eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
در سکوتی کہ دلت ، دست دعا باز نمود یاد ما باش کہ محتاج دعائیم هنوز ... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۸۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ روز هجدهم، نیروهای خط‌شکن جابه‌جا شدند و به عقبه‌ی چمران رفتند. کار اصلی با بچه‌های لشکر ۴۱ ثارالله و لشکر ۲۵ کربلای مازندران بود. ساعت ۹ تا ۱۰ شب، چند نفر از فرماندهان گردان‌ها همراه نیروهای اطلاعات سوار قایق شدند تا راه‌کار را کلید بزنند و برگردند. نیمه‌شب که برگشتند، دیدم همه در هول و ولا هستند و مدام از یکی از بچه‌های کرمان و تیمش حرف می‌زنند که از شناسایی برنگشته و دیر کرده‌اند. پرس‌وجو کردم؛ گفتند دو نفر از تیم شناسایی جدا شده و جلوتر رفته‌اند؛ بچه‌های زرند کرمان بودند و هنوز برنگشته‌اند. همین دیرکرد، گردان را به‌هم ریخته بود. فرماندهان در عقبه کلافه بودند، اعصابشان تلیت شده بود و فکر می‌کردند این دو نفر اسیر شده‌اند و کار لو رفته. به همین دلیل احتمال داشت عملیات یک شب عقب بیفتد. اما شب نوزدهم، هوا مهتابی بود و تیم خط‌شکن لشکر ثارالله که گمان می‌کرد عراق در هیچ‌یک از مواضعش هوشیار نیست، زد به خط. خبرها از پیشروی خوب بچه‌ها حکایت داشت. از بی‌حالی عراق نهایت استفاده را کردند و تا کانال زوجی، نزدیک‌ترین نقطه به تنومه و بصره، رسیدند. رمز عملیات «یا زهرا (س)» بود. نیروهای گردان میثم از هر نظر آماده بودند؛ تجهیزات، سلاح، و مهم‌تر از همه روحیه. آن شب در چهره‌ی تک‌تکشان نور شهادت را می‌دیدم؛ دل‌ها خدایی شده بود. نیمه‌شب، گردان عمار از لشکر ۲۷ در محدوده‌ی سه‌راهی زد به خط و جانانه درگیر شد. حدود ساعت ۵ صبح، گردان‌های مالک و حبیب وارد زمین شدند و گردان عمار حوالی ۷ تا ۸ صبح در اوج درگیریِ سه‌راهی بود. آن‌قدر بچه‌ها آنجا پرپر شدند که سه‌راهی به «سه‌راهی مرگ یا شهادت» معروف شد. هدف اصلی عملیات، همان تهدید و در صورت امکان، تصرف بصره و تنومه بود. تا روز بیستم، همه‌ی میدان‌های مین باز و معبرها زده شد. کار به‌خوبی پیش می‌رفت؛ طرح‌ها و نقشه‌ها گل کرده بود و عملیات خوش‌نشسته بود. لشکر ۲۵ کربلا هم وارد زمین شده و روی جاده درگیر بود. عراق با آن همه موانع، فقط تلاش می‌کرد جلوی ما را بگیرد؛ کاملاً کم آورده بود و حریف بچه‌ها نمی‌شد. دم صبح روز بیستم در قرارگاه بودم که حاج محمد گفت: «سید، نیروهات رو حرکت بده.» بعد از هماهنگی با حسین، من و اصغر سوار یک موتور تریل شدیم و به سمت سه‌راهی رفتیم؛ چون پای هر دوی ما مشکل داشت و نمی‌توانستیم پیاده برویم. نزدیک سه‌راهی پیچیدیم سمت چپ و موتور را خواباندیم. اصغر بلد بود؛ سیم‌هایش را طوری دستکاری کرد که روشن نشود و کسی نتواند ناگهان آن را بردارد. وارد پنج‌ضلعی که شدیم، محسن دین‌شعاری با سوتی در دهان اعلام کرد: «بچه‌های جنوب شهر اومدن برن بهشت!» حسین بهشتی، مسئول مخابرات، گفت: «سید، الان دارید وارد زمین جنگ می‌شید. مشخص کن کدومتون فرمانده‌ی گردانه تا در کد عملیاتی ثبت کنیم.» گفتم: «حاج حسین، این قافله‌ی عشقه و ما سه نفر سگ‌های این کاروانیم؛ هر کس زودتر پارس کرد، مسئول گردانه!» خنده‌ای افتاد که قهقهه‌اش تا عرش رفت. جلوتر که رفتیم، دیدیم عراق در فاصله‌ی سیل‌بند و جاده، دوباره روی آب جاده زده. مانده بودم چطور وسط آب جاده ساخته‌اند. بعدها فهمیدم قبل از رها کردن آب، جاده‌ای به ارتفاع چهار تا هفت متر روی زمین زده بودند؛ با لوله‌های قطور و ضخیم که رویشان خاک ریخته بودند و تبدیل به جاده شده بود. بعد آب را رها کرده بودند و دو طرف، جاده روی آب ایستاده بود. آب از نهرهای عرایض و جاسم تأمین می‌شد. شانه‌ی جاده را سنگ‌چین کرده و رویش توری سیمی کشیده بودند؛ شده بود یک سیل‌بند محکم در دل آب، پر از سیم‌خاردار، تله انفجاری و مین‌های توپی که اگر ته قایق به آن می‌خورد، منفجر می‌شد. بالای سیم‌خاردارها، هر پنجاه متر یک سنگر دوشکا کار گذاشته بودند. همه‌ی این موانع را چیده بودند، اما بچه‌ها از همه‌شان گذشتند؛ حتی کانال دوجداره که مهم‌ترین مانع بود. از جاده که گذشتیم، خوشحال شدیم. دیدیم نیروهای مالک و عمار چسبیده‌اند به کانال زوجی و بیشتر مسیر را رفته‌اند. کار آن‌قدر خوب پیش رفته بود که فکر می‌کردیم به‌زودی در بصره‌ایم. بچه‌ها واقعاً عالی کار کرده بودند و هدف تقریباً در دسترس بود. اما جلوتر، کمی بعد از سه‌راهی، شدت آتش زیاد شد و هر چند دقیقه مجبور بودیم خیز برویم و به سینه‌ی خاک بچسبیم. همان‌جا نصرت اکبری را دیدیم که تیر خورده و غرق خون بود. داشتند روی برانکارد می‌گذاشتندش؛ بیهوش بود و فکر کردیم شهید شده. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
مرحوم سید ابوالفضل کاظمی فرمانده گردان میثم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 درس صبر از یک کبور مرتضی رستی یکی از عزیزانی که خداوند توفیق آشنایی با او را در اردوگاه تکریت نصیبم کرد، بزرگ‌مردی از دیار سردار دل‌ها، شهر کرمان بود. انسانی مخلص، عارف، صبور و کم‌حرف؛ و هرچه از او بگویم کم است. مصاحبت با او چنان شیرین و دلنشین بود که تنها خدا می‌داند، چرا که کلماتش حاصل عمری تمسک به درگاه الهی و اهل‌بیت علیهم‌السلام بود. نکته‌ای که می‌خواهم بازگو کنم این است که او به ظرایفی اشاره می‌کرد که کمتر کسی به آن‌ها توجه داشت؛ همان‌گونه که وحشی بافقی گفته است: «تو مو می‌بینی و من پیچش مو». 🔻 دوستان آزاده اردوگاه تکریت ۱۱ به یاد دارند که حلقه‌ای بسکتبال در وسط محوطه نصب شده بود. روزی کبوتری آمد و روی تکه ورق وصل‌شده به حلقه، برای خود آشیانه‌ای ساخت و تخم گذاشت. چند روز بعد تخم‌ها بر زمین افتادند و از بین رفتند. دوباره تخم گذاشت، اما باز هم از ترس جمعیت پرواز کرد و تخم‌ها در آفتاب خراب شدند. بارها این اتفاق تکرار شد؛ چهار مرتبه تخم‌هایش از دست رفت. اما در بار پنجم، تخم‌ها به جوجه تبدیل شدند. آن مرد الهی با شوق گفت: «یادت هست از همان بار اول گفتم ببین این حیوان زبان‌بسته چگونه بی‌هراس در میان این جمعیت اسیر تخم گذاشت، بارها و بارها، تا سرانجام در پنجمین بار به نتیجه رسید؟» و من پاسخ دادم: «بله، دقیق یادم هست.» 👇👇
🔻او گفت: «ما به‌سادگی از کنار این صحنه می‌گذریم، اما خداوند می‌خواهد به منِ انسان با هفتاد کیلو وزن درس بزرگی بدهد. ببین این حیوان کوچک با دویست یا سیصد گرم وزن چه صبری دارد، چه دل و جرأتی! نه یک بار، نه دو بار، نه دلسرد شد و نه منصرف؛ بارها تخم گذاشت، گرمای ظهر را تحمل کرد، شبانه‌روز بر تخم‌ها نشست تا جوجه‌ها سر برآورند. حتی وقتی جوجه‌ها تلف شدند، باز هم ادامه داد تا سرانجام موفق شد. اکنون در بار ششم، به لطف خدا جوجه‌ها زنده مانده و در حال رشدند.» 🔻 حال ما با این سن و سال و هیکل، هر لحظه می‌گوییم: «خدایا چرا اسیر شدیم؟ چرا آزاد نمی‌شویم؟» برای گرسنگی، تشنگی، سرما، گرما، لباس یا خواب شکایت می‌کنیم. اما کافی است به این حیوان زبان‌بسته نگاه کنیم و درس بگیریم؛ با چه صبوری، پشتکار و امیدواری ادامه داد و هرگز منصرف نشد تا به نتیجه رسید. ✦ آزاده اردوگاه تکریت ۱۱ @defae_moghadas
🍂 پدر با دست خود فانسقه فرزند را محکم می کند و می‌سپارد به میدان، با قلبی آکنده از دعا و اشتیاق؛ فرزندی که عزمش، پلی میان اشک بدرقه و سپیده‌ی ظهور خواهد شد. آدینه مبارک @defae_moghadas
27.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 روایتی متفاوت و داستانی از عباس‌های دلاور دفاع مقدس با گویش زیبای بوشهری @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۸۲ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ دنبال سید مجتبی حسینی، مسئول اطلاعات، می‌گشتیم تا از او راهنمایی بگیریم. کاربلد بود و می‌توانست ما را توجیه کند. چند متر جلوتر، کنار خاکریز نعل اسبی، قاسم صادقی را دیدیم. پرسیدم: «سید مجتبی کجاست؟» گفت: «همین الان تیر خورد، آنجاست.» با دست اشاره کرد. رفتم و دیدم تیر مستقیم به پیشانی سید مجتبی خورده و شهید شده است. بی‌سیم نداشتیم تا خبر را به عقبه بدهیم. چند قدم جلوتر محمد کوثری و سعید سلیمانی، مسئول طرح و برنامه، را دیدیم. سعید پرسید: «بچه‌ها کجان؟» گفتم: «رسیده‌اند عقبه و کم‌کم وارد زمین می‌شوند.» گفت: «کمی صبر کنید ببینیم تکلیف اینجا چه می‌شود.» من و اصغر باز جلوتر رفتیم. رضا یزدی را دیدیم که به خاکریز تکیه داده بود. رضا بختیاری تیر به دهانش خورده بود و غرق خون افتاده بود. احمد نوزاد هم خسته و خاک‌آلود خشابش را عوض می‌کرد. در ذهنم نیروها را جانمایی کردم؛ چپ، راست، شیارها و برآمدگی‌ها را بررسی کردیم تا بفهمیم اگر پدافند کنیم چه می‌شود و اگر آفند کنیم چه. در همین گیر و دار آتش دشمن شدید شد. عراق فشار می‌آورد. ناگهان دیدم بچه‌های گردان حبیب از خاکریز پایین می‌روند سمت عقب. فرق بسیج با ارتش همین است؛ وقتی چند نفر عقب می‌کشند، بقیه هم می‌خواهند برگردند. مسئول گروهان‌ها دنبالشان می‌دویدند و داد می‌زدند تا جمعشان کنند. عقب‌نشینی معنا نداشت، اما آتش دشمن بی‌امان بود. تانک‌ها جلو آمدند و از کنار خاکریز نعل اسبی پهلو گرفتند. پشت خاکریز مستقر شدند و لوله‌ها را به سمت بچه‌ها گرفتند؛ هر گلوله برای یک نفر. روی جاده هم سنگر دوشکا گذاشته بودند. نیروهای درجه سه را پشت آن گذاشته بودند تا بچه‌ها را بزنند. پشت موضع بعدی، نیروهای درجه دو بودند و پشتشان سیل‌بندی محکم که آرپی‌جی هم اثر نمی‌کرد. به اصغر گفتم: «اینجا باید یک لودر و آدم خبره بیاید خاکریز بزند تا جلوی تانک‌ها را بگیرد.» گفت: «کی می‌تواند وسط این آتش بیاید؟ آدم بی‌کله می‌خواهد.» در همین حین خبر آوردند که حاج محمد بی‌سیم زده و گفته: «میثم دارد می‌آید توی خط.» ساعت حدود ۱۱ صبح بود. در برگشت دیدیم عراق پشت سه‌راهی را بسته و چیزی نمانده بود نیروها را از پشت قیچی کند. به اصغر گفتم: «وقتی آمدیم این همه عراقی نبود، یکهو از کجا پیداشان شد؟» عراق با تانک و نفر مسیر عقب‌نشینی گردان حبیب را زیر آتش گرفته بود؛ نه کسی می‌توانست عقب برود و نه جلو. اگر موفق می‌شد، سه لشکر قتل‌عام می‌شدند. سعید سلیمانی را دیدم و گفتم: «اگر بچه‌های من ببینند نیروهای حبیب عقب می‌روند، دلشان می‌ریزد. یک کاری بکن.» گفت: «کار گره خورده.» همان موقع حسین نیروها را آورد. حسین در گردان داری صاحب‌تخته بود و می‌دانست چه کند، اما من نگران بودم که نیروها پیش از شروع کار از هم بپاشند. دم سه‌راهی دیدم حسین ستون نیروها را می‌آورد و عراق آتش سنگین می‌ریخت. حسین با بلندگو هر دقیقه می‌گفت: «بخوابید روی زمین.» بچه‌ها با هر انفجار خمپاره می‌خوابیدند و دوباره بلند می‌شدند. به حسین گفتم: «یک کاری بکن، اینها الان قاطی گردان‌ها می‌شوند و دیگر نمی‌شود جمعشان کرد.» حسین بلند گفت: «بچه‌ها سرنیزه‌ها را در بیاورید و در سینه خاکریز حفره روباهی بکنید، پناه بگیرید تا دستور حمله برسد.» بچه‌ها مشغول کندن سنگر شدند و حواسشان پرت شد. نیروهای حبیب آرام از کنارشان رد شدند. حسین زیر آتش بلندگو را داد دست پوراحمد و گفت: «در این وضعیت، قوی‌ترین چاره ذکر خداست.» رضا گریزی زد به حضرت زهرا، دل‌ها گرم شد. من هم فرصت را دیدم و نیرو را برپا کردم. فضا عوض شد؛ عشق آمد وسط و خوف‌ها پنهان شد. گروهان فدک و بقیع را سمت چپ نعل اسبی فرستادم و گروهان نینوا و کوثر را سمت راست. آنجا فینال جنگ بود؛ دریای آتش و خون. خودم هم بلندگو گرفتم و میان بچه‌ها رجز خواندم تا روحیه بدهم. نمی‌دانم برای خدا بود یا برای خودم، اما خوفم را پنهان کردم و فریاد زدم: «پاشو، وقت نداریم...» و اسماء حضرت حق را گفتم. رفتم پیش محمد کوثری تا درباره جایگزینی گردان‌ها در صورت خستگی صحبت کنم. حاج محمد گفت: «یک گروهانت را کنار نعل اسبی بگذار تا عراقی‌ها سه‌راهی را نگیرند. جان سه لشکر در گرو حفظ سه‌راهی است.» بی‌سیم زدم به حسین طاهری: «سلیمان ۲، گوشم. گروهان محمود ژولیده را کنار نعل اسبی بگذار برای پدافند سه‌راهی.» گفت: «به چشم.» وقتی موضع گروهان محمود ژولیده مشخص شد، خیالم راحت شد. یک ساعت بعد دوباره بی‌سیم زدم تا از حسین خبر بگیرم. چند بار صدا زدم، جواب نیامد. تا اینکه کسی گفت: «سلیمان ۲ دندان‌درد شده، خون از دندانش می‌آید.» برگشتم دم سه‌راهی و دیدم خمپاره وسط بچه‌ها خورده. حسین همان‌جا شهید شده بود و مسئول گروهان مجروح. هر کس گوشه‌ای افتاده بود، غرق خون.
اکبر سرپوشان ترکش به صورتش خورده بود و خون جاری بود. وانفسایی شده بود که بیا و ببین. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐