eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۱۰ شب به مشهد رسیدیم. اکیپی ایستاده بودند و مجروحین هر بیمارستان را با نصب اتیکت روی پرونده‌هایشان دسته‌بندی می‌کردند. ما بیمارستان امام‌رضا(ع) را انتخاب کردیم. ۳روز بعد نوبت عمل بود. رفتم جلو و یقه دکتر را گرفتم. ـ دکتر! تو دانی و شب اول قبر. فکر کن این برادر خودته و من مادرت. دوتا انگشتشو براش نگهدار. دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و ناامیدانه نگاهم کرد. ـ چون قسمم دادی می‌گم؛ این دست دست نمیشه. بذار همشو قطع کنم بره. ـ نع... ..من کافرم اسماعیل. گبرم که پیش چشمم دستت را با اره بریدند و چیزی نگفتم. این همان دستی بود که وقتی بچه بودی شکست. روزی که عمه‌هاجر بغلت کرد و تا بیمارستان دوید. او گریه می‌کرد و ناله می‌زد اما من ساکت بودم. دکتر به پرستارها گفت اول مادرش را از اتاق بیرون کنید. آنها هم عمه را بردند. رو کرد به من که تو چه نسبتی با بچه داری؟ گفتم زن پدرش هستم. از من خواست تو را روی پایم بنشانم و محکم نگهت دارم تا استخوان را جا بیندازد. صدای فریادت را که شنیدم بیهوش شدم. چشم که باز کردم روی تخت بودم و دکتر بالای سرم می‌پرسید تو مگر نگفتی زن پدرش هستی؟ @defae_moghadas
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 اگر شهید بشیم پیروزیم اگر پیروز شویم ، خب پیروزیم فرقی نمی‌کند فیلمی کمیاب از سخنرانی سردار شهید مهدی زین الدین @defae_moghadas
ساده ترین جلسه مدیریت بحران بدون تشریفات ، خاکی و افلاکی در مقطعی حساس همراه با بینش و تدبیر و قاطعیت... اینجا جایی برای خطا نیست آنسوی اشتباه آتش است و مرگ و اسارت ، آنسوی سوء مدیریت ، اینجا به زنجیر کشیده شدن وطن است ، نقصان راهبرد ، فرصتی برای جبران باقی نمی گذارد... خاک تکه تکه می شود اگر لحظه ای خطا شود... اما امروز ؟ این روزها مدیران بحران با گرد و خاک بیگانه اند ، خط اتوی کت های مارک دارشان اینگونه نشستن را بر نمی تابد، نوع میوه و قهوه و بستنی ، ملاک و عیار جلسه شان را تعیین می کند ، میزهای پهناور سالن های براق کنفرانس حتی راه را بر نگاه ها می بندد، ساعتها که بکاوی هم، ذره ای خاک نمی یابی ، شاید به همین علت است که بحران ها حل نمی شوند ، آنانکه روی خاک نمی نشینند چگونه باید درد خاکستر نشینان را دریابند! جلسه فرماندهی تیپ یکم عمار قبل از عملیات والفجر ۴ قلاجه از چپ : سردار شهید ابراهیم علی معصومی برادر گرامی سردار جعفر عقیل محتشم سردار شهید سید ابراهیم کسائیان سردار شهید اکبر حاجی پور سردار شهید اسماعیل لشگری @defae_moghadas
💠 خاطره ای از شهید سرلشگر مسعود منفرد نیاکی در سال ۶۲ شهید منفرد نیاکی فرمانده لشکر ۹۲ زرهی اهواز بود.ما به همراه یک کاروان صد نفره از ارتش جمهوری اسلامی ایران به سفر حج تمتع مشرف شدیم. در این سفر روحانی اخلاق و رفتاری که از این شهید بزرگوار دیدیم حقیقتا مثال‌زدنی است، به قدری خاکی و بامحبت بود که ما باورمان نمی‌شد ایشان فرمانده لشکر ما هستند. قبل از همه سلام می‌کرد، هیچ کدام از بچه‌ها در سلام کردن و نماز خواندن نمی‌توانستند از ایشان سبقت بگیرند، همیشه هق‌هق گریه شهید بزرگوار را در مراسم دعای توسل یا دعای کمیل می‌شنیدیم، در سفر حج هم گوشه‌ای می‌نشست و مشغول دعا کردن می‌شد با بچه‌ها خیلی خوش‌برخورد بود، به‌طوری که شهید بزرگوار سپهبد صیاد شیرازی ایشان را به عنوان نماینده خود در سفر حج معرفی کردند. (راوی: سرهنگ مظفری) <><><><> 🍂 خاطره ای از شهید مسعود منفرد نیاکی: یک روز به امام خمینی خبر می‌دهند که دیدیم سرهنگی وسط تانک‌ها نشسته و هق‌هق گریه‌اش بگوش می‌رسد! به ایشان می‌گویند که این سرهنگ منفرد نیاکی است. امام‌(ره) می‌فرمایند که هنوز زود است که شما منفرد نیاکی و منفرد نیاکی‌ها را بشناسید سال۱۳۶۱ بازنشسته شد،ولی بسیار پی‌گیری کرد تا در ارتش بماند؛ به همین خاطر به آیت‌الله‌ خامنه‌ای که آن زمان رئیس‌جمهور بودند، نامه‌ای نوشت که با ماندن ایشان موافقت نمایند حضرت آقا هم در جواب ‌نامه ایشان مرقوم داشتند: شایستگی خدمت ممتد وی در جبهه‌های نبرد مورد توجه قرار گیرد. بدین ترتیب در ارتش ماند و سه سال بعد به شهادت رسید🕊 @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۴۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یک روز دیدم فاطمه چند تشک را وسط اتاق ردیف کرده و دو طناب کلفت از این سر اتاق تا آن سر کشیده. تعجب کردم. پرسیدم: «چی کار می‌کنی؟» لبخند زد و گفت: «دستت رو بگیر به این طناب‌ها، یواش‌یواش روی پاهات وایستا. اگه افتادی، تشک‌ها نمی‌ذارن طوریت بشه.» از آن روز، هر روز با همان طناب‌ها تمرین راه رفتن کردم. آرام‌آرام از روی ویلچر بلند شدم، با عصا قدم زدم. روزها با عصا بیرون می‌رفتم، شب‌ها قصه‌ی هیئت و مسجد و مطالعه بود. دو بار به دیدار خانواده‌ی شهید حسین محمودی در خیابان ایران رفتم؛ خانه‌ای سنتی و پر از روح. با ناصر کلهر، داوود نیازی، علی جمشیدی و عرب‌زاده مهمان سفره‌ی حاج‌خانم بودیم؛ زنی چون کوه، صبور و سرسخت. داغ دو دختر، همسر، دو برادر فرش‌فروش و خیر بازار، و از همه مهم‌تر داغ حسین محمودی، قلبش را شکسته بود. اما نفس او و مادران شهدا، برکت این دیار بودند و هستند. شهادت حسین، بچه‌های مسجد و هیئت را مات کرد. حتی حاج‌آقا صدیقی، پیش‌نماز دردآشنا، از فراق حسین گریست. یادم هست در ایام محرم، حاج‌آقا صدیقی پیرغلامی هشتادساله به نام میرزا ابراهیم را دعوت کرد تا یک دهه بعد از نماز بخواند. بچه‌ها گفتند: «صدایش درنمی‌آید، یک ذاکر سرشناس بیاورید.» ماجرا را به حاج‌آقا گفتم. گفت: «سیدجان، این پیرمرد سال‌ها نفسش زبانزد بوده. حالا پیر شده. ماه‌ها از قصاب و بقال نسیه گرفته و قول داده محرم تسویه کند. مولا راضی است. او را دعوت کرده‌ام، پول شش دهه را در پاکت می‌گذارم تا فتح دل شود.» خدا به حرمت امام حسین، آبروی حاج‌آقا را حفظ کرد؛ همان‌طور که در ایام جنگ، بی‌صدا آبروی خیلی‌ها را نگه داشت. 🔸 گذر دهم نیمه‌ی زمستان ۱۳۶۱، لنگان‌لنگان به مسجد محل رفتم تا رفقا را ببینم. یکی از بچه‌ها گفت: «عملیات مهمی در پیشه، نیروها آماده‌باش هستند.» بعد اضافه کرد: «پیش‌نماز گفته چیزی به شما نگوییم.» گفتم: «من به بوی کاهگل عادت کرده‌ام. شهر برام سمه. باید برم.» واقعیت این بود که دنبال فرصتی بودم تا از شهر و خانه کنده شوم. با خودم گفتم حالا که نمی‌توانم در خط مقدم باشم، بهتر است به چادر اطلاعات عملیات بروم. با بچه‌های آنجا و ابرام هادی هم چفت بودم. پرسان‌پرسان خودم را به مقر اطلاعات عملیات در فکه رساندم. ابرام هادی، مسئول اطلاعات عملیات، با گرمی استقبال کرد. ابراهیم، معلم آموزش و پرورش بود؛ ورزشکار، عارف، پهلوان. مربی والیبال و معلم اخلاق. با اینکه وضع مالی خوبی داشت، افتاده بود در مسیر خودسازی. برای رفت‌وآمد اتوبوس سوار می‌شد، در بازار کنار باربرها می‌ایستاد، بار می‌برد تا جسم و روحش ساخته شود و کبر و غرور بر او غلبه نکند. اوستای اطلاعات عملیات بود و تیمی قوی از ورزیدگان دور خود جمع کرده بود. روزی کنار همان رودخانه‌ای رفتم که پیش از عملیات مسلم بمباران شده بود و من مجروح شده بودم. دلم را خوش کرده بودم که نگین انگشترم را پیدا کنم. چشمم هنوز دنبالش بود. دشت سوت و کور بود. بادی می‌وزید. صحنه‌ی شهادت حسین دوباره زنده شد. خاک را زیر و رو کردم، لای علف‌ها و بوته‌ها را گشتم؛ نبود که نبود. نومید برگشتم. یک روز محمد تیموری، از نیروهای اطلاعات عملیات لشکر ۱۰ سیدالشهدا، به چادر ما آمد. رفیق جون‌جونی بودیم. بچه‌ی شمیران، مرفه، پدرش کارخانه‌دار و خیر. بین بچه‌ها معروف شده بود به «محمد جمارانی»؛ دست‌ودلباز و دوستدار رزمنده‌ها. هر وقت پا می‌داد، بچه‌ها را جمع می‌کرد، می‌برد اندیمشک، چلوکباب و جوجه‌کباب مهمانشان می‌کرد. با همه گرم می‌گرفت، شوخی می‌کرد. همیشه به من تیکه می‌انداخت: «شماها یه مشت بچه‌گشنه‌ی جنوب شهری هستید، اومدید جبهه پی دیزی. ما اگه اومدیم جبهه، کم‌کم پنجاه هزار تومن پول تو جیبمون هست. گنده‌ی شما یه پیکان نداره، من بنز دارم...» دل پاکی داشت. همه‌ی این‌ها را می‌گفت تا بچه‌ها بخندند. خنده در آن روزگار سخت، نعمت بود. جنگ را آسان می‌کرد، مخصوصاً برای جوان‌ترها. نماز جماعت و مناجات داشتیم، بقیه‌ی وقت گل‌کوچک بازی می‌کردیم. شب‌ها وقتی تیم شناسایی می‌رفت، ما دور هم می‌نشستیم، محمدآقا تیکه می‌انداخت، می‌خنداند. یک حدیث ساخته بود: «الشهداء الشمرون أفضل من الشهداء التهرون.» بعد توضیح می‌داد که اجر من و شما یکی نیست؛ چون من بچه‌ی شمرونم و شما بچه‌ی تهرون. ترک‌ها و یزدی‌ها که کنار چادر ما بودند، فکر می‌کردند محمدآقا واقعاً روحانی است. دوستش داشتند، باهاش عشق و حال می‌کردند. یک روز قرار شد به امامت محمدآقا نماز جماعت بخوانیم. همه صف بستیم. محمدآقا برای اینکه خیط نشود، یک ملافه‌ی سفید را مثل عمامه پیچید دور سرش و ایستاد جلو. گفت: «یه مسئله‌ی شرعی هست... اجازه بدید فارسی بگم تا همه بفهمن!»
روایتی ساخت: «اگه کسی بیست روز، روزی یه انار یک کیلویی بخوره، قصری از نور و زمرد تو بهشت مال اون میشه.» یزدی‌ها باور کردند. فردا دیدیم تدارکاتشان چهار جعبه انار آورده، هر کدام یک کیلو. محمدآقا می‌گفت: «بعضی علما می‌گن یه دونه از این انارها نباید بیفته زمین.» یزدی‌ها خوششان می‌آمد، آن‌قدر می‌خندیدند که نگو. می‌گفتند: «این محمدآقا عجب آدم باحالیه!» بعضی روزها هم سیاه‌بازی می‌کرد. دست‌هایش را سیاه می‌کرد، توی بازی گرگم‌به‌هوا، طرف که دنبالش می‌کرد، دست‌های سیاهش را می‌زد به صورتش و بچه‌ها را می‌خنداند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 درگیری نیروهای ایرانی با دشمن در کوت شیخ (پیش از آزادسازی خرمشهر) در ۳۱ شهریور سال ۱۳۵۹ تیپ ۳۳ نیروی مخصوص ارتش عراق از سمت مرزِ واقع در غرب شهر خرمشهر وارد خاک ایران شده و از طریق شلمچه، گمرک، سنتاب و ایستگاه راه آهن شروع به حملات متناوب برای تصرف نموده و با نیروهای مدافع شهر درگیر می شود. .... تا آنکه تیپ ۶ لشکر ۳ زرهی ارتش عراق در تاریخ ۱۹/ ۷ / ۱۳۵۹ با احداث پل شناور در منطقه ضمن عبور از کارون، محاصره آبادان را تکمیل کرد. با سقوط خرمشهر در تاریخ ۴ / ۸ / ۱۳۵۹ و انهدام پل خرمشهر بر روی کارون، این رودخانه به عنوان یک مانع طبیعی بین نیروهای خودی در "کوت شیخ" و نیروهای دشمن در خرمشهر [اشغال شده] اهمیت یافت. در این مرحله از جنگ، ساحل جنوبی شط یعنی بلوار کوت شیخ خط مقدم جبهه نیروهای ایرانی محسوب می شد. @defae_moghadas
. 🍂  «رفاقت به سبک تانک» داوود امیریان  از اونجا که به زبان عربی مسلط بود با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها.....بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!» ترق! ماجد کله پا شد و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت! چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!» ترق! جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید! @defae_moghadas
🍂 نفت کوپنی راوی : برادر آزاده      حاج صادق مهماندوست ‌‌‍‌‌‌┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ عراق یکی از کشورهای اصلی صادر کننده نفت در جهان بود که منابع زیرزمینی و نفت آن در خاورمیانه و جهان زبان زد است . اما همین کشور با حاکمی مستبد همچون صدام از تامین امکانات اولیه برای اسرا هم دریغ می کرد. از جمله این موارد می توان به جیره بندی و سهمیه بسیار کم و محدود نفت برای اسرا در اردوگاه ها اشاره کرد . از جمله در اردوگاههای موصل که در شمال عراق و در محیطی بسیار سرد قرار داشت، برای چراغ های علاءالدین هر آسایشگاه که از دو یا سه عدد هم تجاوز نمی کرد ، سهمیه نفت مشخصی را در نظر گرفته بودند و جالب این که ظرفی که در آن نفت هر آسایشگاه را با نظارت دقیق سرباز عراقی تحویل می دادند ، سطلی فلزی بود که دستگیره های آن با پرچ به بدنه متصل شده بود و عراقی ها مبنای تعیین سهمیه را برای هر سطل ، محل پرچ شدن دستگیره ها قرار داده بودند . اگر بدلیل تاخیر در بستن شیر تانکر ، نفت بیشتری به سطل می ریخت ، سرباز عراقی سریعا با یک قوطی که در دست داشت مقدار اضافه ریخته شده را برمی داشت و از سهمیه کم می کرد که مبادا نفت بیشتری به اسرا برسد تا چراغ تحویلی ، مقدار بیشتری روشن مانده و اسرا بیشتر گرم شوند! شاید هم می ترسید که مبادا با همین یکی دو قوطی که اضافه ریخته شده بود ، اقتصاد عراق با آن همه چاه های نفت با شکست مواجه شود ؟! این هم نشان دیگری از حقد و کینه مزدوران بعثی بود که در سرمای شدید آن محیط ، باعث رنجش بیشتر اسرا می شدند. @defae_moghadas