🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ ابراهیم را پیدا کردم و گفتم: «حتم داشته باش عملیات تو هوره.»
ابراهیم گفت: «مگه میشه؟ اینها چطور میخوان نیروی آموزشندیده رو به هور ببرند؟ بچهها که غواصی بلد نیستن. واقعاً قصه هور با خیابان فرق داره؛ اگر آدم تو جاده راهش رو گم کنه میپیچه به یک طرف دیگه، میدان داره جولان بده؛ اما تو هور اگر گم بشه تا قیامت گیره، هر طرف بپیچه آبراهه، در رو نداره. نیها بلند هستند و جلوی دیدش رو میگیرن.
من باید با حاج همت صحبت کنم.»
- «مگر حاجی به حرف من و توست؟ بیا با هم بریم پیشش.»
صبح فردا، از بچهها سراغ حاج همت را گرفتیم. گفتند: در ایستگاه حسینیه است.
دم ظهر راه افتادیم. آفتاب بهمن ماه جنوب گرم بود و هوا عین بهار. در ایستگاه حسینیه، در فضای باز و فراخ، حدود سیصد نیرو با لباس خاکی روی زمین نشسته بودند و حاج همت داشت برایشان حرف میزد.
قدمزنان به طرفشان رفتیم. از ابرام پرسیدم: «اینها چه گردانی هستند؟»
گفت: «نیروی بسیجی هستن که تازه اعزام شدهاند. یک لشکر زدهاند به اسم اباذر.»
هنوز به دویست قدمیشان نرسیده بودیم که یکهو سر و کله هواپیماهای عراقی پیدا شد و پشتبندش چند انفجار. خیز رفتیم و چسبیدیم به سینه خاک. گردوخاک بلند شد و گردان از هم پاشید. بلند شدیم و دویدیم طرف بچهها. خدا بهشان رحم کرده بود که بمبها بغل گردان افتاده و فقط چند نفر زخمی شده بودند. حاج همت را موج انفجار گرفته و پرتش کرده بود؛ گیج و منگ بود و نمیتوانست بلند شود. من و ابرام کمک کردیم بچههای زخمی را انداختیم پشت تویوتا و فرستادیم عقب.
پسفردا، دم ساختمان دوکوهه دوباره حاج همت را دیدیم. ابراهیم صدایش زد. حاج همت مؤدب و مشتی آمد و با ما سلام و علیک کرد. ابراهیم یک آس برای حاج همت آمد و گفت:
- «حاجی، اینجا که میخوایم عملیات کنیم، آب هم داره؟»
- «احتمالاً داشته باشه.» حاج همت زرنگ بود، تن نمیداد جواب بده. گفت: «از طریق سید فهمیدید؟»
- «سید یا دیگران چه توفیری داره؟ بحث من سر اینه که شما نیروها رو آموزش غواصی و شنا ندادهاید.»
- «آموزش هم میبینن؛ سر فرصت.»
ابراهیم گفت: «اگر تو دوکوهه یک استخر میزدند، حداقل بچهها میتونستن شنا یاد بگیرن. من فرمانده مسئولیت دارم، میخوام به بچههام شنا یاد بدم. بدون آموزش نمیتونم بچهها رو به خط مقدم ببرم.»
- «کجا؟»
- «میبرمشون جاده دزفول - اندیمشک، آنجا یک استخر هست. تربیت بدنی میبرم شنا و غواصی یادشون میدم.»
- «موافقم. شما کارت رو بکن، هر کاری صلاح میدونی انجام بده.»
ابراهیم اما نتوانست حرفش را عملی کند؛ چون امکانات و فرصت بردن نیروها به یک جای مناسب برای آموزش شنا پیش نیامد.
تا اواخر بهمن، رزم شبانه و پیادهروی و آموزش رزم برپا بود. آن روزهایی که گردان پیادهروی و آموزش داشت، حقیر به علت درد پا در چادر میماندم و کارهایی که روی زمین مانده بود، مثل قلقگیری سلاحها و پر کردن خشاب اسلحه و غیره را انجام میدادم. کمکم معلوم شد عملیات با نام خیبر و در هور و جزایر مجنون شمالی و جنوبی انجام میشود و هدف آن تهدید بصره از طریق این دو جزیره است.
عملیات در شب سوم اسفند با رمز «یا الله» شروع شد و فردایش از رادیو شنیدیم که رزمندگان از آب دجله وضو گرفتهاند. شب سوم عملیات، نوبت گردان میثم بود. لشکر ۲۷ میبایست در مایله را میشکست و عملیات را به سمت پل طلاییه میکشاند و با لشکر ۴۱ ثارالله الحاق میکرد. به همین سبب انگار کل جزایر مجنون شمالی و جنوبی شده بودند محور عملیاتی. این کار را گسترده و سخت میکرد. گردانهای عمار و ابوذر هم قرار بود با ما عمل کنند.
آن شب، ساعت ۱۲، از عقبه جفیر تا لب هور با پای پیاده و به ستون رفتیم. سوز سردی میآمد و سرمای کشندهای بود که سنگ را میترکاند. من زیر لباس خاکیام پیراهنی را که فاطمه برام دوخته بود پوشیده بودم و یک بادگیر سبز تنم بود. همیشه دوست داشتم لباسهام تکخال باشند. خیلی از بچهها آن شب بادگیر یا اورکت تنشان نبود و سرما آنها را بیشتر اذیت میکرد.
لب آب، هر هفت هشت نفر سوار یک قایق شدیم؛ همان قایقهایی که تهشان قیرمالی شده بود. قایقران مسیرها را خوب بلد بود. از لای نیها و چولانها بیسر و صدا گذشت و دو سه ساعت بعد در ساحل جزیره پیاده شدیم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «اشک تاریخ هنوز بر گونههای شب میلغزد، از آنگاه که زهرا سلاماللهعلیها در سکوت خانه، با دلی شکسته و پهلویی آزرده، غربت خویش را به آسمان سپرد؛ و آسمان تا امروز، هر سحرگاه، به یاد مظلومیت او گریه میکند.»
#کلیپ #فاطمیه
@defae_moghadas
✍ ..برادر و خواهر امروز من،
صبح را با یاد خدا آغاز کن؛ چون خورشید هر روز تازه میشود، تو هم میتوانی تازه شوی.
ما آن روزها جانمان را گذاشتیم تا شما امروز آزادانه بیندیشید و بسازید.
یادت باشد که ارزش زندگی در ایستادگی بر حق است، نه در راحتی زودگذر.
اگر دنیا تو را به خواب دعوت کرد، با ایمان بیدار بمان.
اگر سختیها تو را خسته کردند، به یاد بیاور که هر رنجی پلی است به سوی رشد.
امروز تو باید ادامهدهندهی راه باشی؛ نه با تنها با تفنگ، بلکه با قلم، با اندیشه، با کار درست و با دل پاک.
صبح را با تصمیمی نو آغاز کن: امانتدار خونها باش، و سازنده فردا.
برادر بسیجی تو
#عکس
@defae_moghadas
.
🍂
🔻از فاو تا شلمچه
روایت اسارت و رهایی
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
چهارم مارس ۱۹۸۶ (۱۳ اسفند ۱۳۶۴) دوره دشوار آموزشی خود را در منطقه فاو آغاز کردم؛ در محیطی که افراد پایبند به دین و مذهب هنگام اقامه نماز دچار مشکل شده و مورد تمسخر واقع میگشتند. عدهای از سربازان و درجهداران با کمال وقاحت به خدا، ائمه معصومین(ع) و رسول اکرم(ص) دشنام میدادند و هیچ اعتراضی قادر به تغییر این شرایط نبود. در حالی که کوچکترین اهانت به صدام مجازاتهای سنگینی را به دنبال داشت.
پس از طی دوره، بین گروهانها تقسیم شدیم. در یکی از همان روزهای نخست با سرگروهبان درگیر شدم، زیرا انتظار داشت از فاصله یک کیلومتری گروهان آب تهیه کنم. من که زیر بار نرفتم، به بهانه عدم اطاعت از دستورات نظامی به فرمانده گروهان معرفی شدم. افسر مربوطه نیز با عبارات رکیک و مستهجن دستور تنبیه مرا در سرمای سوزناک آن روزها صادر کرد. چند روز بعد که مرخصی گرفته و به منزل رفتم، ناراحتی خود را با خواهر بزرگم در میان گذاشتم. او سعی نمود تا مرا تسکین دهد.
اما کینه و دشمنی من با آن افسر تا به امروز نیز که از دست آن افراد شیطانصفت خلاص شدهام، از دلم پاک نگردیده است. روز ۱۲ اوت ۱۹۸۶ (۲۱ مرداد ۱۳۶۵) ناگهان فریاد «حمله... حمله...» از بیرون سنگر به گوشمان رسید. سراسیمه خارج شدیم. زمین زیر پایمان به التهاب درآمده بود. به همراه یکی از دوستانم به محل درگیری رفتیم و لحظاتی بعد با مشاهده سربازان اسلام، شتابزده به سمت جاده منتهی به خرمشهر حرکت کردیم. سپس سرگردان به سوی گروهان خمپارهانداز روانه شدیم.
ساعتی بعد که تنور نبرد شعلهور گردید، تشنه و گرسنه و ترسان از جوخههای اعدام به رسته آجودانی واقع در منطقه فاو گریختیم. در آنجا یکی از دوستان همدورهای را ملاقات کردم. او ضمن استقبالی گرم به ما گفت: «اکیپهای اعدام در اطراف منطقه مستقر شدهاند و شما باید در یکی از سنگرها مخفی شوید.» همگی شب را در یکی از سنگرهای متروکه به صبح رساندیم.
قبل از طلوع خورشید تصمیم گرفتیم به شکل دستهجمعی حرکت کنیم. اما اکیپهای اعدام همچون گرگهای گرسنه در هر نقطه کمین کرده بودند و ما ناچار پشت تپههای خاکی مخفی ماندیم. لحظاتی بعد نیز وقتی وارد موضع حمله شدیم، با مشاهده تانکهای منهدمشده احساس کردم همهچیز خاتمه یافته است. گریهام گرفت؛ گریه برای بدبختی، مصیبت و عذاب روحی و جسمی خودم.
چند ماه بعد دستوری از طرف فرمانده تیپ در مورد حرکت به سمت منطقهای گمنام صادر شد. در ساعت ۱۰ شب توسط چند دستگاه اتوبوس وارد جزیره امالرصاص شدیم. در آغاز بسیار خوشحال بودم، زیرا برادرم که افسر بود در این منطقه خدمت میکرد. اما به هیچ طریق موفق نشدم او را بیابم. دو ساعت بعد به منطقه شلمچه اعزام شدیم و تیپهای متعددی را در آن منطقه یافتیم.
با فرارسیدن زمان پیشروی، تیپ ما به طرف نهر خالد حرکت کرد. با مشاهده مناظر رقتبار جنازهها و انبوه سلاحهای از کارافتاده، چشمانم سیاهی رفت. صحنهها وحشتناک و غیرقابل باور بودند. تیپ ما تا ساعت یک نیمهشب نتوانست محل استقراری برای خود پیدا کند. ما که شدیداً خسته بودیم، ناگهان با فریاد تکبیر سربازان اسلام مواجه شدیم. گلولهباران به شدت شروع شد. ترکشی به ساق پایم اصابت کرد و نقش بر زمین شدم. در همان حال سعی کردم از آن محل فاصله بگیرم اما ترکش دیگری به پشتم خورد و شدت خونریزی بیهوشم کرد.
ساعت ۸ بامداد (۲۲ مرداد ۱۳۶۵) که چشمانم را باز کردم، خود را در حلقهای از اجساد متلاشیشده یافتم. در همان لحظات صدای سربازان ایرانی به گوشم رسید. تصمیم گرفتم خود را تسلیم کنم. غرق در خون از پناهگاه خارج شدم تا اینکه یکی از افراد سپاه پاسداران به دادم رسید و مرا به پشت جبهه انتقال داد. در آنجا به مدت یک ماه مورد مداوا قرار گرفتم و پس از آن به اردوگاههای ایران منتقل شدم.
اینک هر روز بعد از اقامه نماز صبح به انتظار طلوع خورشید مینشینم تا مزار شهدا را در بهشت زهرا زیارت نمایم. آنگاه نگاهم را به سمت ضریح امام خمینی کبیر برمیگردانم و خورشید را میبینم که بر فراز این بقعه عظیم جاودانه پرتوافشانی میکند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 آنها که ایستاده بودند، به خانه برگشتند
حاجی! رو جنازههای ما حساب کن😭
🔹 تصاویری از مراسم دیروز در ورود پیکر مطهر ۱۳ شهید گمنام به فرودگاه مشهد را ببینید.
#کلیپ
@defae_moghadas
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 هر فرمانده،
خود یک حماسه بود؛
حماسهای که در خون
و ایمان نوشته شد.
فداکاریشان، مرزهای خاک را به افلاک پیوند زد؛ زمین را به آسمان رساند..
..و شهادت برای او پایان نبود،
آغاز بود؛
آغازی جاودانه، در محضر حق.
#کلیپ #شهید_زینالدین
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ ابراهیم سرستون بود و ما بیاو میرفتیم در شانه سیلبندی که در تاریکی سر و تهش پیدا نبود. ابراهیم دستور توقف داد. درجا نشستیم و نفس گرفتیم. زمین خیس و گلآلود و چرب و چیلی بود و پاها در گل فرو میرفت. یک نمه بوی نفت هم توی هوا بود. من کنار دست ابراهیم بودم و بچهها در سکوت پچپچ میکردند. آنجا تیمم کردم و دو رکعت نماز خواندم. حواس همه پیش خدا بود. آن شب، شب جدایی بود و حلالیتطلبیدن. چندین نیروی کمسنوسال و تازهاعزامی در گردان بودند که تکتکشان را ماچ کردم. خیلی معصوم بودند و نورانی. با همهشان صفا کردم و ازشان حلالیت طلبیدم.
یک ساعت بعد، ابراهیم برپا داد و حرکت کردیم. چند متر جلوتر صدای درگیری و آتش شدید آمد و چند منور آسمان جزیره را روشن کرد. گفتند بچهها از القرنه گذشتهاند؛ اما ابراهیم گفت: «روی الحاق اول انجام نشده. شما هر طور شده باید راه پل طلاییه را باز کنید.»
ما نمیدانستیم چه باید بکنیم؛ حرف آخر را ابراهیم میزد. قرار بود ما در جاده وسط جزیره عمل کنیم؛ اما عراق آنقدر خاکریز و کانالهای پیچدرپیچ زده و تانک آورده بود که قدرت فکر را از آدم میگرفت و کار را محال مینمود. بغل سیلبندی که مسیر حرکت ما بود یک خاکریز کوتاه بود که چشمم آن را گرفت و با خودم فکر کردم اگر کار بیخ پیدا کرد، بچهها را میبرم آن پشت؛ چون خود سیلبند تنها یک شانه بیستسانتی تنگ و ترش داشت که نمیشد رویش تکان بخوریم و جولان بدهیم. همینطور در امتداد سیلبند میرفتیم که یکهو دوشکایی که انگار ته سیلبند بود، کار افتاد و سطح کوچک سیلبند را تیر تراش زد.
دوشکا هم که میدانید با کسی شوخی ندارد. بچهها را صدا زدم. در فکر همان خاکریز کوتاه بودم که اگر کار بیخ پیدا کرد، پناه ببریم پشت آن. صدایشان زدم و هدایتشان کردم سمت خاکریز؛ اما کمی دیر جنبیدم. امیر عطری و احمد حاجخانی همان اول افتادند و سپر بلای ما شدند. تازه بعد یک خمپاره هم خورد بغلشان و حتم داشتم چیزی ازشان نمانده.
ریختیم پشت خاکریز. ابراهیم گفت: «سید، چطوری باید دوشکا را خفه کنیم؟ همه را خوابانده.»
گفتم: «تو رو خدا کسی را نفرست سراغش. فقط بیخودی تلفات میدهی.»
گفت: «بیسیم زدهام؛ میگویند چهار نفر را زیرآبی بفرست، خفهاش کنند. اگر طالب هستی امتحان کن.»
همان موقع، چهار نفر پریدند توی آب و شناکنان و زیرآبی رفتند نزدیک سیلبند و بعد رفتند زیر آب؛ اما آن طرف، تا سرشان را از آب بیرون آوردند، عراقیها بستندشان به رگبار. تا فردا غروب، دوشکا با نامردی زد و ما را کاملاً فلج و زمینگیر کرد. هیچیکمان نتوانستیم یک قدم طرفش برداریم. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. جلویمان تانکها بودند که با گلوله مستقیم درویمان میکردند و پشت سر سی کیلومتر آب بود. هلیکوپترها هم از بالا با تیربار شانه سیلبند را زیرورو میکردند. کف زمین، پیکر بیجان بچهها ریخته بود. مجروحها ناله میکردند و مثل گل پرپر میشدند. چه بساطی! چه بساطی!
ما هم یک نمه آنجا غیرتی شدیم و تلافیاش را سر عراقیها درآوردیم.
دم غروب، جعفر جهروتیزاده اوستای تخریب آمد توی کار. دنبال راهکار بود تا دوشکا را خاموش کند. عاقبت، توی تاریک و روشن دم صبح یک بچه بسیجی که اسمش را نفهمیدم پرید توی آب، رفت طرف سنگر دوشکا، یک نارنجک انداخت توی سنگر عراقی؛ دوشکا خفه شد و خودش هم همانجا شهید شد.
همان موقع ابراهیم گفت: «روی بیسیم گفتند بچهها اینها که چپ و راستمون هستند گردان ابوذریاند.» ما خوشحال شدیم و فکر کردیم یک قدم جلو رفتهایم و فرجی حاصل شده و ابوذریها آمدهاند که با ما دست بدهند؛ اما از همان طرف ابوذریها، صد تا صد تا خمپاره میآمد. اصلاً گردانی در کار نبود. عراقیها بودند که ریختند روی خاکریز دم سیلبند و بکشبکش! واقعاً چیزی نمانده بود دودستی بغلمان کنند. کار حسابی گره خورده بود.
تمام خشابهایم را خالی کردم. نارنجک و هرچه داشتم زدم. دیگر بوی دود و خون و باروت داشت خفهام میکرد. آنجا صلاح دیدم برگردم عقب. هفتهشت نفر از بچهها را صدا زدم و با هم دواندوان برگشتیم لب آب. دیدم بچهها دارند میپرند توی آب. صدا زدم و بلند گفتم: «آقا، سوار قایقها بشید.»
بچهها اما هول شده بودند. کمسنوسال بودند و دلنازک. من هم خداوکیلی ترسیده بودم. مرگ در یک قدمیمان بود. یک کف دست جزیره وسط آب بود و یک دنیا خمپاره و تیر و ترکش. وجببهوجبش را عراق داشت شخم میزد. یک عده اما در همان جهنم صبر کردند و ماندند پای کار. چندتا از بچهها ناشیگری کردند و دهپانزده نفری ریختند توی قایق و قایق کله کرد وسط آب. صحنه عجیبی بود. جنازه دو تا از بچهها روی آب بود که نیها توی تنشان رفته بود.
من هم آن لحظه فکر جان خودم بودم. پریدم توی یک قایق و برگشتم عقب. توی راه موقع عقبنشینی بوی شدید قرمهسبزی به دماغم خورد. فهمیدم شیمیایی را خوردهام. عراق در آن عملیات برای اولین بار از سلاح شیمیایی استفاده کرد. ما که خدا برکت دهد نه ماسک ضدگاز داشتیم و نه میدانستیم بمباران شیمیایی چه صیغهای است.
پایم که به خشکی رسید، برای خبرگیری به قرارگاه لشکر رفتم. عباس کریمی، رضا دستواره، حاج همت و ابراهیم بودند. نفهمیدم ابراهیم کی به عقبه برگشته؛ اما وقتی دیدم زنده است، بینهایت خوشحال شدم.
آنها اما در حالوهوای درگیری بودند. ما از عراقیها تلفات گرفته بودیم؛ اما شهدا و مجروحان زیادی هم داده بودیم. این برای فرماندهان سخت بود. آنها پریشان بودند و بحث میکردند. عباس کریمی گفت: «بچهها را فرستادید توی دهن شیر!»
حاج همت در جوابش گفت: «مگه ما دلمون میخواد نیروها را بیخود از دست بدیم؟ وظیفه ما تبعیت از دستوره.»
ابراهیم، از همه دیوانهتر، فریاد میزد و میگفت: «آخر برادر من، ما شجاعتمون مال خودمون نیست؛ مال این بچه بسیجیهاست. یک گردان داغون شد، یا علی فدای ولایت. اما دیگه عمل نکن. گردان هدر نده.»
همت سخت ناراحت و پریشان بود. او با معرفت و باشعور بود؛ اما در آن لحظه کاری ازش ساخته نبود. آن لحظه بحث مقاومت در برابر عراق و دفاع در کار بود، نه احساسات. دیگر حوصله جنگ و بحث قرارگاهی را نداشتم. خرد و خسته، با لباسهای خاکی و خونی آمدم بیرون.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐