eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻سایه جنگ خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ پس از گذراندن دور
. 🍂 🔻سایه جنگ 2⃣ خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ بالاخره زمان حمله فرا رسید و ما برای تسخیر هدف از پیش تعیین‌شده به سوی منطقه ممنوعه پیشروی کردیم. اما در همان ابتدا آشکار شد که نیروهای ایرانی از نقشه ما باخبر بودند؛ زیرا پیش از رسیدن ما، آنجا را تخلیه کرده بودند. جز یک دستگاه چیز دیگری نیافتیم. لحظاتی بعد، ناگهان فضای منطقه با نور گلوله‌های منور ایرانیان روشن شد و ما زیر آتش سنگین توپخانه قرار گرفتیم. فرمانده بی‌درنگ دستور عقب‌نشینی داد، اما در این حین بسیاری از افراد کشته یا زخمی شدند و دیگران نیز روحیه خود را از دست دادند. پس از بازگشت به مقر، فرمانده به دلیل عدم کفایت برکنار و به جای دیگری منتقل شد. روزی که به مرخصی رفته بودم، همراه دوستانم در بازار شلوغ شهر مشغول خرید بودیم. ناگهان تعدادی از افراد «جیش الشعبی» با خودرو سر رسیدند و مردم را به راهپیمایی و بیعت با صدام فراخواندند. ما به آنان گفتیم که بیعت خود را در جبهه ثابت کرده‌ایم، ولی ای کاش می‌دانستند چه سختی‌ها و قهرمانی‌هایی پشت سر گذاشته‌ایم. همان‌جا شاهد رفتار غیرقانونی آنان بودیم که به بهانه کمک به جبهه از مردم اخاذی می‌کردند. در واکنش، صاحبان رستوران‌ها، مغازه‌ها و حتی سیگارفروشی‌های کنار خیابان نرخ کالا و غذا را دو برابر کردند. این وقایع نیاز به دلیل ندارد، زیرا همه مردم مظلوم عراق آن را روزانه لمس می‌کنند. اما برگردیم به اصل مطلب: فرمانده جدیدی به یگان ما آمد. او تلاش می‌کرد روحیه افراد را بالا ببرد و حیثیت ازدست‌رفته‌شان را بازگرداند، چرا که یگان ما در میان دیگر یگان‌ها به «یگان فرار» شهرت یافته بود. با دستور تازه فرمانده لشکر، روز موعود فرا رسید. فرمانده جدید با تغییراتی در گردان و تمرینات لازم، آماده عملیاتی شد تا چند تپه بلند را تسخیر و نیروهای ایرانی را بیرون براند. حمله آغاز شد، اما نتیجه از همان ابتدا روشن بود: خود فرمانده پیش از همه پا به فرار گذاشت و پس از او افسران و سربازان نیز گریختند. بدین‌سان برگ دیگری بر تاریخ پر از تهور گردان ما افزوده شد! در این حادثه من و چند سرباز دیگر جا ماندیم و راه را گم کردیم. دقایقی بعد چند تن از مجاهدین و پاسداران رسیدند و با زبان عربی گفتند: «شما در پناه اسلام هستید.» سپس ما را به پشت جبهه و از آنجا به تهران منتقل کردند. شیوه برخورد آنان غیرقابل پیش‌بینی بود، هرچند دیگران پیش‌تر آن را تجربه کرده بودند. اما برای من مهم این بود که آن لحظه نقطه عطف زندگی‌ام شد؛ زیرا به آرامشی روحی رسیدم که در تمام عمر از آن محروم بودم. همان‌جا با تمام وجود توانستم این آیه قرآن را درک کنم: وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ ابراهیم را پیدا کردم و گفتم: «حتم داشته باش عملیات تو هوره.» ابراهیم گفت: «مگه میشه؟ اینها چطور می‌خوان نیروی آموزش‌ندیده رو به هور ببرند؟ بچه‌ها که غواصی بلد نیستن. واقعاً قصه هور با خیابان فرق داره؛ اگر آدم تو جاده راهش رو گم کنه می‌پیچه به یک طرف دیگه، میدان داره جولان بده؛ اما تو هور اگر گم بشه تا قیامت گیره، هر طرف بپیچه آبراهه، در رو نداره. نی‌ها بلند هستند و جلوی دیدش رو می‌گیرن. من باید با حاج همت صحبت کنم.» - «مگر حاجی به حرف من و توست؟ بیا با هم بریم پیشش.» صبح فردا، از بچه‌ها سراغ حاج همت را گرفتیم. گفتند: در ایستگاه حسینیه است. دم ظهر راه افتادیم. آفتاب بهمن ماه جنوب گرم بود و هوا عین بهار. در ایستگاه حسینیه، در فضای باز و فراخ، حدود سیصد نیرو با لباس خاکی روی زمین نشسته بودند و حاج همت داشت برایشان حرف می‌زد. قدم‌زنان به طرفشان رفتیم. از ابرام پرسیدم: «اینها چه گردانی هستند؟» گفت: «نیروی بسیجی هستن که تازه اعزام شده‌اند. یک لشکر زده‌اند به اسم اباذر.» هنوز به دویست قدمی‌شان نرسیده بودیم که یکهو سر و کله هواپیماهای عراقی پیدا شد و پشت‌بندش چند انفجار. خیز رفتیم و چسبیدیم به سینه خاک. گردوخاک بلند شد و گردان از هم پاشید. بلند شدیم و دویدیم طرف بچه‌ها. خدا بهشان رحم کرده بود که بمب‌ها بغل گردان افتاده و فقط چند نفر زخمی شده بودند. حاج همت را موج انفجار گرفته و پرتش کرده بود؛ گیج و منگ بود و نمی‌توانست بلند شود. من و ابرام کمک کردیم بچه‌های زخمی را انداختیم پشت تویوتا و فرستادیم عقب. پس‌فردا، دم ساختمان دوکوهه دوباره حاج همت را دیدیم. ابراهیم صدایش زد. حاج همت مؤدب و مشتی آمد و با ما سلام و علیک کرد. ابراهیم یک آس برای حاج همت آمد و گفت: - «حاجی، اینجا که می‌خوایم عملیات کنیم، آب هم داره؟» - «احتمالاً داشته باشه.» حاج همت زرنگ بود، تن نمی‌داد جواب بده. گفت: «از طریق سید فهمیدید؟» - «سید یا دیگران چه توفیری داره؟ بحث من سر اینه که شما نیروها رو آموزش غواصی و شنا نداده‌اید.» - «آموزش هم می‌بینن؛ سر فرصت.» ابراهیم گفت: «اگر تو دوکوهه یک استخر می‌زدند، حداقل بچه‌ها می‌تونستن شنا یاد بگیرن. من فرمانده مسئولیت دارم، می‌خوام به بچه‌هام شنا یاد بدم. بدون آموزش نمی‌تونم بچه‌ها رو به خط مقدم ببرم.» - «کجا؟» - «می‌برمشون جاده دزفول - اندیمشک، آنجا یک استخر هست. تربیت بدنی می‌برم شنا و غواصی یادشون می‌دم.» - «موافقم. شما کارت رو بکن، هر کاری صلاح می‌دونی انجام بده.» ابراهیم اما نتوانست حرفش را عملی کند؛ چون امکانات و فرصت بردن نیروها به یک جای مناسب برای آموزش شنا پیش نیامد. تا اواخر بهمن، رزم شبانه و پیاده‌روی و آموزش رزم برپا بود. آن روزهایی که گردان پیاده‌روی و آموزش داشت، حقیر به علت درد پا در چادر می‌ماندم و کارهایی که روی زمین مانده بود، مثل قلق‌گیری سلاح‌ها و پر کردن خشاب اسلحه و غیره را انجام می‌دادم. کم‌کم معلوم شد عملیات با نام خیبر و در هور و جزایر مجنون شمالی و جنوبی انجام می‌شود و هدف آن تهدید بصره از طریق این دو جزیره است. عملیات در شب سوم اسفند با رمز «یا الله» شروع شد و فردایش از رادیو شنیدیم که رزمندگان از آب دجله وضو گرفته‌اند. شب سوم عملیات، نوبت گردان میثم بود. لشکر ۲۷ می‌بایست در مایله را می‌شکست و عملیات را به سمت پل طلاییه می‌کشاند و با لشکر ۴۱ ثارالله الحاق می‌کرد. به همین سبب انگار کل جزایر مجنون شمالی و جنوبی شده بودند محور عملیاتی. این کار را گسترده و سخت می‌کرد. گردان‌های عمار و ابوذر هم قرار بود با ما عمل کنند. آن شب، ساعت ۱۲، از عقبه جفیر تا لب هور با پای پیاده و به ستون رفتیم. سوز سردی می‌آمد و سرمای کشنده‌ای بود که سنگ را می‌ترکاند. من زیر لباس خاکی‌ام پیراهنی را که فاطمه برام دوخته بود پوشیده بودم و یک بادگیر سبز تنم بود. همیشه دوست داشتم لباس‌هام تک‌خال باشند. خیلی از بچه‌ها آن شب بادگیر یا اورکت تنشان نبود و سرما آنها را بیشتر اذیت می‌کرد. لب آب، هر هفت هشت نفر سوار یک قایق شدیم؛ همان قایق‌هایی که ته‌شان قیرمالی شده بود. قایقران مسیرها را خوب بلد بود. از لای نی‌ها و چولان‌ها بی‌سر و صدا گذشت و دو سه ساعت بعد در ساحل جزیره پیاده شدیم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «اشک تاریخ هنوز بر گونه‌های شب می‌لغزد، از آن‌گاه که زهرا سلام‌الله‌علیها در سکوت خانه، با دلی شکسته و پهلویی آزرده، غربت خویش را به آسمان سپرد؛ و آسمان تا امروز، هر سحرگاه، به یاد مظلومیت او گریه می‌کند.» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍ ..برادر و خواهر امروز من، صبح را با یاد خدا آغاز کن؛ چون خورشید هر روز تازه می‌شود، تو هم می‌توانی تازه شوی. ما آن روزها جانمان را گذاشتیم تا شما امروز آزادانه بیندیشید و بسازید. یادت باشد که ارزش زندگی در ایستادگی بر حق است، نه در راحتی زودگذر. اگر دنیا تو را به خواب دعوت کرد، با ایمان بیدار بمان. اگر سختی‌ها تو را خسته کردند، به یاد بیاور که هر رنجی پلی است به سوی رشد. امروز تو باید ادامه‌دهنده‌ی راه باشی؛ نه با تنها با تفنگ، بلکه با قلم، با اندیشه، با کار درست و با دل پاک. صبح را با تصمیمی نو آغاز کن: امانت‌دار خون‌ها باش، و سازنده فردا. برادر بسیجی تو @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 🔻از فاو تا شلمچه روایت اسارت و رهایی خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ چهارم مارس ۱۹۸۶ (۱۳ اسفند ۱۳۶۴) دوره دشوار آموزشی خود را در منطقه فاو آغاز کردم؛ در محیطی که افراد پایبند به دین و مذهب هنگام اقامه نماز دچار مشکل شده و مورد تمسخر واقع می‌گشتند. عده‌ای از سربازان و درجه‌داران با کمال وقاحت به خدا، ائمه معصومین(ع) و رسول اکرم(ص) دشنام می‌دادند و هیچ اعتراضی قادر به تغییر این شرایط نبود. در حالی که کوچک‌ترین اهانت به صدام مجازات‌های سنگینی را به دنبال داشت. پس از طی دوره، بین گروهان‌ها تقسیم شدیم. در یکی از همان روزهای نخست با سرگروهبان درگیر شدم، زیرا انتظار داشت از فاصله یک کیلومتری گروهان آب تهیه کنم. من که زیر بار نرفتم، به بهانه عدم اطاعت از دستورات نظامی به فرمانده گروهان معرفی شدم. افسر مربوطه نیز با عبارات رکیک و مستهجن دستور تنبیه مرا در سرمای سوزناک آن روزها صادر کرد. چند روز بعد که مرخصی گرفته و به منزل رفتم، ناراحتی خود را با خواهر بزرگم در میان گذاشتم. او سعی نمود تا مرا تسکین دهد. اما کینه و دشمنی من با آن افسر تا به امروز نیز که از دست آن افراد شیطان‌صفت خلاص شده‌ام، از دلم پاک نگردیده است. روز ۱۲ اوت ۱۹۸۶ (۲۱ مرداد ۱۳۶۵) ناگهان فریاد «حمله... حمله...» از بیرون سنگر به گوشمان رسید. سراسیمه خارج شدیم. زمین زیر پایمان به التهاب درآمده بود. به همراه یکی از دوستانم به محل درگیری رفتیم و لحظاتی بعد با مشاهده سربازان اسلام، شتابزده به سمت جاده منتهی به خرمشهر حرکت کردیم. سپس سرگردان به سوی گروهان خمپاره‌انداز روانه شدیم. ساعتی بعد که تنور نبرد شعله‌ور گردید، تشنه و گرسنه و ترسان از جوخه‌های اعدام به رسته آجودانی واقع در منطقه فاو گریختیم. در آنجا یکی از دوستان هم‌دوره‌ای را ملاقات کردم. او ضمن استقبالی گرم به ما گفت: «اکیپ‌های اعدام در اطراف منطقه مستقر شده‌اند و شما باید در یکی از سنگرها مخفی شوید.» همگی شب را در یکی از سنگرهای متروکه به صبح رساندیم. قبل از طلوع خورشید تصمیم گرفتیم به شکل دسته‌جمعی حرکت کنیم. اما اکیپ‌های اعدام همچون گرگ‌های گرسنه در هر نقطه کمین کرده بودند و ما ناچار پشت تپه‌های خاکی مخفی ماندیم. لحظاتی بعد نیز وقتی وارد موضع حمله شدیم، با مشاهده تانک‌های منهدم‌شده احساس کردم همه‌چیز خاتمه یافته است. گریه‌ام گرفت؛ گریه برای بدبختی، مصیبت و عذاب روحی و جسمی خودم. چند ماه بعد دستوری از طرف فرمانده تیپ در مورد حرکت به سمت منطقه‌ای گمنام صادر شد. در ساعت ۱۰ شب توسط چند دستگاه اتوبوس وارد جزیره ام‌الرصاص شدیم. در آغاز بسیار خوشحال بودم، زیرا برادرم که افسر بود در این منطقه خدمت می‌کرد. اما به هیچ طریق موفق نشدم او را بیابم. دو ساعت بعد به منطقه شلمچه اعزام شدیم و تیپ‌های متعددی را در آن منطقه یافتیم. با فرارسیدن زمان پیشروی، تیپ ما به طرف نهر خالد حرکت کرد. با مشاهده مناظر رقت‌بار جنازه‌ها و انبوه سلاح‌های از کارافتاده، چشمانم سیاهی رفت. صحنه‌ها وحشتناک و غیرقابل باور بودند. تیپ ما تا ساعت یک نیمه‌شب نتوانست محل استقراری برای خود پیدا کند. ما که شدیداً خسته بودیم، ناگهان با فریاد تکبیر سربازان اسلام مواجه شدیم. گلوله‌باران به شدت شروع شد. ترکشی به ساق پایم اصابت کرد و نقش بر زمین شدم. در همان حال سعی کردم از آن محل فاصله بگیرم اما ترکش دیگری به پشتم خورد و شدت خونریزی بیهوشم کرد. ساعت ۸ بامداد (۲۲ مرداد ۱۳۶۵) که چشمانم را باز کردم، خود را در حلقه‌ای از اجساد متلاشی‌شده یافتم. در همان لحظات صدای سربازان ایرانی به گوشم رسید. تصمیم گرفتم خود را تسلیم کنم. غرق در خون از پناهگاه خارج شدم تا اینکه یکی از افراد سپاه پاسداران به دادم رسید و مرا به پشت جبهه انتقال داد. در آنجا به مدت یک ماه مورد مداوا قرار گرفتم و پس از آن به اردوگاه‌های ایران منتقل شدم. اینک هر روز بعد از اقامه نماز صبح به انتظار طلوع خورشید می‌نشینم تا مزار شهدا را در بهشت زهرا زیارت نمایم. آنگاه نگاهم را به سمت ضریح امام خمینی کبیر برمی‌گردانم و خورشید را می‌بینم که بر فراز این بقعه عظیم جاودانه پرتوافشانی می‌کند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 اسرای عراقی در اردوگاه ایران @defae_moghadas
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 آنها که ایستاده بودند، به خانه برگشتند حاجی! رو جنازه‌های ما حساب کن😭 🔹 تصاویری از مراسم دیروز در ورود پیکر مطهر ۱۳ شهید گمنام به فرودگاه مشهد را ببینید. @defae_moghadas
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 هر فرمانده، خود یک حماسه بود؛ حماسه‌ای که در خون و ایمان نوشته شد. فداکاری‌شان، مرزهای خاک را به افلاک پیوند زد؛ زمین را به آسمان رساند.. ..و شهادت برای او پایان نبود، آغاز بود؛ آغازی جاودانه، در محضر حق. @defae_moghadas