eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ صبح، کله‌پاچه جا افتاده بود. سر صبحانه، بچه‌ها گفتند که در یکی از روستاهای اهواز، یک مرغ سخنگو پیدا شده که یک جوری صدا می‌دهد، انگار می‌گوید: «وای حسین کشته شد.» اولش خندیدیم، اما بعد ویرامان گرفت که برویم مرغ را ببینیم. ساعت ۱۰ صبح سوار یک تویوتا شدیم و رفتیم اهواز. از مردم نشانی مرغ را گرفتیم. الحمدالله، مرغه را می‌شناختند. با دست، دشت را نشانمان دادند و گفتند آنجا می‌پرد. صبر کنید، می‌آید. رفتیم طرف دشت و چند دقیقه نگاه کردیم. آنجا پرنده و حیوان زیاد بود. یک پرنده را نشان دادند و گفتند همین است. خوب گوش کنید؛ می‌گوید: «وای حسین کشته شد.» پرنده، چیزی شبیه شانه به سر بود و آواز می‌خواند. ذکر می‌گفت. خوب، همه‌ی پرنده‌ها ذکر حق می‌گویند. گوش‌هایمان را تیز کردیم و چند دقیقه‌ای فقط به صدای آواز مرغ گوش دادیم. نمی‌دانم؛ شاید در ناخودآگاهمان این جمله شنیده می‌شد: «وای حسین کشته شد.» اما حقیقت این بود که این مرغ هم مثل بقیه‌ی مرغ‌ها، آواز و صدای مخصوص داشت. خنده بازار شد. من نه گفتم آره، نه گفتم نه، چون مردم به آن مرغ احترام می‌گذاشتند و اعتقاد داشتند. جرأت نکردم «نه» توی کار بیاورم. به هر حال، عشق حسین این حس را برای مردم به وجود آورده بود. بعد از ظهر، مرغ را به حال خودش گذاشتیم و برگشتیم به قرارگاه تاکتیکی. در قرارگاه هنوز قصه درگیری گردان سلمان و حسین قجه‌ای سر زبان‌ها بود. حاج احمد با بی‌سیم حرف می‌زد و از قیافه‌اش پیدا بود خیلی ناراحت است. داشت به یک نفر می‌گفت که حسین و بچه‌ها در محاصره هستند. هر چه بهشان می‌گوییم بیایند عقب، گوش نمی‌دهند... و تا مرا دید گفت: «سید، خدا خیرت بده، برو سراغ حسین، چند نفر را بردار و برو حسین را وادار کن عقب بیاید.» دیگر معطلش نکردم و نشستم ترک موتور یکی از بچه‌ها و رفتم سمت محور گردان سلمان. گردان سلمان روی محور نعل اسبی موضع گرفته بود و بچه‌ها از شدت آتش روی یال خاکریز جمع شده بودند و دو طرف خالی بود. آن طرف، سمت خط عراق چندین جنازه و زخمی از عراقی‌ها و پیکر شهدایمان در هم ریخته بود. زخمی‌ها ناله می‌کردند؛ اما کسی جرأت نداشت آن طرف برود. کار بدجوری گره خورده و از دست رفته بود. وقتی درگیری طولانی شود، اعصاب نیرو تلخ می‌شود و به هم می‌ریزد. آنجا فقط حسین را دیدم که عین کوه ایستاده بود. خداوکیلی ذره‌ای ترس در صورتش ندیدم. شب، عراق یک نیم حلقه دورمان زد و کم‌کم دیدیم که داریم تو محاصره می‌افتیم. قرار بود یک گردان کمکی بفرستند؛ اما تا نصف شب خبری نشد. صبح نزدیک سحر، تانک‌ها از طرف جاده اهواز - خرمشهر راه افتادند به طرفمان و انگار تازه جان گرفته بودند. اول صبح چنان آتش دلبری ریختند که زمین زیر پایمان لق شد و مثل این که زلزله آمده باشد، خاکریز عقب می‌رفت و جلو می‌آمد. تازه با توپخانه‌اش هم می‌کوبید. خیلی زود از گردان مالک که سمت چپ ما مستقر بود، جاپا گرفت و حاکم شد. از آنجا، حسابی فشار آورد. بچه‌ها گفتند پیاده‌اش را نگه داشته برای تیر خلاص. من سلاح یکی از بچه‌ها را که زخمی بی‌کار مانده بود، برداشتم. خشابش پر بود. چسبیدم به سینه خاکریز. زخمی‌ها، بنده‌خداها خودشان با هر چه دم دستشان بود، زخمشان را می‌بستند. آن قدر زخمی زیاد بود که امدادگر به همه‌شان نمی‌رسید. خون که از بدن‌ها می‌رفت، تشنگی غالب می‌شد. قمقمه‌ها را برمی‌داشتند و بی‌نفس می‌خوردند و چند دقیقه بعد شهید می‌شدند. محشری دیگر بود. همه چیز می‌دیدی؛ دست و پا قطع و رفیق بی‌سر و دست. یک چیز اما نمی‌دیدی؛ آن هم ترس از مردن بود. هر کس آنجا بود، می‌دانست برگشتی در کارش نیست. این گردان و آن گردان نداشت. همه یک دل بودند. این طرف قشون حق بود؛ آن طرف قشون باطل. می‌بایست می‌جنگیدیم. هر کس یک گوشه کار را چسبیده و حسین، هدایت‌گر بود. خداوکیلی خوب هدایت می‌کرد. کشتی‌گیری پهلوان و دلاور بود. سکوتش بجا بود و عربده‌اش بجا. بچه‌ها را تقسیم کرد و هر چند نفر را یک گوشه خاکریز گذاشت. گفت: «آرپی‌جی بردارید و بیفتید به جان تانک‌ها. تک‌تیر فایده ندارد.» بعد سلاح مرا به یکی از بچه‌ها داد و آرپی‌جی او را داد به من. من، بی‌حرف و معطلی گلوله را گذاشتم نوک قبضه و نشانه رفتم و چکاندم. گلوله رفت و مولایی خورد به تانک؛ اما اثر نکرد. مثل توپ لاستیکی کمانه کرد و افتاد یک طرف دیگر. چند گلوله‌ی دیگر زدم که همه‌اش بی‌اثر بود. نیم ساعت طول کشید تا فهمیدم باید شنی و لوله را هدف بگیرم؛ والا اثر نمی‌کند. تانک‌های تی ۶۲ و تی ۷۲ بودند که آرپی‌جی برشان کارساز نبود. بدنه‌شان چهل سانت فولاد سخت بود و سوراخ نمی‌شد. تو گیر و دار آتش و خون، حاج همت و حاج علی میرکیانی آمدند. قصه، همان قصه‌ی برگشتن حسین و اصرار به حسین و انکار از حسین بود.
حسین پیکر بچه‌ها را نشان می‌داد و می‌گفت: «چطور بچه‌هایم را بگذارم و بیایم؟» بعد از یک ساعت حاج همت و میرکیانی برگشتند عقب. قلق تانک‌ها که دستم آمد، سه چهار نفر را جمع کردم و شدیم تیم شکارچی تانک. تک و توک می‌زدیم و بچه‌ها الله‌اکبر می‌گفتند. حسین گفت: «فسفری، بزنید توپخانه‌مان عمل کند. یادشان رفته ما اینجا هستیم.» اما آتش توپخانه‌ی ما قدر نبود و از ۱۵ کیلومتر جلوتر برد نداشت. وسط درگیری یک مشت توپ ۱۰۶ آوردند که روی جیپ سوار بود و خبره‌ها با آن کار می‌کردند. چند ساعت گذشت؛ اما از شمار تانک‌ها کم نشد. دیگر خسته و داغان بودم. سرم منگ بود از بس آرپی‌جی زده بودم و از گوش‌هایم خون می‌آمد. گلوله‌هایم که تمام شد، تکیه زدم به سینه‌ی خاکریز و یک نفر را فرستادم تا گلوله بیاورد. طرف رفت و چند دقیقه بعد با چند گلوله برگشت و گفت: «چپ را گرفته‌اند؛ همه دارند می‌روند عقب....» گلوله‌ها را ازش گرفتم و گفتم: «تو برو داداش. ما فعلاً هستیم.» واقعاً وای به آن وقتی که تو جنگ دلهره و خوف به جان نیرو بیفتد. اگر یک نفر عقب برود، یک میلیون نیرو هم که باشند، قلقلکشان می‌آید که عقب بنشینند. آمدم توی خاکریز و دیدم، بله، تانک‌ها آمده‌اند و سینۀ خاکریز و سمت چپ را کاملاً گرفته‌اند. تک و توک آدم مانده بود. آن طرف حسین در یک دست قبضه‌ی آرپی‌جی و در دست دیگرش گوشی داشت. رفتم طرفش. حسین پشت بی‌سیم می‌گفت: «اگر می‌توانستم بیایم عقب و محاصره را بشکنم، خوب، می‌رفتم جلو.» بی‌سیم چند دقیقه ساکت شد و دوباره گفت: «بحث ولایت نیست. ولایت هم بگه، من قبول نمی‌کنم. من همه را آزاد گذاشته‌ام. هر کس می‌خواهد برگردد.» مرا که دید، گفت: «سید، تو نیروی آزادی. فعلاً که ما بز آورده‌ایم. تو پابند من نشو. هر کس را می‌توانی بردار و برو عقب. من نمی‌گویم کسی که رفته عقب ترسیده...» گفتم: «عشق است، داش حسین. من رفیق نیمه‌راه نیستم. فعلاً که جفت یک شده برای ما، اما لاتها می‌گویند گر جهنم می‌روی، مردانه رو. من به هر کی یا علی گفتم، تا ته خط باهاش هستم. این قاموس منه. اما داش حسین، این مفت بازیه. موضوع ترس نیست. ترس کجا بود؟ این جماعت اگر می‌ترسید، اینجا نمی‌آمدند؛ می‌ماندند پیش ننه‌شان. الان آفتاب می‌آید بالا؛ آتش پدر بچه‌ها را درمی‌آورد. بیا برگردیم!» حسین گفت: «آخه من کجا بروم سید؟ این همه زخمی را نمی‌بینی؟ لامذهبا می‌آیند، همه را تیر خلاص می‌زنند. اگر بروم عقب، خلاص می‌شوم. بگذار همین جا خلاص بشوم. نمی‌توانم بچه‌هایم را ول کنم.» گفتم: «تو حق داری. بی‌ترمزی، جیگر داری؛ اما مدیریت هم خودش یک جور شجاعته. ده نفر را هم نجات بدهی، خودش غنیمته.» حرف من تو کت حسین نرفت. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸🔸 خب، به ایستگاه بیست‌ونهم «کوچه نقاش‌ها» رسیدیم، اما هنوز صدای همراهان‌مون رو نشنیدیم... وقتشه قلم‌ها به حرکت دربیان! اگر ارسال‌ها رو خوندید و دوست داشتید، یا حتی اگر نقدی دارید، خوشحال می‌شیم بشنویم. نکاتی مثل: - حجم ارسالی - ویرایش و خوانایی متن - جذابیت روایت و انتخاب کتاب - و هر نکته‌ای که به نظرتون مهمه همه‌شون برای ما ارزشمندن. منتظریم ببینیم شما چه دیدگاهی دارید. این کوچه با صدای شما قطعا زنده‌تر می‌شه 👋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 شما نظرات همراهان کانال در خصوص "کوچه نقاش‌ها" ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ احمدی سلام خسته نباشید همه ی خاطرات زیبا ودلنشین هستند کوچه نقاشها هم سرامد خاطرات است. چه بنویسیم برایت وچه ننویسیم : هم دوستت داریم وهم دعایت میکنیم خداوکیلی اولین کانالی که بازمیکنم همین است وآنهم به عشق خواندن خاطرات جبهه وجنگ. دست مریزاد👏👏👏 ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ مجتبی نوروزی داستان کوچه نقاشها را قبلاً کتابش را خوانده بودم ولی از قسمت اول که شما در کانال شروع به پخشش کردید هرشب منتظرم تا داستان حماسه و ایثار و شهادت فرزندان رشید وشجاع و انقلابی ومظلوم حضرت امام واین آب و خاک را بخوانم و همراه با لحظات آقا سید هم شادی کنم هم گریه خوش به احوال شهدا ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ السلام علیک یا.. سلام حاجی خدا قوت مثل همیشه پر بار و دلچسب کوچه نقاش ها فوق العاده قلم روان و جذاب تعریف کنیم چی بگیم با این خاطرات به جا مانده واقعا حسرت خوردن داره. کاش شنیدها رو میدیدیم ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ آرامش سلام وقت بخیر بنده از اعضای کانال شما هستم . اگه بتونید پیرامون موضوعات دفاع مقدس وهمچنین جنگ ۱۲ روز ومسائل روز برای اردوهای راهیان نور دانش اموزی بیشتر مطالب در اختیارمون بزارید ممنون میشیم . ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۷ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حمام خون چند وقتی بود حمام درست‌وحسابی نکرده بودیم. گاهی فقط مقداری آب گرم می‌کردیم و سروصورت‌مان را می‌شستیم. تصمیم گرفتیم صبح روز ۲۸ بهمن‌ماه (۱۳۶۳/۱۱/۲۸) با جمعی از دوستان به چشمه آب گرم جاری دهلران برویم؛ هم لباس‌هایمان را بشوییم، هم استحمام کنیم. صبح زود حرکت کردیم. کارهایمان را انجام داده بودیم و نزدیک ظهر آماده بازگشت به محل استقرار گردان بودیم که برای چندمین بار سروکله هواپیماهای دشمن بعثی پیدا شد. چند نقطه را بمباران کردند؛ از جمله قسمتی از پایین‌دست چشمه را که تعدادی از رزمندگان در آن مجروح شدند. آب جاری رنگ خون گرفته بود... وقتی به آن نقطه رسیدیم، آمبولانس‌ها و نیروهای تعاون برای انتقال مجروحان رسیده بودند. مجروحان به درمانگاه صحرایی اعزام شدند. تصمیم به دیدار شب‌هنگام، در یکی از ساختمان‌های دهلران نشسته بودیم و گرم بیان خاطرات بودیم. تصمیم گرفتیم با چند نفر از هم‌رزمان، از جمله اسدالله روشن و نادر زارع، به دیدار هم‌محلی‌هایی برویم که قبلاً به جبهه اعزام شده بودند. از دهلران تا اهواز فاصله زیادی بود. پس از گرفتن مرخصی دو روزه، بعد از نماز صبح، عقب یک تویوتا سوار شدیم. هوا هنوز کمی سرد بود، اما بهار دل‌انگیزی شده بود؛ همه‌جا سرسبز و مناظر تماشایی. حدود ساعت ۸ صبح در ایستگاه صلواتی «دست عباس» توقف کردیم. در ایستگاه‌های محقر و خاکی صلواتی، امکانات پذیرایی مهیا بود: نان و پنیر و چای در لیوان‌های پلاستیکی یا شیشه‌های مربایی، همیشه دلچسب بود. صدای دلنشین و ملکوتی صلوات «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم» ورد زبان مردمانی از جنس نور بود؛ دل هر انسانی را جذب می‌کرد. سوار خودروی دیگری شدیم و حدود ساعت ۱۰ صبح به شهر شهیدپرور و مقاوم دزفول رسیدیم. تماس تلفنی حدود دو ماه بود که از خانواده بی‌خبر بودیم. به دوستان گفتم: حالا که به شهر آمده‌ایم، خوب است یک تماس تلفنی داشته باشیم تا خبر سلامتی‌مان را اطلاع‌رسانی کنیم. موافقت کردند. در آن روزگار، روستای ما خبری از تلفن و وسایل ارتباطی نداشت. تنها یک نفر از هم‌ولایتی‌ها که ساکن فیروزآباد بود، مرحوم هوشنگ غلامی، در منزلش تلفن داشت. رفتیم مخابرات. صف طولانی بود. به انتظار نشستیم تا نوبت‌مان شد. اعلام کردند فقط سه دقیقه وقت دارید برای صحبت! دوستان این فرصت را به من دادند. خوش‌شانس بودیم؛ روز جمعه بود و مرحوم هوشنگ گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوال‌پرسی، گفت: «خوب شد تماس گرفتید. شایعه شده بود شما شهید شده‌اید و بعضی دیگر از بچه‌ها زخمی شده‌اند!» گفتم: «نه، خدا را شکر همه سلامت هستند. فقط دو نفر از هم‌رزمان، حاج‌آقا عبدی و شکرالله مرادی، زخمی شده‌اند و به بیمارستان اعزام شده‌اند.» دیگر بیش از این فرصت صحبت نبود. خداحافظی کردیم. مسیر اهواز خودمان را به جاده اهواز رساندیم. با مینی‌بوس به سمت اهواز حرکت کردیم. ظهر گذشته بود که رسیدیم. نماز نخوانده بودیم. در حوالی مسجدی به نام صاحب‌الزمان رفتیم و نماز خواندیم. محل خدمت دوستان‌مان زاغه مهمات بود. در آن منطقه فقط خودروهای نظامی حق عبور و مرور داشتند. ناچار مدتی کنار جاده منتظر ماندیم تا یک خودرو آیفا رسید. دست بلند کردیم، ایستاد. فرد پاسداری که همراه راننده بود پرسید: «شما؟» گفتم: «بسیجی هستیم.» کارت شناسایی دارید؟ بله. کارت شناسایی و برگ مرخصی را که مشاهده کرد، اجازه داد عقب آیفا سوار شویم. به سمت محل خدمت دوستان حرکت کردیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
وطن‌پرستی جزئی از آیین سنتی مکتب شینتوست؛ چیزی فراتر از علاقه به زادگاه. علاقه‌ای از جنس عشق به مادر. حالا که بزرگ‌تر شده بودم و به کلاس اول می‌رفتم، از شنیدن اسمم و معنای آن بیشتر لذت می‌بردم. کونیکو، فرزند وطن. وقتی همکلاسی‌ها صدایم می‌زدند کونیکو، احساس شیرینی آمیخته با غرور پیدا می‌کردم. گویی فقط من و دخترانی چون من که اسمشان کونیکوست فرزند وطن هستیم و بقیه غریبه‌اند. پرچم کشورم را مثل اسمم دوست داشتم. روی میز چوبی هر کلاس یک پرچم گذاشته بودند. معلم کلاس اول می‌گفت اولین جایی که خورشید در بامداد زودتر از هر جای دیگر در کره‌ی زمین طلوع می‌کند و به مردم سلام می‌دهد، سرزمین ماست: کشور خورشید تابان. و من که به ماهی قرمز و لباس کیمونوی قرمز و شکوفه‌های قرمز علاقه داشتم، از دیدن دایره‌ی توپُر و قرمزرنگ پرچم که نماد خورشید است ذوق‌زده می‌شدم و شادی می‌دوید زیر پوستم. 🔹خاطرات کونیکو یامورا، یگانه مادر شهید ژاپنی در ایران   @defae_moghadas
🍂 آیا می‌دانید‼️ آیا می‌دانید اولین کوله‌پشتی تخریبی چگونه طراحی شد؟ در نیمه دوم سال ۱۳۶۰، برای حل مشکل نوارگذاری در میدان‌های مین، برادر مهدی خلفی پیشنهاد ساخت وسیله‌ای داد که بتواند نوارهای هشدار را سریع‌تر و ایمن‌تر باز و جمع کند. ظرف یک هفته، بچه‌های صنایع نظامی موفق شدند کوله‌پشتی‌ای طراحی کنند که مجهز به قرقره بود و در حالت‌های ایستاده، نشسته و سینه‌خیز قابل استفاده بود. این نوآوری، زمان عملیات تخریب را به‌طور چشمگیری کاهش داد و پس از رفع نواقص، به تعداد مورد نیاز تولید شد. تصویر مثالی است ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐