🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤
آن روز تا ظهر، دستهدسته اسیر آوردیم پایین. میان اسرا، یک سرتیپ عراقی هم بود. قمقمههایشان را پر از آب کردیم تا تشنه نمانند، و بعد منتقلشان کردیم عقب.
با طلوع آفتاب، علیرضا ناهیدی، محسن نورایی و یوسف کابلی با تویوتا آمدند. یک افسر عراقی را آوردند تا از او طرز کار با توپها را یاد بگیرند. آنجا، برای نخستینبار، سپاه صاحب توپ شده بود؛ تا آن زمان بیشتر این ادوات در اختیار ارتش بود. توپها را منتقل کردند پشت ارتفاعات رقابیه تا جلوی پیشروی عراق را بگیرند.
بچهها گفتند: «گرا میگیریم، یالهای رقابیه را میزنیم، پدر عراقیها را درمیآوریم!»
این عملیات تا نهم و دهم فروردین تثبیت شد. محسن وزوایی در همین عملیات مجروح شد.
در همانجا، برای آخرینبار مرتضی زهرهوند را دیدم. تیر به شکمش خورده بود، اما نمیدانم چطور با آن حال راه میرفت. بدنش قوی بود. یک دستش را روی شکمش گرفته بود و در دست دیگرش یک چمدان. پرسیدم: «این چیه؟»
گفت: «تو سنگرهای عراقی پیداش کردم، پر از پوله... میبرم تحویل لشکر بدم.»
چند روز بعد شنیدم در همان عملیات، در یک درگیری، شهید شده است.
بعد از قصهی غنیمت توپها، جنگ انگار یکطرفه شد. عراق کار خاصی نمیکرد؛ یعنی ضرب شست را خورده بود. نیمهی فروردین به تهران برگشتم. شهادت جمعی از رفقا و مجروحیت جمعی دیگر، ما را در تهران مشغول کرده بود. هر روز به عیادت رفقا میرفتیم. شهر آن ایام رنگ الهی داشت؛ مردم با هم مهربان بودند. صلهی رحم، انفاق، ایثار و خدمت رواج داشت.
از مسجد محل، آقا خیرالله و دو فامیلش که نیسان داشتند و سبزیفروش بودند، ما را با وانتهایی که مرکب عشق شده بودند، به خانهی شهدا میبردند. هفتهای یکبار، فاطمهخانم برنامهی عیادت از مجروحین و بیمارستان را هماهنگ میکرد.
فروردین و اردیبهشت، با زحمات آسیدامیر، بطایی، آقای مهدی منفرد و عربزاده، خانمهای محل هفتهای دو بار به اردو میرفتند تا دلشان شاد شود. رفقا یکدل و یکرنگ، همه آمادهی نبرد. نسل جوان آن روزها: مسیح جانفرسا، کاشانی، کاظمی، مظاهری، روحاللهی، فرجی و خوشآبی، همه بچههای گروه سرود بودند. بعدها جمعی از آنان شهید شدند و گروهی مجروح.
اواسط اردیبهشت ۱۳۶۱، یک روز خلیل حجازی—برادرزادهی آقای فخرالدین حجازی—را دیدم. گفت: «یک عملیات بزرگ در پیشه، فردا میرم منطقه.»
صبح فردا، من و امیر، برادران مصطفی کاشانی، محمدرضا بقایی و علی واعظی، دور آقای خلیل حجازی جمع شدیم و با او در کوپهی قطار جا گرفتیم. غروب به اندیمشک رسیدیم. از آنجا با تویوتا به دوکوهه رفتیم. آقای حجازی، به اعتبار عمویش که بین بچهها نفوذ داشت، نشانی گردانها را گرفت. فهمیدیم نیروها در ساختمان انرژی اتمی، در ۳۰ کیلومتری جادهی اهواز مستقرند.
بین راه، در اهواز توقف کردیم، گشتی در شهر زدیم و شب را در یکی از هتلهای بزرگ اهواز که در جنگ به بیمارستان تبدیل شده بود (احتمالاً هتل نادری) خوابیدیم.
فردا در انرژی اتمی، بچهها گفتند مرحلهی اول عملیات بیتالمقدس در شب دهم اردیبهشت انجام شده. گردانهای حبیب و مالک شب اول خط شکسته شده بود. نیروها از کارون عبور کرده بودند و حالا به جادهی اهواز–خرمشهر رسیده بودند. قرار بود برای آزادی خرمشهر پیشروی کنند و عراق را تا مرز عقب بزنند. فرماندهی عملیات دست حاج احمد بود و ما هم میخواستیم همراهش باشیم.
آن روز تا غروب در مقر انرژی اتمی ماندیم. آنقدر نیرو آمده بود که جا برای نگهداشتنشان نبود. منتظر تصمیم بچهها ماندم تا ببینم کجا میروند. غروب، تنهایی به سمت جادهی اهواز–خرمشهر و خط مقدم راه افتادم. دنبال گردان حبیب میگشتم؛ میخواستم با محسن وزوایی باشم.
بین راه، حسین طاهری، بچهمحلمان را دیدم که حالا پیک محسن شده بود. سوار موتورش شدم و تا نزدیکی خط گردان حبیب رفتیم. از آنجا سوار یک آمبولانس شدم که پشتش پر از مهمات بود و به خط مقدم میرفت. آمبولانس تا خاکریز حبیب رفت؛ قرار بود مهمات را تحویل بدهد و زخمیها را به عقب منتقل کند.
خط آرام بود؛ فقط گاهی گلولهی توپ میخورد. اوج درگیری گذشته بود. آنجا علی موحد را دیدم. سلام و علیک کردیم. گفت: «ما دیشب به خط زدیم، شما کجا بودی؟»
گفتم: «تهرون بودم، با بچهمحلها برگشتم.»
درگیری مختصر بود. پرسید: «چرا مختصر؟ مگه شب اول عملیات و خطشکنی نبود؟»
گفتم: «احتمال میدم عراق میخواد قیچیمون کنه. برای همین راه رو باز کرده. بعیده عقبنشینی کرده باشه. بالاخره عراق شنود داره، آدم داره این طرف. الکی نیست عقب کشیده، میخواد خط رو کیپ کنه.»
پرسید: «آخرش چی؟»
گفتم: «شب، گردانهای سلمان و میثم قراره بیان و از ما بگذرن. ما احتیاط اوناییم.»
تا غروب در خاکریز حبیب ماندم. دم صبح، یک نیمچه درگیری شد؛ اما نه خیلی شدید. دم غروب رسیدم به پست گردان میثم و نیروهای عباس شعف که ستونکِش میآمدند. بهخاطر آشنایی با کاظم رستگار، معاون گردان، زدم توی ستونشان و رفتم جلو. رسم بود توی جبهه که اگر دو نفر را میشناختی، سوگلی میشدی توی گردان.
کمی پیاده رفتیم. توی راه با بچهها حرف میزدم، آشنایی میدادم. دنبال رفیق میگشتم؛ زیاد با کسی اخت نبودم. بعضی از بچههای میثم که داشمشتی بودند، زود با من گرم گرفتند.
روزها داشت بلند میشد. آخرهای اردیبهشت بود و آفتاب دیر غروب میکرد. نماز مغرب را در ستون خواندیم. ساعت دوازده شب، صدای تیراندازی و خمپاره از محورهای چپ و اطراف راستمان بلند شد. صدا نزدیک نبود؛ اما معلوم بود گردانهای مالک و سلمان سخت درگیرند. قرار نبود قبل از رسیدن ما شروع کنند، ولی درگیر شده بودند. گردان مالک و سلمان سمت راست ما مستقر بودند.
چند دقیقه از شروع درگیری گذشته بود که از بیسیم فهمیدم سلمان گیر کرده. فرمانده گردان، حسین قجهای بود؛ تا حدی میشناختمش. بچهی اصفهان بود؛ کشتیگیر، پهلوان، مشتی. از آن آدمها که هم فرماندهیاش عالی بود، هم شجاعتش بینظیر.
همان موقع شنیدم چند تا از ریشسفیدهای محلمان آمدهاند بُستان و برای لشکرها آشپزخانهی صلواتی زدهاند. دلم هوای بچههای محل را کرد. چون نیروی آزاد بودم، نیازی به اجازه نداشتم. هر وقت عشقم میکشید، میرفتم.
آن شب با دو–سه نفر از بچههای گردان میثم جدا شدیم و رفتیم سمت هویزه و پادگان حمید. پرسانپرسان نشانی آشپزخانهی لشکر را گرفتیم و بالاخره پیدایشان کردیم. سرشان حسابی شلوغ بود. چه بساطی! روز قبل، خمپاره خورده بود کنار یک گاو؛ سرش را بریده بودند و داشتند کلهپاچهاش را بار میگذاشتند که ما سر بزنگاه رسیدیم.
همهی آشپزهای خبرهی محل که دههی محرم توی محل پنجاه تا دیگ میگذاشتند، دور هم جمع بودند: آقا عباس زینالعابدین، حاج محمد نورتاج، حاج آقا قیدانی، حاج غلام شاطریان، حسین باقری...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظههای آخر عملیات،
لحظه تقسیم توفیقات بود
یکی تاج شهادت بر سر میگذاشت
یکی با تنی مجروح، بر دشت میماند
یکی آماده اسارت میشد
و یکی مفتخر به حضور..
هر چه بود، هر کدام نمرهی قبولی بود از درگاه الهی و لیاقتی که به او اعطا میشد.
خوشا به حالشان
@defae_moghadas
🍂 روزتون بخیر باشه
کاراتون ردیف، دلتون شاد
میگفت: هرچه از او میپرسیدی، پاسخی متفاوت و غیرمنتظره میداد. محال بود مثل بقیه، صریح و ساده و قابلفهم حرف بزند.
بعد از عملیات، سراغ یکی از دوستان را از او گرفتم؛ احتمال میدادم مجروح شده باشد. پرسیدم:
«راستی فلانی کجاست؟»
با خونسردی گفت: «هوالشافی.»
همان لحظه فهمیدم که مجروح شده و بردهاندش بیمارستان.
دوباره پرسیدم: «حال و روزش چطوره؟»
جواب داد: «هوالباقی.»
میخواست بگوید حالش خیلی وخیم است...
و من مانده بودم بخندم یا گریه کنم. 😏😚
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۶
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
دیدار با امام جمعه شیراز
۲۷ بهمنماه ۱۳۶۱
بنابر اعلام فرماندهی، مقرر شد جمعی از رزمندگان به همراه ارکان گردان در محلی مناسب با حضرت آیتالله حائری شیرازی، امام جمعه محترم شیراز، دیدار داشته باشند. جامعه روحانیت، بهویژه ائمه جمعه و جماعت، از پشتوانههای معنوی و عملی رزمندگان در دوران دفاع مقدس بودند؛ گاه در کسوت روحانی، گاه در لباس رزم، در کنار نیروهای اسلام حضور داشتند. آنان در پشت جبهه نیز با راهاندازی ستادهای پشتیبانی، نقش مهمی در حمایت از رزمندگان ایفا میکردند.
حدود ساعت ۸ صبح، کامیونها برای انتقال نیروها آماده شدند. حدود دویست نفر از رزمندگان سوار بر کامیونها به سمت سهراهی موسیان حرکت کردند و سپس به منطقه زبیدات رسیدیم. در کنار رودخانه و زیر سایه درختان جنگلی، جمع زیادی از رزمندگان از تیپها و گردانهای مختلف حضور داشتند. مراسم با سخنرانی حضرت آیتالله حائری برگزار شد و هدایایی مانند عطر، چفیه، دستکش و کلاه به رزمندگان اهدا گردید.
بمباران مدرسه دهلران
در مسیر بازگشت، چند نقطه از شهر دهلران مورد حمله هوایی دشمن قرار گرفت. نزدیک اذان ظهر، در مبادی ورودی شهر، یکی از بمبها در نزدیکی کامیون حامل رزمندگان منفجر شد. ترکشها به بدنه و لاستیکهای کامیون اصابت کرد و آن را از کار انداخت. رزمندگان با کامیون دیگری به محل استقرار بازگشتند.
وقتی به نزدیکی محل استقرار گردان رسیدیم، متوجه دود غلیظی شدیم که از مدرسهای که بخشی از نیروها در آن اسکان داشتند، برخاسته بود. با شتاب خود را به مدرسه رساندیم. متأسفانه مدرسه هدف بمباران قرار گرفته بود و خیاط مدرسه زخمی شده بود. چند تن از نیروهای گردان محمد رسولالله، از جمله شیخ مصطفی نامآوران از علامرودشت، در حال آماده شدن برای نماز، مجروح شده بودند. لطف خدا شامل حالمان شد؛ اگر همه گردان در آن لحظه در مدرسه حضور داشتند، تعداد مجروحان و شهدا بسیار بیشتر میشد.
حمله مجدد هوایی دشمن
حدود ساعت ۴ بعدازظهر همان روز، جنگندههای دشمن بار دیگر مناطقی از دهلران را هدف قرار دادند. این بار بهجای نیروهای نظامی، یک گله گوسفند متعلق به عشایر مظلوم دهلرانی را بمباران کردند. تعداد زیادی از دامها نابود شدند، اما به لطف خدا، نیروهای رزمنده آسیبی ندیدند.
دیدار با بدریون
یکی از خاطرات ماندگار آن روز، آشنایی با ابوحیدر، یکی از رزمندگان گردان بدر بود. بدریون، معارضانی بودند که از ظلم و ستم رژیم بعث به تنگ آمده و در صف مبارزان اسلام قرار گرفته بودند. آنان راهنمایان ارزشمندی برای رزمندگان ایرانی بودند و در شناسایی مناطق عملیاتی نقش مهمی داشتند.
ابوحیدر به فرمانده گردان ما مراجعه کرده و درخواست کرده بود که یک روحانی برای اقامه نماز جماعت و قرائت دعای توسل به محل استقرار نیروهای عراقی اعزام شود. فرمانده مرا معرفی کرد. همراه ابوحیدر و همراهانش به محل رفتیم. گرچه آن زمان لباس روحانی نداشتم، اما وقتی فهمیدند طلبه هستم، بسیار خوشحال شدند و با احترام برخورد کردند.
بسیاری از آنان فارسی بلد بودند. درباره وضعیت عراق، جنایات صدام، و ظلمهایی که بر ملت مظلوم عراق روا داشته میشد، صحبت کردند. از نجف و کربلا گفتند؛ نامهایی که با جان و دل هر رزمندهای عجین بود. دلم هوای کربلا کرده بود، اما چارهای نبود. نماز جماعت را اقامه کردیم، دعای توسل خواندیم، و با توسل به حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام، اشک بر مظلومیت سیدالشهدا ریختیم. سپس شام را در کنارشان صرف کردیم. بسیار اصرار داشتند که بیشتر بمانم، اما باید به محل استقرار گردان بازمیگشتم. خداحافظی کردم و راهی شدم...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 آیا میدانید‼️
آیا میدانید مجتمع صنعتی شهید رکابی چگونه شکل گرفت؟
در اواخر سال ۱۳۶۰، پس از انتقال صنایع نظامی به آمادگاه شهید مسعودیان در منطقه گلف، مجموعهای از کارگاهها و بخشهای تخصصی برای پشتیبانی عملیاتی و فنی راهاندازی شد. این مجتمع شامل کارگاههای ساخت قطعات، ابزارسازی، نجاری، ریختهگری، جوشکاری، الکترونیک، دوربینهای روزانه و دید در شب، تعمیر موشکهای مالیوتکا، آزمایشگاه شیمی و عکاسخانه مستندسازی بود. این ساختار منسجم، پایهگذار یکی از مهمترین مراکز پشتیبانی جنگ در جنوب کشور شد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #آیا_میدانید
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 مادر شهید:
علی تازه به مدرسه میرفت. دوستانش آمدند و به من گفتند: مامان علی، دیگه به علی پول نده چون او همه پولها را به فقیرهای سر راهش میدهد. به علی گفتم: علی برای خودت خوراکی بخر، چرا این کار را میکنی؟ فقط لبخند می زد و مظلومانه نگاه میکرد و میگفت: مادر ما نباید دلبسته دنیا باشیم.
علی عاشق حضرت فاطمه زهرا)س( بود و همیشه به خواهرانش میگفت نام زهرا را برای دختران خود انتخاب کنید.
🔹 خلیل شیخان زاده، همرزم شهید:
یک شب شهید علی بهزادی و دوستم علی داشتند هندوانه میخوردند که بنده
به ایشان پیوستم.
علی به شهید بهزادی گفت: به نظرت خلیل هم بامون میاد؟ شهید علی
بهزادی گفت: فکر نکنم.
همیشه برایم این سئوال بود که چرا علی این حرف زد تا این که بعد از شهادت هر دو شهید متوجه حرفش شدم.
و تا عمر دارم حسرت میخورم که چرا لیاقت رفتن با آنها را نداشتم.
#گزیده_کتاب
#بلاگردان
شهید علی حساموند
@defae_moghadas
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهیدی که عزیز امام زمان "عج" و حضرت زهرا سلام الله علیها شد و مزدش را گرفت.
#شهید_برونسی #کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ صبح، کلهپاچه جا افتاده بود. سر صبحانه، بچهها گفتند که در یکی از روستاهای اهواز، یک مرغ سخنگو پیدا شده که یک جوری صدا میدهد، انگار میگوید: «وای حسین کشته شد.» اولش خندیدیم، اما بعد ویرامان گرفت که برویم مرغ را ببینیم. ساعت ۱۰ صبح سوار یک تویوتا شدیم و رفتیم اهواز.
از مردم نشانی مرغ را گرفتیم. الحمدالله، مرغه را میشناختند. با دست، دشت را نشانمان دادند و گفتند آنجا میپرد. صبر کنید، میآید. رفتیم طرف دشت و چند دقیقه نگاه کردیم. آنجا پرنده و حیوان زیاد بود. یک پرنده را نشان دادند و گفتند همین است. خوب گوش کنید؛ میگوید: «وای حسین کشته شد.»
پرنده، چیزی شبیه شانه به سر بود و آواز میخواند. ذکر میگفت. خوب، همهی پرندهها ذکر حق میگویند. گوشهایمان را تیز کردیم و چند دقیقهای فقط به صدای آواز مرغ گوش دادیم. نمیدانم؛ شاید در ناخودآگاهمان این جمله شنیده میشد: «وای حسین کشته شد.» اما حقیقت این بود که این مرغ هم مثل بقیهی مرغها، آواز و صدای مخصوص داشت. خنده بازار شد. من نه گفتم آره، نه گفتم نه، چون مردم به آن مرغ احترام میگذاشتند و اعتقاد داشتند. جرأت نکردم «نه» توی کار بیاورم. به هر حال، عشق حسین این حس را برای مردم به وجود آورده بود.
بعد از ظهر، مرغ را به حال خودش گذاشتیم و برگشتیم به قرارگاه تاکتیکی. در قرارگاه هنوز قصه درگیری گردان سلمان و حسین قجهای سر زبانها بود. حاج احمد با بیسیم حرف میزد و از قیافهاش پیدا بود خیلی ناراحت است. داشت به یک نفر میگفت که حسین و بچهها در محاصره هستند. هر چه بهشان میگوییم بیایند عقب، گوش نمیدهند... و تا مرا دید گفت: «سید، خدا خیرت بده، برو سراغ حسین، چند نفر را بردار و برو حسین را وادار کن عقب بیاید.» دیگر معطلش نکردم و نشستم ترک موتور یکی از بچهها و رفتم سمت محور گردان سلمان.
گردان سلمان روی محور نعل اسبی موضع گرفته بود و بچهها از شدت آتش روی یال خاکریز جمع شده بودند و دو طرف خالی بود. آن طرف، سمت خط عراق چندین جنازه و زخمی از عراقیها و پیکر شهدایمان در هم ریخته بود. زخمیها ناله میکردند؛ اما کسی جرأت نداشت آن طرف برود. کار بدجوری گره خورده و از دست رفته بود.
وقتی درگیری طولانی شود، اعصاب نیرو تلخ میشود و به هم میریزد. آنجا فقط حسین را دیدم که عین کوه ایستاده بود. خداوکیلی ذرهای ترس در صورتش ندیدم. شب، عراق یک نیم حلقه دورمان زد و کمکم دیدیم که داریم تو محاصره میافتیم. قرار بود یک گردان کمکی بفرستند؛ اما تا نصف شب خبری نشد.
صبح نزدیک سحر، تانکها از طرف جاده اهواز - خرمشهر راه افتادند به طرفمان و انگار تازه جان گرفته بودند. اول صبح چنان آتش دلبری ریختند که زمین زیر پایمان لق شد و مثل این که زلزله آمده باشد، خاکریز عقب میرفت و جلو میآمد. تازه با توپخانهاش هم میکوبید. خیلی زود از گردان مالک که سمت چپ ما مستقر بود، جاپا گرفت و حاکم شد. از آنجا، حسابی فشار آورد. بچهها گفتند پیادهاش را نگه داشته برای تیر خلاص. من سلاح یکی از بچهها را که زخمی بیکار مانده بود، برداشتم. خشابش پر بود. چسبیدم به سینه خاکریز. زخمیها، بندهخداها خودشان با هر چه دم دستشان بود، زخمشان را میبستند. آن قدر زخمی زیاد بود که امدادگر به همهشان نمیرسید. خون که از بدنها میرفت، تشنگی غالب میشد. قمقمهها را برمیداشتند و بینفس میخوردند و چند دقیقه بعد شهید میشدند. محشری دیگر بود. همه چیز میدیدی؛ دست و پا قطع و رفیق بیسر و دست. یک چیز اما نمیدیدی؛ آن هم ترس از مردن بود. هر کس آنجا بود، میدانست برگشتی در کارش نیست. این گردان و آن گردان نداشت. همه یک دل بودند. این طرف قشون حق بود؛ آن طرف قشون باطل. میبایست میجنگیدیم. هر کس یک گوشه کار را چسبیده و حسین، هدایتگر بود. خداوکیلی خوب هدایت میکرد. کشتیگیری پهلوان و دلاور بود. سکوتش بجا بود و عربدهاش بجا.
بچهها را تقسیم کرد و هر چند نفر را یک گوشه خاکریز گذاشت. گفت: «آرپیجی بردارید و بیفتید به جان تانکها. تکتیر فایده ندارد.» بعد سلاح مرا به یکی از بچهها داد و آرپیجی او را داد به من. من، بیحرف و معطلی گلوله را گذاشتم نوک قبضه و نشانه رفتم و چکاندم. گلوله رفت و مولایی خورد به تانک؛ اما اثر نکرد. مثل توپ لاستیکی کمانه کرد و افتاد یک طرف دیگر. چند گلولهی دیگر زدم که همهاش بیاثر بود. نیم ساعت طول کشید تا فهمیدم باید شنی و لوله را هدف بگیرم؛ والا اثر نمیکند. تانکهای تی ۶۲ و تی ۷۲ بودند که آرپیجی برشان کارساز نبود. بدنهشان چهل سانت فولاد سخت بود و سوراخ نمیشد. تو گیر و دار آتش و خون، حاج همت و حاج علی میرکیانی آمدند. قصه، همان قصهی برگشتن حسین و اصرار به حسین و انکار از حسین بود.
حسین پیکر بچهها را نشان میداد و میگفت: «چطور بچههایم را بگذارم و بیایم؟» بعد از یک ساعت حاج همت و میرکیانی برگشتند عقب. قلق تانکها که دستم آمد، سه چهار نفر را جمع کردم و شدیم تیم شکارچی تانک. تک و توک میزدیم و بچهها اللهاکبر میگفتند. حسین گفت: «فسفری، بزنید توپخانهمان عمل کند. یادشان رفته ما اینجا هستیم.»
اما آتش توپخانهی ما قدر نبود و از ۱۵ کیلومتر جلوتر برد نداشت. وسط درگیری یک مشت توپ ۱۰۶ آوردند که روی جیپ سوار بود و خبرهها با آن کار میکردند.
چند ساعت گذشت؛ اما از شمار تانکها کم نشد. دیگر خسته و داغان بودم. سرم منگ بود از بس آرپیجی زده بودم و از گوشهایم خون میآمد. گلولههایم که تمام شد، تکیه زدم به سینهی خاکریز و یک نفر را فرستادم تا گلوله بیاورد. طرف رفت و چند دقیقه بعد با چند گلوله برگشت و گفت: «چپ را گرفتهاند؛ همه دارند میروند عقب....» گلولهها را ازش گرفتم و گفتم: «تو برو داداش. ما فعلاً هستیم.» واقعاً وای به آن وقتی که تو جنگ دلهره و خوف به جان نیرو بیفتد. اگر یک نفر عقب برود، یک میلیون نیرو هم که باشند، قلقلکشان میآید که عقب بنشینند.
آمدم توی خاکریز و دیدم، بله، تانکها آمدهاند و سینۀ خاکریز و سمت چپ را کاملاً گرفتهاند. تک و توک آدم مانده بود. آن طرف حسین در یک دست قبضهی آرپیجی و در دست دیگرش گوشی داشت. رفتم طرفش. حسین پشت بیسیم میگفت: «اگر میتوانستم بیایم عقب و محاصره را بشکنم، خوب، میرفتم جلو.» بیسیم چند دقیقه ساکت شد و دوباره گفت: «بحث ولایت نیست. ولایت هم بگه، من قبول نمیکنم. من همه را آزاد گذاشتهام. هر کس میخواهد برگردد.» مرا که دید، گفت: «سید، تو نیروی آزادی. فعلاً که ما بز آوردهایم. تو پابند من نشو. هر کس را میتوانی بردار و برو عقب. من نمیگویم کسی که رفته عقب ترسیده...» گفتم: «عشق است، داش حسین. من رفیق نیمهراه نیستم. فعلاً که جفت یک شده برای ما، اما لاتها میگویند گر جهنم میروی، مردانه رو. من به هر کی یا علی گفتم، تا ته خط باهاش هستم. این قاموس منه. اما داش حسین، این مفت بازیه. موضوع ترس نیست. ترس کجا بود؟ این جماعت اگر میترسید، اینجا نمیآمدند؛ میماندند پیش ننهشان. الان آفتاب میآید بالا؛ آتش پدر بچهها را درمیآورد. بیا برگردیم!» حسین گفت: «آخه من کجا بروم سید؟ این همه زخمی را نمیبینی؟ لامذهبا میآیند، همه را تیر خلاص میزنند. اگر بروم عقب، خلاص میشوم. بگذار همین جا خلاص بشوم. نمیتوانم بچههایم را ول کنم.» گفتم: «تو حق داری. بیترمزی، جیگر داری؛ اما مدیریت هم خودش یک جور شجاعته. ده نفر را هم نجات بدهی، خودش غنیمته.»
حرف من تو کت حسین نرفت.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐