🍂 یادش بخیر
یادش بخیر روزهایی که خانهمان همین چادرهای ساده بود؛ چادرهای ششنفرهای که ده نفره در آن جا میشدیم و هیچکس نمیگفت اینجا مال من است. روی چادر را با مشماء و کف چادر را با پلاستیک و پتو میپوشاندیم، فانوس را به لوله سقف میبستیم، صندوق مهمات میشد قفسه قرآن و مفاتیح، و قابلمه و لیوانهای قرمز پلاستیکی همه داراییمان بود.
باران که میآمد، دور چادر جوی میزدیم تا آب نریزد داخل. پوتینها روی گونی، سلاحها ردیف کنار دیوار، و دلهایمان گرمتر از هر چراغ والری که روشن میکردیم.
در آن فضای تنگ، بیهیچ رفاهی، برادرانه کنار هم زندگی میکردیم؛ نه کدورتی، نه ادعایی، نه مرزی میان ما.
روزگاری در چادرهای نمور و سنگرهای تنگ نفسمان آزاد بود؛ امروز در خانههای بزرگ سیر نمیشویم. یاد آن روزها بخیر…
روزهایی که سادگی، ما را بزرگ کرده بود.
حمید حسنزاده
#یادش_بخیر #خاطرات_شما
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ بعد از بازگشت از مرخصی، رفتیم قرارگاه لشکر پیش حاجمحمد. سلام و علیک کردیم و نشستیم. حاجمحمد جواب سلامم را نداد؛ عصبانی بود، کارد میزدی خونش درنمیآمد. رو کرد به حاجاصغر و گفت: «یک مشت بچهمثبت برداشتهای آوردهای... کی به شما گفت نیرو بفرستی تهران؟»
گفتم: «من گفتم...» و بحث بالا گرفت. دو تا حاجی گفت، دو تا من گفتم. آخر سر حاجی رو کرد به اصغر و گفت: «آماده باشید؛ باید برید پدافند. نیروهاتون رو جمع کنید؛ عراق سهراهی رو از حمزه پس گرفته. کمیل پدافنده؛ شما برید جای کمیل. از این به بعد ما فقط با تو طرفیم.»
اصغر گفت: «ما با آقا آمدهایم، با آقا میرویم. اگر سید برود، من هم فردا صبح میروم؛ نه فقط من، همهی گردان میثم میروند. اگر نیرو خودش میپیچید و خط را ول میکرد، میگفتید عرضه نداشتید نیرو را جمع کنید.»
حاجمحمد گفت: «با هم زد و بند کردهاید؟»
هر دو از قرارگاه بیرون آمدیم. من میتوانستم جواب حاجمحمد را بدهم، اما در دلم به او حق میدادم. او میخواست فرماندهیاش را بکند؛ میدانست با شمشیر چوبی نمیشود جنگید. نیرو اگر جان و بنیه نداشته باشد، بیخود هدر میرود. اما اگر همه مثل من باشند، سنگ روی سنگ بند نمیشود و قرارگاه به هم میریزد. قصد من تمرد نبود؛ فقط میخواستم جلوی تلفات را بگیرم، اما در آن برهه هیچکس مرا درک نکرد.
به اتفاق اصغر رفتیم محل گردان تا نیروها را سازماندهی کنیم. بعد از آن ضربهای که در سهراهی خورده بودیم، هنوز ۲۵۰ نیرو داشتیم؛ خیلیهایشان زخمهای سطحی داشتند. آدم جدید نداشتیم. خودم هم کتفم را بسته بودم و حالم چندان رو به راه نبود. قرار گذاشتیم برای جلوگیری از تلفات، نیروها را گروهانبهگروهان وارد خط پدافند کنیم. گروهان نینوا را اول فرستادم تا خط را محکم کند؛ مسئولش اصغر ارس و غلام غلیاف بودند.
خط پدافندی کمی ناجور بود. قرارگاه تاکتیکی در ابتدای پنجضلعی قرار داشت. وقتی عراقیها سهراهی را پس گرفتند، نیروها تا نزدیکی قرارگاه عقب نشستند. ما کمی جلوتر از قرارگاه تاکتیکی سنگر پدافند زدیم.
گشتیهای عراقی مرتب میآمدند، دید میزدند و اگر دستشان میرسید، تلفات هم میگرفتند. کاملاً در تیررسشان بودیم. آنها هم در دید ما بودند؛ رفتوآمدشان را میدیدیم. هر روز آرایش تانکهایشان را عوض میکردند: یک روز ردیفی، فردا ستونی، پسفردا یکی جلو یکی عقب. لودرهایشان شب و روز خاکریز میزدند و آن را عریض و پهن و دراز میکردند یا از دو طرف میکشیدند.
به بچهها گفتم سنگرها را لب آب بزنند و اگر سقفشان کوتاه است، بلندش کنند تا راحت باشند. خاکریزهای ما آنقدر بلند نبود که بتوانیم توی سینهکش سنگر بگیریم. از بس گلولهی مستقیم خورده بود، خاکریز از هم پاشیده بود و بچهها برای کارهای ضروری دولا دولا رفتوآمد میکردند. عراقیها بالای پد مسلط بودند. یک خمپارهی نامرد گذاشته بودند که روزی چند بار ناغافل کنار سنگرها میترکید.
از همان اول سهراهی، نیروها را تقسیم کردیم و دستهدسته چیدیم. خط را از طرف چپ سفت کردیم. من و اصغر و علی زاکانی کار را تقسیم کرده بودیم؛ همیشه یک نفر بالای سر نیرو در خط میماند. کمی که جا افتادیم، لب آب یک سنگر بزرگ زدیم و سقفش را با گونی و پلیت محکم کردیم. جلویش هم یک دالان با گونی ساختیم تا خمپاره داخلش نرود.
یک روز ساعت دو بعدازظهر، گشتیهای عراقی آمدند روی جاده و یکی از نگهبانهای ما را اسیر کردند. داشتند کشانکشان میبردندش که بچهها از توی سنگرها فهمیدند و رگبار بستند. یک عراقی از پشت تیر خورد و افتاد. نگهبان هم تیر خورد، اما بچهها رفتند و او را آوردند.
من هر روز چند بار به سنگرها سر میزدم. نیرو وقتی مسئولش را میبیند، آرام میشود. میرفتم توی سنگرها با بچهها شوخی میکردم، جوک میگفتم، قصه و شعر و حکایت میخواندم و دور هم میخندیدیم. نگاه به صورتشان میکردم و میفهمیدم طرف چه حالی دارد؛ دلتنگ رفیقش است یا دلتنگ ننهبابایش. بعضیها کوچک بودند و طاقتشان کم بود؛ آنها را سریع میفرستادیم عقب. فقط بچههای تهران یکدنده بودند؛ اگر اسهال و استفراغ هم میگرفتند، دم نمیزدند.
بهشان سفارش کرده بودم تردد غیرضروری نداشته باشند. تدارکات صبحها غذا میآورد؛ چون نور آفتاب میزد توی چشم عراقیها و ما را نمیدیدند.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
...این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.
به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم:
«دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. »
#کلیپ #آوینی
@defae_moghadas
🍂 صدام در خاطرات شاه اردن
دکتر "الجنابي" محقق عراقی
ايرانيان مرگ را
همچون آهنهای
ذوب شده در دستان
خود نرم میکنند
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
🔸 شاه حسين اردنی، همواره در تلاش بود، پس از پيروزی انقلاب اسلامی ايران، خود را در کنار رژيم بعثی صدام قرار دهد. او که پيش از انقلاب اسلامی از شاه ايران کمکهای نقدی و غير نقدی دريافت میکرد، در آن شرایط برای اداره امور کشور خود، دست نياز به سوی صدام دراز کرد.
حسين اردنی که در ادبيات مردم منطقه خاورميانه به حسين دورهگرد شهره بود، در جنگ تحميلی همواره تلاش میکرد خود را در صحنههای گوناگون از جنگ تحميلی در کنار صدام قرار دهد و به اين وسيله، اتحاد خود و اعراب را با صدام به نمايش گذارد.
تصوير معروف کشيدن توپ توسط وی و صدام عليه مواضع رزمندگان و شهرهای بیدفاع ايران، يادآور يکی از اين خوشخدمتیها در برابر صدام و دلارهای نفتی عراق بود.
شاه حسين دستخطهای محرمانهای دارد که برخی از آنها، گويای استيصال صدام، ارتجاع عرب منطقه و استکبار جهانی در رويارويی با ایران در سالهای جنگ تحميلی است.
او برخی از اين دستخطها را برای صدام خوانده بود و صدام نيز در يادداشتهای روزانه خود که منشیهايش برايش تهيه میکردند، به اين خاطرات اعتراف نموده است.
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
🍂 صدام در خاطرات شاه اردن
دکتر "الجنابي" محقق عراقی
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
🔸 شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلی میگويد، صدام با افتخار، تلفنی به من گفت: "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربی برای فتح ايران نياز ندارم".
او به حسين اردنی گفته بود:"
روح سعد بن ابی وقاص
در من حلول کرده است
و بار ديگر، با اقتدار شکستی
تاريخساز را عليه فارسها
آغاز خواهم کرد."
حسين اردنی همچنین يادآور شده است که صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوری نمیکرد و همواره در ديدارهايش با وی و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره میکرد.
در بخشهای ديگری از اين ناگفتههای دوران جنگ تحميلی، نقل میکند که، صدام پس از روبهرو شدن با نيروهای ايرانی در آغاز جنگ تحميلی از مقاومت سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداری که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسين اردنی گفته است،" در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما میکوشد آنها را رفع کند".
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
انا لله و إنا إليه راجعون
روح ملکوتی عالم جلیل القدر و دانشمند وارسته حضرت آیت الله سید علی شفیعی به ملکوت اعلی پیوست.
━•··✦··•━
اذا مات العالم الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمة لایسدها شیء
درگذشت عالم مجاهد و فقیه عالیقدر حضرت آیتالله شفیعی را به پیشگاه امام عصر (عج) و مقام معظم رهبری و خانواده محترم ایشان تسلیت عرض میکنم.
برای روح مطهر ایشان علو درجات و برای بازماندگانشان صبر و شکیبایی از خداوند متعال خواستاریم..
@defae_moghadas
🍂 امام جماعت روز آزادی
ظهر سوم خرداد (۳ خرداد ۱۳۶۱)، آفتاب سوزان خوزستان بر جادههای اهواز میتابید. آیتالله سید علی شفیعی، عالم برجسته استان خوزستان و عضو مجلس خبرگان رهبری، در مسیر حرکت بودند که ناگهان خبر رسید: خرمشهر آزاد شد! رزمندگان اسلام پس از روزها نبرد خونین، بر دشمن بعثی غلبه کرده و وارد شهر خرمشهر شدند.
ایشان بیدرنگ به راننده فرمودند: «راهی خرمشهر شو، باید در شادی این پیروزی با رزمندگان شریک باشیم.»
راه پرغبار را پشت سر گذاشتند تا به قلب شهر آزادشده رسیدند؛ مسجد جامع خرمشهر. همانجا، در لحظهای که اذان ظهر در فضای مسجد پیچید، آیتالله سید علی شفیعی در محراب ایستادند و نخستین نماز جماعت پس از آزادی خرمشهر را با حضور انبوه رزمندگان پیروز اقامه کردند. آن نماز، یادگار جاودانهای شد از پیوند ایمان و پیروزی.
ایشان نه تنها در آن روز، بلکه بارها در جبهههای مختلف دفاع مقدس در کنار رزمندگان حاضر میشدند؛ یاور و پشتیبان آنان بودند، چه در خانه، چه در مسجد، و چه در میدان نبرد.
آیتالله سید علی شفیعی پدر بزرگوار شهید سید مرتضی و دانشمند فرهیخته مرحوم سید محسن بودند.
معظمله امروز، هفتم دیماه، پس از عمری خدمت و مجاهدت، دار فانی را وداع گفتند.
روحش شاد، یادش گرامی، و خاطرهاش در تاریخ این سرزمین جاودان باد.
#خرمشهر #آیتالله_شفیعی
@defae_moghadas
🍂 "آرامش در سایه آتش"
این عکس، لحظهای از جبهه را در قاب سیاهوسفید ثبت کرده است؛ لحظهای که در نگاه اول ساده به نظر میرسد، اما با دقت در جزئیات، لایههای عمیقتری از تجربه انسانی و شرایط جنگی آشکار میشود.
🔸 چهرهها و بدنها
- سربازان با لباسهای نظامی و کلاهخود، در حالتهای مختلف استراحت دیده میشوند؛ برخی به دیواره خاکی تکیه دادهاند، برخی دراز کشیدهاند.
- حالت بدنها نشاندهنده خستگی شدید است؛ گویی هر عضله پس از ساعتها فشار، تنها به خاک سپرده شده تا آرام گیرد.
- چهرهها آرام اما سنگیناند؛ خوابشان بیشتر شبیه آمادگی یافتن برای جنگی دیگر است.
🔸 تجهیزات نظامی
- لولههای بلند تانکها از پشت سر سربازان بیرون زدهاند؛ حضوری خاموش و سنگین.
- این لولهها دو معنا دارند: قدرت دفاعی و در عین حال سایه تهدید.
🔸 زمان و تجربه
- سکوت عکس، زمان را متوقف کرده است. لحظهای کوتاه از استراحت، در قاب تصویر به ابدیت بدل شده.
🔸 معنای انسانی
- تصویر، بیش از آنکه سندی از جنگ باشد، روایت انسانیت در دل خشونت است.
- سربازان در کنار هماند، اما هر یک در جهان درونی خود فرو رفته؛ تجربهای جمعی که در عین حال فردی است.
- این عکس، لحظهای از تعلیق میان مرگ و زندگی را نشان میدهد؛ جایی که خواب، تنها پناه موقت است.
در یک کلام ، تصویر، نه فقط یک سند تاریخی، بلکه تجربهای زیسته است: خستگی، سکوت، و انتظار در دل خاکریز. هر جزئیات—از دیوارهی گلی تا لولهی تانک—روایتگر تضاد میان آرامش و تهدید، زندگی و مرگ، امید و اضطراب است.
#روایت_تصویر
@defae_moghadas