🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۵
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دیگر اثری از قایق دیده نمیشد؛ گویی از سنگرهای مستحکم بعثیها مسابقهای برای شکار قایقها برپا شده بود. یکی از تیربارهای ضدهوایی دشمن قایق ما را نشانه گرفته بود و رگبار فشنگهای رسام از بالای سرمان عبور میکرد. سکاندار، که ایستاده پشت فرمان بود، هر بار مسیر را زیگزاگ تغییر میداد تا از آتش مستقیم بگریزد. اما هرچه به دژ نزدیکتر میشدیم، حجم آتشبار سنگینتر میگردید. در آن لحظات حساس، ذکر و دعا لحظهای از لبهایمان جدا نمیشد.
ناگهان رگبار رسام قایق را چون آبکش سوراخ کرد. همرزمانی که در سکوی جلوی قایق کنار هم نشسته بودند، همگی همزمان از ناحیه سینه و سر هدف قرار گرفتند. نخستین کسی که آماج گلولهها شد سکاندار بود؛ پیکرش به رود اروند پرتاب شد و قایق از حرکت ایستاد. دیگران نیز تیرخورده بر هم افتادند. من که در انتهای قایق بودم، بهواسطه قرار گرفتن همرزمانم در جلو، آسیبی ندیدم. در همان لحظه یکی از بچهها که کولهای پر از خرجهای آرپیجی داشت، با اصابت گلولهها به عقب پرتاب شد و کولهاش آتش گرفت. شعلهها همچون فوارهای به کف قایق و باک بنزین سرایت کرد؛ سه گالن ذخیره نیز در کنار باک شعلهور شدند. در آن لحظه مغزم از کار افتاده بود؛ تنها کاری که توانستم بکنم شیرجه زدن به اروند بود.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۶
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بهمحض رسیدن به نقطه هدف، بیدرنگ خود را با شیرجهای از قایق به دل آب انداختم و شناکنان فاصله گرفتم. هنوز بیش از دو متر دور نشده بودم که انفجار مهیبی، ناشی از شعلهور شدن گالنهای بنزین، قایق را در برابر دیدگانم به آتش کشید. زبانههای آتش، تمام بدنه قایق را فرا گرفتند و پیکرهای مطهر شهدا را در آغوش خود سوزاندند.
رگبار تیربارهای بعثی لحظهای قطع نمیشد؛ حتی به قایق در حال سوختن نیز بیوقفه شلیک میکردند. جلیقه نجات نارنجیرنگی که بر تن داشتم، زیر نور شعلههای آتش و منور، کاملاً نمایان شده بود. ستون گلولههای رسام که از دژ دشمن به سمت من میآمد، با چشم دیده میشد. ناچار بودم سرم را زیر آب ببرم تا از تیرها در امان بمانم.
سوز سرمای آب تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. دندانهایم از شدت سرما به هم میخوردند و پاهایم قفل شده بودند. با سختی و تقلا، شروع به شنا کردم و خود را به سمت خاکریز جزیره کشاندم. با فاصلهای که از شعلههای آتش گرفته بودم، وارد بخش تاریک رودخانه شدم و تیراندازی به سمت من تقریباً قطع شد.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ بعد از مراسم خاکسپاری سری به خانه زدم. سکوت همهجا را فرا گرفته بود؛ هیچ صدایی نمیآمد. رفتم طبقه بالا. فاطمه را دیدم که در اتاق نشسته بود. یک تشت وسط اتاق گذاشته بود و آب، چکچک از سقف پایین میآمد و در آن جمع میشد.
سلام و علیک کردیم. پرسیدم: «چرا سقف اینطور شده؟»
گفت: «زمستانها حاجآقا علمدار میآمد و برفها را از پشتبام پارو میکرد، اما این خانه قدیمی است و دیگر آببندی درستی ندارد.»
گفتم: «خب، یک نفر را میآوردی درستش کند.»
با آرامش جواب داد: «از قصد درستش نکردم. این چکچک و نم و سرمای اتاق من را یاد سنگر و جبهه و رزمندهها میاندازد. حس میکنم در سنگرم. دوست داشتم در همین حال بمانم.»
گفتم: «خدای نکرده یکهو خراب نشود روی سرت.»
همانطور که دلیل میآوردم، دیدم فاطمه ناراحت است و در فکر. در حال و هوای دیگری سیر میکرد و به حرفهای ما توجهی نداشت. میدانستم از کم و زیاد روزی دلگیر نیست؛ حتماً چیز دیگری او را آزار میدهد. پرسیدم: «چرا ناراحتی؟»
گفت: «دیگر مسجد نمیروم.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «در مسجد همه من را با دست نشان میدهند و میگویند شوهر این، بچههای مردم را میبرد و به کشتن میدهد...»
گفتم: «آنهایی که باید بفهمند، میفهمند. اینها همه حرف است. گوش به این جفنگها نده.»
فردا به بیمارستان پاستور رفتم. عیادت محمود ژولیده. محمود از مرگ جسته بود؛ جنازهای که دوباره زنده شده بود. آن روزها به او میگفتند "شهید زنده". یک چشمش تخلیه شده بود، پاهایش کار نمیکرد، ترکش به نخاعش خورده و تمام بدنش لمس بود. استخوان لگنش خرد شده و دل و رودهاش پاره. بیهوش بود و حال خودش را نمیدانست. گاهی میان خواب و بیداری نالهای خفیف میکرد و دوباره از حال میرفت.
گفتم: «محمود، چطوری؟»
جواب نداد.
حمید مشکی، پیک گردان، هم در همان اتاق بستری بود. ریهاش آسیب دیده بود و یک بادکنک دستش داده بودند؛ مدام باد میکرد و خالی میکرد. حسین بابایی، معاون محمود، کمی آنطرفتر خوابیده بود. او هم شهید زنده بود؛ هیچ جای سالمی در بدنش نمانده بود و حالش بهتر از محمود نبود.
فردای آن روز صبح زود به منطقه برگشتم. بچهها در اردوگاه کارون مستقر بودند. اصغر را پیدا کردم. گفت: «سید، تو نبودی، گردان دربهدر بود. در همین یک روز ده بار دعوا کردند. اعصابشان داغان است؛ چند شبانهروز نخوابیدهاند. یا گریه میکنند برای دوستان شهیدشان، یا پیراهن همدیگر را پاره میکنند. آدم سالمشان یا روانی است یا شیمیایی. غیرتیها ماندهاند؛ ترکش خوردهاند اما عقب نرفتهاند.»
رفتم داخل چادر. دیدم راست میگوید. همه بچهها سر و دستشان بسته بود؛ هر کدام زخمی بودند اما عقب ننشسته بودند. به اصغر گفتم: «اینها مردانگی کردهاند و نپیچیدهاند، اما دیگر توان جنگ ندارند. هم جسمشان خراب است و هم روحشان. بیا امروز آبادشان کنیم.»
اصغر گفت: «ماشین خواستم تا نیروها را مرخصی بفرستیم، گفتند نداریم. فقط پنج ماشین هست که ساعت پنج بعدازظهر میآید گردان عمار را عقب ببرد. وگرنه دیروز میفرستادمشان تهران.»
گفتم: «الان یک رکب به تدارکاتچیها میزنم تا نفس سید را ببینی!»
پلاکارد گردان عمار را برداشتم و روی آن نوشتم "گردان میثم". ساعت پنج بچهها را به خط کردم، آمار گرفتم و گفتم: «ببینید... من با اختیار خودم شما را مرخصی میفرستم. فردا صبح زود میرسید تهران. دو روز استراحت کنید. روز بعدش اگر سنگ هم از آسمان بارید، باید منطقه باشید.» بچهها را سوار اتوبوس کردیم و راهی شدند. بچههای عمار تا شب چشمبهراه اتوبوس بودند و میگفتند: «ای بابا، چرا ماشین نیامد؟!» محمدالله صفت مردانگی کرد و با چند نفر ماند تا مراقب چادرها باشد. خودم با اصغر به قرارگاه لشکر رفتم.
از قضا فردا هواپیماهای عراقی اردوگاه کارون را بمباران کردند؛ اما خوشبختانه چادرها خالی بود و هیچ تلفاتی ندادیم. حاج محمد به محمدالله صفت بیسیم زد: «چند تا کشته دادید؟»
الله صفت گفت: «هیچی، همه بچهها را فرستادهایم مرخصی.»
حاج محمد شاکی شد: «چرا فرستادید؟ کی گفته خودسر نیرو را مرخصی بفرستید؟»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یاران عاشورا و شهدای کربلای ۴، دو کاروان یک حقیقتاند؛
آنان که در عطشِ داغِ صحرا جان سپردند
و آنان که در خروشِ آبهای اروند آرام گرفتند،
هر دو فانوسهای جاویدند که راه را به دلهای ما نشان میدهند.
#کلیپ #کربلای_چهار
@defae_moghadas
🍂 با توجه به استقبال دوستان از "روایت لحظهها" در بازحوانی عملیات کربلا چهار، در تلاش هستیم تا روایتی مشابه و مستند از عملیات والفجر هشت نیز در سالگرد این عملیات داشته باشیم.
شایسته است، با دعوت از جوانان و نوجوانان خود، نسبت به آگاهی بخشی از سختیهای دفاع مقدس و چگونگی حفظ این مرز و بوم در بدترین شرایط قدم موًثری برداشته باشیم.
❣ ناگفته های مادر سرلشکر رشید از فرزندش/ از همه بچههام بیشتر دوستش داشتم/ اگر میدانستم شهید میشود، بیشتر بغلش میکردم، بیشتر میبوسیدمش...
مطلب کامل رو در کانال دوم حماسه جنوب (شهدا) بخوانید ↙️
@defae_moghadas2
زمستان ۱۳۶۵
عملیات کربلای۴
گردان یاسین
نوجوانان غواصی که رفتند
و بعد از ۲۹ سال
پیکر پاکشان در یک گور دسته جمعی
تفحص شد و برگشتند..!
#لشکر۲۱_امامرضاعلیهالسلام
#عکس #کربلای_چهار
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۷
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
لحظات دشواری را پشت سر میگذاشتم، توان تصمیمگیری از من سلب شده بود. تنها چند متر با کنارههای اروند فاصله داشتم. زیر نور سرد و لرزان منورها، سیمهای خاردار و خاکریزهای بعثیها همچون سایههای تهدیدآمیز در برابر چشمانم نمایان بودند. خبری از موجهای خروشان و سهمگین اروند نبود؛ سکوتی سنگین بر آب گسترده بود.
ناگهان نوری متناوب از چراغقوهای در میان سیمهای خاردار چشمم را گرفت. با دقت نگریستم؛ فردی در میان موانع به من علامت میداد. چارهای جز حرکت نداشتم. با ترس و لرز، شناکنان به سوی نور رفتم. هرچه نزدیکتر میشدم، صدای واضح او را میشنیدم که با احتیاط مرا به سمت جایگاهش فرا میخواند.
با تلاش فراوان خود را به آن نقطه رساندم. دو غواص از میان تاریکی به سویم آمدند، زیر بازوانم را گرفتند و مرا از آب بیرون کشیدند. نیروهای گردان یونس توانسته بودند خط دشمن در جزیره بلجانیه را درهم بشکنند؛ سنگرها را پاکسازی کنند و در میان سیمهای حلقوی و موانع، جایگاهی موقت برای پهلوگیری قایقها بسازند.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 فیلم «افق» (۱۳۶۷)
فیلم «افق» یکی از ماندگارترین آثار دفاع مقدس است؛ روایتی تلخ، انسانی و پرتنش از غواصانی که دل به آبهای اروند میزنند تا سکوی راداری «الامیه» عراق را منهدم کنند. رسول ملاقلیپور با نگاه واقعگرایانه و صمیمی خود، رفاقت، ترس، ایمان و ایثار رزمندگان را در دل عملیاتی سخت و نفسگیر به تصویر میکشد.
«افق» فقط یک فیلم جنگی نیست؛ یادنامهای است برای نسلی که در تاریکی شب جنگید تا افق ایران روشن بماند.
🎥 مشخصات فنی فیلم
- نام فیلم: افق
- کارگردان: رسول ملاقلیپور
- نویسنده: رسول ملاقلیپور
- سال تولید: ۱۳۶۷
- مدت زمان: حدود ۱۰۰ دقیقه
- ژانر: دفاع مقدس / جنگی
- محصول: بنیاد سینمایی فارابی
- موضوع: عملیات دریایی علیه سکوی راداری «الامیه» عراق
🔸 بازیگران فیلم «افق»
- جهانبخش سلطانی
- سید جواد هاشمی
- مهرزاد نوشیروانی
- علی داروییان
- حمید صالحین
- حبیبالله الهیاری
- حیدر خانبابایی
- سیدعلی سجادی حسینی
- رضا قلیپور
- فرهنگ حسینی
- اکبر محمدی
- اکبر شیرازی
- حسن یمنینژاد
- امید فردوس
🔸 خلاصهٔ داستان
گروهی از غواصان بسیج و سپاه برای انهدام سکوی راداری «الامیه» اعزام میشوند.
نصرت و احمد، دو غواص اطلاعات، در جریان شناسایی به محاصرهٔ دشمن درمیآیند. احمد برای نجات نصرت جانش را فدا میکند. نصرت با اطلاعات حیاتی بازمیگردد و همین اطلاعات باعث میشود عملیات اصلی با موفقیت انجام شود.
فیلم، هم سختیهای عملیات دریایی را نشان میدهد، هم عمق رفاقت و فداکاری رزمندگان را.
#کلیپ #سکانس
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۸
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
با همراهی و راهنمایی یکی از غواصان، از راهرویی میان انبوه سیمهای خاردار و میلگردهای هشتضلعی حرکت کردیم. در مسیر، چشمم به پیکرهای مطهر شهدای غواص افتاد که در فاصلهای نزدیک، دو سوی راهرو را پوشانده بودند؛
پس از عبور از موانع، به جمعی از نیروهای گردان امام رضا (ع) رسیدیم؛ شاهنظری، جانشین گردان نیز همراه آنان بود. ظاهراً پیش از ما توانسته بودند از اروندرود عبور کنند و در آنجا منتظر بقیه نیروها بودند تا با پیوستن آنان، پیشروی در عمق جزیره ادامه یابد. غواصان نیز در میانشان حضور داشتند. اما هرچه انتظار کشیدیم، خبری از دیگر نیروها نشد؛ شواهد نشان میداد هیچ قایقی نتوانسته بود از زیر رگبار تیربارها و آتشبار دشمن عبور کند.
فرماندهی به این نتیجه رسید که با همین تعداد نیروی موجود، به سمت سنگرهای باقیمانده بعثیها حرکت کنیم. ضمن پاکسازی به عمق جزیره بلجانیه نفوذ و با یگانهای دیگر ارتباط برقرار کنیم و به آنها ملحق شویم.
لذا به چند گروه تقسیم شدیم که غواصان نیز در میان ما بودند. من با گروهی حدوداً پانزده نفره همراه شدم و از سمت چپ و با فاصلهای از دیگر گروهها، شروع به حرکت به عمق جزیره کردیم. در مسیر، برخی از سنگرهای عراقی خالی از نیرو بودند، اما مملو از تجهیزات و مهمات. مسافتی را طی کرده بودیم که ناگهان از یکی از سنگرها تیراندازی آغاز شد؛ رگبار گلولههای رسام بهطور ناگهانی به سینه دو نفر از بچهها اصابت کرد و آنها به شهادت رسیدند.
... ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐