19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی تصاویر بیجان، جان میگیرند
خاطرات کهنه از زیر خاک فراموشی سر برمیآورند
و دریچه احساس با نسیم یادها گشوده میشود
تا لحظهای، زندگی دوباره در قاب زمان بتابد.
هوش مصنوعی فوق العاده زیبا از تصاویر قدیمی شهدا و رزمندگان عزیزمان
#فتو_کلیپ #هوش_مصنوعی
@defae_moghadas
صبح خود را
به رسم دلاوران
ورزشکارانه
شروع کنیم...
🔸 نرمش صبحگاهی
قهرمانان تیپ ۱۵ امام حسن (ع)
مقر پشتیبانی گروهان ضدزره
محله کمپلو اهواز سال ۱۳۶۳
#عکس
@defae_moghadas
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۵
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در روز بیستم بهمنماه سال ۱۳۶۱، از سپیدهدم، طوفان و گرد و غبار شدیدی سراسر منطقه عملیاتی را فرا گرفت. شدت باد بهحدی بود که بسیاری از چادرها از جا کنده شدند و برخی سنگرها آسیب دیدند. هوا نیز بهشدت سرد شده بود.
حدود ساعت ۹ صبح، رعد و برقهای پیاپی نوید بارندگی شدیدی میدادند. ابرهای متراکم آسمان را پوشانده بودند. من، اسدالله و نادر، از شدت سرما به یکی از سنگرهای ارتشیان که ساختار محکمی داشت، پناه بردیم. سنگر زیرزمینی بود و حسابی گرم شدیم.
بارندگی سیلآسا آغاز شد. باران سراسر منطقه را فرا گرفت. در این شرایط، توپخانههای ایران و عراق همچنان به تبادل آتش ادامه میدادند. حتی زیر باران هم باید با دشمن جنگید. آن روز خبری از ناهار نبود. حدود ساعت ۳ بعدازظهر مطلع شدیم که یکی از پلهای مواصلاتی تخریب شده و خودروهای تدارکات نتوانستهاند غذا بیاورند.
ناهار آن روز رزمندگان اسلام، مقداری نان خشک محلی، خرما و پنیر بود؛ قوتی اندک اما مقاوم در برابر گرسنگی. بارندگی در جبهه، سختیهای خاص خود را داشت: سرما، گلآلود شدن منطقه، آبگرفتگی سنگرها و... اما رزمندگان اسلام، آسایش و رفاه خود را برای رضای خدا رها کرده بودند و با تمام توان، هم در جهاد اکبر و هم در جهاد اصغر، پیش میرفتند.
بازگشت به دهلران
پس از پانزده روز استقرار در خط مقدم، سرانجام در روز بیستوپنجم بهمنماه، فرماندهی اعلام کرد که با استقرار نیروهای جدید، امشب به دهلران بازمیگردیم. تأکید شد کسانی که همسنگرشان شهید یا مجروح شدهاند، تجهیزات و وسایل شخصی آنان را به مسئول تعاون گردان تحویل دهند.
با همکاری دوستان، وسایل حاج آقا عبدی و شکرالله مرادی را تحویل دادیم. حدود ساعت ۹ شب، از خط مقدم پیاده، در میان سنگلاخها و گلولای باقیمانده از باران، به سمت مقر حرکت کردیم. ساعت ۱۱ شب به مقر رسیدیم و پس از ردیف شدن خودروها، راهی دهلران شدیم. ساعت یک بامداد، گردان محمد رسولالله وارد دهلران شد و در ساختمانهایی که از پیش تعیین شده بود، مستقر شدیم.
خشم شب
آن شب، خستگی بر جانمان نشسته بود. بعد از حدود چهل شبانهروز، نخستین بار بود که زیر سقف ساختمانی میخوابیدیم. غلامعباس شریفی، فرهاد عیدیپور، نادر زارع، اسدالله روشن، نوروزی از داراب، رضایی از علامرودشت و من، همگی در یک اتاق جا گرفتیم. همین که پتوها را پهن کردیم و دراز کشیدیم، خوابمان برد.
حدود ساعت ۳ بامداد، با صدای وحشتناک انفجارهای متعدد و پیدرپی از خواب پریدیم. احساس کردم هنوز در خط مقدم هستیم و عراقیها پاتک زدهاند. در تاریکی مطلق، بهآرامی اسلحه کلاشینکف را که زیر پتو و زیر سرم بود، روی سینهام کشیدم و آماده حرکت شدم. غلامعباس شریفی که کنارم خوابیده بود و بیدار شده بود، متوجه من شد و آرام گفت: «حاجی، بخواب! خبری نیست. دهلران هستیم. نیروهای خودی رزمایش دارند...»
دیدار با بنه تدارکات
بنه تدارکات گردانها در یک سوله بزرگ نزدیک دهلران قرار داشت. تصمیم گرفتم پس از قریب یک ماه، به دیدار دوستان و همولایتیهایم مرحوم غلامحسینی دژگاهی، مرحوم غلامحسین علیپور و غلامرضا رضایی که در آنجا خدمت میکردند، بروم؛ هم دیداری تازه شود و هم از سلامتی رزمندگان دهرم که آن روزها حدود نود نفر در جبهه بودند، مطلع شوم.
موتور فرماندهی را برداشتم، آدرس گرفتم و راهی آن محل شدم. هنوز چند قدمی از دهلران و انتظامات فاصله نگرفته بودم که بمباران هواپیماهای دشمن بعثی آغاز شد. بمبهای خوشهای در گوشهوکنار شهر، تپهها و اطراف منفجر میشدند.
وقتی به محل خدمت دوستان رسیدم، متوجه شدم در حوالی همان محل نیز چند گلوله منفجر شده و بخشی از درختها آتش گرفتهاند و در حال سوختناند. دوستان با دیدن من خوشحال شدند. پس از احوالپرسی و روبوسی، از حال سایر هممحلیها پرسیدند. ماجراها را یکییکی برایشان تعریف کردم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤
آن روز تا ظهر، دستهدسته اسیر آوردیم پایین. میان اسرا، یک سرتیپ عراقی هم بود. قمقمههایشان را پر از آب کردیم تا تشنه نمانند، و بعد منتقلشان کردیم عقب.
با طلوع آفتاب، علیرضا ناهیدی، محسن نورایی و یوسف کابلی با تویوتا آمدند. یک افسر عراقی را آوردند تا از او طرز کار با توپها را یاد بگیرند. آنجا، برای نخستینبار، سپاه صاحب توپ شده بود؛ تا آن زمان بیشتر این ادوات در اختیار ارتش بود. توپها را منتقل کردند پشت ارتفاعات رقابیه تا جلوی پیشروی عراق را بگیرند.
بچهها گفتند: «گرا میگیریم، یالهای رقابیه را میزنیم، پدر عراقیها را درمیآوریم!»
این عملیات تا نهم و دهم فروردین تثبیت شد. محسن وزوایی در همین عملیات مجروح شد.
در همانجا، برای آخرینبار مرتضی زهرهوند را دیدم. تیر به شکمش خورده بود، اما نمیدانم چطور با آن حال راه میرفت. بدنش قوی بود. یک دستش را روی شکمش گرفته بود و در دست دیگرش یک چمدان. پرسیدم: «این چیه؟»
گفت: «تو سنگرهای عراقی پیداش کردم، پر از پوله... میبرم تحویل لشکر بدم.»
چند روز بعد شنیدم در همان عملیات، در یک درگیری، شهید شده است.
بعد از قصهی غنیمت توپها، جنگ انگار یکطرفه شد. عراق کار خاصی نمیکرد؛ یعنی ضرب شست را خورده بود. نیمهی فروردین به تهران برگشتم. شهادت جمعی از رفقا و مجروحیت جمعی دیگر، ما را در تهران مشغول کرده بود. هر روز به عیادت رفقا میرفتیم. شهر آن ایام رنگ الهی داشت؛ مردم با هم مهربان بودند. صلهی رحم، انفاق، ایثار و خدمت رواج داشت.
از مسجد محل، آقا خیرالله و دو فامیلش که نیسان داشتند و سبزیفروش بودند، ما را با وانتهایی که مرکب عشق شده بودند، به خانهی شهدا میبردند. هفتهای یکبار، فاطمهخانم برنامهی عیادت از مجروحین و بیمارستان را هماهنگ میکرد.
فروردین و اردیبهشت، با زحمات آسیدامیر، بطایی، آقای مهدی منفرد و عربزاده، خانمهای محل هفتهای دو بار به اردو میرفتند تا دلشان شاد شود. رفقا یکدل و یکرنگ، همه آمادهی نبرد. نسل جوان آن روزها: مسیح جانفرسا، کاشانی، کاظمی، مظاهری، روحاللهی، فرجی و خوشآبی، همه بچههای گروه سرود بودند. بعدها جمعی از آنان شهید شدند و گروهی مجروح.
اواسط اردیبهشت ۱۳۶۱، یک روز خلیل حجازی—برادرزادهی آقای فخرالدین حجازی—را دیدم. گفت: «یک عملیات بزرگ در پیشه، فردا میرم منطقه.»
صبح فردا، من و امیر، برادران مصطفی کاشانی، محمدرضا بقایی و علی واعظی، دور آقای خلیل حجازی جمع شدیم و با او در کوپهی قطار جا گرفتیم. غروب به اندیمشک رسیدیم. از آنجا با تویوتا به دوکوهه رفتیم. آقای حجازی، به اعتبار عمویش که بین بچهها نفوذ داشت، نشانی گردانها را گرفت. فهمیدیم نیروها در ساختمان انرژی اتمی، در ۳۰ کیلومتری جادهی اهواز مستقرند.
بین راه، در اهواز توقف کردیم، گشتی در شهر زدیم و شب را در یکی از هتلهای بزرگ اهواز که در جنگ به بیمارستان تبدیل شده بود (احتمالاً هتل نادری) خوابیدیم.
فردا در انرژی اتمی، بچهها گفتند مرحلهی اول عملیات بیتالمقدس در شب دهم اردیبهشت انجام شده. گردانهای حبیب و مالک شب اول خط شکسته شده بود. نیروها از کارون عبور کرده بودند و حالا به جادهی اهواز–خرمشهر رسیده بودند. قرار بود برای آزادی خرمشهر پیشروی کنند و عراق را تا مرز عقب بزنند. فرماندهی عملیات دست حاج احمد بود و ما هم میخواستیم همراهش باشیم.
آن روز تا غروب در مقر انرژی اتمی ماندیم. آنقدر نیرو آمده بود که جا برای نگهداشتنشان نبود. منتظر تصمیم بچهها ماندم تا ببینم کجا میروند. غروب، تنهایی به سمت جادهی اهواز–خرمشهر و خط مقدم راه افتادم. دنبال گردان حبیب میگشتم؛ میخواستم با محسن وزوایی باشم.
بین راه، حسین طاهری، بچهمحلمان را دیدم که حالا پیک محسن شده بود. سوار موتورش شدم و تا نزدیکی خط گردان حبیب رفتیم. از آنجا سوار یک آمبولانس شدم که پشتش پر از مهمات بود و به خط مقدم میرفت. آمبولانس تا خاکریز حبیب رفت؛ قرار بود مهمات را تحویل بدهد و زخمیها را به عقب منتقل کند.
خط آرام بود؛ فقط گاهی گلولهی توپ میخورد. اوج درگیری گذشته بود. آنجا علی موحد را دیدم. سلام و علیک کردیم. گفت: «ما دیشب به خط زدیم، شما کجا بودی؟»
گفتم: «تهرون بودم، با بچهمحلها برگشتم.»
درگیری مختصر بود. پرسید: «چرا مختصر؟ مگه شب اول عملیات و خطشکنی نبود؟»
گفتم: «احتمال میدم عراق میخواد قیچیمون کنه. برای همین راه رو باز کرده. بعیده عقبنشینی کرده باشه. بالاخره عراق شنود داره، آدم داره این طرف. الکی نیست عقب کشیده، میخواد خط رو کیپ کنه.»
پرسید: «آخرش چی؟»
گفتم: «شب، گردانهای سلمان و میثم قراره بیان و از ما بگذرن. ما احتیاط اوناییم.»
تا غروب در خاکریز حبیب ماندم. دم صبح، یک نیمچه درگیری شد؛ اما نه خیلی شدید. دم غروب رسیدم به پست گردان میثم و نیروهای عباس شعف که ستونکِش میآمدند. بهخاطر آشنایی با کاظم رستگار، معاون گردان، زدم توی ستونشان و رفتم جلو. رسم بود توی جبهه که اگر دو نفر را میشناختی، سوگلی میشدی توی گردان.
کمی پیاده رفتیم. توی راه با بچهها حرف میزدم، آشنایی میدادم. دنبال رفیق میگشتم؛ زیاد با کسی اخت نبودم. بعضی از بچههای میثم که داشمشتی بودند، زود با من گرم گرفتند.
روزها داشت بلند میشد. آخرهای اردیبهشت بود و آفتاب دیر غروب میکرد. نماز مغرب را در ستون خواندیم. ساعت دوازده شب، صدای تیراندازی و خمپاره از محورهای چپ و اطراف راستمان بلند شد. صدا نزدیک نبود؛ اما معلوم بود گردانهای مالک و سلمان سخت درگیرند. قرار نبود قبل از رسیدن ما شروع کنند، ولی درگیر شده بودند. گردان مالک و سلمان سمت راست ما مستقر بودند.
چند دقیقه از شروع درگیری گذشته بود که از بیسیم فهمیدم سلمان گیر کرده. فرمانده گردان، حسین قجهای بود؛ تا حدی میشناختمش. بچهی اصفهان بود؛ کشتیگیر، پهلوان، مشتی. از آن آدمها که هم فرماندهیاش عالی بود، هم شجاعتش بینظیر.
همان موقع شنیدم چند تا از ریشسفیدهای محلمان آمدهاند بُستان و برای لشکرها آشپزخانهی صلواتی زدهاند. دلم هوای بچههای محل را کرد. چون نیروی آزاد بودم، نیازی به اجازه نداشتم. هر وقت عشقم میکشید، میرفتم.
آن شب با دو–سه نفر از بچههای گردان میثم جدا شدیم و رفتیم سمت هویزه و پادگان حمید. پرسانپرسان نشانی آشپزخانهی لشکر را گرفتیم و بالاخره پیدایشان کردیم. سرشان حسابی شلوغ بود. چه بساطی! روز قبل، خمپاره خورده بود کنار یک گاو؛ سرش را بریده بودند و داشتند کلهپاچهاش را بار میگذاشتند که ما سر بزنگاه رسیدیم.
همهی آشپزهای خبرهی محل که دههی محرم توی محل پنجاه تا دیگ میگذاشتند، دور هم جمع بودند: آقا عباس زینالعابدین، حاج محمد نورتاج، حاج آقا قیدانی، حاج غلام شاطریان، حسین باقری...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظههای آخر عملیات،
لحظه تقسیم توفیقات بود
یکی تاج شهادت بر سر میگذاشت
یکی با تنی مجروح، بر دشت میماند
یکی آماده اسارت میشد
و یکی مفتخر به حضور..
هر چه بود، هر کدام نمرهی قبولی بود از درگاه الهی و لیاقتی که به او اعطا میشد.
خوشا به حالشان
@defae_moghadas
🍂 روزتون بخیر باشه
کاراتون ردیف، دلتون شاد
میگفت: هرچه از او میپرسیدی، پاسخی متفاوت و غیرمنتظره میداد. محال بود مثل بقیه، صریح و ساده و قابلفهم حرف بزند.
بعد از عملیات، سراغ یکی از دوستان را از او گرفتم؛ احتمال میدادم مجروح شده باشد. پرسیدم:
«راستی فلانی کجاست؟»
با خونسردی گفت: «هوالشافی.»
همان لحظه فهمیدم که مجروح شده و بردهاندش بیمارستان.
دوباره پرسیدم: «حال و روزش چطوره؟»
جواب داد: «هوالباقی.»
میخواست بگوید حالش خیلی وخیم است...
و من مانده بودم بخندم یا گریه کنم. 😏😚
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۶
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
دیدار با امام جمعه شیراز
۲۷ بهمنماه ۱۳۶۱
بنابر اعلام فرماندهی، مقرر شد جمعی از رزمندگان به همراه ارکان گردان در محلی مناسب با حضرت آیتالله حائری شیرازی، امام جمعه محترم شیراز، دیدار داشته باشند. جامعه روحانیت، بهویژه ائمه جمعه و جماعت، از پشتوانههای معنوی و عملی رزمندگان در دوران دفاع مقدس بودند؛ گاه در کسوت روحانی، گاه در لباس رزم، در کنار نیروهای اسلام حضور داشتند. آنان در پشت جبهه نیز با راهاندازی ستادهای پشتیبانی، نقش مهمی در حمایت از رزمندگان ایفا میکردند.
حدود ساعت ۸ صبح، کامیونها برای انتقال نیروها آماده شدند. حدود دویست نفر از رزمندگان سوار بر کامیونها به سمت سهراهی موسیان حرکت کردند و سپس به منطقه زبیدات رسیدیم. در کنار رودخانه و زیر سایه درختان جنگلی، جمع زیادی از رزمندگان از تیپها و گردانهای مختلف حضور داشتند. مراسم با سخنرانی حضرت آیتالله حائری برگزار شد و هدایایی مانند عطر، چفیه، دستکش و کلاه به رزمندگان اهدا گردید.
بمباران مدرسه دهلران
در مسیر بازگشت، چند نقطه از شهر دهلران مورد حمله هوایی دشمن قرار گرفت. نزدیک اذان ظهر، در مبادی ورودی شهر، یکی از بمبها در نزدیکی کامیون حامل رزمندگان منفجر شد. ترکشها به بدنه و لاستیکهای کامیون اصابت کرد و آن را از کار انداخت. رزمندگان با کامیون دیگری به محل استقرار بازگشتند.
وقتی به نزدیکی محل استقرار گردان رسیدیم، متوجه دود غلیظی شدیم که از مدرسهای که بخشی از نیروها در آن اسکان داشتند، برخاسته بود. با شتاب خود را به مدرسه رساندیم. متأسفانه مدرسه هدف بمباران قرار گرفته بود و خیاط مدرسه زخمی شده بود. چند تن از نیروهای گردان محمد رسولالله، از جمله شیخ مصطفی نامآوران از علامرودشت، در حال آماده شدن برای نماز، مجروح شده بودند. لطف خدا شامل حالمان شد؛ اگر همه گردان در آن لحظه در مدرسه حضور داشتند، تعداد مجروحان و شهدا بسیار بیشتر میشد.
حمله مجدد هوایی دشمن
حدود ساعت ۴ بعدازظهر همان روز، جنگندههای دشمن بار دیگر مناطقی از دهلران را هدف قرار دادند. این بار بهجای نیروهای نظامی، یک گله گوسفند متعلق به عشایر مظلوم دهلرانی را بمباران کردند. تعداد زیادی از دامها نابود شدند، اما به لطف خدا، نیروهای رزمنده آسیبی ندیدند.
دیدار با بدریون
یکی از خاطرات ماندگار آن روز، آشنایی با ابوحیدر، یکی از رزمندگان گردان بدر بود. بدریون، معارضانی بودند که از ظلم و ستم رژیم بعث به تنگ آمده و در صف مبارزان اسلام قرار گرفته بودند. آنان راهنمایان ارزشمندی برای رزمندگان ایرانی بودند و در شناسایی مناطق عملیاتی نقش مهمی داشتند.
ابوحیدر به فرمانده گردان ما مراجعه کرده و درخواست کرده بود که یک روحانی برای اقامه نماز جماعت و قرائت دعای توسل به محل استقرار نیروهای عراقی اعزام شود. فرمانده مرا معرفی کرد. همراه ابوحیدر و همراهانش به محل رفتیم. گرچه آن زمان لباس روحانی نداشتم، اما وقتی فهمیدند طلبه هستم، بسیار خوشحال شدند و با احترام برخورد کردند.
بسیاری از آنان فارسی بلد بودند. درباره وضعیت عراق، جنایات صدام، و ظلمهایی که بر ملت مظلوم عراق روا داشته میشد، صحبت کردند. از نجف و کربلا گفتند؛ نامهایی که با جان و دل هر رزمندهای عجین بود. دلم هوای کربلا کرده بود، اما چارهای نبود. نماز جماعت را اقامه کردیم، دعای توسل خواندیم، و با توسل به حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام، اشک بر مظلومیت سیدالشهدا ریختیم. سپس شام را در کنارشان صرف کردیم. بسیار اصرار داشتند که بیشتر بمانم، اما باید به محل استقرار گردان بازمیگشتم. خداحافظی کردم و راهی شدم...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 آیا میدانید‼️
آیا میدانید مجتمع صنعتی شهید رکابی چگونه شکل گرفت؟
در اواخر سال ۱۳۶۰، پس از انتقال صنایع نظامی به آمادگاه شهید مسعودیان در منطقه گلف، مجموعهای از کارگاهها و بخشهای تخصصی برای پشتیبانی عملیاتی و فنی راهاندازی شد. این مجتمع شامل کارگاههای ساخت قطعات، ابزارسازی، نجاری، ریختهگری، جوشکاری، الکترونیک، دوربینهای روزانه و دید در شب، تعمیر موشکهای مالیوتکا، آزمایشگاه شیمی و عکاسخانه مستندسازی بود. این ساختار منسجم، پایهگذار یکی از مهمترین مراکز پشتیبانی جنگ در جنوب کشور شد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #آیا_میدانید
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐