eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
ای شهیدان گمنام...! شما را از دل خاک برمی‌کشند، همچون ستاره‌هایی که پس از سال‌ها، دوباره بر آسمان امت می‌درخشید. روز تشییع شما، هم‌زمان با سالروز شهادت مادری‌ست، که قبرش ناپیداست، و راز بی‌نشانی‌اش، چراغ راه شما شد. شما زهرایی شدید، بی‌نام و بی‌نشان، اما هر قطره خونتان، فریاد استقرار عدالت است در جهانی که پر است از کفر. امروز ، مادران چشم‌به‌راه، با دلی زهرایی، تابوت‌های شما را در آغوش می‌گیرند، و اشکشان، ادامه همان گریه‌های شبانه بر قبری بی‌نشان است. ای شهیدان، شما پیروان بانویی هستید، که بی‌نشانی‌اش، جاودانه‌ترین نشانه تاریخ شد... @defae_moghadas
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شب والفجر ۸، اروند چون هیولایی خشمگین پیش رویمان ایستاده بود، موج‌ها می‌غریدند، و دل‌ها می‌لرزید. اما رمز ما «یا فاطمه‌الزهرا» بود، ذکری که لرزش را به آرامش بدل کرد، و خوف را به ایمان. ما به یاد مادری قدم در آب گذاشتیم، که قبرش ناپیداست، و بی‌نشانی‌اش، چراغ راه همه گمنامان شد. شهیدان ما، بی‌نام و بی‌نشان، همچون زهرا، در دل تاریخ جاودانه شدند. و مادران چشم‌به‌راه، با اشک‌های زهرایی، تابوت‌های بی‌نام را در آغوش گرفتند، تا بگویند: گمنامی، آغاز جاودانگی است... @defae_moghadas
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهیدی که به اسم حضرت زهرا (س) حساس بود و با شنیدن اسمش گریه می‌کرد. شهید حاج عبداللّه رودکی @defae_moghadas
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهیدی که حضرت زهرا سلام الله علیها را ملاقات کرد... وقتی نام مبارک حضرت زهرا سلام الله علیها را بر زبان می آورند، قدرت تکلم را از دست می دهند... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 از مزرج تا خط مقدم 6⃣ راوی: علی‌اصغر حاجی مزرجی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ چند شب پیش، پس از تصرف قله الاقلورا، هنگام جستجو در سنگرها یک عراقی زخمی را اسیر گرفتیم. بعد از پانسمان، او را به پشت خط انتقال دادیم. چند روزی نیروهای ما روی بلندی مستقر بودند و بر دشمن اشراف داشتند؛ تلفات کم بود و زخمی‌ها را پانسمان کرده و با آمبولانس یا نفربر به عقب می‌فرستادیم. شهدای خودی را شناسایی می‌کردیم؛ ابتدا جیب‌ها را می‌گشتیم، مدارک و پلاک را جدا می‌کردیم، مشخصات را روی لباس می‌نوشتیم، عکس می‌گرفتیم و پیکرها را با تویوتا به معراج شهدا منتقل می‌کردیم. حدود ۲۰ شهید را انتقال دادیم. هوا کم‌کم روشن می‌شد و ما از خط برگشتیم. سه چهار روز کارمان همین بود و نوبتی به خط می‌رفتیم. یک شب که نوبت استراحت من بود، نیمه‌شب برادران کارگر و زرگری برای گرم شدن آتش روشن کردند. دشمن آتش را دید و با کاتیوشا زد. با صدای انفجار بیدار شدیم؛ هر دو شهید شدند. آنان اهل تربت‌جام بودند و اولین شهدای گروهان ما شدند. روز بعد، دشمن برای بازپس‌گیری قله با چهار هلی‌کوپتر نیروهای ما را زیر آتش گرفت. فرماندهان فریاد می‌زدند: «برادرها فرار نکنید، سنگر بگیرید!» برادر ستاری گفت: «از سنگر بیرون نیایید، من می‌روم اوضاع را ببینم.» رفت و دیگر برنگشت. پس از آرام شدن اوضاع، جلوتر رفتیم؛ تا چشم کار می‌کرد شهدا بودند. پیکر شهید ستاری را یافتیم؛ دستش جدا شده و تیر به سینه‌اش خورده بود. پیکرها را داخل تویوتا گذاشتیم و حرکت کردیم. خون از پشت ماشین جاری بود. در مقر، هنگام تخلیه شهدا دیدم یکی از پیکرها سالم است. فریاد زدم: «این زنده است!» او اهل سبزوار بود و بر اثر موج انفجار بیهوش شده بود. پس از یک هفته، شهدا را از معراج خط مقدم به معراج لشکر منتقل کردیم. پیکر شهیدان ستاری، زرگری و کارگر را نیز همراه بردیم. خبر شهادت ستاری را به برادر مزرجی دادم؛ بسیار ناراحت شد. او گفت پسرعمویت علی‌اکبر قنبرزاده هم در یگان کنار ماست. رفتم و او را دیدم؛ خوشحال شدم. دو هفته بعد دستور دادند به بانه برویم. منطقه آلوده بود؛ لباس‌ها را عوض کردیم و در چشمه سرد آب‌تنی کردیم. آماده حرکت به مراغه شدیم. هوا آفتابی بود. نیروها در چادر نمازخانه جمع بودند. ناگهان انفجار شد. پرت شدم روی زمین. به هوش آمدم؛ برادر خوش‌صفا ترکش خورده بود و فریاد می‌زد «سوختم!» برادر جعفری پایش قطع شد. زانوی پای چپ من هم ترکش خورد. بچه‌های داخل چادر نمازخانه شهید شدند. گلوله دشمن مستقیم به چادر خورده بود. ما که زخمی بودیم، به عقب برنگشتیم و با رسیدن خودروها به سمت مراغه حرکت کردیم. مأموریت سه‌ماهه‌ام در سال ۱۳۶۶ به پایان رسید. 🌹 و من الله توفیق. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تکنولوژی موشک جدید ایرانی که افسر ارتش آمریکا را شگفت‌زده کرد @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۷ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ قرار نبود آن موقع درگیر شویم؛ باید تا وسط جزیره می‌رفتیم تا به نقطه‌ی رهایی برسیم. از کنار یک نیمچه خاکریز گذشتم، جا ماندم و تنها شدم. جلو را که نگاه کردم، شبح آدم‌ها پیدا بود. آرام و دولا دولا پیش رفتم. نفسم بند آمده بود، اما نمی‌خواستم از ستون جا بمانم. سرانجام ستون بچه‌ها را پیدا کردم؛ پشت خاکریز نشسته بودند، ساکت و بی‌صدا. یکی صدایم زد: «بیا، با کمین عراقی‌ها فقط پنجاه متر فاصله داریم.» دیگران با دست اشاره کردند که ساکت باشد. نشستم، نفسی تازه کردم و آرام از کنار بچه‌ها گذشتم. هنوز به سرستون نرسیده بودم که ناگهان پنج ـ شش نفر از پشت خاکریز پایین آمدند و در تاریکی گم شدند. ترسیدیم؛ آب در گلویمان خشک شد. خودی بودند یا عراقی؟ نمی‌دانستیم. تاریکی شب خودش دلهره می‌آورد. گلنگدن کشیدیم، اما چون دستور تیر نداشتیم، شلیک نکردیم. هنوز هم در ذهنم هست: آن پنج ـ شش نفر چه کسانی بودند؟ حرکت کردیم. دولا دولا، آرام، با «بشین و پاشو» جلو رفتیم. به جایی رسیدیم که سمت چپمان خاکریزهای کوتاه و پشت سر هم بود. پشت یکی چند تانک چیده بودند. پنجاه متر فاصله داشتیم و عراقی‌ها را واضح می‌دیدیم. از بی‌سیم فهمیدیم گردان عمار زمین‌گیر شده، بی‌خبر از اینکه عمار در سمت دیگری مستقر بود. مسیرمان را تغییر دادیم و تانک‌ها را دور زدیم. اگر دستور می‌دادند، بهترین فرصت شکارشان بود؛ اما گفتند هدف تانک‌ها نیست، باید به آخرین حد خودی برسیم و جاپا بگیریم. نزدیک آخرین خاکریز پخش شدیم. یکی گفت: «برادر، ذکر خدا، صلوات. نماز صبح است.» هر کس هر طور توانست نمازش را خواند. فرصتی شد تا خودم را به سرستون برسانم. هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای شنی تانک آمد. لوله‌ی تانک از پشت خاکریز بالا آمد. همان‌جا چسبیدم به خاکریز. تانک سریع بالا آمد و گلوله‌ای مستقیم زد وسط ما. درگیری در بدترین جای ممکن شروع شد. تانک‌ها دورمان بودند، جلو می‌آمدند، بالا و پایین می‌رفتند و می‌زدند. سیدابوالفضل گفت: «بچه‌ها، بلند شید، بیایید پشت این خاکریز.» همین که بلند شدیم، دوشکا سرش را گرفت طرف ما و درویمان کرد. سیدابوالفضل و رمضانی سوراخ سوراخ شدند و افتادند. آن‌ها سپر ما شدند و ما ریختیم پشت خاکریز. زد و خورد شروع شد؛ تانک‌ها بودند و ما. تا ساعت ۹ یا ۱۰ صبح یک‌بند زدیم و خوردیم. تانک‌ها پنج‌تا پنج‌تا تلفات می‌گرفتند. ما هم با هر چه داشتیم می‌زدیم، اما مگر تمام می‌شدند؟ همان موقع دسته‌ای آرپی‌جی‌زن از گردان شهادت رسید. در یک دقیقه دو ـ سه تانک زدند و اوضاع کمی بهتر شد. روشنایی روز نشان داد که برای تانک‌هایشان سکو ساخته بودند تا راحت بالا بیایند و بزنند و برگردند. بین خاکریزها هر صد متر خالی گذاشته بودند تا ما را دور بزنند. یک قبضه آرپی‌جی پیدا کردم و شروع کردم به زدن. عزیز رحیمی تیر خورده بود و بی‌حال افتاده بود. گفت: «سید، بچه‌ها رو بکش پشت خاکریز.» قبضه را برداشتم، رفتم روی خاکریز و داد زدم: «بچه‌ها، مجروح و سالم، بکشید پشت خاکریز...» هنوز ماشه را نچکانده بودم که تیری به کتفم خورد. قبضه از دستم افتاد و خودم روی خاکریز افتادم. درد همه‌ی تنم را گرفت. چند دقیقه بی‌هوش ماندم. بعد بلند شدم، خواستم با دستمال یزدی زخم را ببندم، اما نتوانستم. دستمال را مچاله کردم و فشار دادم روی زخم. نصف بدنم بی‌حس شده بود. اطرافم پر از زخمی و شهید بود. یکی ناله می‌کرد: «جون ناموست، جون مادرت ما رو ببر...» چند نفر دوان دوان عقب رفتند. یک روحانی با عمامه‌ی مشکی افتاده بود. محمود عطایی تند تند از جنازه‌ها عکس می‌گرفت. زورم را جمع کردم و بلند شدم. همان موقع حاج آقا حسنی آمد، دستم را گرفت و گفت: «آقا سید، چی شده؟» داشتم توضیح می‌دادم که ناگهان گفت: «آخ، سوختم.» افتاد و درجا شهید شد. تیر از پشت به قلبش خورده بود. نتوانستم بگیرمش. تنه‌اش سنگین افتاد جلوی پایم. عقب رفتم. دوباره عزیز رحیمی را دیدم. گفت: «فقط بیست نفر نیرو برایمان مانده.» دستمال ابریشی‌ام را گرفت و زخمم را بست. گفت: «زخمی‌ها باید بروند عقب، شهدا بمانند برای بعد.» همان موقع دو حمل مجروح آمدند. محمود ژولیده و حاج همت علی هم رسیدند؛ خسته و خاک‌آلود. عزیز گفت: «سید، بیا کمک کن.» هر کس یک دست سالم داشت، سر برانکارد گرفت. من و حاج همت علی یک برانکارد، محمود ژولیده و دیگری برانکارد دیگر. به عقب راه افتادیم. نیمه‌سالم‌ها دنبالمان آمدند. در راه چند شهید دیدیم. حدود پانصد متر عقب‌تر یکی داد زد: «تانک‌ها... تانک‌ها دارن می‌آن...» ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یادمان جبهه بازی دراز با نوای حاج صادق آهنگران در یادمان شهدای بازی دراز زائران عشق را این جبهه گلچین می کند مقدم زوار را با لاله آزیین می کند @defae_moghadas