5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 در پایانِ جنگ، آنکه ایستاد و زخم خورد، اما خم نشد، پیروزِ واقعی بود.
ادعاها با امضا میآیند و میروند، اما حقیقت در دلِ خاک و خون جاودانه میماند.
ایران، با ایمان و ایثار، تاریخ را نه با کاغذ، که با جان نوشت.
🔸 لحظه اعلام آتش بس بین ایران و عراق در تلویزیون عراق
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در لحظهی شروع عملیات، بچهها برای هم نخ میآمدند؛
«فلانی، اگر شهید شدی، ما را شفاعت کن… ما را حلال کن…»
اما چیزی دل من و شاید دل خیلی از قدیمیهای جنگ را آتش میزد: نبودِ حاج احمد.
یکی پرسید: «تو که قدیمی هستی، میدونی حاج احمد متوسلیان کی میآد؟»
من هم دمِ آخر، یک جفت شیش براش آوردم و گفتم: «یه خبری دارم، حاجی قراره بیاد.»
گفت: «کی گفته؟»
گفتم: «وزیر امور خارجه گفته با پرواز بعدی میآد!»
حدود ساعت یک نصف شب، من، بهمن و یکی از بچههای اطلاعات از ستون جدا شدیم، رفتیم جلو، دید مختصری زدیم و برگشتیم. ستون را تکاندیم، از خاکریز رد شدیم و از میدان مین گذشتیم؛ معبرش را قبلاً زده بودند.
بهمن گفت: «تانکها الان سمت راستمون هستن. فقط آرپیجی به درد میخوره، نه تیربار، نه نارنجک...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که یک خمپاره خورد بغل ستون. بچهها خوابیدند و درگیری خودبهخود شروع شد.
بهمن گفت: «سید، تو اول بزن؛ دستت تبرکه.»
من یک نمه شکار تانک بلد بودم. نشانه رفتم، شلیک کردم.
مولایی خورد به برجکش و منفجر شد.
بچهها «اللهاکبر» گفتند و حمله کردند.
درگیر شدیم، دشمن را پشت سر گذاشتیم و قاتیشان شدیم.
چند نفر از بچهها را جمع کردم، با داد و فریاد آوردمشان پشت کانال اول، بین کانال دوجداره و خاکریز مثلثی.
گفتم: «باید سه طرف رو داشته باشید؛ دارن از سه طرف میزنن.»
هراس به جان آدم میافتاد. قصهی مثلثیها آنجا برایمان خوب جا افتاد.
از هر طرف میخوردیم؛ هر گلوله برای یک نفر.
عجب سیری شده بود! انگار رودست خورده بودیم.
رفتم کنار بهمن. داشت آرپیجی میزد، نترس و جیگردار، این طرف و آن طرف میدوید و هدایت میکرد.
بهمن کاربلد بود، اما به من محبت داشت و ازم نظر میخواست.
کوچکترها هم محبت داشتند، حرفمان را میخریدند.
تا دلتان بخواهد زدیم و خوردیم و تلفات هم گرفتیم.
درگیری جانانهای بود؛ جنگ واقعی.
نزدیک سپیده، بهمن دید نیرو دیگر نمیکشد.
گفت: «سید، هر کس رو میتونی جمع کن و ببر پشت سیلبند.»
تا داد و فریاد کنم و بچهها را جمع کنم، عراق تلمبهخانهاش را راه انداخت.
آب را از کانال دوجداره پمپ کرد و ریخت توی دشت.
چند دقیقه نشد، دشت را آب برداشت.
آنقدر داد زدم که گلویم داشت پاره میشد.
میخواستم بچهها توجیه باشند و ناغافل نخورند، اما نمیتوانستم جمعشان کنم.
مجروحها ریخته بودند بیمدد.
چندین بار هدایتشان کردم طرف سیلبند، رفتم تا دم سیلبند و برگشتم وسط بچهها.
بچهها، بندهخداها، جانشان کف دستشان بود، دنبال من میدویدند.
از پشت سر، گلولهی تانک و تیربار بدرقهمان میکرد.
با هر مصیبتی بود، رفتیم پشت سیلبند.
یک عده لاجونها را آب برد.
زندهماندهها آمدند پشت سیلبند.
دم ظهر، چند نفر داوطلب شدند بروند زخمیها را بیاورند.
دویدند طرف زخمیها، سه نفرشان تیر خوردند و افتادند.
دو نفرشان دست و پای یکی را گرفتند و دواندوان آمدند پشت خاکریز.
بیسیم زدیم به عقبه. گفتند: «آدمهای سالم را میفرستید زخمی بیاورند، تلفاتتان بیشتر میشود.»
یک ساعت بعد، چند تا از زخمیها، تشنه و خونداده، خودشان را رساندند پشت سیلبند.
تلفات از عراقیها زیاد گرفتیم؛ چندصد جنازهشان در لجنهای خودشان غوطهور بود.
اما پیر خودمان هم درآمد.
بعد از ظهر، خرد و خسته، تکیه دادم به شانهی خاکی سیلبند.
یک تویوتا ناهار آورد.
آهسته از روی سیلبند رد شد، یکییکی غذاها را پرت کرد برای بچهها.
بچهها توی هوا غذا را میگرفتند؛ برنج و گوشت بود، در ظرفهای پلاستیکی.
بعد بطریهای آب انداخت.
بچهها آب را در قمقمهشان ریختند.
من قمقمه نداشتم.
هر وقت تشنه میشدم، قمقمهی بغلدستیام را میگرفتم و یک پیک میزدم.
یکی از بچهها، اسرافیل بود؛ کمسنوسال و خوشخنده.
به رانندهی تویوتا گفت: «داداش، میری عقب، محبت کن جنازهی ما رو هم ببر.»
لقمه توی دهانمان بود، خندهمان گرفت.
تویوتا رفت تا ته سیلبند، غذا را پخش کرد، دور زد و داشت برمیگشت که یکدفعه یک خمپاره خورد بغل اسرافیل.
ظرف غذایم را پرت کردم، شیرجه رفتم روی زمین؛ اما سریع بلند شدم.
وسط گردوخاک دویدم طرف اسرافیل.
ترکش به شاهرگش خورده بود و درجا تمام کرده بود.
چند تا از بچههای اطرافش زخمی شده بودند، غرق خون، پخشوپلا.
جنازهی اسرافیل و زخمیها را انداختیم پشت همان تویوتا و فرستادیم عقب.
برگشتم همانجا که خون اسرافیل با خاک قاتی شده بود، نشستم.
زمین از خون خیس بود.
غذا از گلویم پایین نرفت.
گذاشتمش یک گوشه و تکیه دادم به خاکریز.
بعد از ظهر، عراق یک آتش دلبری ریخت.
یک خمپاره خورد بغل بهمن و دو سه نفر دیگر.
موج گرفتشان و پرتشان کرد.
یک آمبولانس آمد و بردشان عقب.
تمام بعد از ظهر آن روز، کپ کردیم و ماندیم پشت سیلبند.
آنقدر آتش سنگین بود که سرمان را بالا نمیتوانستیم بیاوریم…
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهر خونین جامگان
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
فیلمی خاطره برانگیز از عملیات بیت المقدس و خرمشهر و حال و هوای رزمندگان اسلام
شهر خونین جامگان
تربت آزادگان
عاشقان کربلا در رهت جان باختند
سوی خاک اقدست رخش همت تاختند
تا رهایت از کف دشمن دین ساختند
یاد آن رزمندگان، نقش تاریخ زمان ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#خرمشهر #بیت_المقدس
#کلیپ #نماهنگ
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 سلام و صبح بخیر به سنگرِ نشینان، جبههای...
میگفت: همه اسرا خواب بودند. قبل از برخاستن، رو به پنجره نگاه كرد. از نگهبان خبری نبود. از جا برخاست و با لیوانی وضو ساخت و از لابهلای اسرا، برگشت سرجایش. قبل از آنكه به نماز بایستد، نگاهش به نگهبان لب كلفت با سبیلی پرپشت کنار پنجره افتاد كه او را زیر نظر داشت. نگهبان با دست اشاره كرد بیا جلو. اسیر كه میان هم بندهایش به رندی معروف بود، حالت لب و لوچه و چشمها را تغییر داد و لنگ لنگان رفت به سمت پنجره. نگهبان با لهجه خشن گفت: مگر نمیدانی باید خواب باشی؟ اسیر با تكان دادن سر جواب مثبت داد. نگهبان با ژستی پرسید: اسم؟
اسیر با تجربه با اطلاع از مجازات فردا تن صدایش را تغییر داد و گفت: شنبه. اسم پدر؟ یكشنبه. اسم پدربزرگ؟ دوشنبه.
فردا صبح اول وقت. در بند باز شد. همان نگهبان جلوتر از همه وارد بند شد و یادداشت را از جیبش بیرون آورد و با پوزخندی رو به اسرای منتظر خواند: شنبه ابن یكشنبه ابن دوشنبه بیاید بیرون.
بیشتر اسرا، متوجه شده بودند، شنبه همان اسیر رندی است كه هر شب نماز شب میخواند. بقیه هم خوشحال از اینكه همبندی آن طور سر نگهبان لب كلفت كلاه گذاشته است با شدت بیشتری خندیدند. نگهبان، سبیل كلفتش را با عصبانیت جوید و با شلاق توی دستش به صف اول اسرا حملهور شد. اما بدون اینكه ضربهاش به كسی اصابت كرده باشد، تندی برگشت بیرون و در را قفل كرد و دست خالی برگشت.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 حمام زیر بمباران
دلاور رحیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
من اهل یکی از روستاهای شهر مرزی گیلانغرب از شهرستانهای استان کرمانشاه میباشم ؛ به یاد دارم در تابستان ۱۳۶۴ در جبهه گیلانغرب بودم ۴۸ ساعت مرخصی گرفتم ؛ با خودم گفتم چون روستا حمام ندارد ابتدا جهت استحمام بروم شهر اسلام آباد غرب و بعد بروم روستا جهت دیدار پدر و مادر ؛ چون مهاجرین جنگ تحمیلی شهرها و روستاهای قصرشیرین و سرپل ذهاب ؛ عمدتا به اسلام آباد غرب آمده بودند و امکانات عمومی شهر از قبیل مدارس و نانوایی و حمام ووو واقعا جوابگوی این همه جمعیت نبود و همیشه با ازدحام مواجه بود؛ به شهر که رسیدم رفتم یکی از حمام های عمومی که دارای دوشهای مجزا (خصوصی) بود ؛ دیدم اینقدر شلوغ است که ساکهایی که مردم نوبت گذاشته اند نه تنها داخل راهرو حمام بلکه تعداد زیادی ساک داخل پیاده رو گذاشته اند ؛ دیدم با این وضعیت شلوغی و وقت کم من، نمیشود حمام رفت؛ سری داخل راهرو کشیدم تا ببینم دوست یا فامیلی پیدا میشود که نوبتش نزدیک باشد و با او بروم حمام؛ متاسفانه کسی نبود. آمدم که از حمام بزنم بیرون که یکباره هواپیماهای عراقی شروع به بمباران شهر کردند. شاید کمتر از یک دقیقه همه مردم منتطر حمام و داخل دوشهای حمام را تخلیه و فرار کردند و تمامی دوشها را باز گذاشته بودند ؛ یک لحظه با خودم فکر کردم و گفتم اگر این مردم از بمباران میترسند و فرار میکنند از کجا معلوم جایی که میروند هم بمباران نشود! از آن گذشته من که از خط مقدم میام که مرتب زیر آتش دشمن قرار داریم ؛ اگر خدا بخواهد که من شهید یا مجروح شوم این اتفاق خواهد افتاد، پس فرار بی معنی است و اگر منظور کمک به مردم بمباران شده است ؛ در چنین مواقعی واقعا مردم سنگ تمام میگذاشتند و نیاز به کسی مثل من نیست و حتی گاهی ازدحام جمعیت مانع از امدادرسانی مطلوب میشد ؛ لذا سریع داخل یکی که دوش آب آن باز بود رفتم و شروع به دوش گرفتن کردم ؛ در حالی که هنوز بمباران ادامه داشت من زیر دوش بودم ؛ جاتون خالی حمام مفصلی کردم و آمدم بیرون ، دیدم بنده خدا متصدی حمام که فرار کرده بود ؛ برگشته که ظاهرا حمام را ببندد ؛ من را که دید با حالت وحشت زده ای گفت تو کی هستی ؛ جن هستی ؛ آدم هستی ؛ کی رفتی تو ؛ من هم با حوصله گفتم وقتی همه فرار کردند و دوشها خالی شدند. من هم رفتم و دوش گرفتم ؛ گفت خدا خیرت بده اصلا فکر نمیکردم که با این وضعیت کسی داخل حمام باشد زهره ترک شدم ؛ خلاصه حساب کردم و رفتم.
والسلام
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂 مجله دفاع مقدس
کانال خاطرات "حماسه جنوب"
روایتی از رشادتها، شوخیهای سنگر و ناگفتههای دفاع مقدس
┄═❁๑❁═┄
آنچه در این کانال میخوانید:
🔸 خاطرات ناب
روایتهای فراموشنشدنی از خط مقدم
🔸 طنز جبهه
شوخیهای سنگری، لبخند میان میدان
🔸 نشر کتب
معرفی آثار ارزشمند دفاع مقدس
🔸 نکات شنیدنی
دانستنیهای کمتر شنیدهشده
🔸 کلیپهای زیرخاکی
لحظاتی ناب از روزهای پر افتخار
┄═❁๑❁═┄
📌 به جمع همرزمان بپیوندید!
👉 @defae_moghadas
@defae_moghadas
🔹 همراه شویم تا خاطرات را زنده نگه داریم! 🌿
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۴
راوی و نویسنده :
سید #فرهاد_مرعشی
<><><>
زندگی در هور، دنیای خودش را داشت؛ شرایطی خاص که باید با آن خو میگرفتیم.
تابستانها، با توجه به موقعیت جغرافیایی هورالعظیم، هوا بهشدت گرم و مرطوب بود. افزون بر گرما، پشهکوره یا همان پشهخاکی بهوفور یافت میشد؛ گاهی آنقدر زیاد که امان آدم را میبُرد. حتی اگر تمام بدن را میپوشاندی، باز هم از نیش آنها در امان نمیماندی.
زمستانها نیز با سرمای شدید، بارندگی، و خیس شدن لباسها و پتوها، شب را به صبح رساندن را دشوار میکرد. خوابیدن، غذا خوردن، و از همه سختتر، قضای حاجت در همان بلمی که قبلاً توضیح دادم، بخشی از زندگی روزمره در هور بود.
پیش از پرداختن به دشواریهای شناسایی، ابتدا نگاهی به پوشش گیاهی هور بیندازیم:
گیاهان هور به سه دسته تقسیم میشوند:
- در مناطق نزدیک خشکی، جایی که عمق آب به ۷۰ سانتیمتر یا کمتر میرسد، گیاهی به نام «چولان» رشد میکند. ظاهری شبیه خوشه گندم دارد، اما باریک و ضعیفتر است. ارتفاع آن از سطح آب معمولاً بین ۵۰ تا ۶۰ سانتیمتر است.
- با افزایش عمق تا حدود یکونیم متر، گیاهی به نام «بَردی» دیده میشود. ارتفاع آن تا ۲ متر میرسد و از نظر ظاهری شبیه سبزی «تره» است، اما ضخیمتر و بزرگتر. ریشهاش مانند پیازچه است، اما طعمی شیرین دارد و قابل خوردن است.
- در اعماق بیشتر، نیها رشد میکنند. هرچه عمق آب بیشتر باشد، ضخامت و تراکم نیها نیز بیشتر میشود.
حالا که پوشش گیاهی را شناختیم، برویم سراغ مشکلات شناسایی:
برای نزدیک شدن به پاسگاه یا سیلبند کنار خشکی عراق، در روز فقط تا جایی که پوشش «بردی» اجازه میداد میتوانستیم با بلم جلو برویم. ادامه مسیر را باید شبانه و بدون بلم طی میکردیم تا به هدف نزدیک شویم؛ کاری بسیار دشوار، بهویژه در سرمای زمستان.
یکی دیگر از مشکلات، برگشت و پیدا کردن مسیر طیشده بود. برای مسیرهایی که فاصله بیشتری از بلم داشتند، مجبور بودیم از ریسمان یا بند استفاده کنیم تا در راه برگشت گم نشویم. البته در همهجا امکان استفاده از طناب نبود.
با گذشت زمان و تجربه بیشتر، تجهیزاتمان نیز بهتر شد:
استفاده از دوربین دید در شب، یا پوشیدن لباس غواصی برای ورود به آب در سرمای زمستان، تا حدی از سوز کشنده آب میکاست.
خدا رحمت کند «اصغر باغبانی» را؛
شبی سرد از زمستان، تنها به سمت روستای البیضه رفت و دیگر بازنگشت. یا سرما بر او غلبه کرد، یا مسیر را گم کرد.
این نخستین بار نبود که آن مسیر را میرفت، اما هرچه بچهها دنبالش گشتند، پیدایش نکردند.
روحش شاد.
ادامه دارد
@defae_moghadas