9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای مولای غریب…
سالهاست چشم به راهیم،
دلهایمان خسته از غربت و بیپناهی…
هر روز، دعایمان یکی است:
خدایا، ظهورش را نزدیک کن…
تا زمین دوباره بوی عدالت و آرامش بگیرد.
🔸 مداحی و مناجاتخوانی
سید حجت بحرالعلومی
«به نماز صبح و شبت سلام… و به نورِ در نسبَت سلام…و به خال کنج لبت سلام…»
#کلیپ
@defae_moghadas
جمعهتون بخیر 🌺
راستش رو بخواید، این روزا کانال ما شده اتوبان تهران–قم!
یه عده مثل تاکسی خطی هر روز میآن، یه عده مثل اتوبوس بیآرتی سریع خارج میشن،
یه عده هم قدیمیترن، مثل رانندههای کامیون که سالها تو جاده بودن، میایستن، چای میخورن و میگن: "ما یاد اون روزای پرخاطره میافتیم."
ما هم وسط این ترافیک، مثل پلیس راهور گیج و منگ، فقط دست تکون میدیم! 😅
هر چی بیشتر محتوا میکاریم، کمتر برداشت میکنیم؛
انگار داریم توی گلدون بی آب و خاک بذر میریزیم!
حق هم باید داد، بعضیا راه رو گم میکنن، میافتن تو کانال ما،
بعد میفهمن اشتباه پیچیدن، سریع دندهعقب میگیرن!
ولی خب، اهل دلها فرق دارن؛
اینا مثل رزمندههای قدیمی، پایهن، میایستن، میمونن، و اعتقادشون اینه که: "ما اینجا رو سنگر میدونیم!"
خلاصه کانال ما شده ترکیب جاده، پادگان و کافهچای؛
هر کی میآد یا میره، یا دل میذارن و میمونن و پایهن!»
ممنون از همه، و اونایی که به اشتباه هم شده یه سری بما میزنن و ...👋👋
سال ۱۳۶۱
در سن نوجوانی، در کنار فرمانده سرافراز، شهید حاج اسماعیل فرجوانی و معلم دلسوز مرحوم سراج.
این عکس مربوط به زمانی در نوجوانی است که تمام تلاش و علاقه من و بسیاری از هم سن و سالهایم رفتن به جبهه بود، اما بخاطر کم سن بودنمان، با مخالفت فرماندهان مواجه میشدیم، در اینجا برای خواهش و التماس برای اعزام به جبهه نزد حاج اسماعیل رفته بودم، شلوار نظامی، پیراهن خاکی و بلوز پشمی نظامی به تن کردم تا شاید با این ظاهر بتوان فرمانده را راضی کنم!
شهید فرجوانی، فرماندهی شجاع، مبتکر، سختکوش و در عین حال بسیار مهربان و دوست داشتنی بود، در اولین نگاه و برخورد، شیفته او میشدی و چنان در دلت جا میگرفت که حتی اکنون پس از سالهای زیادی که از شهادتش میگذرد، یاد او و لبخند زیبایش، دل بچههایی که با او همرزم بودند را میلرزاند.
جایگاهش در فردوس بلندمرتبه باد.
#شهید_اسماعیل_فرجوانی
#فرجوانی #گردان_کربلا #سردار_حاج_اسماعیل_فرجوانی
سید عباس امامزاده
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
🔻 شبهای جبهه ، نه به معنای شبهای عملیات، بلکه شبهایی که در پادگانها و اردوگاهها سپری میشد.
شبهایی خاطرهانگیز بودند؛ لحظاتی که حسها صمیمیتر و عمیقتر میشدند.
از خاطرهگویی گرفته تا طرح پرسشها و پاسخها، همهچیز رنگی از نزدیکی و همدلی داشت.
گاه سخنها به قهقهههای مستانه میانجامید،
گاه با شنیدن شرح حالی، سکوتی سنگین بر دلها مینشست و اشکی آرام از گوشه چشم جاری میشد.
به ظاهر در تاریکی بودیم،
اما دلها روشن و کلام گرمابخش بودند؛
چنان که با گذشت سالها، هنوز حسرت آن شبها در دل باقی مانده.
آه که چه هوای آن شبها را در سر دارم،
و تنها به مرور خاطراتشان بسنده کردهام.
#دلتنگیها
@defae_moghadas