🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۰
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
حوالی هشت صبح بود. درون کانالی تنگ و پر از خاک و دود، زیر محاصره انبوه نیروهای بعثی گرفتار شدیم. صدای گلولهها هنوز در گوش میپیچید و از جمع کوچکمان چند نفر شهید و مجروح بر زمین افتاده بودند. تنها سه نفر سالم مانده بودیم؛ خسته، خاکآلود و بیپناه.
یکی از سربازان دشمن با دست اشاره کرد که دستانمان را بر سر بگذاریم. تسلیم شدیم. لحظهای بعد ضربات سنگین قنداق اسلحه بر سر و صورتمان فرود آمد؛ درد و گیجی با خاک و خون درهم آمیخت. بندهای چرمی پوتین را بیرون کشیدند و با آن دستهایمان را از پشت بستند.
فرماندهشان با صدایی خشن دستور داد ما را به عقب ببرند. دو سرباز عراقی همراه شدند. راهی شدیم؛ پیادهرویی نیمساعته در میان خاکریزها، زیر آفتاب و نگاههای سنگین دشمن. قدمهایمان کند و سنگین بود، اما ما را بیوقفه به جلو میراندند.
سرانجام به مقر فرماندهی پشت خاکریز رسیدیم؛ جایی که بوی باروت و اضطراب در هوا پیچیده بود و سرنوشت ما در دستان آنان قرار گرفت.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 نقشهای وارونه
برای روایت تصویری این عکس از اسیران عراقی در دوران دفاع مقدس، میتوان از منظرهای مختلف به آن نگریست: حضور، نگاه، وضعیت بدنی، و نسبت میان ناظر و منظره.
در ادامه، تحلیل پدیدارشناختی میتوان گفت:
۱. وضعیت بدنها: تسلیم و بیپناهی
- دستان بر سر، نشانهای از تسلیم کامل است؛ نه فقط نظامی، بلکه وجودی.
- صف ایستاده، بدون حرکت، گویی زمان متوقف شده؛ بدنها در حالت تعلیق میان گذشته (نبرد) و آینده (اسارت).
۲. چهرهها: فردیت در لحظه تسلیم
- وضوح چهرههای اسرا، مخاطب را از نگاه کلیشهای «دشمن» بیرون میکشد و به مواجهه با انسانهایی در وضعیت شکست و تسلیم دعوت میکند.
- نگاهها، حالت صورت، و حتی سن و سال متفاوت افراد، نشانهای از تنوع تجربه انسانی در لحظهای مشترک است.
۳. ناظر جوان با اسلحه: وارونگی نقشها
- حضور یک نوجوان یا جوان ایرانی با سلاح، در نقش نگهبان، تضاد عمیقی با وضعیت اسیران دارد.
- این وارونگی، نه فقط نظامی، بلکه هستیشناختی است: کودک در مقام قدرت، مردان بالغ در مقام ضعف.
۴. فضای بیرونی: بیزمانی و بیمکانی
- زمین خشک و آسمان خالی، نشانهای از برهوتی است که در آن تاریخ متوقف شده.
- این فضا، نه جغرافیایی، بلکه وجودی است: جایی که انسان از نقشهای معمول خود خارج میشود.
۵. نسبت با مخاطب: دعوت به تأمل، نه قضاوت
- تصویر نه به خشونت دعوت میکند، نه به ترحم؛ بلکه به ایستادن و نگریستن.
- مخاطب در برابر این تصویر، نه شاهد پیروزی، بلکه ناظر وضعیت انسانی در مرزهای فروپاشی است.
#روایت_تصویر
@defae_moghadas
🍂 نیروهای بسیج
وفیق السامرایی
┄┅┅❀┅┅┄
.. ظرف سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ اطلاعات را بر اساس آخرین تحولات برق آسای ایران، تازه می کردیم. پس از سرنگونی شاه، توانمندی رزمی ایران، به سرعت کاهش یافت و تا ۴۰ درصد توانمندی سابقش افت کرد.
بیش از نیمی از هواپیماهای جنگی و صدها فروند هلی کوپتر از کار افتادند. افسرانی که درجاتشان بالاتر از سرهنگی بود، بازنشسته و نیروهای مسلح دستخوش ضعف خطرناکی شدند.
نیروهای سپاه پاسداران نیز گرفتار کنترل امنیت از دست رفته در ایران، به ویژه در کردستان و بلوچستان بودند و هنوز به عنوان یک نیروی رزمی برای جنگ خارجی مطرح نبودند. اما با آغاز جنگ، نیروهای سپاه پاسداران به حدود ۲۰ هزار نفر افزایش یافتند. غیر از آنها باید به نیروهای پراکنده مردمی نیز اشاره نمود.
نیروهای ما و وضعیت عراق از برتری کاملا آشکاری برخوردار بودند، اما مسائل مربوط به یک لشکرکشی بلند مدت به عنوان عامل مؤثری در روند درگیری به جای خود باقی بود.
🔅 از کتاب ویرانی دروازهای شرقی
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
🍂
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۱
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
وقتی به مقر دشمن رسیدیم، گروهی از غواصها را دیدیم که پیش از ما اسیر شده بودند. دستانشان از پشت بسته بود و در محوطه مقر، بیحرکت نشسته بودند. کمی آنسوتر، مجروحانی با لباس غواصی، در وضعیت وخیم و خونریزی شدید، کنار هم خوابانده شده بودند؛ بیدرمان، بیپناه، در انتظار نامعلوم.
تا عصر همانطور بلاتکلیف در محوطه ماندیم. با اضافه شدن اسیران دیگر در طول روز، جمعمان به حدود صد نفر رسید. نزدیک غروب، ما را به داخل یک کانکس فرسوده فلزی بردند؛ بیپنجره، بیروشنایی، و با فضای بستهای که نفس کشیدن را دشوار میکرد.
جایی برای نشستن نبود. تنبهتن، روی هم تلنبار شده بودیم. گرسنگی و تشنگی رمقمان را گرفته بود و سرمای شب تا مغز استخوان نفوذ میکرد. هیچ صدایی جز نفسهای سنگین و گاه نالههای بیصدا شنیده نمیشد.
در آن تاریکی غریب، بیآنکه حرفی بزنیم، سرهایمان را بر شانههای یکدیگر گذاشتیم. و اینگونه، شب اول اسارت آغاز شد.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ صبح روز بعد، محمداللهصفت همچون همیشه ایثار کرد و بالای سر گردان ماند. من به اتفاق حسین سازور و اصغر به تهران برگشتم. محمداللهصفت پیشتر تکاور بود و دورهی آموزش نظامی را پیش از انقلاب گذرانده بود؛ کارش را خوب بلد بود. قصد داشتیم به ملاقات محمود برویم. ساعت دوازده شب به تهران رسیدیم. اوایل اسفند بود و هوا کاملاً سرد؛ برف در کوچهها نشسته بود. اصغر را تا خیابان باغ بیسیم، دمِ خانهاش رساندیم. حسین مرا نیز به خانه رساند و رفت. دیدم چراغ خانه خاموش است. در نزدم؛ فکر کردم شاید خواب باشند. ریگی برداشتم و به شیشهی پنجره زدم. فاطمهخانم آمد و در را باز کرد.
فردا مادر اصغر را در مسجد توفیق دیدم. گفت:
«آقاسید، چرا اصغرم را دمِ در گذاشتید و رفتید؟! دمِ اذان صبح برای نماز آمدم، دیدم صدایی از دمِ در میآید. در را باز کردم، اصغر را دیدم که روی پله نشسته. بغلش کردم، دیدم دارد یخ میزند. آوردمش پای بخاری. گفتم: ننه، کجا بودی؟ چرا در نزدی؟ گفت: نصف شب با آقاسید آمدم. دیدم شما خواب هستید؛ در نزدم، صبر کردم تا وقت نماز که بیدار شدید، در را باز کنید.»
اینگونه اصغر حرمت مادر را نگه میداشت. آنچه گفتم تنها یکی از هزاران بزرگواری او بود. احترامش به پدر و مادر زبانزد بود.
روزی به درمانگاه رفتم و دستم را به دکتر نشان دادم. عکس گرفتند، زخم را شستوشو دادند. چون سر زخم جوش خورده بود، دیگر عمل نکردند. فقط داروی چرکخشککن دادند تا عفونت و ورم بخوابد و درد کمتر شود.
روزی دیگر به خانهی محمد تیموری ـ همان رفیق بامرام قدیم که وصفش را گفتهام ـ رفتم. مجلسی بود و من نیز با جمعی از رزمندهها شرکت کردم. آنجا حاج حسن آقای خمینی را دیدم. ماجرای کفزدن را برایش گفتم و خواستم از حضرت امام تکلیف را بپرسد. ایشان پرسید و امام در پاسخ فرمود:
«با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی»
و افزود: «به این دوستان اهل حال بگو اگر در خانهی اهلبیت را زدید، مرا هم دعا کنید.»
روزی به عیادت محمود رفتم. گفتند ویلچرنشین خواهد شد، اما پایش را هنوز قطع نکردهاند. در بیمارستان بود و حال خوبی نداشت.
وقتی به گردان برگشتیم، حاج محمد گفت: «میتوانید بچههایتان را به مرخصی بفرستید.» دههی اول فروردین، گردانهای حمزه، شهادت و میثم به مرخصی رفتند. از گردان میثم فقط حسین اسماعیلی نیامد. علت را پرسیدم، گفت: «من از تهرون کندهام. نمیخواهم اسیر شهر بشوم.»
به تهران که رسیدیم، یکی از بچهها خبر آورد حاج قاسم در شلمچه شهید شده. از تعجب خشکم زد. حیران مانده بودم که چطور حاج قاسم به شلمچه آمده و من بیخبر بودهام؟ چطور ندیده بودمش؟ روزگار سختی بود؛ پیر و مرادم رفته بود و وداع آخر نصیبم نشد. همان شب با بچههای هیئت محل، اتوبوس گرفتیم و به خانهی حاج قاسم در کرج رفتیم. دمِ در خانه، پلاکاردهای مشکی زده بودند؛ رویشان عکسهایی از ماشین حاج بخشی بود که در آتش میسوخت. گفتند حاج قاسم هم در آن ماشین بوده. خدا شاهد است کمرم شکست. گفتم: «من دویست متریاش بودم! سوختنش را دیدم، نمیدانستم آن که در آتش عشق میسوزد، مرادم حاج قاسم است!» دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. بغض گلویم را گرفت، زانوهایم سست شد و همانجا نشستم.
قاسم پیرم بود؛ حق عظیمی بر گردنم داشت. همهی وجودش برکت، رحمت و محبت بود. میدانستم قاسم خود را به کمتر از بهشت نمیفروشد؛ شهادت نصیبش میشد. صحنهی شهادتش مثل پردهی سینما جلوی چشمم آمد. همهی کارها و رفتارهایش مرور شد. خدا میداند قاسم چهقدر بامعرفت بود و چه روح بزرگی داشت. پاک زندگی کرد. پس از جنگهای نامنظم، هرچند کمتر به خط مقدم میآمد، فعالیتش در ستاد نماز جمعه و پشتیبانی جبهه بیشتر شد. بارها با وعده و وعید امتحانش کردند، اما با شجاعت و جسارت ـ که جزو شخصیتش بود ـ دست گرانفروشان و فاسدان را در کرج رو کرد و مال مردمخواران را رسوا ساخت. ستاد مبارزه با گرانفروشی راه انداخت که خیلیها از آن میترسیدند.
قاسم هیچگاه لقمهی شبههناک نخورد و یک بار ناشکری نکرد. گلش با بدی عجین نبود. واقعاً در حقش ظلم شد؛ هیچکس در آن زمان قاسم را درست نشناخت.
«از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
این آتش عشق است نسوزد همه کس را»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لحظه اعزام،
لحظه رها شدن است.
دلها از قفس تعلق پر میکشند، و چون قطرهای عاشق، خود را به دریای بیکران حقیقت میسپارند. آنجا که گذاشتن، آغاز پیوستن است؛ و گذشتن، رسیدن به همه چیز است.
در آن دم، انسان از خویش عبور میکند؛ از آنچه وجود اوست، از آنچه دوست میدارد، و از آنچه میترسد. لحظه، لحظهی تمرین در فناست برای بقای در حقیقت. رزمنده، نه به جنگ میرود، که به وصال میرسد.
خاک، صدای قدمهای آسمانی را میشنود. سنگرها بیدار میشوند، و نسیم، دعای مادرانه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را با خود میبرد. گویی در دل دشت، هنوز چشم به راه فرزندانش ایستاده است.
شب عملیات، شب حرکت به سمت دریا، به سمت آغوش حقیقت و به سمت رستگاریست.
تصاویری از سریال "پسران هور"
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 یهویی دلم گرفت…
نگاهم افتاد به عکسهات، به لبخند مهربونت، به چشمای پر از اقتدار و دلگرمیت.
حاجی!
دلم یه دل سیر باهات حرف میخواد، یه درد و دلِ بیپایان…
یاد اون روزایی افتادم که سایهی امن نگاهت بود، که انگار دنیا کمتر میلرزید وقتی تو بودی.
...حالا عکسها رو ورق میزنم، حرف میزنم با قابهایی که بوی دلتنگی میدن، انگار هنوز صدات تو گوشم زمزمه میشه.
دلم هواتو کرده، خیلی زیاد…
راستی، اون بالا خوب مراقبمون هستی؟
#عکس #سردار_دلها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐