اگه دوستان آمادگی دارن ، بریم برای یک روایت دیگه از برادر صالح پور در کربلای ۴، از لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۱
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
شبانگاه سوم دیماه سال ۱۳۶۵، در دل سنگرهای نیمهتاریک کنار نهر خین، همراه رزمندگانی بودم که لحظهشماری برای آغاز عملیات میکردند. چراغ نفتی کوچکی با نور لرزان و سوسوزن، فضای سنگر را روشن کرده بود؛ در همان روشنایی کمسو، چهرههای نورانی همرزمانم غرق در اشک و مناجات بود. زمزمههای راز و نیازشان با خداوند، سکوت شب را میشکست و حال و هوایی ملکوتی بر فضا حاکم کرده بود.
عجب شبی بود آن شب... گردان ما که جزو نیروهای لشکر ۱۴ امام حسین (ع) بود، مأموریت داشت پس از شکستن خط مقدم دشمن توسط غواصان، بلافاصله وارد عمل شود. قرار بود با قایقهای تندرو دو موتوره، که به نام عاشورا نامگذاری شده بودند، از نهر خین حرکت کنیم. پس از سوار شدن بر این قایقها، باید عرض اروند خروشان و وحشی را پشت سر میگذاشتیم و خود را به جزیره بلجانیه میرساندیم.
در طرح عملیات، پس از عبور از موانع دشمن، وظیفه ما پاکسازی سنگرهای عراقی و تثبیت موقعیت در کنار جاده آسفالته بود؛ همان جادهای که فرماندهان گردان پیشتر در جلسات توجیهی بارها بر اهمیت آن تأکید کرده بودند. همهچیز آماده بود؛ دلها پر از ایمان، چشمها پر از اشک، و ذهنها تنها به یک مقصد میاندیشیدند: فتح و ایثار.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۲
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
پاسی از شب گذشته بود که ناگهان صدای غرش رگبار تیربارهای دشمن در فضا پیچید. همزمان، گلولههای توپخانه و خمپارهها همچون باران بر زمین فرود میآمدند. فاصله سنگرهایی که ما در آن آمادهباش بودیم تا اروندرود بسیار کم بود؛ از همین رو صدای رگبار تیربارهای بعثی به وضوح شنیده میشد و لرزه بر اندامها میانداخت.
فریاد فرماندهان و همهمهای که میان نیروهای یگان دریایی پیچید، خبر از آغاز عملیات و درگیری غواصان میداد. با دستور فرمانده گردان، از سنگرها خارج شدیم و به سوی نقطهای در کنار نهر خین که از پیش آماده شده بود، به ستون حرکت کردیم تا سوار قایقها شویم.
گلولههای خمپاره و توپ در اطرافمان با فاصلهای بسیار نزدیک منفجر میشدند؛ زمین و آسمان در آتش و دود فرو رفته بود. به دلیل کمعرض بودن نهر، قایقها در امتداد نخلستان به صف ایستاده بودند. نیروها یکی پس از دیگری سوار میشدند و قایقها بیدرنگ با سرعت به سمت خروجی نهر، که به اروند منتهی میشد، حرکت میکردند.
در آن لحظات، صدای غرش توپخانه، فریاد فرماندهان، و ضربان قلبهای پرهیجان رزمندگان در هم آمیخته بود؛ گویی همهچیز به نقطهای رسیده بود که تنها ایمان و اراده میتوانست راه را روشن کند.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۳
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در حین حرکت ستون، ناگهان خمپارهای به نقطهای که نیروها تجمع کرده بودند اصابت کرد. انفجار سهمگین آن، لحظهای نفسگیر و پرالتهاب را رقم زد. تعدادی از نیروهای گردان ما در همان دم شهید و مجروح شدند. صدای انفجار، فریادها، و دود غلیظ، فضای اطراف را در خود گرفت.
با وجود شرایط بحرانی، همراه سایر نیروها سوار قایق شدم. ترتیب نشستن به گونهای بود که من نفر آخر شدم و جایگاهم دقیقاً در سمت چپ سکاندار، پشت فرمان قایق قرار گرفت. مجموع نفراتی که در قایق جای گرفتند حدود ده نفر بود. قایق بهسرعت به سمت خروجی نهر، که به اروند منتهی میشد، حرکت کرد.
وقتی وارد اروند شدیم، صحنهای هولناک پیش چشممان گشوده شد. رگبار گلولههای ضدهوایی و تیربارهای دشمن، بهصورت رسام از فراز اروند عبور میکردند و با چشم قابل مشاهده بودند. آنقدر منور و فیلر در آسمان زده شده بود که روشنایی حاصل از آنها، تلاطم موجهای اروند را بهوضوح نمایان میکرد؛ موجهایی خروشان، سنگین و بیقرار.
مقصد قایقهای گردان ما، جزیره بلجانیه بود. اما برای رسیدن به آن، ابتدا باید در امتداد جزیره امالرصاص حرکت میکردیم. پس از رسیدن به دماغه جزیره امالرصاص، مسیر قایقها به سمت بلجانیه تغییر میکرد. در آن لحظات، دلها پر از اضطراب و ایمان بود؛ هر موج، هر نور، هر گلوله، گویی آزمونی بود برای عبور از مرزهای ترس و رسیدن به نقطهای که تنها با ایثار معنا مییافت.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۴
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
قایق ما با آخرین سرعت در حرکت بود. در فاصله چند متری، به موازات سمت چپ و راست، قایقهای دیگر نیروهای گردان پیش میرفتند. سکاندار دلیر ما ایستاده پشت فرمان، با آرامش و تمرکز هدایت قایق را بر عهده داشت. لحظاتی بعد به انتهای دماغه جزیره امالرصاص رسیدیم و قایق به صورت مورب عرض اروندرود را به سوی جزیره بلجانیه طی کرد.
آب خروشان اروند، بهسبب بارندگیهای زمستانه چند برابر شده بود و موجهای متلاطم آن تا یک متر ارتفاع میگرفت. رگبارهای متعدد ضدهوایی و تیربارها، با گلولههای رسام و میلیمتری، از بالای سرمان عبور میکرد و بهوضوح دیده میشد. سکاندار شیر دل، بیاعتنا به آتش دشمن، با خونسردی قایق را هدایت میکرد. سرعت قایق آنقدر زیاد بود که هر بار دماغه به موج برخورد میکرد، ما از جای خود کنده شده و به هوا پرتاب میشدیم.
جهنم آتش گلوله بر سطح اروند باریدن گرفته بود. هنوز به میانه رود نرسیده بودیم که گلوله مستقیم تانک، قایقی را که در سمت راست ما حرکت میکرد هدف قرار داد. قایق همراه با همرزمانمان متلاشی شد و قطعات آن، همراه با پیکرهای تکهتکهشده عزیزانمان، در برابر چشمان بهتزده ما به هوا پرتاب گردید.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 بگذار اغيار هرگز در نيابند که اين قلب های ما از چه اشتیاق و شور و نشاطی مالامال است و سر ما در هوای کدامین یار ، خود را از پا نمی شناسد.
بگذار اغيار هرگز در نیابند...
چه روزگار شگفتی !
شهید مرتضی آوینی
#کلیپ #روایت_فتح
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۵
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دیگر اثری از قایق دیده نمیشد؛ گویی از سنگرهای مستحکم بعثیها مسابقهای برای شکار قایقها برپا شده بود. یکی از تیربارهای ضدهوایی دشمن قایق ما را نشانه گرفته بود و رگبار فشنگهای رسام از بالای سرمان عبور میکرد. سکاندار، که ایستاده پشت فرمان بود، هر بار مسیر را زیگزاگ تغییر میداد تا از آتش مستقیم بگریزد. اما هرچه به دژ نزدیکتر میشدیم، حجم آتشبار سنگینتر میگردید. در آن لحظات حساس، ذکر و دعا لحظهای از لبهایمان جدا نمیشد.
ناگهان رگبار رسام قایق را چون آبکش سوراخ کرد. همرزمانی که در سکوی جلوی قایق کنار هم نشسته بودند، همگی همزمان از ناحیه سینه و سر هدف قرار گرفتند. نخستین کسی که آماج گلولهها شد سکاندار بود؛ پیکرش به رود اروند پرتاب شد و قایق از حرکت ایستاد. دیگران نیز تیرخورده بر هم افتادند. من که در انتهای قایق بودم، بهواسطه قرار گرفتن همرزمانم در جلو، آسیبی ندیدم. در همان لحظه یکی از بچهها که کولهای پر از خرجهای آرپیجی داشت، با اصابت گلولهها به عقب پرتاب شد و کولهاش آتش گرفت. شعلهها همچون فوارهای به کف قایق و باک بنزین سرایت کرد؛ سه گالن ذخیره نیز در کنار باک شعلهور شدند. در آن لحظه مغزم از کار افتاده بود؛ تنها کاری که توانستم بکنم شیرجه زدن به اروند بود.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۶
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بهمحض رسیدن به نقطه هدف، بیدرنگ خود را با شیرجهای از قایق به دل آب انداختم و شناکنان فاصله گرفتم. هنوز بیش از دو متر دور نشده بودم که انفجار مهیبی، ناشی از شعلهور شدن گالنهای بنزین، قایق را در برابر دیدگانم به آتش کشید. زبانههای آتش، تمام بدنه قایق را فرا گرفتند و پیکرهای مطهر شهدا را در آغوش خود سوزاندند.
رگبار تیربارهای بعثی لحظهای قطع نمیشد؛ حتی به قایق در حال سوختن نیز بیوقفه شلیک میکردند. جلیقه نجات نارنجیرنگی که بر تن داشتم، زیر نور شعلههای آتش و منور، کاملاً نمایان شده بود. ستون گلولههای رسام که از دژ دشمن به سمت من میآمد، با چشم دیده میشد. ناچار بودم سرم را زیر آب ببرم تا از تیرها در امان بمانم.
سوز سرمای آب تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. دندانهایم از شدت سرما به هم میخوردند و پاهایم قفل شده بودند. با سختی و تقلا، شروع به شنا کردم و خود را به سمت خاکریز جزیره کشاندم. با فاصلهای که از شعلههای آتش گرفته بودم، وارد بخش تاریک رودخانه شدم و تیراندازی به سمت من تقریباً قطع شد.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ بعد از مراسم خاکسپاری سری به خانه زدم. سکوت همهجا را فرا گرفته بود؛ هیچ صدایی نمیآمد. رفتم طبقه بالا. فاطمه را دیدم که در اتاق نشسته بود. یک تشت وسط اتاق گذاشته بود و آب، چکچک از سقف پایین میآمد و در آن جمع میشد.
سلام و علیک کردیم. پرسیدم: «چرا سقف اینطور شده؟»
گفت: «زمستانها حاجآقا علمدار میآمد و برفها را از پشتبام پارو میکرد، اما این خانه قدیمی است و دیگر آببندی درستی ندارد.»
گفتم: «خب، یک نفر را میآوردی درستش کند.»
با آرامش جواب داد: «از قصد درستش نکردم. این چکچک و نم و سرمای اتاق من را یاد سنگر و جبهه و رزمندهها میاندازد. حس میکنم در سنگرم. دوست داشتم در همین حال بمانم.»
گفتم: «خدای نکرده یکهو خراب نشود روی سرت.»
همانطور که دلیل میآوردم، دیدم فاطمه ناراحت است و در فکر. در حال و هوای دیگری سیر میکرد و به حرفهای ما توجهی نداشت. میدانستم از کم و زیاد روزی دلگیر نیست؛ حتماً چیز دیگری او را آزار میدهد. پرسیدم: «چرا ناراحتی؟»
گفت: «دیگر مسجد نمیروم.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «در مسجد همه من را با دست نشان میدهند و میگویند شوهر این، بچههای مردم را میبرد و به کشتن میدهد...»
گفتم: «آنهایی که باید بفهمند، میفهمند. اینها همه حرف است. گوش به این جفنگها نده.»
فردا به بیمارستان پاستور رفتم. عیادت محمود ژولیده. محمود از مرگ جسته بود؛ جنازهای که دوباره زنده شده بود. آن روزها به او میگفتند "شهید زنده". یک چشمش تخلیه شده بود، پاهایش کار نمیکرد، ترکش به نخاعش خورده و تمام بدنش لمس بود. استخوان لگنش خرد شده و دل و رودهاش پاره. بیهوش بود و حال خودش را نمیدانست. گاهی میان خواب و بیداری نالهای خفیف میکرد و دوباره از حال میرفت.
گفتم: «محمود، چطوری؟»
جواب نداد.
حمید مشکی، پیک گردان، هم در همان اتاق بستری بود. ریهاش آسیب دیده بود و یک بادکنک دستش داده بودند؛ مدام باد میکرد و خالی میکرد. حسین بابایی، معاون محمود، کمی آنطرفتر خوابیده بود. او هم شهید زنده بود؛ هیچ جای سالمی در بدنش نمانده بود و حالش بهتر از محمود نبود.
فردای آن روز صبح زود به منطقه برگشتم. بچهها در اردوگاه کارون مستقر بودند. اصغر را پیدا کردم. گفت: «سید، تو نبودی، گردان دربهدر بود. در همین یک روز ده بار دعوا کردند. اعصابشان داغان است؛ چند شبانهروز نخوابیدهاند. یا گریه میکنند برای دوستان شهیدشان، یا پیراهن همدیگر را پاره میکنند. آدم سالمشان یا روانی است یا شیمیایی. غیرتیها ماندهاند؛ ترکش خوردهاند اما عقب نرفتهاند.»
رفتم داخل چادر. دیدم راست میگوید. همه بچهها سر و دستشان بسته بود؛ هر کدام زخمی بودند اما عقب ننشسته بودند. به اصغر گفتم: «اینها مردانگی کردهاند و نپیچیدهاند، اما دیگر توان جنگ ندارند. هم جسمشان خراب است و هم روحشان. بیا امروز آبادشان کنیم.»
اصغر گفت: «ماشین خواستم تا نیروها را مرخصی بفرستیم، گفتند نداریم. فقط پنج ماشین هست که ساعت پنج بعدازظهر میآید گردان عمار را عقب ببرد. وگرنه دیروز میفرستادمشان تهران.»
گفتم: «الان یک رکب به تدارکاتچیها میزنم تا نفس سید را ببینی!»
پلاکارد گردان عمار را برداشتم و روی آن نوشتم "گردان میثم". ساعت پنج بچهها را به خط کردم، آمار گرفتم و گفتم: «ببینید... من با اختیار خودم شما را مرخصی میفرستم. فردا صبح زود میرسید تهران. دو روز استراحت کنید. روز بعدش اگر سنگ هم از آسمان بارید، باید منطقه باشید.» بچهها را سوار اتوبوس کردیم و راهی شدند. بچههای عمار تا شب چشمبهراه اتوبوس بودند و میگفتند: «ای بابا، چرا ماشین نیامد؟!» محمدالله صفت مردانگی کرد و با چند نفر ماند تا مراقب چادرها باشد. خودم با اصغر به قرارگاه لشکر رفتم.
از قضا فردا هواپیماهای عراقی اردوگاه کارون را بمباران کردند؛ اما خوشبختانه چادرها خالی بود و هیچ تلفاتی ندادیم. حاج محمد به محمدالله صفت بیسیم زد: «چند تا کشته دادید؟»
الله صفت گفت: «هیچی، همه بچهها را فرستادهایم مرخصی.»
حاج محمد شاکی شد: «چرا فرستادید؟ کی گفته خودسر نیرو را مرخصی بفرستید؟»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یاران عاشورا و شهدای کربلای ۴، دو کاروان یک حقیقتاند؛
آنان که در عطشِ داغِ صحرا جان سپردند
و آنان که در خروشِ آبهای اروند آرام گرفتند،
هر دو فانوسهای جاویدند که راه را به دلهای ما نشان میدهند.
#کلیپ #کربلای_چهار
@defae_moghadas
🍂 با توجه به استقبال دوستان از "روایت لحظهها" در بازحوانی عملیات کربلا چهار، در تلاش هستیم تا روایتی مشابه و مستند از عملیات والفجر هشت نیز در سالگرد این عملیات داشته باشیم.
شایسته است، با دعوت از جوانان و نوجوانان خود، نسبت به آگاهی بخشی از سختیهای دفاع مقدس و چگونگی حفظ این مرز و بوم در بدترین شرایط قدم موًثری برداشته باشیم.