمت جادهی اهواز–خرمشهر و خط مقدم راه افتادم. دنبال گردان حبیب میگشتم؛ میخواستم با محسن وزوایی باشم.
بین راه، حسین طاهری، بچهمحلمان را دیدم که حالا پیک محسن شده بود. سوار موتورش شدم و تا نزدیکی خط گردان حبیب رفتیم. از آنجا سوار یک آمبولانس شدم که پشتش پر از مهمات بود و به خط مقدم میرفت. آمبولانس تا خاکریز حبیب رفت؛ قرار بود مهمات را تحویل بدهد و زخمیها را به عقب منتقل کند.
خط آرام بود؛ فقط گاهی گلولهی توپ میخورد. اوج درگیری گذشته بود. آنجا علی موحد را دیدم. سلام و علیک کردیم. گفت: «ما دیشب به خط زدیم، شما کجا بودی؟»
گفتم: «تهرون بودم، با بچهمحلها برگشتم.»
درگیری مختصر بود. پرسید: «چرا مختصر؟ مگه شب اول عملیات و خطشکنی نبود؟»
گفتم: «احتمال میدم عراق میخواد قیچیمون کنه. برای همین راه رو باز کرده. بعیده عقبنشینی کرده باشه. بالاخره عراق شنود داره، آدم داره این طرف. الکی نیست عقب کشیده، میخواد خط رو کیپ کنه.»
پرسید: «آخرش چی؟»
گفتم: «شب، گردانهای سلمان و میثم قراره بیان و از ما بگذرن. ما احتیاط اوناییم.»
تا غروب در خاکریز حبیب ماندم. دم صبح، یک نیمچه درگیری شد؛ اما نه خیلی شدید. دم غروب رسیدم به پست گردان میثم و نیروهای عباس شعف که ستونکِش میآمدند. بهخاطر آشنایی با کاظم رستگار، معاون گردان، زدم توی ستونشان و رفتم جلو. رسم بود توی جبهه که اگر دو نفر را میشناختی، سوگلی میشدی توی گردان.
کمی پیاده رفتیم. توی راه با بچهها حرف میزدم، آشنایی میدادم. دنبال رفیق میگشتم؛ زیاد با کسی اخت نبودم. بعضی از بچههای میثم که داشمشتی بودند، زود با من گرم گرفتند.
روزها داشت بلند میشد. آخرهای اردیبهشت بود و آفتاب دیر غروب میکرد. نماز مغرب را در ستون خواندیم. ساعت دوازده شب، صدای تیراندازی و خمپاره از محورهای چپ و اطراف راستمان بلند شد. صدا نزدیک نبود؛ اما معلوم بود گردانهای مالک و سلمان سخت درگیرند. قرار نبود قبل از رسیدن ما شروع کنند، ولی درگیر شده بودند. گردان مالک و سلمان سمت راست ما مستقر بودند.
چند دقیقه از شروع درگیری گذشته بود که از بیسیم فهمیدم سلمان گیر کرده. فرمانده گردان، حسین قجهای بود؛ تا حدی میشناختمش. بچهی اصفهان بود؛ کشتیگیر، پهلوان، مشتی. از آن آدمها که هم فرماندهیاش عالی بود، هم شجاعتش بینظیر.
همان موقع شنیدم چند تا از ریشسفیدهای محلمان آمدهاند بُستان و برای لشکرها آشپزخانهی صلواتی زدهاند. دلم هوای بچههای محل را کرد. چون نیروی آزاد بودم، نیازی به اجازه نداشتم. هر وقت عشقم میکشید، میرفتم.
آن شب با دو–سه نفر از بچههای گردان میثم جدا شدیم و رفتیم سمت هویزه و پادگان حمید. پرسانپرسان نشانی آشپزخانهی لشکر را گرفتیم و بالاخره پیدایشان کردیم. سرشان حسابی شلوغ بود. چه بساطی! روز قبل، خمپاره خورده بود کنار یک گاو؛ سرش را بریده بودند و داشتند کلهپاچهاش را بار میگذاشتند که ما سر بزنگاه رسیدیم.
همهی آشپزهای خبرهی محل که دههی محرم توی محل پنجاه تا دیگ میگذاشتند، دور هم جمع بودند: آقا عباس زینالعابدین، حاج محمد نورتاج، حاج آقا قیدانی، حاج غلام شاطریان، حسین باقری...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐