eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 "آرامش در سایه آتش" این عکس، لحظه‌ای از جبهه را در قاب سیاه‌وسفید ثبت کرده است؛ لحظه‌ای که در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد، اما با دقت در جزئیات، لایه‌های عمیق‌تری از تجربه انسانی و شرایط جنگی آشکار می‌شود. 🔸 چهره‌ها و بدن‌ها - سربازان با لباس‌های نظامی و کلاه‌خود، در حالت‌های مختلف استراحت دیده می‌شوند؛ برخی به دیواره‌ خاکی تکیه داده‌اند، برخی دراز کشیده‌اند. - حالت بدن‌ها نشان‌دهنده خستگی شدید است؛ گویی هر عضله پس از ساعت‌ها فشار، تنها به خاک سپرده شده تا آرام گیرد. - چهره‌ها آرام اما سنگین‌اند؛ خوابشان بیشتر شبیه آمادگی یافتن برای جنگی دیگر است. 🔸 تجهیزات نظامی - لوله‌های بلند تانک‌ها از پشت سر سربازان بیرون زده‌اند؛ حضوری خاموش و سنگین. - این لوله‌ها دو معنا دارند: قدرت دفاعی و در عین حال سایه تهدید. 🔸 زمان و تجربه - سکوت عکس، زمان را متوقف کرده است. لحظه‌ای کوتاه از استراحت، در قاب تصویر به ابدیت بدل شده. 🔸 معنای انسانی - تصویر، بیش از آن‌که سندی از جنگ باشد، روایت انسانیت در دل خشونت است. - سربازان در کنار هم‌اند، اما هر یک در جهان درونی خود فرو رفته؛ تجربه‌ای جمعی که در عین حال فردی است. - این عکس، لحظه‌ای از تعلیق میان مرگ و زندگی را نشان می‌دهد؛ جایی که خواب، تنها پناه موقت است. در یک کلام ، تصویر، نه فقط یک سند تاریخی، بلکه تجربه‌ای زیسته است: خستگی، سکوت، و انتظار در دل خاکریز. هر جزئیات—از دیواره‌ی گلی تا لوله‌ی تانک—روایتگر تضاد میان آرامش و تهدید، زندگی و مرگ، امید و اضطراب است. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ هر چهار پنج روز یک بار جای نیروها را عوض می‌کردم تا نفس بگیرند و پدافند خسته‌شان نکند. بچه‌ها می‌گفتند: «آقا سید، تو هر شب بیا اینجا. ما اینجا حالمون گرفته است.» اصغر هم جا به جا به بچه‌ها سر می‌زد؛ اما خیلی کم‌حرف بود. همیشه گذشت می‌کرد و گفتنی‌ها را می‌گذاشت برای من. می‌گفت: «تو بهتر می‌دانی چی بگویی و چطور بگویی.» او با سکوت روحانی و آرامشش به نیرو روحیه و دلگرمی می‌داد. شرترین نیرو در کنار اصغر آرامش داشت. یکی از بچه‌ها پرسید: «آقا، می‌شود این ماهی‌ها که توی لجن افتاده‌اند، کباب کنیم و بخوریم؟» اصغر گفت: «ماهی باید روی خشکی بال بال بزند تا بشود خوردش.» حسین اسماعیلی بعضی اشعار حافظ و مولانا را از بر بود. با هم می‌نشستیم توی سنگر و مشاعره می‌کردیم. اگر من یک جا، یک بیت را اشتباه می‌خواندم، حسین مچم را می‌گرفت و یک امتیاز برایش می‌آمد. ما با هم شوخی و کل‌کل می‌کردیم. او حریف خوبی بود و تیکه می‌انداخت. حسین قبلاً تکاور نیروی دریایی بود و در گردان میثم از زبده‌ترین نیروها. این آخری‌ها روحش از نظامی‌گری بیرون آمده بود. زیاد با کسی دمخور نمی‌شد، دنبال شعر و شاعری بود. آن موقع شنیدم یک دختر دارد. حسین با آن تجربه و شجاعت می‌بایست ادعا می‌داشت؛ اما بی‌ادعا و متواضع بود. روزها از پی هم گذشت. پنج روز پدافند شد، دو هفته، و حاج محمد ما را با هیچ گردانی عوض نکرد؛ انگار می‌خواست تلافی کند! دو سه روز مانده به تولد حضرت زهرا و سی‌وهفت، سی‌وهشت روز از عملیات گذشته بود که یک روز رفتم قرارگاه پیش حاج محمد. بعد از قصه‌ی سه‌راهی، تازه یک خرده با هم سلام و علیک داشتیم؛ اما هر دو سرسنگین بودیم. به حاجی گفتم: «ما پانزده روز است پدافند هستیم. دو شهید و هفت، هشت مجروح داده‌ایم. چرا ما را عوض نمی‌کنید؟ بچه‌هایم خسته شده‌اند.» گفت: «حالا حالاها باید بمانید.» برگشتم خط و به اصغر گفتم: «من نتوانستم با حاجی سرشاخ بشوم. تو برو به او بگو ما پس‌فردا می‌خواهیم جشن بگیریم. تولد حضرت زهراست. گردان باید برود عقب.» اصغر رفت و پیغام من را به حاجی رساند. حاج محمد گفت: «ببینم چطور می‌شود.» فردا دوباره اصغر را فرستادم و گفتم: «برو به او بگو اگر فردا ما را نفرستی عقب، ما خط را خالی می‌کنیم. حالا تو تلافی کردی پانزده روز ما را اینجا نگه داشتی، بماند...» بعد هم رضا هوریا، حسن ارسنجانی و داوود نیازی را فرستادم اهواز شیرینی بخرند. بهشان سپردم بروند کارون و چادرها را به هم وصل کنند تا برای جشن آماده باشد. فردا سحر، گردان عمار آمد تا جای ما را بگیرد. ده، بیست نفر از نیروهایشان با تویوتا آمدند خط تا ما توجیه‌شان کنیم. تا پنج بعدازظهر به کلی با گردان عمار عوض شدیم و یک ساعت به اذان مغرب، در چادرهای اردوگاه کارون مستقر بودیم. بعد از نماز جشن گرفتیم؛ اما چه جشنی؟ همه خواننده‌ها و بلبل‌هایمان شهید و مجروح بودند و جایشان خالی بود. آن شب داوود دهقانی، حاج آقا بایگان، حسین سازور، یدالله اعلایی و اصغر ارسنجانی مدح خواندند. وسط جشن، آقای مهدی شریفی پیغام آورد که فردا صبح قرار است پای محمود ژولیده را قطع کنند. این خبر مجلس را به هم ریخت. بچه‌ها محمود را دوست داشتند، دل‌بسته‌اش بودند. محمود هم فرمانده بود، هم مداح اهل‌بیت و خواننده گردان. همه ناراحت شدند. خواننده‌ها از سر سوز خواندند. گریه و خنده با هم شد و حالی دست داد. اینجاست که می‌گویند خنده و گریه‌ی عشاق از جای دیگر است. بیست دقیقه هم من برای بچه‌ها حرف زدم. جشن تا نیمه‌شب طول کشید. صبح اول وقت، یک نفر صدایم زد. رفتم بیرون چادر، دیدم یک طلبه است؛ با عبا و عمامه. گفت: «شما مسئول گردانید؟» گفتم: «نه، حاج اصغر مسئول است.» اصغر گفت: «نه، خود آقا مسئول گردان است.» طلبه گفت: «بالاخره کی مسئول است؟» گفتم: «امر کن؛ ما با هم هستیم. هر دو مسئول گردانیم.» گفت: «شما دیشب اینجا بودید؟ دیدید این گردان رقاصی می‌کرد؟» اصغر گفت: «سردسته‌ی رقاص‌ها، خود این آقاست!» طلبه گفت: «این کار شما اشکال شرعی دارد.» گفتم: «هیچ اشکالی ندارد. ما فقط دست زدیم و شعر خواندیم در مدح ائمه اطهار.» گفت: «شما یک دلیل بیاور که اشکال ندارد.» گفتم: «چرا من دلیل بیاورم؟ تو شکایت داری. اینجا زمین من است، گردان من است. تو دلیل بیاور که اشکال دارد.» گفت: «من می‌گویم اشکال دارد.» یک‌دفعه قاطی کردم. گفتم: «اصلاً درست هست یا نیست، به شما چه مربوط؟ اگر یک بار دیگر پایت را بگذاری اینجا، به مولا قسم...» طلبه شاکی شد، عصبانی راهش را کشید و رفت. البته نیتش خیر بود و قصد ارشاد داشت. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شلمچه، خاکی است که آسمان در آن فرود آمده و فرشتگان بال‌های خویش را بر گستره‌اش گشوده‌اند؛ جایی که صالحین از زمین برخاستند و وفاداران در آتش امتحان، حقیقت ایمان را به نمایش گذاشتند؛ سرزمینی که هنوز بوی ایستادگی و نجابت می‌دهد و زیارتگاهی است برای آنان که پای شهدا و آرمان‌هایشان ایستاده‌اند، تا در سکوت و غبار سرگردانی، نام شلمچه چراغ راهی باشد برای جاودانگی. @defae_moghadas
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۹ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ یکی از بچه‌ها با آرپی‌جی س
. دو✌️ نکته یکی اینکه با تقاضای بعضی دوستان قرار شد جناب آقای صالح پور خاطره کربلای چهار خود رو از اسارت تا اردوگاه ادامه بدن که از فردا تقدیم نگاه دوستان می کنیم دوم اضافه شدن هست که روی عکسهای ویژه دفاع مقدس تفسیر و تحلیلی زیست‌گرایانه خواهد داشت. ان شاءالله با همراهی خادمین کانال، مشوق و پشتیبان اونها باشیم
🍂 سردار زهرایی عملیات به پایان رسیده بود. خبر رسید دشمن تعدادی از شهدا را در زیر خاک‌های داغ و سوزان شلمچه دفن کرده است. گروهی از اسرای عراقی را برای تفحص در منطقه نگه داشتیم. مدتی جستجو کردند، اما نشانی نیافتند. ناامید شدند، آستین‌ها را از عرق خیس کردند و قصد بازگشت به اردوگاه داشتند. ناگهان فریاد یکی از آنان بلند شد؛ به عربی گفت: «یادم آمد! جای دفن شهدا را می‌دانم، بیایید تا نشانتان بدهم.» او برادران را به پای تپه‌ای برد که بر آن پرچم عراق نقش بسته بود. زمین را شکافتند و پیکرهای شهدا نمایان شد. پیش‌تر به مسئول تعاون لشکر تأکید کرده بودم اگر جسد شهید اسلامی‌نسب پیدا شد، مرا خبر کند. همان‌گونه شد. بی‌درنگ خود را به معراج شهدا رساندم. حیرت و شگفتی بر چهره‌ام نشست؛ پیکر مجروح شهید، تازه و معطر بود، گویی نه پانزده روز که لحظه‌ای بیش در زیر خاک آرمیده است. خدایا، چه راز شگفتی! جنازه عراقی‌ها پس از یکی دو روز بوی تعفن می‌گرفت، اما پیکر شهید ما پس از سه ماه همچنان سالم بود. حتی روز خاکسپاری، پس از سه ماه و هشت روز، پهلویش شکافته شد و خون تازه جاری گشت. این شهید، به دلیل عشق عمیق و حقیقی‌اش به حضرت زهرا(س)، در میان دوستان به «سردار زهرایی» شهرت داشت. 🔸 سردار زهرایی، شهید محمد اسلامی‌نسب فرمانده آموزش لشکر ۱۹ فجر (استان فارس) 💠 فرمانده گردان امام رضا(ع) @defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۰ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حوالی هشت صبح بود. درون کانالی تنگ و پر از خاک و دود، زیر محاصره انبوه نیروهای بعثی گرفتار شدیم. صدای گلوله‌ها هنوز در گوش می‌پیچید و از جمع کوچکمان چند نفر شهید و مجروح بر زمین افتاده بودند. تنها سه نفر سالم مانده بودیم؛ خسته، خاک‌آلود و بی‌پناه. یکی از سربازان دشمن با دست اشاره کرد که دستانمان را بر سر بگذاریم. تسلیم شدیم. لحظه‌ای بعد ضربات سنگین قنداق اسلحه بر سر و صورت‌مان فرود آمد؛ درد و گیجی با خاک و خون درهم آمیخت. بندهای چرمی پوتین را بیرون کشیدند و با آن دست‌هایمان را از پشت بستند. فرمانده‌شان با صدایی خشن دستور داد ما را به عقب ببرند. دو سرباز عراقی همراه شدند. راهی شدیم؛ پیاده‌رویی نیم‌ساعته در میان خاکریزها، زیر آفتاب و نگاه‌های سنگین دشمن. قدم‌هایمان کند و سنگین بود، اما ما را بی‌وقفه به جلو می‌راندند. سرانجام به مقر فرماندهی پشت خاکریز رسیدیم؛ جایی که بوی باروت و اضطراب در هوا پیچیده بود و سرنوشت ما در دستان آنان قرار گرفت. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 نقش‌های وارونه برای روایت تصویری این عکس از اسیران عراقی در دوران دفاع مقدس، می‌توان از منظرهای مختلف به آن نگریست: حضور، نگاه، وضعیت بدنی، و نسبت میان ناظر و منظره. در ادامه، تحلیل پدیدارشناختی می‌توان گفت: ۱. وضعیت بدن‌ها: تسلیم و بی‌پناهی - دستان بر سر، نشانه‌ای از تسلیم کامل است؛ نه فقط نظامی، بلکه وجودی. - صف ایستاده، بدون حرکت، گویی زمان متوقف شده؛ بدن‌ها در حالت تعلیق میان گذشته (نبرد) و آینده (اسارت). ۲. چهره‌ها: فردیت در لحظه تسلیم - وضوح چهره‌های اسرا، مخاطب را از نگاه کلیشه‌ای «دشمن» بیرون می‌کشد و به مواجهه با انسان‌هایی در وضعیت شکست و تسلیم دعوت می‌کند. - نگاه‌ها، حالت صورت، و حتی سن و سال متفاوت افراد، نشانه‌ای از تنوع تجربه انسانی در لحظه‌ای مشترک است. ۳. ناظر جوان با اسلحه: وارونگی نقش‌ها - حضور یک نوجوان یا جوان ایرانی با سلاح، در نقش نگهبان، تضاد عمیقی با وضعیت اسیران دارد. - این وارونگی، نه فقط نظامی، بلکه هستی‌شناختی است: کودک در مقام قدرت، مردان بالغ در مقام ضعف. ۴. فضای بیرونی: بی‌زمانی و بی‌مکانی - زمین خشک و آسمان خالی، نشانه‌ای از برهوتی است که در آن تاریخ متوقف شده. - این فضا، نه جغرافیایی، بلکه وجودی است: جایی که انسان از نقش‌های معمول خود خارج می‌شود. ۵. نسبت با مخاطب: دعوت به تأمل، نه قضاوت - تصویر نه به خشونت دعوت می‌کند، نه به ترحم؛ بلکه به ایستادن و نگریستن. - مخاطب در برابر این تصویر، نه شاهد پیروزی، بلکه ناظر وضعیت انسانی در مرزهای فروپاشی است. @defae_moghadas
🍂 نیروهای بسیج وفیق السامرایی ┄┅┅❀┅┅┄ .. ظرف سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ اطلاعات را بر اساس آخرین تحولات برق آسای ایران، تازه می کردیم. پس از سرنگونی شاه، توانمندی رزمی ایران، به سرعت کاهش یافت و تا ۴۰ درصد توانمندی سابقش افت کرد. بیش از نیمی از هواپیماهای جنگی و صدها فروند هلی کوپتر از کار افتادند. افسرانی که درجاتشان بالاتر از سرهنگی بود، بازنشسته و نیروهای مسلح دستخوش ضعف خطرناکی شدند. نیروهای سپاه پاسداران نیز گرفتار کنترل امنیت از دست رفته در ایران، به ویژه در کردستان و بلوچستان بودند و هنوز به عنوان یک نیروی رزمی برای جنگ خارجی مطرح نبودند. اما با آغاز جنگ، نیروهای سپاه پاسداران به حدود ۲۰ هزار نفر افزایش یافتند. غیر از آنها باید به نیروهای پراکنده مردمی نیز اشاره نمود. نیروهای ما و وضعیت عراق از برتری کاملا آشکاری برخوردار بودند، اما مسائل مربوط به یک لشکرکشی بلند مدت به عنوان عامل مؤثری در روند درگیری به جای خود باقی بود. 🔅 از کتاب ویرانی درواز‌های شرقی @defae_moghadas 🍂
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۱ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ وقتی به مقر دشمن رسیدیم، گروهی از غواص‌ها را دیدیم که پیش از ما اسیر شده بودند. دستانشان از پشت بسته بود و در محوطه مقر، بی‌حرکت نشسته بودند. کمی آن‌سوتر، مجروحانی با لباس غواصی، در وضعیت وخیم و خونریزی شدید، کنار هم خوابانده شده بودند؛ بی‌درمان، بی‌پناه، در انتظار نامعلوم. تا عصر همان‌طور بلاتکلیف در محوطه ماندیم. با اضافه شدن اسیران دیگر در طول روز، جمع‌مان به حدود صد نفر رسید. نزدیک غروب، ما را به داخل یک کانکس فرسوده فلزی بردند؛ بی‌پنجره، بی‌روشنایی، و با فضای بسته‌ای که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد. جایی برای نشستن نبود. تن‌به‌تن، روی هم تلنبار شده بودیم. گرسنگی و تشنگی رمق‌مان را گرفته بود و سرمای شب تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. هیچ صدایی جز نفس‌های سنگین و گاه ناله‌های بی‌صدا شنیده نمی‌شد. در آن تاریکی غریب، بی‌آنکه حرفی بزنیم، سرهایمان را بر شانه‌های یکدیگر گذاشتیم. و این‌گونه، شب اول اسارت آغاز شد. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۲ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ صبح روز بعد، محمدالله‌صفت همچون همیشه ایثار کرد و بالای سر گردان ماند. من به اتفاق حسین سازور و اصغر به تهران برگشتم. محمدالله‌صفت پیش‌تر تکاور بود و دوره‌ی آموزش نظامی را پیش از انقلاب گذرانده بود؛ کارش را خوب بلد بود. قصد داشتیم به ملاقات محمود برویم. ساعت دوازده شب به تهران رسیدیم. اوایل اسفند بود و هوا کاملاً سرد؛ برف در کوچه‌ها نشسته بود. اصغر را تا خیابان باغ بیسیم، دمِ خانه‌اش رساندیم. حسین مرا نیز به خانه رساند و رفت. دیدم چراغ خانه خاموش است. در نزدم؛ فکر کردم شاید خواب باشند. ریگی برداشتم و به شیشه‌ی پنجره زدم. فاطمه‌خانم آمد و در را باز کرد. فردا مادر اصغر را در مسجد توفیق دیدم. گفت: «آقاسید، چرا اصغرم را دمِ در گذاشتید و رفتید؟! دمِ اذان صبح برای نماز آمدم، دیدم صدایی از دمِ در می‌آید. در را باز کردم، اصغر را دیدم که روی پله نشسته. بغلش کردم، دیدم دارد یخ می‌زند. آوردمش پای بخاری. گفتم: ننه، کجا بودی؟ چرا در نزدی؟ گفت: نصف شب با آقاسید آمدم. دیدم شما خواب هستید؛ در نزدم، صبر کردم تا وقت نماز که بیدار شدید، در را باز کنید.» این‌گونه اصغر حرمت مادر را نگه می‌داشت. آنچه گفتم تنها یکی از هزاران بزرگواری او بود. احترامش به پدر و مادر زبان‌زد بود. روزی به درمانگاه رفتم و دستم را به دکتر نشان دادم. عکس گرفتند، زخم را شست‌وشو دادند. چون سر زخم جوش خورده بود، دیگر عمل نکردند. فقط داروی چرک‌خشک‌کن دادند تا عفونت و ورم بخوابد و درد کمتر شود. روزی دیگر به خانه‌ی محمد تیموری ـ همان رفیق بامرام قدیم که وصفش را گفته‌ام ـ رفتم. مجلسی بود و من نیز با جمعی از رزمنده‌ها شرکت کردم. آنجا حاج حسن آقای خمینی را دیدم. ماجرای کف‌زدن را برایش گفتم و خواستم از حضرت امام تکلیف را بپرسد. ایشان پرسید و امام در پاسخ فرمود: «با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی» و افزود: «به این دوستان اهل حال بگو اگر در خانه‌ی اهل‌بیت را زدید، مرا هم دعا کنید.» روزی به عیادت محمود رفتم. گفتند ویلچرنشین خواهد شد، اما پایش را هنوز قطع نکرده‌اند. در بیمارستان بود و حال خوبی نداشت. وقتی به گردان برگشتیم، حاج محمد گفت: «می‌توانید بچه‌هایتان را به مرخصی بفرستید.» دهه‌ی اول فروردین، گردان‌های حمزه، شهادت و میثم به مرخصی رفتند. از گردان میثم فقط حسین اسماعیلی نیامد. علت را پرسیدم، گفت: «من از تهرون کنده‌ام. نمی‌خواهم اسیر شهر بشوم.» به تهران که رسیدیم، یکی از بچه‌ها خبر آورد حاج قاسم در شلمچه شهید شده. از تعجب خشکم زد. حیران مانده بودم که چطور حاج قاسم به شلمچه آمده و من بی‌خبر بوده‌ام؟ چطور ندیده بودمش؟ روزگار سختی بود؛ پیر و مرادم رفته بود و وداع آخر نصیبم نشد. همان شب با بچه‌های هیئت محل، اتوبوس گرفتیم و به خانه‌ی حاج قاسم در کرج رفتیم. دمِ در خانه، پلاکاردهای مشکی زده بودند؛ رویشان عکس‌هایی از ماشین حاج بخشی بود که در آتش می‌سوخت. گفتند حاج قاسم هم در آن ماشین بوده. خدا شاهد است کمرم شکست. گفتم: «من دویست متری‌اش بودم! سوختنش را دیدم، نمی‌دانستم آن که در آتش عشق می‌سوزد، مرادم حاج قاسم است!» دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. بغض گلویم را گرفت، زانوهایم سست شد و همانجا نشستم. قاسم پیرم بود؛ حق عظیمی بر گردنم داشت. همه‌ی وجودش برکت، رحمت و محبت بود. می‌دانستم قاسم خود را به کمتر از بهشت نمی‌فروشد؛ شهادت نصیبش می‌شد. صحنه‌ی شهادتش مثل پرده‌ی سینما جلوی چشمم آمد. همه‌ی کارها و رفتارهایش مرور شد. خدا می‌داند قاسم چه‌قدر بامعرفت بود و چه روح بزرگی داشت. پاک زندگی کرد. پس از جنگ‌های نامنظم، هرچند کمتر به خط مقدم می‌آمد، فعالیتش در ستاد نماز جمعه و پشتیبانی جبهه بیشتر شد. بارها با وعده و وعید امتحانش کردند، اما با شجاعت و جسارت ـ که جزو شخصیتش بود ـ دست گران‌فروشان و فاسدان را در کرج رو کرد و مال مردم‌خواران را رسوا ساخت. ستاد مبارزه با گران‌فروشی راه انداخت که خیلی‌ها از آن می‌ترسیدند. قاسم هیچ‌گاه لقمه‌ی شبهه‌ناک نخورد و یک بار ناشکری نکرد. گلش با بدی عجین نبود. واقعاً در حقش ظلم شد؛ هیچ‌کس در آن زمان قاسم را درست نشناخت. «از سوز محبت چه خبر اهل هوس را این آتش عشق است نسوزد همه کس را» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐