🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ حسین اسکندرلو، بچهی تهران بود؛ درس نظامی را در پادگان امام حسین گذرانده بود و تیزهوشیاش زبانزد همه بود. من او را از کمیته استقبال میشناختم. پیشتر فرمانده گردانهای زهیر و سلمان بود. سلام و علیکی کردیم، احوالپرسی شد و گفتم:
— من طالبم با شما بیام هور.
حسین گفت:
— سی چهل تا از رفقات همینطور کیلویی از تیپ حر اومدن پیش ما. نیروی آزاد، آچار فرانسهان؛ هر جا کار گیره، اون راه میندازه...
پرسیدم:
— مثلاً کیا؟
گفت:
— علی نصرالله، رضا پوراحمد، مجید سیبسرخی.
بعد پرسید:
— اما تو از کجا فهمیدی عملیات تو هوره؟
— از طریق مم جعفر.
— اینو بدون که هور یه عملیات انحرافیه. عملیات اصلی همین دور و برهاست. فقط همینقدر بگم که فاو محور اصلیه. اما جایی صحبت نکن. به هور میزنیم تا حواس عراقیها رو پرت کنیم، ولی نباید وارد خاک عراق بشیم. فقط بازیشون میدیم. برو پیش رفقات، اما بگو قضیه رو گذری فهمیدی.
شب رفتم پیش بچهها. برای فریب، ارتش عراق ماشینها رو چراغخاموش کشیده بود سمت هور. عقبه رو بهجای نزدیکی خط مقدم، یکساعتی دورتر زده بودند.
نیمهی بهمن، شبی رفتم عقبه. قاتی بچهها شدم و در ستون گردان علیاصغر جا گرفتم. شب، مهتابی و صاف بود. قایقها بیموتور و پارویی، لب آب حاضر بودند. سوار شدیم و زدیم به آب. به اذن خدا، اروند که همیشه خروشان بود، شده بود مثل آب استخر؛ ساکن و بیحرکت.
آرام و پشتسرهم، تو دل اروند راه افتادیم. آقای سیبسرخی، مداح گردان علیاصغر، با صدای خوشش زمزمه میکرد و ما هم همراهیاش میکردیم:
اصغرم شد لبت کهربایی، لای لای
کی شود عقده از دل گشایی، لای لای
نزدیک امالرصاص، یکدفعه یکی از قایقها واژگون شد و بچهها ریختند تو آب. اما همه جلیقه نجات داشتند و شناکنان خودشان را به قایقهای دیگر رساندند. تجربهی تلخ خیبر و بدر، فرماندهان را هوشیار کرده بود؛ اینبار همهچیز حسابشده بود.
من و حسین تو یک قایق، جلوتر از همه میرفتیم. یک ساعت بعد، در ساحل جزیره پهلو گرفتیم. کمکم قایقهای دیگر هم رسیدند. بیصدا پیاده شدیم. آنقدر مهتاب بود که انگار روز است. حسین گفت:
— تیر نزنید. فقط گلنگدن بکشید و آماده باشید.
جزیرهی امالرصاص، جزیرهای کوچک بین فاو و هورالعظیم بود؛ دور تا دورش آب، بیراه فرار. نخلها و نیزارها سطح جزیره را گرفته بودند. همهجا ساکت بود. چند دقیقهای به ستون راه رفتیم. عراقیها وسط جزیره سنگر و موانع داشتند، اما کاملاً بیخبر و خواب بودند.
یادم نیست چه ساعتی بود که دستور توقف دادند. ایستادیم، اما طولی نکشید که یکی از بچهها آرپیجی زد. عراقیها بیدار شدند و آتش سنگینی ریختند. ما پشت خاکریزهای خودشان سنگر گرفتیم. چون تیر اول با ما بود، بدون تلفات پیش رفتیم. طبق معمول، عراق سربازان پشتدریاش را برای پدافند گذاشته بود. چند کشته دادند و بقیه سوار قایقها شدند و فرار کردند.
ما پیش نرفتیم؛ فقط باید سرشان را گرم میکردیم. وسط جزیره یک خط پدافندی زدیم. دم صبح، حسین برای کاری به قرارگاه برگشت. عراق پاتک کرد؛ اینبار بیشتر با توپخانهی دوربرد. چون نیروی زیادی در جزیره نداشت، با خمپاره میزد. میگفتند سلطان هاشم، فرمانده سپاه پنجم عراق، آمده جزیره تا آن را پس بگیرد.
صبح که هوا روشن شد، حسین برگشت. ما در حال پدافند بودیم. دو به شک مانده بودیم که عقبنشینی کنیم یا نه. بچهها پرسیدند:
— حاج حسین، چی شد؟ برگردیم؟
گفت:
— نه، هنوز اینجا کار داریم.
بعد نگاهی به خط عراق انداخت، رو کرد به قایقرانها و فریاد زد:
— قایقها روشن...
همه حیران ماندیم که حسین چه میخواهد بکند. مگر چند ساعت دیگر میشد زیر آتش در این جزیرهی فسقلی دوام آورد؟ گفت:
— قایقها خالی برگردن.
یکی از بچهها گفت:
— داش حسین، بگو یه ربع دیگه برگردن.
اما این حرفها تو کت حسین نرفت. یکدفعه سینهاش را سپر کرد، دکمههای پیراهنش را باز کرد، پیراهن را درآورد و با شور بینظیر این شعر را خواند:
شرط عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن
و باز گفت:
— ما هنوز اینجا کار داریم. باید از عقبه دستور بیاد تا بتونیم برگردیم. الان که شما اینجا میجنگید، یه عده دارن تو فاو میجنگن. ما باید اینجا بمونیم و سر عراقیها رو گرم کنیم.
و آنجا، حسین شد حسین. آرپیجی را برداشت، نشانه رفت و با عملش ما را هدایت کرد. آنجا، هر کس دل و جرئت داشت، برنده بود؛ چون راه برگشت وجود نداشت. این، آخر شجاعت بود.
حسین با خلاقیتش از زمین، از آتش، از صحنه، کار درآورد. فرماندهی بود که با دست خالی پدافند کرد و با دست خالی تک زد. کار تو دست حسین گل کرد. مرتب فریاد میزد:
— معطلشون کنید، تلفات بگیرید تا از عقبه دستور برسه...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 "شناسایی و توجیه"
سردار سرلشکر احمد سوداگر
┄═❁❁═┄
🔸بعد از عملیات والفجر مقدماتی ما قضیهی اطلاعات و عملیات را بسیار جدی میگرفتیم و خیلی با احتیاط عمل میکردیم. مثلاً در عملیاتهای بعد ۱۰ تا ۱۵ روز مانده به عملیات، اهداف برای فرماندهان شرح داده میشد و نیروها زمان عملیات توجیه میشدند تا حساسیت دشمن زیاد نشود.
مثلاً پس از پایان کار قرارگاه نصرت وقتی قطعی شد که منطقهی هور برای عملیات مناسب است و میتوان در این محل به دشمن حمله برد؛ تعدادی از بچههای اطلاعات یگانها را جمع کردیم و اصل کار را به آنها انتقال دادیم و مسیرهایی به آنها واگذار شد. به همین ترتیب لشگرها توجیه شدند و همزمان مانور عملیات خیبر طرحریزی شد که کدام یگانها در کجا قرار بگیرد.
آن وقت نیروها به محل فرستاده میشدند و ۱۰ روز مانده به عملیات، تیپ توجیه میشد و ۵ روز مانده گردان ها توجیه میشدند و ۲یا ۳روز قبل از عملیات مابقی نیروها.
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
.
🍂 از فاو تا تاو 4⃣
راوی: حجت ابراهیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در قسمت پیشین (قسمت سوم) نوشتم که در سال ۱۳۶۴، در جمع ما طلبهای جوان به نام سعید نخبه زعیم حضور داشت؛ طلبهای که فعالیتهای دینی، فرهنگی و تبلیغی چشمگیری انجام میداد. در این بخش قصد دارم به زندگی کوتاه اما گهربار او بپردازم.
سعید در سال ۱۳۴۷، برابر با ۲۱ رمضان و هنگام اذان صبح، در شهر هشتگرد (استان البرز) چشم به جهان گشود. او حافظ قرآن بود و به نماز اهمیت ویژهای میداد؛ فردی متدین، باایمان و پاکسرشت که اخلاق نیکویش نهتنها کسی را نمیرنجاند، بلکه دلها را به سوی خود جذب میکرد. همه او را دوست داشتند؛ جوانی با محبت، صمیمی و خونگرم که هرگز در هیچ شرایطی دروغ نمیگفت.
پس از پایان دوره آموزشی، همزمان با ما تسویه کرد. ما به دانشگاه بازگشتیم تا در امتحانات پایانترم شرکت کنیم، اما او بهعنوان مبلغ و بسیجی به لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) کرج پیوست؛ در آن زمان فرماندهی لشکر بر عهده برادر علی فضلی بود.
روایت یکی از دوستان شهید:
پس از بازگشت از عملیات کربلای ۴، بچههای گردان برای گرفتن مرخصی و تسویه حساب هجوم آوردند. سه ماه بود که مرخصی نرفته بودند؛ آموزشهای سخت و حوادث کربلای ۴ روحیهشان را فرسوده کرده بود و دیگر طاقت ماندن نداشتند. هرچه توضیح میدادیم که باید بمانند، قانع نمیشدند؛ نمیتوانستیم هم مستقیم بگوییم عملیاتی در پیش است.
در همین تردید بودیم که صبحگاه، ناگهان ولولهای در اردوگاه افتاد. دو طلبه، سعید نخبه زعیم و شیخ سیاوشی، کفنپوش وارد محوطه گردان حضرت زینب (س) در مقر کوثر شدند؛ پوتینهایشان را دور گردن انداخته بودند. سعید با صدای رسا فریاد زد:
«امروز عاشوراست و حسین تنهاست!»
آنقدر صدایش بلند بود که همه اردوگاه شنیدند و بچهها از چادرها بیرون آمدند. هیبت و حال او همه را منقلب کرد. شهید مجید داوودی با پای لنگش نخستین کسی بود که به سعید پیوست؛ سپس سه نفری فریاد زدند:
«هر کس میخواهد بماند، و هر که نمیخواهد برود.»
این حرکت موجی در اردوگاه ایجاد کرد؛ یکبهیک درِ چادرها بالا رفت و بچهها به جمعشان اضافه شدند. هرکس پارچه سفیدی پیدا میکرد، به گردن میانداخت و اعلام میکرد که کفنپوش آماده رزم است. بهزودی همه چادرها خالی شد و جمعی عظیم شکل گرفت.
مه غلیظی اردوگاه را فرا گرفته بود. گردان حضرت زینب (س) صف کشیده بود تا مراسم صبحگاه آغاز شود. حاج علی فضلی، فرمانده لشکر، از دیدن این صحنه به وجد آمد. شهید جواد رسولی پشت بلندگو رفت و مداحی آغاز کرد؛ زمین صبحگاه یکپارچه ناله و اشک شد.
این اقدام شهید نخبه زعیم و یارانش قوت قلبی شد برای فرماندهان لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) تا برای شکستن دژ شلمچه اعلام آمادگی کنند. این واقعه در ۱۶ دی ۱۳۶۵ (مصادف با ولادت حضرت زینب کبری (س)) رخ داد. تنها چهار روز بعد، در ۲۰ دی ۱۳۶۵، سعید در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه با اصابت تیر دشمن بعثی به قلب پاکش به آرزوی دیرینهاش رسید: شهادت در راه خدا.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
پایان
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 طلبه شهید سعید نخبه زعیم کفن پوش در محوطه اردوگاه گردان حضرت زینب (س) در مقر کوثر لشکر ۱۰ سیدالشهدا - کنار حاج علی فضلی فرمانده لشگر
@defae_moghadas
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂کیش و مات آمریکا
توسط حضرت آیت الله خامنه ای
در جنگ ۱۲ روزه
#جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
.
🍂
🔻بالامبو، زمستان خونین
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از پایان دوره آموزشی، ما هفده نفر از پرسنل رسته خمپارهانداز ۸۲ میلیمتری به همراه دیگر نیروهای هنگ هفتم به ارتفاعات سر به فلک کشیدهای موسوم به «بالامبو» در استان سلیمانیه، نزدیک مرزهای کشور شما اعزام شدیم. در روز ۹ اسفند ۱۳۶۶ (۲۸ فوریه ۱۹۸۸)، با وجود نداشتن هیچگونه تجربه و آشنایی با فنون رزمی یا اجرای طرحهای نظامی، در سرمای سخت زمستان از این ارتفاعات صعود کردیم.
در میان ما مردی حضور داشت که متولد ۱۳۱۶ (۱۹۳۷) بود، اما سال تولدش به اشتباه ۱۳۲۴ (۱۹۴۵) ثبت شده بود. او اهل منطقه غرب بود و از ضعف شدید بینایی رنج میبرد؛ به گونهای که هنگام غروب یا تاریکی شب چیزی نمیدید. نامش «جبار» بود. شبی از او پرسیدم: «چه میبینی جبار؟» و او با لحنی عامیانه پاسخ داد: «مزدوران را میبینم که این طرف و آن طرف میپلکند!»
سه روز بعد، یکی از افسران عالیرتبه لشکر ۴۳ از منطقه ما بازدید کرد. وقتی سربازانی را دید که ریشهای خود را بلند کرده بودند، با تندی گفت: «این چه قیافهای است؟ شما یا کمونیست هستید یا هوادار خمینی!» سپس از معاون فرمانده گردان خواست همه ما را بدون استثناء تنبیه کند. مجازات ما احداث خاکریز در زیر بارش برف و باران بود تا نیروهای شما نتوانند حرکات هنگ ما را زیر نظر بگیرند.
در همان روزها، یک سرگرد در پاسخ به اعتراض جمعی ما نسبت به شرایط موجود گفت: «شکایت نکنید، بلکه دستهایتان را به سوی آسمان دراز کنید و از خدا بخواهید عمر کسی را که شما را به این منطقه کشانده است کوتاه کند.»
ما بهخوبی احساس میکردیم که برخی افسران نیز میلی به جنگیدن ندارند؛ زیرا بسیاری از آنان دچار نقص عضو بودند. چهار نفرشان را که میشناختم با چوب زیر بغل راه میرفتند.
در نیمهشب ۲۲ اسفند ۱۳۶۶ (۱۳ مارس ۱۹۸۸)، نیروهای اسلام ارتفاعات اطراف استان سلیمانیه، از جمله محل استقرار ما را، بهطور گسترده مورد حمله قرار دادند. تنها ساعتی پس از آغاز حمله، تمامی گروهانها و هنگها، از جمله هنگ ما، سقوط کردند. این نشان میداد که ارتش اسلام با ایمان کامل به آرمانهای دینی خود میجنگد، در حالی که طرف مقابل جز دشمنی با نظام اسلامی و رهبران آن هدفی نداشت.
بسیاری از سربازان ما به محض شنیدن تکبیرهای رزمندگان اسلام، سلاحهای خود را رها کردند؛ برخی گریختند و تعدادی کشته شدند. شمار نفرات ما در قرارگاه هنگ هفتم که پیش از حمله ۶۱ نفر بود، در صبح پایان نبرد به ۱۹ نفر زنده کاهش یافت؛ کسانی که اکنون همگی میهمان جمهوری اسلامی هستند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐