6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂کیش و مات آمریکا
توسط حضرت آیت الله خامنه ای
در جنگ ۱۲ روزه
#جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
.
🍂
🔻بالامبو، زمستان خونین
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از پایان دوره آموزشی، ما هفده نفر از پرسنل رسته خمپارهانداز ۸۲ میلیمتری به همراه دیگر نیروهای هنگ هفتم به ارتفاعات سر به فلک کشیدهای موسوم به «بالامبو» در استان سلیمانیه، نزدیک مرزهای کشور شما اعزام شدیم. در روز ۹ اسفند ۱۳۶۶ (۲۸ فوریه ۱۹۸۸)، با وجود نداشتن هیچگونه تجربه و آشنایی با فنون رزمی یا اجرای طرحهای نظامی، در سرمای سخت زمستان از این ارتفاعات صعود کردیم.
در میان ما مردی حضور داشت که متولد ۱۳۱۶ (۱۹۳۷) بود، اما سال تولدش به اشتباه ۱۳۲۴ (۱۹۴۵) ثبت شده بود. او اهل منطقه غرب بود و از ضعف شدید بینایی رنج میبرد؛ به گونهای که هنگام غروب یا تاریکی شب چیزی نمیدید. نامش «جبار» بود. شبی از او پرسیدم: «چه میبینی جبار؟» و او با لحنی عامیانه پاسخ داد: «مزدوران را میبینم که این طرف و آن طرف میپلکند!»
سه روز بعد، یکی از افسران عالیرتبه لشکر ۴۳ از منطقه ما بازدید کرد. وقتی سربازانی را دید که ریشهای خود را بلند کرده بودند، با تندی گفت: «این چه قیافهای است؟ شما یا کمونیست هستید یا هوادار خمینی!» سپس از معاون فرمانده گردان خواست همه ما را بدون استثناء تنبیه کند. مجازات ما احداث خاکریز در زیر بارش برف و باران بود تا نیروهای شما نتوانند حرکات هنگ ما را زیر نظر بگیرند.
در همان روزها، یک سرگرد در پاسخ به اعتراض جمعی ما نسبت به شرایط موجود گفت: «شکایت نکنید، بلکه دستهایتان را به سوی آسمان دراز کنید و از خدا بخواهید عمر کسی را که شما را به این منطقه کشانده است کوتاه کند.»
ما بهخوبی احساس میکردیم که برخی افسران نیز میلی به جنگیدن ندارند؛ زیرا بسیاری از آنان دچار نقص عضو بودند. چهار نفرشان را که میشناختم با چوب زیر بغل راه میرفتند.
در نیمهشب ۲۲ اسفند ۱۳۶۶ (۱۳ مارس ۱۹۸۸)، نیروهای اسلام ارتفاعات اطراف استان سلیمانیه، از جمله محل استقرار ما را، بهطور گسترده مورد حمله قرار دادند. تنها ساعتی پس از آغاز حمله، تمامی گروهانها و هنگها، از جمله هنگ ما، سقوط کردند. این نشان میداد که ارتش اسلام با ایمان کامل به آرمانهای دینی خود میجنگد، در حالی که طرف مقابل جز دشمنی با نظام اسلامی و رهبران آن هدفی نداشت.
بسیاری از سربازان ما به محض شنیدن تکبیرهای رزمندگان اسلام، سلاحهای خود را رها کردند؛ برخی گریختند و تعدادی کشته شدند. شمار نفرات ما در قرارگاه هنگ هفتم که پیش از حمله ۶۱ نفر بود، در صبح پایان نبرد به ۱۹ نفر زنده کاهش یافت؛ کسانی که اکنون همگی میهمان جمهوری اسلامی هستند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ آن روز درگیری شدیدی داشتیم؛ هم تلفات دادیم و هم اسیر گرفتیم. عراقیها تازهنفس بودند، اما وقتی حجم آتش ما بالا رفت و تا میانههای جزیره پیش رفتیم، دستها را روی سر گذاشتند و تسلیم شدند. با وجود تانک و توپخانه پشت سرشان، روحیهشان را باختند.
بعدازظهر خبر رسید که نیروهای ما در فاو جاپا گرفتهاند. حسین بیسیم زد و قایقها برگشتند. ما دو سه شهید و چند زخمی داده بودیم. در میان شهدا، «محمد امین الرعایا» معروف به محمدولی ـ بچهمحل ما و همان مرشد زورخانه قلاجه ـ هم بود. نیروها را با قایق به بهمنشیر فرستادیم. همانجا حسین با موتور به قرارگاه میرفت و من هم ترک موتور نشستم و همراهش رفتم. زمزمه بود که جعفر جنگروی، یدالله کلهر و حاج علی فضلی برای توجیه نیروها به سمت چپ فاو رفتهاند که گلولهی تانک وسط جمعشان خورده و هر سه شهید شدهاند.
من و حسین برای اطمینان راهی شدیم. در قرارگاه تاکتیکی گفتند علی فضلی مجروح شده و جعفر جنگروی و یدالله کلهر به شهادت رسیدهاند.
بحث اصلی در قرارگاه این بود که لشکر ۲۷ پشت کارخانه نمک با عراقیها درگیر است. محمد کوثری را دیدم پریشان و ناراحت. تیم اطلاعاتش از شناسایی جادهی فاو ـ امالقصر برگشته بود و گزارش میداد که عراق دویست تا سیصد تانک روی جاده مستقر کرده است. حاج محمد گفت: «عمار، کار پدافند را میخواهیم بدهیم دست گردان حمزه. محمود امینی بعد از نماز مغرب و عشا میزند به خط.»
آخر شب سری به سولهی طرح و برنامه زدم. گفتند حمزه به خط زده اما کارش قفل شده. شب را کنار بچههای طرح و عملیات گذراندیم؛ اما خواب در کار نبود. سعید سلیمانی و جعفر تهرانی خبر دادند که تانکها بیسیم گردان محمود امینی را شکار میکنند. دم صبح هرچه ماشین و موتور بود برداشتیم تا او را ببینیم، اما خط مقدم دورتر از آن بود که فکر میکردیم. محمود و نیروهایش شانزده ـ هفده کیلومتر در عمق عراق پیشروی کرده بودند.
وقتی به دو سه کیلومتری جادهی فاو ـ امالقصر رسیدیم، آمبولانسها دستهدسته زخمی میآوردند. خط شلوغ و بههمریخته بود؛ حالتی شبیه عقبنشینی. گردان محمود از هم پاشیده بود و مسئول گروهانش تیر خورده بود. محمود فقط تلاش میکرد زندهها را جمع کند و عقب بفرستد. همانجا شنیدم علیرضا مسیح و محسن کاظمی شهید شدهاند و جواد کاشانی ـ دوست و هممحلی ما ـ پایش قطع شده است.
بعد از گردان حمزه، گردانهای مالک و حبیب وارد خط شدند اما با حملهی هوایی دشمن روبهرو شدند. شب شد و تاریکی کارها را سختتر کرد. عملیات والفجر ۸ یکی از دشوارترین عملیاتها بود؛ با این حال ایران توانست از اروند عبور کند و دروازهی عراق را در هم بشکند. این دستاورد در زمان خود کمنظیر بود.
صبح به شهر فاو برگشتیم. امنیت خط مقدم بیشتر از شهر بود؛ زیرا عراق شهر را زیر آتش گرفته بود تا عقبهی ما را در هم بشکند. در قرارگاه خبر رسید حاج محمد بچهدار شده اما هفتاد و پنج روز است فرزندش را ندیده. هرچه به او میگفتند برو بچهات را ببین، جواب میداد: «نمیتوانم خط را رها کنم.» فردا دوباره بچهها با شوخی گفتند: «حاجی، هفتاد و شش روز شد!» و او با خونسردی همان جواب را تکرار کرد.
تا اوایل فروردین ۱۳۶۵ در فاو ماندیم. اتفاق خاصی نیفتاد؛ شهر در دست ایران بود و نیروها پدافند میکردند. در همان روزها شنیدیم گردان علیاصغر قصد عملیات در فکه دارد. با هم به دوکوهه رفتیم. در قرارگاه حسین را دیدم؛ عصبانی و ناراحت. ناگهان فریاد زد: «گاو هم کاری که من کردم نمیکرد! فردا نگویید حسین تبو بود. من دستور داشتم به امالرصاص بروم و میدانستم مرگ ما در آن جزیره حتمی است.»
قرار بود او و گردانش به منطقهی فکه بروند و عملیات کنند. من خیلی دوست داشتم همراهش باشم، اما بهخاطر آشفتگی قرارگاه نه توانستم با او وداع کنم و نه همراهش بروم. حاج محمد ـ فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسولالله ـ پیام فرستاد و من ناچار ماندم. آن زمان هنوز با او چفت نشده بودم و شاید اخلاقم را نمیشناخت.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تصاویری دیدنی از ارادت مردم روستای تبریزان به رزمندگان و اهدای کمکهای بی ریای آنان به جبهههای نبرد
#کلیپ #زیر_خاکی
@defae_moghadas
#گزیده_کتاب
جاده های سربی
سردار سوداگر
مهدی بهداروند
⊰•┈┈📚┈┈⊰•
بعد از این که موتور را نگه داشت، پیاده شدم و یک مشت از خاک آنجا را برداشتم و گفتم: واقعا این خاک وطن ماست که آزاد شده !؟
با شور و شعفی این را گفتم، درحالی که وسعت منطقه آزاد شده بیش از نود کیلومتر مربع نبود ، دراین عملیات تلفات سنگینی بر عراقی ها وارد کردیم ؛ به خصوص در فاصله بین محور فیاضیه و محور ایستگاه هفت ، وقتی به آنجا رفتم ،با وضع عجیبی مواجه شدم .
جنازه سربازان عراقی دیده می شد. اولین بار بود که این همه جنازه را می دیدم ، وضعیت وحشتناکی بود. تعداد اسرای عراقی باور نکردنی بود. تانک و نفر برهایی که منهدم شد یا به غنیمت گرفته شده بودند، فراوان بود.
عملیات سنگینی بود که در آن ضربه محکمی از نظر سیاسی ، تبلیغاتی و نظامی بر پیکره ارتش عراق وارد شد.
آنها تا آن موقع می گفتند منطقه در محاصره کامل قراردارد و به زودی سقوط خواهد کرد و حتی نقشه هایی را چاپ و پخش کرده بودند که درآنها خرمشهر را محمره و آبادان رابه عبادان تغییر نام داده و جزو خاک خودشان اعلام کرده بودند .
حتی خدمات شهری را به دست استانداری بصره محول کرده ، بین خرمشهر و بصره خطوط اتوبوسرانی برقرارکرده بودند و.....
@defae_moghadas
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 فیلم "گذرگاه"
شاهکار فیلمهای دفاع مقدس
فیلم گذرگاه (۱۳۶۵ / ۱۹۸۶ میلادی) یکی از آثار شاخص سینمای دفاع مقدس است که در همان دوران جنگ ایران و عراق ساخته شد.
معرفی فیلم
- کارگردان: شهریار بحرانی
- نویسنده: شهریار بحرانی
- سال تولید: ۱۳۶۵ (۱۹۸۶ میلادی)
- ژانر: دفاع مقدس، جنگی
- بازیگران: جمشید هاشمپور، حسین گیل، محمد برسوزیان، و جمعی از بازیگران آن دوره
#کلیپ #سکانس
@defae_moghadas
🍂 شرایط زندگی در هور
نجف زراعت پیشه
منطقه هور در تابستانها گرم و مرطوب بود. در محور هورالعظیم از تنگه چذابه تا جزایر مجنون، پشه کوره هایی که از سر شب سرکلهشان پیدا می شد و هیچ چیزی نمی توانست مانع نیش زدن و اذیت و آزار آنان شود ، حتی مالیدن پمادهای مخصوص خارجی ضد حشرات.
پوشش کامل نیروها با بادگیر، جوراب و پوتین، پوشیدن سروکله با چفیه و کلاه و دستکش آن هم در گرمای بالای ۶۰ درجه و رطوبت هوای ۱۰۰ درصد نیز اثری نداشت و در حقیقت انسان را کلافه و روانی می کردند.
با روشن شدن هوا اینبار سر و کله خرمگس ها پیدا می شد که حتی روی لباس های ضخیم نظامی هم نشسته و هیچکاری نمی توانست مانع آنها شود و آنقدر سماجت می کردند تا مزه خون را می چشیدند و بعد بلند می شدند.
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۶
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ اوایل تیرماه ۶۵، حاج محمد در اتاق فرماندهی منتظرم بود. وقتی وارد شدم، سلام کردم و نشستم. بلافاصله گفتم: «ما میخواهیم گردان میثم را راه بندازیم.» حاج محمد پرسید: «ما، یعنی تو و کی؟» گفتم: «من و اصغر ارسنجانی.» با شنیدن اسم اصغر، سرش را به علامت موافق تکان داد و گفت: «اصغر برای ما محترم است، شما هم جای خود دارید. الان اصغر مرخص شده؟» گفتم: «چند روزی هست که آمده، اما پایش هنوز میلنگد و باید دست به عصا راه برود.» حاج محمد گفت: «من با این طرح موافقم، اما باید موافقت آقا رحیم و شمخانی را بگیرم. در این فاصله، شما و اصغر بیایید طرح و عملیات کادر میثم را آماده کنید. اگر دو سه روز باید کادر را آماده کنم، فکر نکنم بشود؛ چون اول باید با حسین الله کرم هماهنگ کنم. چند تا از نیروهایی که میخواهم بیاورم به میثم، دست حسین هستند. الان وضع به هم ریخته و بچهها اطلاعات عملیات را خوب اداره نمیکنند. ما یک اطلاعات عملیات خوب لازم داریم. شما و اصغر، بچههایتان را از تیپ حر جمع کنید و چند تا نیرو هم ما به شما میدهیم. یک اطلاعات عملیات جوندار بزنید.» من باید با حسین هماهنگ کنم، چون نیروهای قدر دست حسین هستند. همان روز رفتم اسلام آباد غرب و ماجرای ملاقاتم با حاج محمد را با حسین در میان گذاشتم. حسین گفت: «از من میشنوی، این کار را نکن. اگر قرار بود ما اطلاعات عملیات دیگری درست کنیم، تیپ حر برای چه بود؟ اگر این کار را بکنی، آزادی عمل نداری و نمیتوانی شب عملیات خط بشکنی. اختیار هیچ کاری را نداری. نیرو را میبری پای کار و برمیگردی عقبه. فعلاً پیگیر کار نشو. مدتی صبر کن تا ببینیم چطور میشود.» به حرف حسین گوش کردم و چند روزی مرخصی گرفتم. شنیدیم عملیات در راه است. با جواد مجلسی، سعید مجلسی و مهدی عموزاده ماشین شخصی حسین سازور را گرفتیم و به سمت غرب رفتیم. ماشین را در پادگان الله اکبر گذاشتیم و با تویوتا به سمت قرارگاه نجف رفتیم. حمید میرزایی، رابط ما بود. چند روز بعد، حدود نیمه تیرماه ۶۵، با چند نفر از دوستان به قرارگاه نجف در ارتفاعات اطراف کانی سخت رفتیم. بچههای تیپ حر، روبهروی ارتفاعات کنار رودخانه گاوی قرارگاه زده بودند. این رودخانه از نظر نظامی مهم بود و جاده دهلران - مهران از روی آن میگذشت. نیروها در تدارک عملیاتی مهم برای آزادسازی مهران بودند. در آنجا بچههای اطلاعات عملیات به تیمهای چند نفره تقسیم شدند و قرار شد نیروها را در مراحل عملیات پای کار ببرند. شب اول عملیات کربلای یک، قرار شد محمود ژولیده، مرتضی بهزادی، علی نصرالله و حسن عسگری از لشکر ۱۰ سیدالشهدا و ۴۱ ثارالله را پای کار ببرند. من نیز جزو تیمی بودم که میبایست دو گردان از لشکر ۴۱ ثارالله کرمان را از تپه شنی به سمت باغ کشاورزی میبردیم و سپس با لشکر ۱۰ دست میدادیم. اما قبل از رسیدن ما به باغ کشاورزی، ساعت ۲ بعدازظهر از قرارگاه سیدالشهدا خبر رسید که کار گره خورده و اینها قرار بود شب عمل کنند. تیر اول که زده شد، عراقیها دستها را روی سر گذاشتند و تسلیم شدند. به ما گفتند: «شما میتوانید برگردید عقبه.» ما برگشتیم و دم رودخانه دیدیم بیشتر از دویست اسیر گرفتهاند. بچهها کنار آب بازی میکردند و نارنجک میانداختند توی آب تا ماهیها را بگیرند و کباب کنند. تعجب کردم. مگر قرار نبود اینها عملیات کنند؟ این چه وضعی است؟ بیسیم زدم به قرارگاه و پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: «کار تو باغ کشاورزی قفل شده.» گفتم: «با حساب گرایی که من دارم، ۴۱ ثارالله پشت لشکر ۱۰ است.» گفتند: «پس دو گردانتان را بردارید و با آنها دست بدهید.» ما یک گردان از لشکر ۴۱ ثارالله را برداشتیم و از پشت باغ کشاورزی رفتیم و نیم ساعت بعد پشت مواضع لشکر ۱۰ در آمدیم. ناگهان دیدم از وسط ما و موضع لشکر ۱۰ یک ستون نظامی سرش را پایین انداخته و میآید. گلنگدن کشیدیم و نشستیم. اول فکر کردیم ایرانی هستند، اما جلوتر که آمدند، دیدیم نه، عراقی هستند. یکی از بچهها ناخودآگاه یک تیر به طرفشان زد. آنها هم دستها را روی سر گذاشتند و بیچک و چانه تسلیم شدند. عراقیها مثل همیشه هول کرده بودند و وقتی هم میترسیدند، دست و پایشان را بیشتر گم میکردند و تندتند عربی بلغور میکردند. سرجمع حدود چهارصد نفر میشدند. در این قصه یک طایفه عراقی اسیر گرفتیم و کار خیلی خوب پیش رفت. حاج حسین الله کرم آقا رحیم و آقای شمخانی را آورد تا از اسرا و شاهکار بچهها در عملیات کربلای ۱ بازدید کنند. فرج اصفهانی، مسئول اسرا بود. عراقیها پیراهنها را کنده بودند و در هوا تاب میدادند و میگفتند: «یا خمینی... یا خمینی...» فرج اصفهانی عربی بلد بود و آنها را به خط کرد و با ایشان حرف میزد.
تمرین میداد که بگویند: «یا علی نصرالله» یا «اکبر کلاهدوز.» وقتی آقا رحیم آمد، هفتصد نفر یکصدا گفتند: «یا علی نصرالله یا اکبر کلاهدوز...» آقا رحیم چشمهایش از تعجب گرد شد و گفت: «اینها چی میگویند؟» شب دوم، کار خوابید و منطقه تا حدی آرام شد؛ اما مرتضی بهزادی مرا کشید کنار و گفت: «امشب میخواهیم یک جایی برویم که عراق گارد ریاست جمهوریاش را آورده و منتظر است عملیات بخوابد و بریزد و مهران را پس بگیرد.» گفتم: «بابا، ولم کن... من نیروی اطلاعات عملیات هستم. الان باید بپیچم و بروم تهرون.» مرتضی نگذاشت بروم و مرا به زور به ارتفاعات آزاد شده مهران برد. گفت: «اگر نیایی، پشیمان میشوی.»
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐