eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 نیروهای بسیج وفیق السامرایی ┄┅┅❀┅┅┄ .. ظرف سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۰ اطلاعات را بر اساس آخرین تحولات برق آسای ایران، تازه می کردیم. پس از سرنگونی شاه، توانمندی رزمی ایران، به سرعت کاهش یافت و تا ۴۰ درصد توانمندی سابقش افت کرد. بیش از نیمی از هواپیماهای جنگی و صدها فروند هلی کوپتر از کار افتادند. افسرانی که درجاتشان بالاتر از سرهنگی بود، بازنشسته و نیروهای مسلح دستخوش ضعف خطرناکی شدند. نیروهای سپاه پاسداران نیز گرفتار کنترل امنیت از دست رفته در ایران، به ویژه در کردستان و بلوچستان بودند و هنوز به عنوان یک نیروی رزمی برای جنگ خارجی مطرح نبودند. اما با آغاز جنگ، نیروهای سپاه پاسداران به حدود ۲۰ هزار نفر افزایش یافتند. غیر از آنها باید به نیروهای پراکنده مردمی نیز اشاره نمود. نیروهای ما و وضعیت عراق از برتری کاملا آشکاری برخوردار بودند، اما مسائل مربوط به یک لشکرکشی بلند مدت به عنوان عامل مؤثری در روند درگیری به جای خود باقی بود. 🔅 از کتاب ویرانی درواز‌های شرقی @defae_moghadas 🍂
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۱ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ وقتی به مقر دشمن رسیدیم، گروهی از غواص‌ها را دیدیم که پیش از ما اسیر شده بودند. دستانشان از پشت بسته بود و در محوطه مقر، بی‌حرکت نشسته بودند. کمی آن‌سوتر، مجروحانی با لباس غواصی، در وضعیت وخیم و خونریزی شدید، کنار هم خوابانده شده بودند؛ بی‌درمان، بی‌پناه، در انتظار نامعلوم. تا عصر همان‌طور بلاتکلیف در محوطه ماندیم. با اضافه شدن اسیران دیگر در طول روز، جمع‌مان به حدود صد نفر رسید. نزدیک غروب، ما را به داخل یک کانکس فرسوده فلزی بردند؛ بی‌پنجره، بی‌روشنایی، و با فضای بسته‌ای که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد. جایی برای نشستن نبود. تن‌به‌تن، روی هم تلنبار شده بودیم. گرسنگی و تشنگی رمق‌مان را گرفته بود و سرمای شب تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. هیچ صدایی جز نفس‌های سنگین و گاه ناله‌های بی‌صدا شنیده نمی‌شد. در آن تاریکی غریب، بی‌آنکه حرفی بزنیم، سرهایمان را بر شانه‌های یکدیگر گذاشتیم. و این‌گونه، شب اول اسارت آغاز شد. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۲ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ صبح روز بعد، محمدالله‌صفت همچون همیشه ایثار کرد و بالای سر گردان ماند. من به اتفاق حسین سازور و اصغر به تهران برگشتم. محمدالله‌صفت پیش‌تر تکاور بود و دوره‌ی آموزش نظامی را پیش از انقلاب گذرانده بود؛ کارش را خوب بلد بود. قصد داشتیم به ملاقات محمود برویم. ساعت دوازده شب به تهران رسیدیم. اوایل اسفند بود و هوا کاملاً سرد؛ برف در کوچه‌ها نشسته بود. اصغر را تا خیابان باغ بیسیم، دمِ خانه‌اش رساندیم. حسین مرا نیز به خانه رساند و رفت. دیدم چراغ خانه خاموش است. در نزدم؛ فکر کردم شاید خواب باشند. ریگی برداشتم و به شیشه‌ی پنجره زدم. فاطمه‌خانم آمد و در را باز کرد. فردا مادر اصغر را در مسجد توفیق دیدم. گفت: «آقاسید، چرا اصغرم را دمِ در گذاشتید و رفتید؟! دمِ اذان صبح برای نماز آمدم، دیدم صدایی از دمِ در می‌آید. در را باز کردم، اصغر را دیدم که روی پله نشسته. بغلش کردم، دیدم دارد یخ می‌زند. آوردمش پای بخاری. گفتم: ننه، کجا بودی؟ چرا در نزدی؟ گفت: نصف شب با آقاسید آمدم. دیدم شما خواب هستید؛ در نزدم، صبر کردم تا وقت نماز که بیدار شدید، در را باز کنید.» این‌گونه اصغر حرمت مادر را نگه می‌داشت. آنچه گفتم تنها یکی از هزاران بزرگواری او بود. احترامش به پدر و مادر زبان‌زد بود. روزی به درمانگاه رفتم و دستم را به دکتر نشان دادم. عکس گرفتند، زخم را شست‌وشو دادند. چون سر زخم جوش خورده بود، دیگر عمل نکردند. فقط داروی چرک‌خشک‌کن دادند تا عفونت و ورم بخوابد و درد کمتر شود. روزی دیگر به خانه‌ی محمد تیموری ـ همان رفیق بامرام قدیم که وصفش را گفته‌ام ـ رفتم. مجلسی بود و من نیز با جمعی از رزمنده‌ها شرکت کردم. آنجا حاج حسن آقای خمینی را دیدم. ماجرای کف‌زدن را برایش گفتم و خواستم از حضرت امام تکلیف را بپرسد. ایشان پرسید و امام در پاسخ فرمود: «با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی» و افزود: «به این دوستان اهل حال بگو اگر در خانه‌ی اهل‌بیت را زدید، مرا هم دعا کنید.» روزی به عیادت محمود رفتم. گفتند ویلچرنشین خواهد شد، اما پایش را هنوز قطع نکرده‌اند. در بیمارستان بود و حال خوبی نداشت. وقتی به گردان برگشتیم، حاج محمد گفت: «می‌توانید بچه‌هایتان را به مرخصی بفرستید.» دهه‌ی اول فروردین، گردان‌های حمزه، شهادت و میثم به مرخصی رفتند. از گردان میثم فقط حسین اسماعیلی نیامد. علت را پرسیدم، گفت: «من از تهرون کنده‌ام. نمی‌خواهم اسیر شهر بشوم.» به تهران که رسیدیم، یکی از بچه‌ها خبر آورد حاج قاسم در شلمچه شهید شده. از تعجب خشکم زد. حیران مانده بودم که چطور حاج قاسم به شلمچه آمده و من بی‌خبر بوده‌ام؟ چطور ندیده بودمش؟ روزگار سختی بود؛ پیر و مرادم رفته بود و وداع آخر نصیبم نشد. همان شب با بچه‌های هیئت محل، اتوبوس گرفتیم و به خانه‌ی حاج قاسم در کرج رفتیم. دمِ در خانه، پلاکاردهای مشکی زده بودند؛ رویشان عکس‌هایی از ماشین حاج بخشی بود که در آتش می‌سوخت. گفتند حاج قاسم هم در آن ماشین بوده. خدا شاهد است کمرم شکست. گفتم: «من دویست متری‌اش بودم! سوختنش را دیدم، نمی‌دانستم آن که در آتش عشق می‌سوزد، مرادم حاج قاسم است!» دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. بغض گلویم را گرفت، زانوهایم سست شد و همانجا نشستم. قاسم پیرم بود؛ حق عظیمی بر گردنم داشت. همه‌ی وجودش برکت، رحمت و محبت بود. می‌دانستم قاسم خود را به کمتر از بهشت نمی‌فروشد؛ شهادت نصیبش می‌شد. صحنه‌ی شهادتش مثل پرده‌ی سینما جلوی چشمم آمد. همه‌ی کارها و رفتارهایش مرور شد. خدا می‌داند قاسم چه‌قدر بامعرفت بود و چه روح بزرگی داشت. پاک زندگی کرد. پس از جنگ‌های نامنظم، هرچند کمتر به خط مقدم می‌آمد، فعالیتش در ستاد نماز جمعه و پشتیبانی جبهه بیشتر شد. بارها با وعده و وعید امتحانش کردند، اما با شجاعت و جسارت ـ که جزو شخصیتش بود ـ دست گران‌فروشان و فاسدان را در کرج رو کرد و مال مردم‌خواران را رسوا ساخت. ستاد مبارزه با گران‌فروشی راه انداخت که خیلی‌ها از آن می‌ترسیدند. قاسم هیچ‌گاه لقمه‌ی شبهه‌ناک نخورد و یک بار ناشکری نکرد. گلش با بدی عجین نبود. واقعاً در حقش ظلم شد؛ هیچ‌کس در آن زمان قاسم را درست نشناخت. «از سوز محبت چه خبر اهل هوس را این آتش عشق است نسوزد همه کس را» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 لحظه اعزام، لحظه رها شدن است. دل‌ها از قفس تعلق پر می‌کشند، و چون قطره‌ای عاشق، خود را به دریای بی‌کران حقیقت می‌سپارند. آن‌جا که گذاشتن، آغاز پیوستن است؛ و گذشتن، رسیدن به همه چیز است. در آن دم، انسان از خویش عبور می‌کند؛ از آن‌چه وجود اوست، از آن‌چه دوست می‌دارد، و از آن‌چه می‌ترسد. لحظه، لحظه‌ی تمرین در فناست برای بقای در حقیقت. رزمنده، نه به جنگ می‌رود، که به وصال می‌رسد. خاک، صدای قدم‌های آسمانی را می‌شنود. سنگرها بیدار می‌شوند، و نسیم، دعای مادرانه حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) را با خود می‌برد. گویی در دل دشت، هنوز چشم به راه فرزندانش ایستاده است. شب عملیات، شب حرکت به سمت دریا، به سمت آغوش حقیقت و به سمت رستگاریست. تصاویری از سریال "پسران هور" @defae_moghadas
🍂 یهویی دلم گرفت… نگاهم افتاد به عکس‌هات، به لبخند مهربونت، به چشمای پر از اقتدار و دلگرمیت. حاجی! دلم یه دل سیر باهات حرف می‌خواد، یه درد و دلِ بی‌پایان… یاد اون روزایی افتادم که سایه‌ی امن نگاهت بود، که انگار دنیا کمتر می‌لرزید وقتی تو بودی. ...حالا عکس‌ها رو ورق می‌زنم، حرف می‌زنم با قاب‌هایی که بوی دلتنگی میدن، انگار هنوز صدات تو گوشم زمزمه می‌شه. دلم هواتو کرده، خیلی زیاد… راستی، اون بالا خوب مراقبمون هستی؟ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۲ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ هیچ‌گاه روز نخست اسارتم را فراموش نمی‌کنم؛ همان ساعاتی که ما را در محوطه مقر فرماندهی، با دست‌های بسته از پشت، به حالت نشسته نشانده بودند. در برابر چشمانمان صحنه‌ای جانکاه جریان داشت: عزیزان مجروحی که بر اثر اصابت گلوله و ترکش شب عملیات، از شدت خونریزی در آستانه شهادت بودند. آنان در واپسین لحظات زندگی، با صدایی ملتمسانه و غریبانه تنها آب طلب می‌کردند، اما کاری از دست ما ساخته نبود. رنج و عذاب ما زمانی دوچندان شد که دیدیم نیروهای عراقی هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند؛ در همان حال، عکاسان و فیلمبرداران نظامی مشغول ثبت تصاویر بودند و چهره‌هایشان پر از قهقهه پیروزی و سرمستی. یکی پس از دیگری، آن مجروحان مظلوم به شهادت می‌رسیدند، و ما تنها شاهد این صحنه‌های دردناک بودیم. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐