eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 یادش بخیر ارادت بچه‌هایمان به نام و وجود مادرشان بی‌بی جان، حضرت زهرا(س) شاید باورش سخت باشد، ولی در ایام خاص، همه‌ی قسم دادن‌ها می‌رفت به این سمت. اشک‌ها جاری می‌شد و مجلس رونق می‌گرفت. مداح‌های جبهه‌ای هم همین را فهمیده بودند و نمک مجلس‌شان ذکر بی‌بی جانمان شده بود. حالا شب حمله جای خود داشت که همه صدایش می‌کردند. پیشانی بند "یا زهرا" کم می‌آمد و تقاضا بالا. اصلا تو درگیری‌ها جایی که کم می‌آوردیم فقط نام مبارک خانم بود که دستگیر بچه‌ها می‌شد و گره گشایی می‌کرد. کربلای پنج هم از اون عملیات‌هایی بود که چاره‌ای جز پیروزی نداشتیم. راه تضمین پیروزی هم متوسل شدن به نام نامی ام‌الائمه فاطمه زهرا سلام الله علیها و قرار دادن رمز عملیات به نام حضرتش بود و چه خوب راهگشایی کرد و ... جالب این بود که آمار مجروحینی که از سینه و پهلو می خوردند و بی‌بی را می‌خواندند و راضی بودند که در جراحت هم شبیهه مادرشان هستن، حسابی بالا رفته بود و این مجروحیت برایشان شیرین‌ترین مجروحیت و شهادت بود. فاطمه‌جان! ما و همراهان ما، همان بچه‌های جبهه و عشق ولایت هستند و آماده دفاع از حریم شما. هوای همه‌مان را همانطور داشته باش و دعایمان کن تا در راه بمانیم. 🤲 @defae_moghadas
دوستان در تلاشیم تا همانند عملیات‌های بدر و کربلای ۴ و... روایتگر لحظه به لحظه عملیات طریق القدس در دقایق حوادث باشیم. ان شاءالله در صورت آماده شدن، از فردا تقدیم حضورتون می‌کنیم.👋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ همین‌طور که می‌دویدم، برگشتم و پشت سر را نگاه کردم؛ تانک‌ها گازشان را گرفته بودند و زیگزاگ می‌آمدند، هرچه جلوشان بود له می‌کردند. خمپاره‌ها ده‌تا ده‌تا می‌رسید و دود و آتش همه‌جا را گرفته بود. به یک کانال رسیدیم. خواستیم زرنگی کنیم و وقت را در کانال هدر ندهیم؛ رد شدیم که ناگهان تیری به پای حاج همت‌علی خورد. برانکارد را رها کرد و زانو زد، اما دوباره بلند شد. پشت سرش، تیری به دست من خورد؛ همان دستی که پیش‌تر زخمی بود. درد و سوزشی عجیب پیچید، دستم بی‌اختیار به پشت چرخید و کاملاً فلج شد. نفسم بند آمد، اما برانکارد را رها نکردم. محمود هم تیر خورد، ولی همچنان برانکارد را محکم گرفته بود. زخمی‌های روی برانکارد سوراخ‌سوراخ شده بودند، اما ما آن‌قدر هول بودیم که با وجود دانستن شهادتشان، زمینشان نگذاشتیم. حاج همت‌علی با پای زخمی، با زجر و سختی پا به پای ما می‌آمد. کمی عقب‌تر، برانکاردها را زمین گذاشتیم. تانک‌ها بعد از کانال ما را رها کردند؛ از تیر مستقیمشان خلاص شدیم، اما دوشکا و تیربار همچنان می‌آمد. کنار خاکریز نشستیم. بچه‌ها بی‌حال افتادند. کسی آمد و دستم را با چفیه بست. سرم را بلند کردم؛ چهره‌اش تار و درهم دیده می‌شد. سرم گیج رفت و بیهوش شدم. تنها صدای تیرها در سرم می‌پیچید. نمی‌دانم چه مدت روی زمین افتاده بودم. وقتی به هوش آمدم، بچه‌ها رفته بودند. کنارم برانکاردی بود با پیکر خون‌آلود و تکه‌پاره‌ی یک شهید. دو نفر دوان‌دوان مجروحی را بردند عقب. با هر مصیبتی بود بلند شدم و تلو‌تلو‌خوران راه عقبه را گرفتم. به لب پد رسیدم؛ عباس کریمی آنجا بود. دو سه قایق باقی مانده بود. من، محمود، اصغر ارس و چند نفر دیگر سوار شدیم. جنازه‌ی داوود عابدی را هم انداختند داخل قایق. قایق پر و سنگین شد، چیزی نمانده بود واژگون شود. یکی فریاد زد: «بجنبید... تانک‌ها از پشت سر می‌آیند!» عباس کریمی سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «شما بروید!» و ماند... شهادتش حتمی بود. قایق‌ها راه افتادند. کسی گفت: «چند نفر پیاده شوید، قایق واژگون می‌شود!» اما هیچ‌کس بلند نشد. جنازه‌ها روی آب شناور بودند و قایق آن‌ها را کنار می‌زد. هنوز از ساحل دور نشده بودیم که یک هلی‌کوپتر کوچک آمد و راکت‌ها را به آب زد. بعد پایین آمد و سطح آب و قایق‌ها را به رگبار بست. چند نفر تیر خوردند. آب کف قایق جوشید و بالا آمد. قایق سکندری می‌خورد. به قایقی گفتم: «جان مادرت بجنب، همین حالا همه‌مان می‌رویم روی هوا!» او می‌گفت: «این‌ها بی‌سیم را دیده‌اند؛ فکر می‌کنند قایق فرماندهی است.» قایق نزدیک نیزار شد. با دست سالمم آب را مشت‌مشت بیرون ریختم. بچه‌ها کمک کردند، اما آب بالا می‌آمد. داشتیم غرق می‌شدیم. اشهدمان را خواندیم. یکی از بچه‌ها بادگیرش را درآورد، آستین‌ها را گره زد و مثل کیسه پر از آب کرد و بیرون ریخت. دوبار این کار را کرد، بار سوم آستین پاره شد. خنده‌مان گرفت؛ در آن حال زار نمی‌توانستیم جلوی خنده را بگیریم. یکی گفت: «ساکت باشید... قایق عراقی دنبالمونه.» سه قایق بزرگ با تیربار دنبالمان بودند. چند بار قایق رفت توی نیزار و بیرون آمد؛ قایم‌باشک بازی با عراقی‌ها. خون از بدن‌ها رفته بود، دردها تازه شروع شده بود. لباس‌ها خیس، بدن‌ها از سرما مثل بید می‌لرزید. چشمم سیاهی می‌رفت و تشنه بودم. دست در آب کردم و مشتی خوردم؛ بوی نفت می‌داد. یکی دستم را گرفت و گفت: «نخور، خونریزی داری، می‌میری!» زیر لب «وجعلنا» خواندم و صلوات فرستادم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گزارش مستقیم زنده‌یاد بهرام شفیع از جبهه‌های نبرد جهت برنامه ورزش و مردم در سالهای دفاع مقدس @defae_moghadas
🍂 شب‌و‌روز و خورد و خوراک را بر خود حرام کردند تا مرز ایران جان را برای غرور ما و دین ما حفظ کنند ، که کردند حالا مائیم و میراث ارزشمند آنان... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 آزادی بستان در عملیات طریق‌القدس امروز همه گرد آمده‌اند؛ بهترین و پرشورترین جوانان این سرزمین، با دل‌هایی سرشار از ایمان و دستانی آماده برای نبرد. آمده‌اند تا بر سر دشمن تجاوزگر فرود آیند، آمده‌اند تا تکه‌ای از خاک جداشده‌ی ایران عزیز را پس بگیرند و دست غاصب را از آن کوتاه کنند. در دشت آزادگان، امروز و امشب حال‌وهوایی دیگر برپاست. نمازها رنگی تازه گرفته‌اند، نگاه‌ها عمیق‌تر و متفاوت شده‌اند، و عشق و ایمان در هم تنیده است. هر کسی در دلش عهدی بسته؛ عهدی برای آزادی، برای بازگرداندن بستان، برای شکستن غرور دشمنی که خیال می‌کرد این خاک را برای همیشه در چنگ دارد. صدای زمزمه دعا با همهمه آماده‌سازی سلاح‌ها درهم آمیخته. بعضی‌ها آرام قرآن می‌خوانند، بعضی به آسمان خیره شده‌اند، و بعضی‌ها در سکوت، به یاد خانواده و وطن، اشک‌هایشان را پنهان می‌کنند. اما هیچ‌کس تردید ندارد؛ همه می‌دانند فردا روزی است که باید تاریخ را ورق بزنند. امشب، ستاره‌ها شاهدند؛ شاهد دل‌های بی‌قرار جوانانی که می‌خواهند از دل شنزارهای الله‌اکبر عبور کنند، دشمن را غافلگیر کنند و راه چزابه را ببندند. فردا، این خاک شاهد خواهد بود که چگونه ایمان و غیرت، از دل تاریکی شب، روشنایی پیروزی را می‌زاید. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 آزادی بستان در عملیات طریق القدس بعد از کلی شناسایی و بررسی منطقه اشغال‌شده، فرمانده‌هان به این نتیجه رسیدن که طرح اولیه عملیات باید تغییر کنه. چون ارتش عراق توی شرق بستان حسابی سنگر گرفته بود و آماده بود، عبور از اون محور خیلی سخت می‌شد. اما شمال منطقه، جایی که تپه‌های الله‌اکبر و شنزارهای وسیع بود، برای دشمن غیرقابل عبور به نظر می‌رسید. همین شد نقطه امید و ابتکار. سپاه پیشنهاد داد نیروها از شنزار رد بشن، خطوط دوم و سوم عراق رو دور بزنن و به عقبه‌ی دشمن برسن. این پیشنهاد پذیرفته شد و محور اصلی عملیات شد حمله از تپه‌های الله‌اکبر به سمت تنگه چزابه و نَبعه. @defae_moghadas
🍂 آزادی بستان در عملیات طریق القدس در محورهای میانی شرایط سخت‌تر بود. استحکامات عراق باعث می‌شد نیروهای ایرانی مجبور بشن مستقیم و جبهه‌ای حمله کنن، که طبیعتاً کار رو سنگین‌تر می‌کرد. با این حال، سپاه اعلام کرد آماده‌ست با بسیجی‌های پیاده به جناح دشمن بزنه. در نهایت تصمیم گرفتن یه تیپ زرهی ارتش و یه تیپ پیاده سپاه در شمال کرخه به خط مقدم دشمن حمله کنن، رخنه ایجاد کنن و راه رو برای ادامه عملیات باز کنن. یگان دیگه‌ای از سپاه هم که قبلاً نزدیک دیدگاه‌های سه‌گانه و محور تپه‌های رملي مستقر شده بودن، قرار شد همزمان توی سه ستون به جناح دشمن بزنن. اینطوری، نیروهای عراقی در شمال کرخه هم از جلو و هم از پهلو گیر می‌افتادن. خط مقدمشون با فشار مستقیم درگیر می‌شد و همزمان یگان‌های احتیاط و توپخونه‌شون هم توسط نیروهای احاطه‌کننده زمین‌گیر می‌شدن. @defae_moghadas